تقدیم به مادرانی که برای ما قصه گفتند/قنبر و آرزو

قصه ای برای کم کردن از غصه روز های کرونائی


یکی بود یکی نبود اما نه! خیلی ها بودند. قنبر و آرزو هم بودند یکی دختر شاه بود ودیگری پسر وزیر شاه. اما از آن پسر ها که قصر پدر ترک کرده وچوپانی میکرد.نی می زد و آواز می خواند مردم شهر هم با او می خواندند. پرنده وچرنده دورش حلقه می زدند و بعضی از پرنده های خوش الحان

قصه ای برای کم کردن از غصه روز های کرونائی
تقدیم به مادرانی که برای ما قصه گفتند.

قنبر و آرزو
یکی بود یکی نبود اما نه! خیلی ها بودند. قنبر و آرزو هم بودند یکی دختر شاه بود ودیگری پسر وزیر شاه. اما از آن پسر ها که قصر پدر ترک کرده وچوپانی میکرد.نی می زد و آواز می خواند مردم شهر هم با او می خواندند. پرنده وچرنده دورش حلقه می زدند و بعضی از پرنده های خوش الحان هم همراهیش می کردند. طوطیان شیرین سخن وشیرین گفتاراز اومی گفتند.گاه پرنده ای تیز پر صدای نی اورا همراه ترانه های دلسوزش از هوا می قاپید بمنقار گرفته به جاهای دور می برد برخی بقصر های شاهی می بردند برخی به خانه های روستائی .هر جا که این ترانه ها از منقار پرندگان می افتاد مردم بر می داشتند می نوشتند،میخواندندوشادی می کردند.
کمتر عروسی بود که پرنده ای در منقار خود ترانه ای از قنبر نیاورد.زندگی خیلی ساده بود مردم با نغمه یک پرنده از خواب برمی خواستند خوشحال می شدند وبا صدای نی وخواندن قنبرغرق شادی می گردیدند.
یک روز که آرزو دختر پادشاه دلش گرفته بود آواز یک پرنده را شنید .آواز عجیبی بود طوری که تمام تارهای بدنش کشیده می شد وحسی ناشناخته وجودش را در بر می گرفت پنحره را باز کرد قناری کوچکی بود که داشت ترانه ای عاشقانه می خواند.دستش را دراز کرد پرنده روی دستش نشست .پرسید "قناری جان چه می خوانی که این چنین قلبم می لرزد"؟ قناری گفت" ترانه های قنبررا می خوانم".
دلش برای قنبر هم بازی دوران کودکیش تنگ شد. پرسید "او کجاست"؟ گفت "همین جا پشت دیوارهای قصر دارد چوپانی می کند". آرزوگفت "می توانی من را پیش او ببری اورا بمن نشان بدهی شاید راضی شود بشهر برگردد". قناری گفت "من برای همین آمدم برایت خواندم تا دلت بلرزد ودنبال صدا بروی".
آرزو برای آن که کسی اورا نشناسد لباسش را مبدل کرد دومشگ خالی آب بر داشت ودنبال پرنده راه افتاد. رفتند ،رفتند تا خارج قصر به دشت زیبائی رسیدند که قنبر زیر درختی کنار چشمه آب نشسته ونی می زد. آرزو کنار چشمه رفت النگوهای خود را در آورد پا های بلورینش در آب شست کوزه ها را پر کرد .اما هر چه گشت النگو های خود را نیافت . قنبر از بالای چشمه شروع به خواندن کرد.
"سو گلر اولوخ اولوخ
دولدور ور تولوخ تولوخ
بلرزیگلرن تاپانا
نه وررسن موشتولوق"؟
آرزو غرق در شادی خواند
سو گلر اولوق اولوق
دولدوررام تولوق تولوق
بلرزکلرم تاپانا
شیرن جانم مشتولوق".
"پر کن مشک هایت را
تا بنوشم از آبی که قطره قطره سرازیرمیشود
مژدگانی چه خواهی داد
برکسی که بیابد النگوهایت را"؟
پرمی کنم مشک هایم را
از آبی که قطره قطره میچکد
جان شیرینم قربانی کسی که
یافته است النگوهایم را"!
دست در گردن هم می اندازند تا دروازه های قصر میرسند خبر به پادشاه میرسد که چه نشسته ای دخترت دست بر گردن پسروزیرقنبرکه از شهر بیرونش کرده ای بشهربرمی گردد. پادشاه فریاد زد "من دخترم را به پسری که فقط نی می زندو آواز می خواند نمی دهم"
.دستور داد آرزو را در اطاق کلاه فرنگی زندانی کنند.تصمیم گرفت قنبر را به نهار دعوت کند و زهر در غذایش ریخته واورا بکشد. آرزو خبر دار شد .پشت پنجره نشست وخواند".
قنبرم امک امک
ددمن عقله کم اک
یمک اوسته شکر سپسلر یم اک"!
قنبرم آهسته آهسته برو
که عقل پدرم کم است
اگر شکر درغذایت لب نزن".
قنبر فهمید که توطئه ای درکار است. دیگر نه خانه خود رفت ونه پادشاه .ترک دیار کرد ورفت .آرزو همچنان بی تابی می کرد.سرانجام پادشاه تصمیم گرفت اورا به پسر پادشاه کشورهمسایه بدهد تا مسئله عاشقی دخترش تمام شود.
پرنده ها خبر به قنبر بردند قنبر گرفته ونالان در لباس درویشی به شهرش برگشت.وقتی از دروازه شهر وارد می شد کجاوه عروس که آرزو در آن نشسته بود داشت از دروازه خارج می گردید.قنبر یا هو ای بلند کشید. پدر داماد که براسبی با زین طلا نشسته بود، دستور داددرویش را گرفته بحضورش بیاورند.پرسید "برای چه یاهو کشیدی"؟
گفت" قبله عالم دیشب خواب دیدم که کسی بمن گفت فردا در این شهر عروسی است برو وافسارعروس را بگیر تا بچه های زیبا وسالم دنیا بیاورد.اما وقتی واردشهر شدم دیدم که یکی از افسرهای شاه افسار کجاوه را می کشد .به آن خاطرناراحت شدم یا هو کشیدم"!
پادشاه که از یاهوی درویش ترسیده بود دستور داد که افساراز افسر گرفته بدرویش بدهند.
قنبرافسارکجاوه گرفته وبا غیض می رفت. آرزوازگوشه پرده تخت روان نگاه کرد قنبررا شناخت. دید که اسب پاشنه اورا لگد کرده کفشش پر خون شده! اما او چنان در خودغرق است که خبر از سر وجان ندارد. از درون کجاوه خواند.
"قنبرم هاندان هاندان
نه گشته باشه وجاندان
باشن قوزا یوخارو
دولابچونون دوله قاندو".
قنبر جواب داد "آرزوم هاندان هاندان
نه گشته باشه جاندان
خبرم یوخدوبوجاندان
حالم چوخله یاماندو".
قنبرم چه لحظه هائی
چه لحظه هائی بر تو گذشت
برجان و تنت
سرت را بالا کن وبنگر
بر کفش های پر از خونت".
"آه آرزویم چه لحظه هائی
چه لحظه هائی
که فکرجان وتنم نیست
حالی خرابترازآن دارم که بدانی"!
رفتند تا بر سر دو راهی رسیدند که راهشان جدا می شد و هر کدام باید که بدنبال سر نوشت خود میرفتند.
قنبر شروع به خواندن کرد.
"یل اسر قوم سورولور
دنیا باشه دورولور
قربانن اولوم آرزو
یولوم بوردان آیرولور".
آرزو هم حواند
یل اسر قوم سورولور
دنیا باشه دولورور
قربانین اولوم قنبر
یولوم بوردان آیرولور".
باد ها می وزند شن ها جابجا می گردند
دنیا به آخر میرسد
قربانت آرزو
راهم از این جا جدا میگردد".
"باد ها می وزند شن ها جابجا می گردند
دنیا به آخر می رسد
قربانت قنبر راهم از این جا جدا می گردد".
قنبر روی به آرزو کرد وگفت برو که داماد موقع انداختن سیب از بالا خانه خوهد افتادوخواهد مرد .تو دیگر به آن خانه نرو! برو در چمن زاری که الگوهایت را دزدیدم چادر بزن ومنتظر باش تا روزی برگردم .
چنین شد پسر پادشاه همراه سیبش افتاد و مرد . آرزو دیگر به آن قصر نرفت همراه چندغلام وکنیز خود به آن دشت زیبا رفت وکنار چشمه چادرزد و منتظر ماند .هرغروب از سر دلتنگی ترانه ای می خواند. روزی هد هدی ترانه اورا شنید آن را بمنقار خود گرفت شهر به شهر گردید تا قنبر را یافت وآن ترانه را برای قنبر خواند.قنبرغرق در شادی رو بسوی شهر خود نمود.
آرزو بر در چادر نشسته بود پرنده ای آواز خوان از بالای سرش گذشت به دور دست نگاه کرد. مردی در حال نزدیک شدن بود. قنبر را شناخت
"سو گلر لوله لوله
یار گلرگوله گوله
النده گل دسمال
قان ترن سله سله ".
قنبر از دور جواب داد.
"سو گلر لوله لوله
یار گلر گوله گوله
النده گل دسمال
یار ترن سله سله ".
"آبها جاری می شوند
یار از دور دست می آید
با دستمالی گل رنگ
از چهره پاک می کند
عرق چون خونش را "!
"آب ها جاری می شوند
یاراز دور دست می آید
با دستمال گلی رنگش
برای ستردن عرق یار".
قنبر وآرزو بوصال هم رسیدند.برای هم ترانه خواندند و عاشقانه زندگی کردند.
روزی پادشاه پدر آرزو به تنهائی بدر خانه شان آمد وگفت "از وقتی شما رفته اید گل ها پژمرده شده اند ،پرنده ها دیگر آواز نمی خوانند، شهر را غم گرفته است ،هیچ کس شادنیست ! همه از پادشاهان درخواست می کنند.اما من ازشما می خواهم که مرا ببخشید. بشهر بیائید وبرای مردم ترانه بخوانید.
آن ها بشهرباز گشتند همراه هزاران پرنده، زیباترین ترانه ها را برای مردم خواندند! هر کجای دنیا ترانه عاشقانه و شادی بود پرنده ها آن ترانه ها را بر منقارگرفته می آوردند تا قنبر و آرزو برای مردم بخوانند. شهرغرق شادی وترانه شده بود.شهری که مردمان آن ترانه می خواندند. قصه ای که مادرم با لهجه ابهری برایم میگفت.یادش بخیر ابوالفضل محققی.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: