جایگاه گوگوش واولین مشروب خوری من !

" مهاجرت" قسمت پانزدهم
تلویزیون از جمله وسایلی بود که داده می شد .همانطور که نوشتم خانم گوگوش هم با ما وارد افغانستان شد وبعد از مدتی تعدادی از ما به بینندگان این هنرمند تبدیل شدیم که عمدتا نقشی نوستالژیک ویاد آور روز های خوش سپری شده داشت .

جایگاه گوگوش واولین مشروب خوری من !
" مهاجرت" قسمت پانزدهم
تلویزیون از جمله وسایلی بود که داده می شد .همانطور که نوشتم خانم گوگوش هم با ما وارد افغانستان شد وبعد از مدتی تعدادی از ما به بینندگان این هنرمند تبدیل شدیم که عمدتا نقشی نوستالژیک ویاد آور روز های خوش سپری شده داشت .
اصولا این مهاجرت فرصتی ایجاد کرده بود که ما بیشتر به هنرو بخصوص موسیقی توجه کنیم.وجود برخی خوانندگان خوب وبرنامه منظم وزیاد تلویزیون افغانستان در پخش موسیقی زنده ما را اگر وقتی داشتیم به دیدن برخی برنامه ها ترغیب می کرد.روز های جمعه برنامه فکاهی داشت.ما نیز کم کم نام برخی خواننده ها و هنرپیشه های تئاتر که برنامه فکاهی اجرا می کردند را یاد می گرفتیم استاد مهوش ، سر آهنگ،ساربان،اولمیر،احمدظاهر!خوانندگانی که بدلمان می چسبیدند.و برخی خواننده های جوان مانند نغمه که پشتو می خواند وزیبائی فوق العاده داشت وجیهه رستگار و... حاجی کامران با خانمی به نام پر سوز که تئاتر های فکاهی بسیار جالب اجرا میکردند.
ما هم حداقل خود من سخت طرفدار برنامه میخک نقره ای فریدون فرخزاد شده بودم که هفته ای یکبار پخش می گردید .چند روز از رسیدنمان بکابل نمی گذشت که متوجه شدیم گوگوش مهم ترین چهره شناخته شده برای کابلی ها بخصوص مشاوران نظامی و مترجمین اعزام شده از شوروی که اکثرا تاجیک وفارس زبان بودند می باشد .
اکثرا فیلم ببر مازندران ودر امتداد شب را دیده بودند واین دو فیلم را جزءبهترین فیلم ها می دانستند.گوگوش پیش تاجیک ها واقعا جایگاه ویژه داشت.گوگوش برایشان یک اسطوره بود که هیچ عیب ونقصی نداشت .
سال ها بعداز فروپاشی شوروی که برای مدتی در تاجکستان کار میکردم یک روز یکی از تاجیکها "کرامت تیم اوف " که معاون شهردار دوشنبه بود بمن گفت "برای چه انقلاب کردید شما که خانوم گوگوش وستار را داشتید و همه تان مثل "بای" "بیک ارباب " زندگی می کردید.اگر خانم گوگوش این جا بود ما رئیس جمهورش می کردیم "! بعد بشوخی گفت "بیا یک شرکت باز کن ما می گوئیم پسر خاله گوگوش است تمام تاجیک ها برای کار با تو صف می بنددند"!
اندکی به عقب بر میگردم چون برخی خاطره ها را حین نوشتن بیاد می آورم. یک ماهی از آمدنمان بکابل می گذشت سر صبحانه بودیم که مردی بسیار خوش لباس و موقر که من هنوز چشم های درشت وسیاه اوراخوب بخاطر دارم به میز ما نزدیک شدو گفت" رفقای فدائی به افغانستان بسیار خوش آمدید من "توده ای" هستم والی ولایت پکتیا خوش دارم امشب با شما رفقا بنشینم و صحبتی با هم بکنیم"!
یک لحظه گیج شدیم من فکر کردم عجب حزب توده در افغانستان کسی را دارد که استاندار استان مهم پکتیا ست ؟ متوجه تعجبمان شد گفت "من تخلصم توده ای است. این عنوانی را زیاد دوست دارم ".تشکر کردیم قرار شد که شب من ومازیار به اطاقش که در همان بخش در طبقه اول زیر اطاق مازیار قرار داشت برای شام برویم .ساعت هشت بود به اطاقش که اطاق بزرگ وشیکی بودرفتیم. فرد دیگری نیز حضور داشت برخورد وپذیرائی گرم روی میز پر بود از سالاد و کتلت گوشت که آرد های قهوه ای شده روی کتلت ها خبر از سرخ شدنشان در روغن زیاد می داد و و بطری بزرگ کنیاک بنام نرون که مهماندار توضیح داد به افتخار ما این کنیاک افغانی روی میز نهاده شده.
از هر دری سخن رفت از ناراحتی او بخاطر دستگیری رفقای توده ای که او فامیلی خود را بخاطر علاقه به حزب توده که بقول خودش با خواندن کتاب های احسان طبری بدست آورده بود توده ای نهاده بود.
کتلتی دربشقابمان نهادو گیلاسی را که کنار بشقاب بود پر کنیک کرد. بلند شد ایستاد و سلامتی بلند بالائی داد وگفت بخوریم به افتخار مهمان ها .آرام در گوش مازیار گفتم" رفیق مازیار من تا حالا مشوب نخورده ام نمی دانم چطور است ؟بهتر است نخورم" .مازیار گفت "نگران نباش من خوردم چیزی نیست بخور من هوایت را دارم"
گیلاس های بزرگ را بالا بردیم .من لبی زدم گذاشتم پائین.مهمان دار دید .گفت "نی نی توست به افتخار رفقاست باید تا آخر بخورید "! تلخ بود وبد مزه بسختی در حالی که گلوم را می سوزاند خوردم .نشستیم اندکی کتلت و این که رفیق ارجمند مازیار باید سلامتی بدهد .مازیار که تا بالای پیشانی اش سرخ شده بود بلند شد و توستی بسلامتی رفقای افغانستانی که با آغوش باز ما را پذیرفته بودندو پیروزی حزب داد.
باز مجبورم کردند که بنوشم.رفیق توده ای اصرار که "من شعر های انقلابی ،شعر های حافظ را بسیار دوست دارم بخصوص وقتی با لهجه ایرانی خوانده می شودواین که برنامه گل هارا گوش می کند".نام من حیدر بود مازیار گفت "رفیق حیدر بسیار شعر می داند و نغز می خواند.خواهش می کنم شعری از حافظ را بخواند:در همان چند روز چند کلمه جدید را یاد گرفته بودیم که نغز هم بمعنای خوب از جمله این کلمات بود.
حال خوبی نداشتم! فکر کردم با همان شروع غزلیات حافظ شروع کنم :
"ایا یا ایهاالساقی ادر کاس...
هر کار می کردم قادر به تلفظ کاساو ناولها نمی شدم. احساس می کردم زبانم یک کیلو شده در دهانم نمی چرخد. رفیق توده ای که درست روبرویم نشسته بود صندلیش تا ته اطاق عقب می رفت وبر می گشت. قادر به کنترل خود نبودم.
فقط توانستم خود را به حمام توالت ته اطاق برسانم .گلاب بر روی همه. تمام دل وروده ام داشت بیرون می آمد .عرق کرده بودم. بالا می آوردم! پخش شده کف حمام .نمی دانم چه میزان زمان گذشت تنها صدای رفیق توده ای را می شنیدم که می پرسید "رفیق حیدر چه حال دارید .؟کدام مشکلی نیست "؟توانستم بگویم نه .
حالم داشت جا می آمد. عرق سردی تمام بدنم را گرفت . هر چه حوله بود برداشتم شروع به پاک کردن کف حمام کردم .مرتب می گفتم "تقصیر خودشان بود که مجبورم کردند بخورم حالا رفیق توده ای فردا حمام کن ." هم خنده ام گرفته بود وهم خجالت زده وبریشان .دست رویم را با آب سرد شستم. لک های شلوار وپیراهن را پاک کردم و با احتیاط به اطاق برگشتم.
" زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم" سعدی.
کنیاک حاکمیت من بر زبانم را گرفته بود .حال بهتر که دم کشم و بکنجی نشینم! چون وضعم طوری بود که اگر تکانی میخوردم یا دهان باز می کردم دوباره بهمان وضع می افتادم. به مازیار نگاه کردم .دیدم او نیز بسختی دو لبه مبل گرفته وبی حرکت نشسته است .به آرامی گفتم "برویم"؟ موافقت کرد .مهماندارانمان هم که متوجه شده بودند این چریک هازیاد هم چریک نیستند اذان برفتنمان دادند .
از اطاق که خارج شدیم دیدم رفیق ارجمند هم چپ راست می رود .راهی نبود اطاقشان طبقه دوم بود گفتم " مازیار جان شما را برسانم"! بدقت نگاهم کرد وگفت "نه رفیق حیدر از آشنائی با شما خوشحالم".
دیگر جای سئوال نبود تا در اطاق همراهش رفتم همسرش در باز کرد او بداخل رفت ومن برگشتم. فردا صبح سرمیز صبحانه معلوم شد که او هم بعد ورود به اطاق سری به حمام زده وسپس تا صبح بخوابی عمیق رفته است.
نتیجه اخلاقی که مازیار گرفت این بود. که هرگز گیلاس دوم را بمن ندهند واگر لازم شد از گیلاس سوم شروع کنند .حکمی که من پذیرفتم ! تا امروز هم بندرت همان گیلاس اول را می خورم .
اما او هرگز این گفته را"که از آشنائی با من خوشحال است"! را بر زبان آورده قبول نکرد وهنوز در این مورد اختلاف نظر داریم!و متفق النظر که کنیاک آن شب مرد افکن بود . ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: