دفترسازمان وافزوده شدن تقی گیلانی به مجموعه دفتر

"مهاجرت "بخش نوزدهم
"
آرام آرام داشتیم جا می افتادیم .بازارهای خرید را یاد می گرفتیم! بخصوص محل لباس های دست دوم را چرا که لباس دست اول تهیه اش برایمان هم گران بود وهم مشکل. براحتی تمام استفاده از لباس دست دوم را پذیرفتیم وسپس در دریائی از لباس های دست دوم غرق شدیم.

دفترسازمان وافزوده شدن تقی گیلانی به مجموعه دفتر
" مهاجرت "بخش نوزدهم
آرام آرام داشتیم جا می افتادیم .بازارهای خرید را یاد می گرفتیم! بخصوص محل لباس های دست دوم را چرا که لباس دست اول تهیه اش برایمان هم گران بود وهم مشکل. براحتی تمام استفاده از لباس دست دوم را پذیرفتیم وسپس در دریائی از لباس های دست دوم غرق شدیم.
چندین بازارهربازارصدها مغازه که با اندکی پول و اندکی بیشتر زمان گذاشتن می شد لباس های خوبی یافت. این گردش در دکان های دست دوم فروشی خود نوعی سرگرمی وبه اصطلاح امروز لباس تراپی بود که از طریق جستجو واقعا بین صدها دست لباس گوناگون صورت می گرفت. هرکس به سلیقه خود می توانست لباسی در خور پیدا کند.
مهاجرت چنین است که شخص مهاجر بهر اندازه هم که تلاش کند دور خود دیواری بکشد و فرضا شکل وفرم لباس پوشیدن خود را حفظ کند بعد مدتی آرام آرام یاد می گیرد که سلیقه خود را مطابق نرم های زیباشناسی کشوری که در آن ساکن گردیده در آورد .نوع لباس پوشیدن نخستین قدم در این هماهنگی است ! یواش یواش عادت های دیگری هم به آن افزوده می شود.
فرضا ازنوع لباس پوشیدن بچه های فرانسه عینک ها ویا دستمال گردنشان می شد حدس زد که ساکن فرانسه اند. یااز پیراهن های دو جیب گشاد کفش های نسبتا راخت اما بنظر بزرگ و اوایل شلوار های لی می شد حدس زد از امریکا هستند. اما کابل جان ازجمله جاهائی بود که نمی شد حدس زد ما از کدام کشوریم! بسته به ارزانی وخوبی لباس و این که لباس ها از کدام کشور آمده گاه عمدتا خانم ها لباسی فرانسوی می پوشیدند ، زمانی گاپشن امریکائی یا دامنی انگلیسی حتی برخی ها لباسهای دهه شصتی پیدا می کردند.شکلی محترمانه و پوشیده مانند مدیران مدرسه که باب طبع برخی ها بود. من برای دخترم از دامن چهار خانه اسکاتلندی با کمر بند چرمی تا بلوز بنتونت ایتالیائی در این مغازه ها یافتم.
امورخانواده ها داشت از طریق دفتر سازمان می یافت. امور داخلی دفتر توسط رفیقی قدیمی اداره می شد.رفیقی خون گرم که همسرش هم دانشکده ای من در تبریز بود که با وجود تمایلش به ادامه تحصیل! کمیته کابل تشخیص داد که بخاطرکارآئی و توانمندیش در کار با جوانان بسازمان جوانان حزب دموکراتیک رفته و مشغول کار شود.همسرش نیز مسئولیت دفتر را بگیرد دو کودک خردسال داشتند.سال ها بعد در آلمان رفبق هم دانشکده ایم گلایه کرد که با وجود اشتیاق شدیدش به ادامه تحصیل من ایشان را به سازمان جوانان فرستادم واجازه ندادم از فرصت بدست آمده استفاده کند. سوال وگلایه ای که من را به دودهه عقب تر برد وبار دیگر حداقل برای خودم این سوال مطرح شد که چرا من که مشوق و پیگیر شدید بچه های جوان برای تحصیل بودم ومی توانستم رای کمیته کابل برای اعزام ایشان بکارراتغیردهم و خواهان رفتن ایشان بدانشگاه گردم این کار را نکردم؟ گلایه ای دوستانه که متوجهم می ساخت تصمیم گیری در مورد سرنوشت افراد تا چه میزان ظریف وشکننده است .
درآن تصمیم گیری شناخت من از توانائی ومدیریت او من را به این نتیجه رساند که اعزام چنین فردی به سازمان جوانان علاوه بر کمک اساسی باعث سربلندی ما در مقابل رفقای افغانی هم هست! لذا ایندو عاملی شدند که من تمایل اوبه تحصیل راندیده بگیرم ومصالح گروهی یا سازمانی را به خواست شخصی ودرست ایشان ترجیح دهم .چند سال بعد از کابل بر آمدیم ومهاجرت جدید جائی برای ادامه تحصیل او که حالا سه پسر داشت باقی نمی گذاشت.
زندگی پیوسته شما را برسر انتخاب های دشوار وبین چند گزینه قرار می دهد که جهان دیده گان و دقیق بینان معمولاراه اصلح وبا چشم انداز راانتخاب می کنند. به نیاز و خواست شخصی طرف مقابل خود توجه می کنند ودر بهترین حالت از منافع او حرکت می کنند.درجه از رشد یافتگی و سعه صدر . اما برای من جوان با تمام تلاشم برای رضایت یارانی که دور هم بودیم اما در مواردی کارم خالی از اشتباه نبود
عذر خواهی مسئله ای را حل نمی کرد.ناگفته نماند که با وجود این گلایه دوستانه هنوز زیباترین روابط دوستانه و توام با احترام راما با هم داریم. چرا که آن ها هم درون این مجموعه بودند و بر پروسه طی شده و توانائی یکدیگر آگاه.
من برای راه اندازی بخش تبلیغات که کارهای هنری و فوق برنامه مانند برگزاری مراسم عید یا سالروز تشکیل سازمان را انجام می داد به فردی احتیاج داشتم که در چهار چوب این کار بگنجد .به ساختمان کارتیه سه رفتم که محل اسکان رفقای مجرد وگاه برای مدتی خانوده ها بود.خود داستان کارتیه سه فصلی جداگانه است که به آن خواهم پرداخت.در همان نشست نخست چنین فردی دقیقا منطبق با آنچه در فکر من بود یافتم .
نام اصلیش تقی گیلانی بود که آنجا رفیق کمال نامیده می شد از همان روز نخست آمدن بکابل حضورش را همه جا می دیدی. طوری که گویا پیش تر از ما آنجا بوده .با همه رابطه برقرار کرده بود.هر کجا می رفت رایجه ای از محبت ،شوخی وخنده را با خود داشت از نظر من یکی از عوامل تاثیر گذار در کم کردن دلتنگی های غربت بود .هیچ امری نبود که او در آن بخش مثبت را نبیند واز درون آن طنزی دلچسب را بیرون نکشد . هنرپیشه و کمدین نیک نفسی که دست قضا اورا ازرشت به چاه بهار و از چاه بهار به کابل و نهایت بما ارزانی داشته بود .
عشق وصف ناپذیر او به کودکان که گاه تا هم بازی شدن با آن ها تداوم می یافت لقب عمو تقی را برای او آورده بود. او چه در دفتر،چه در مجموعه خانه بزرگ کارتیه سه .نقشی تلطیف کننده بقول سعدی مفرح ذات داشت .گویا بعضی ها برای این بدنیا می آیند تا خاطر دیگران را شاد کنند .آن ها آن گوشه های ظریف زندگی را می بینند که طنز وشادی حیات در آن جا پنهان گردیده است. شادی را وطنز ظریف زندگی راحس می کنند ،بو می کشند و سر انجام دست دراز کرده بیرونش میآورند ورو در رو با چهره تلخ و چهره اخموی زندگی قرار می دهند.استادی این را دارند که از شبگلاه درد خنده بیرون کشند.
من در دیدار نخستین فکر کردم سال هاست اورا می شناسم.چنان فضای صمیمی بوجود آورد که بجای کارتبلیغات که کاری جنبی بود فکر کردم او بهترین گزینه برای دفتر سازمان وکمک به رفیق مسئول دفترکه نام او هم رفیق کمال بودودوستی قدیمی با هم داشتیم وداریم می باشد.دنیائی خاطره از این انسان زحمت کش ،کار آفرین ،مردم دار.با شوخ طبعی خاص تبریزیان دارم! خوش ذوق در عرصه های مختلف .از رقص زیبای شاطریش در جشن ها تا کارهای خلاق هنری و ساختن یک زندگی آرام توام با کار شبانه روزی همراه همسرش در برلین و تربیت شایسته سه پسر.
دفترمرکز ارتباطات ،جلسات ،گاه دیدار ها و مهم ترمرگز تلاقی روزانه تمام خانواده ها بود.دفتری که از کوچکترین خواست خانواده هااز خرید شب عید تا تنظیم تا نظارت بر بردن وآوردن کودکان از کودکستان و تنظیم ماشین برای خرید خانواده ها و و ...را برعهده داشت. ارتباط با فرد تعین شده از طرف شورای وزیران آقای احمد نورراهم بایستی جواب می داد. کاری سنگین برای یک نفر وحتی دو نفر!این خود او بود.
درهمان آن مه برای دفتر سازمان در نظر می گرفتم فکر می کردم جای او نه بخش تبلیغات نه دفتر ،بلکه دانشکده هنرهای زیباست. رشته تئاتر! ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: