هنگامیکه ماسک فتنه کنار میرود

انگار آن دختر شاد و شنگول را باد برده بود و سنگ جادو و یا طبیعت او را
به پیره زنی فرسوده و شکسته تبدیل کرده بود.

آسمان خاکستری بود. دو ابر آرام در باز تاب کم رنگ خورشید میدرخشیدند. آن مکان کاملا غریب بود. گنجشک ها بین خاک رس در جستجوی تکه ای نان بودند. در قسمت پائین آن مکان یعنی جاده اصلی صدای زمزمه لاستیک اتوموبیل می آمد. تعدادی سگ بدنبال آن پاس میکردند. بیش از 500 متر از آن جاده خاکی و شیب دار هنوز میبایست طی کنیم تا به تالار جشن عروسی برسیم. جشنی کاملا ناشناخته و یا شاید هم دسیسه ای از قبل طرح شده.