مهمانی هر روزه سه خواهر در روز های کرونائی!

تقدیم به سیما موید عزیز
امروز با چهره ای خندان و آرایشی کم رنگ همراه همسرش آمده است.همسرش وقت فیزیوتراپ دارد در قسمتی خارج از شهر در کنار اقیانوس منطقه بسیار زیبای "لوما" عقب ماشین جای می گیرم."خوشخالم که سر پائید"! بخنده می گوید "حالا که نشسته ام بگذار برسیم ببینم سر پائیم یا نه! عجالتا که یک وری هستم. "
 
 
روز گذشته برای من ودخترم ظرفی آش فرستاده بود.تلفنی تشکر کردم!
گفت "کمرم درد می کند اما تلاش می کنم فردا در راه پیمائی روزانه مسیر کوتاهی را با شما بیایم "
.ما در این روز های کرونائی تلاش می کنیم هفته ای چند روز در مسیر چهار باغی که از نزدیکی خانه آن ها شروع می شود وتا پشت خانه ما امتداد می یابد راه پیمائی کنیم.یک جمع سه نفره کوچک او،همسرش ومن.هردو پزشگ باز نشسته اند.
بشوخی" می گویدطی سال ها هر چه مریضی بود جمع کردیم تا در باز نشستگی بیکار نباشیم ازپا درد ،کمر درد، ناراحتی قندی،اما خب این هم بخشی از چرخه زندگی است .مهم سن آدمی یا بدن درد های پیری نیست! مهم چگونگی بر خوردما با زندگیست."
امروز با چهره ای خندان و آرایشی کم رنگ همراه همسرش آمده است.همسرش وقت فیزیوتراپ دارد در قسمتی خارج از شهر در کنار اقیانوس منطقه بسیار زیبای "لوما"
عقب ماشین جای می گیرم."خوشخالم که سر پائید"! بخنده می گوید "حالا که نشسته ام بگذار برسیم ببینم سر پائیم یا نه! عجالتا که یک وری هستم. "
اقیانوس از دور دیده می شود. ابر های خاکستری بر فرازش خیمه زده اند.لرزش شاخه های درختان که هنوز به تمامی تن پوش از تن نکشیده اند خبر ازوزش باد ملایمی می دهد. در فاصله ای نه چندان دور از اسکله کنار ساحل می ایستیم .
قایق های بادبانی ردیف شده براسکله به آرامی با موج ها تکان می خورند. باد کابل دکل ها را کمانی کرده، خود را بر پوسته آن ها می کشد. صدائی مانند کشیدن آرشه ای بر سیم های یک سازکه با فریاد مرغان دریائی وغرش دور دست موج ها ئی که خود را بر صخره های کم ارتفاع ساحل می کوبند.موسیقی غریبی را می سازد.
اولین بار است که با دو چوب دستی آمده است .پیاده می شود اندکی خمیده براست .قبل از آن که چیزی بگویم بخنده می گوید "دیدی اشتباه کردی هنوز کامل سر پا نشده ام . اما می توانیم تا انتهای اسکله برویم وبرگردیم تا حسن هم کارش تمام شود."
به آرامی حرکت می کنیم می گویم "روز به روز وضعیت مردم سخت تر می شود ".می ایستد :"بیا دراین راه پیمائی کوتاه باز هم از بدبختی سخن نگوئیم! صفحه تلفنم پراست از خبر گرانی روزانه، سختی معیشت مردم از پریشانی خانواده ها.خودمان در این روزهای سخت کرونائی به اندازه کافی نگرانیم .این چوب دستی ها را نگاه دار."
چوب دستی ها می گیرم تلفنش را بیرون می آورد بطرف بوته های بلوبر که در تمام طول کناره خیابان ساحلی صف کشیده اند می رود. روی غوزه های سرخ که شبیه زالزالک هستند زون می کند." بیا نگاه کن! ببین رنگ ها چه غوغائی می کنند".
فرشی پهن شده بر صفحه تلفن رنگ های زرد شده در لابلای مجموعه ای از برگ های سبز که هنوز آمدن زمستان را باور نکرده اند .با پس زمینه ای از برگ ها قهوه ای تابلوئی زیبا که تنها استاد طبیعت می تواند ترسیم کند.دوربین را روی قسمت ویدئو می گذارد."آن بید مجنون ها را نگاه کن ببین چطور گیسو در باد افشان کرده اند"! شاخه های نرم بید مجنون به آرامی در باد تکان می خورند احساس می کنم نه در رقص بل در سماعی صوفیانه در آمده اند.
به آرامی حرکت می کنیم " از دو خواهرش که ایرانند سخن می گوید"ما خواهر ها تصمیم گرفته ایم حداقل در این روز های سخت و تنهائی کرونائی از بدبختی نگوئیم .خبر بد خودش می آید یک هفته است که هر روز با تلفن تصویری خونه هم دیگر مهمان می رویم .حالا که کرونا این طور خانه نشینمان کرده ما هم تصمیم گرفتیم هر روز حداقل نهارهارا باهم بخوریم وساعتی در کنار هم دراز کشیده حرف های خوب خوب بزینم .
حالا هر روز اول صبح بلند می شوم همان طور که غذا درست می کنم لباس مهمانی می پوشم روژمی زنم آرایش می کنم درست مثل این که راستی راستی مهمانی می روم! روز اول که در زدم تا صفحه را باز کردند با تعجب پرسیدند جائی می روی ؟ گفتم مگر قرار نیست مهمان بازی کنیم و نهار با هم بخوریم ؟خوب من مهمان اومدم! خندیدند.چند روزی می شود بقول خودشان بعد از سال ها دستی به سر وروی خود می کشند لباس مهمانی می پوشندهرکدام غذای خودمان را سر میزمی گذاریم همان طور که در مهمانی می چینیم .برای هم تعریف می کنیم غذا می خوریم، تنظیم کردیم آن ها یک ساعت زودتر من یکساعت دیرتر این فاصله زمان را حل کردیم.
نمی دانی چقدر لذت بخش است. بفرمائید ازاین سالاد هم میل کنید چائی بدم.بعد بالش هایمان را بر می داریم در کنار هم دراز می کشیم همان طور که در کودکی ونوجوانی دراز می کشیدم وحرف می رنیم .خوب سخت است وقتی صدای بابام ،صدای مامان در خانه نمی پیچد !اما همین یکی دوساعت هم که از زمانه می دزدیم غنیمت است.
لحظات شادی که به زور خنده وشوخی آرایش وپوشیدن لباس های شاد که در این روز های کرونائی کسی دل ودماغ پوشیدنشان را ندارد لحظاتی را از فلک می دزدیم. امروز نهار خورشت کرفس داریم!"
می خندد ."شما هم بیائید البته با لباس مهمانی!"
بالای سرمان در میان شاخه ها چند قناری می خوانند. دور خود می چرخد تلفنش را بیرون می آورد" می خواهم خواندنشان را برای حسن ضبط کنم میدونی که عاشق صدای قناری است!"
حسن از دور بطرفمان می آید.
آفتاب پائیزی لباسی طلائی به ابرها هدیه می کند.سرک می کشد دزدانه بر لباس عوض کردنشان نگاه می کند ! دریا نمی دانم می خندد یا خشمگین می شود و می غرد! شمعدانی های نهاده شده در پشت شیشه خانه های آرام سوئدی بارنگ های مخملی خود زیر پرتو خورشید می درخشند.
هوائی لطیف دست بر صورتم می کشد.ازیقه پیراهنم بدرون می خزد!گزگزی آرام همراه با گرمای لذت بخش پاییز بر جانم می نشیند. زندگی زیباست! حتی در پیرانه سری! هر فصل زیبائی خود را دارد فصول زندگی انسان نیز از این قاعده مستثی نیست.
پائیزانسانی با مجموعه ای از تجربه بهار وتابستان با زیبائی منحصر بفرد خود. به موهای یک دست سفیدشده حسن وخود در آئینه کناری اتومبیل می نگرم به نسیه نقد شده به نرخ جوانی که به آرامی در باد می رقصند." چه مسیر طولانی و سختی پیموده ایم! راهی که هنوز ادامه دارد وباید پیموده شود !
موج ها بر ساحل می کوبند .مرغ طوفان بال گشوده سینه بر طوفان داده اوج می گیرد. براه می افتیم .مهمانی در پیش است باید بروم لباسی در خور مهمانی بپوشم. ابوالفضل محققی مالمو29 11 2020
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: