با خسرو گلسرخی به نمایشگاهی رفته بودم تا تماشگر ِ رقص ِ "خط" های اردشیر محصص هنرمند ارجمند

مدتهاست با دلنوشته های عزیزِ خاطره انگیزم ابوالفضل محققی ، همدلی های شورانگیز وُ همنشینی های راز آمیز داشته ام که مرا به همه ی پیوندهای گسسته و عاطفه های به خاک پیوسته ، دلبسته نگاه می داردو جان وُ جهانم را به منشوری از نور و شور وغرور ،عبور میدهد.
 
با خسرو گلسرخی به نمایشگاهی رفته بودم تا تماشگر ِ رقص ِ "خط" های اردشیر محصص هنرمند ارجمند ِ کاریکاتور باشیم . دیوارها سرشار از رفتار ِخط های پُراعتبار ِاو بودند.محصص در گوشه ای، آرام وُ بی کلام وبا حُجب وُ حیای همیشگی اش نشسته بود واز پس ِ پشت ِ عینک ِ درشت ِ ذره بینی اش ،باچشمهای ریزوُ تیزش ،در سکوتی طولانی وسری فرو افکنده، تنها به تماشاگران ،نگاه می کرد وُ دیگر هیچ. خسرو برای گفتگو وگزارش آمده بود. در بازگشت، هردوی ما در حجمی از هجوم ِ همه جانبه ی خطوط ِ دردناک وُ حماسی ِ او بودیم.به ویژه ، مجذوب ِطرح ِ چهره ی شکوهمند ِ مردی سیاه پوست که گردن ِ افراشته اش با عضلاتی دردمند ، به دهانی باز، راه می گشود .توگویی فریادی به بلندای آزادی برکشیده بود.خسرو برای آن گزارش ،در ذهن خود به دنبال عنوانی مناسب می گشت. به ناگهان،یکی دوعنوان را باز گفت اما به دلِ هردوی ما ننشست.هفته ی بعد ،روزنامه ی عصر که در آمد دیدم عنوان جانانه اش را یافته بود :"جایی که "کلمه" ، "حرف " نمی زند.
راست گفته بود . در آنجا تنها "خط " حرف می زد وُ بس. از آن زمان تاکنون ،وقتی که در بیان ِمضامین شفاهی ِ خود ودر توصیف واقعه ای شگفت آفرین ، یا رخدادی دردناک وُ غمناک ،عاجز می مانم ونمی توانم به شکل ِ دلخواسته وُ اثر گذار ،ویژگی های مضامین ام را به درستی به نمایش بگذارم همان عنوان ِ یاد شده را اما این بار با محتوایی دیگر بکار می گیرم وُ می گویم : اینجا جایی ست که "کلمه"، "حرف " نمی زند.تا شنونده بداند که ماجرا ژرف تر از آن است که برزبان آمده است.
اینهمه را گفتم تا بگویم مدتهاست با دلنوشته های عزیز ِ خاطره انگیزم ابوالفضل محققی ، همدلی های شورانگیز وُ همنشینی های راز آمیز داشته ام که مرا به همه ی پیوندهای گسسته و عاطفه های به خاک پیوسته ، دلبسته نگاه می داردو جان وُ جهانم را به منشوری از نور وُ شوروُ غرور ،عبور میدهد.
نوشتن ،آنهم از سر ِ درد ، کار آسانی نیست .به گفته ی" نظام وفا " استاد نیما:
" تادلی آتش نگیرد ، حرفِ جانسوزی نگوید
حال ِ ما خواهی اگر، از گفته ی ما جستجوکن"
آری، باید دلی آتش گرفته داشت تا اندوه ِ دنباله دار ِ مادران وُزنان وُ فرزندان وُ بستگان ِ جان باختگان ِ زندانیان سیاسی ایران را با بیانی صمیمانه وزبانی ادیبانه ،برای امروز وُ فردای روزگار به یادگار گذاشت وگرنه، "هستی"، ما را نخواهد بخشید.
می توان با پاره ای از نوشته های کوشندگان سیاسی وحرف وُ حدیث شان همراه نبود اما اگر ایشان از سکوی "داد" به بیدادگری های زمانه ، نشانه روند از دهان ِ مشتاقان ِ راه ِ آزادی ،چیزی بجز سپاس ، شنیده نخواهد شد.
رنجنامه های ابوالفضل محققی که از "زنجان ِ" جان ِ درد مند اش رنگ وُآهنگ می گیرد ، رنج وُشکنج وُآرزومندی های زیبای مهمانان ِ ناچار ِ مرگ را با زبانی آراسته وُ شایسته در پیش چشم ما می نهد ودر همین حال ، نهیبی بایسته به روان ِ فراموشکاران ِ این سالهای درد می زند .دردی که تنها به تارو ُ پود ِ وجدان های بیدار ، رخنه می کند و جایی بجز دلهای آتش گرفته نمی شناسد .
سوگنامه هایی از این دست، یاد آور ِ معنای معطر ِ این شعر ِ شاملوست که: "انسان، دشواری ِ وظیفه ست".
وظیفه ای که یکایک ِ نسل افروخته وُ سوخته ی ما را وا می دارد تا حامل ِ چمدان ها وُ بقچه های به جا مانده ی کسانی باشند که در یک فاجعه ی ملی، به خون کشیده شده اند.
باری ، وقتی مجموعه ی "چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی" نوشته ی ابوالفضل محققی را خواندم، باور کردم اینجا همان جایی ست که "کلمه" ،"حرف" می زند.
"رضا مقصدی"
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: