نرگس بر دمید در انتظار بیداری تاکم !

نسیم بود که تن برشیشه پنجره اطاقم می کشید.عرق کرده اما شاداب از میدان مبارزه سختی بر گشته بود. ماه ها مبارزه با سوز سرما ،با برف وبوران که نعره می کشیدند"بهاری در راه نخواهد بود تن به سرما بسپار در زمهریر آجین شده از یخ آرام بگیر.امید عبثی است رهائی از زمهریر زمستانی"!
نرگس بر دمید در انتظار بیداری تاکم !
نسیم بود که تن برشیشه پنجره اطاقم می کشید.عرق کرده اما شاداب از میدان مبارزه سختی بر گشته بود. ماه ها مبارزه با سوز سرما ،با برف وبوران که نعره می کشیدند"بهاری در راه نخواهد بود تن به سرما بسپار در زمهریر آجین شده از یخ آرام بگیر.امید عبثی است رهائی از زمهریر زمستانی"!
اما شوخ وبازیگوش باتمام سرمائی که بر جانش نشسته بود .هرگز تن به اسارت سرما نسپرد .پنجه در پنجه لشگر سرما افکند.سر سلطان شب دیجور زمستانی را بر سنگ کوبید.طاقت آورد بر فصل زمستان چرا که رویای بهارش بود .حال پشت پنجره من ایستاده تن بر شیشه می کشید.پنجره را می گشایم .خود اوست پیک بهار
هان"خوش خبر باشی ای نسیم شمال
که به ما می رسد زمان وصال؟
عرصه ی بزمگاه خالی ماند
از حریفان و جام مالامال
سایه افکند حالیا شب هجر
تا چه بازند شبروان خیال"حافظ
می خندد "باز کن پنجره را گوش به طبیعت بسپار به چرخه حیات !هرگزعرصه بزمگه زندگی ازحریفان خالی نمانده ونخواهد ماند!
"آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد !"حافظ
شب به پایان خواهد رسید! شب زنده داران نخستین خیر مقدم گویان بهار خواهند بود .پنجره را باز کن غم از دل به ستان !به آغاز فصل گل و نغمه هزار دستان باور کن!
پنجره را باز می کنم در خنکای شب در سکوت سرشار از مکاشفه صد ای کوبیدن مداوم صد هاجسم کوچک را بر دریچه های خاک باغچه می شنوم.
گل نرگس است که در زیر خاک بیتابی می کندو سر برخاک می کوبد.او صدای وزش نسیم بهاری را می شنود تمام ذرات وجود خفته در درون دانه کوچکش در شوری مستانه به غوغا در آمده اند .غوغای هستی ، غوغای زندگی .شور گشودن چشم بر زیبائی طبیعت ،دیدن هزاران رنگ که بهاربه همراه عنبر گشوده از نافه آهوان در طبله خودبهمراه آورده است.
عطری آشنا ،تاریخی !عطری که بوی آزادی از اسارت خاک می دهد.عطری که پدرانش سرمست آن بودند وحالااورا این چنین سرمست می کند.
تمامی زمستان در میان سوز سرما ،برف وبوران ،سفتی خاک،یخ های حلقه بسته بدورپوسته نازک هسته کوچکش همه رابه امید امروز طاقت آورده است. روز موعود امروزاست! همه شب نخفت نفس گرم درون رابر سرمای خاک دمید!
سحرگاهان
صد ها غنچه سفید بسان نخستن دندان های شیری کودکان که بر پستان سفت شده مادر مک می زنند، سفتیش را می گیرند.نرمش می سازند تا شیرابه بجوشد و در کامشان جاری شود سر از خاک بیرون می کنند.خنده زنان پیراهن مادر را پس می زنند با شیطنت یک کودک بر تو می نگرند.دندان ها مروارید گون در تشعشع نخستین اشعه های خورشید که کاهلانه بعد ماه ها بی حجاب ابر بر زمین می تابد می درخشند!
بلبلی عاشق تطاول کشیده از غم هجران نعره زنان از بالای سرم می گذرد تا بسرا پرده گل در آید. بهار از راه رسیده است. شاعری در باغ می گردد.
هیس
هیاهو نکن
تا نفس­های خاک را
بشمارم
زمین نفس هفتمین را
که کشید
اتفاق خواهد افتاد
که بر که
تاول
بزند
و درخت
دست هایش را
از جیب
بیرون آورد
چه کسی می
گویدزود است ؟
کمک کن
عقربه های ساعت بزرگ را
بچرخانیم وبگل برسانیم
وقت است
همه را بیدار کن
همه را ،جز تاک ها
که دارند
خواب شراب
می بینند
"حسین منزوی"
در باغچه خانه صد ها نرگس در طول شب خاک را شکافته اند . دیری نخواهد گذشت که تاک ها هم سر از خواب بر خواهند داشت! غوره به انگور خواهد نشست! انگورهادر خم های هزاران ساله که از ترس عسس در پستو های خانه نهان گردیده بودند خواهند جوشید. مرد و زن صراحی بر دست فارغ ازقداره بندان متشرع آمدن بهار را در قامت نوروز جشن خواهند گرفت .بهار و نو روزی که سر انجام خواهد رسید !من این را ازسر بر آوردن نخستین غنچه ها در باغچه می گویم. حال
"کمک کن
عقربه های ساعت بزرگ را
بچرخانیم وبگل برسانیم " ابوالفضل محققی
 
 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: