مشارکت پرونده سازان در جعل تاریخ ما

پرونده سازان چه در اپوزیسیون و چه در حکومت، نه راویان صادق و امین گذشته ما، بلکه جاعلان و مغشوش کنندگان آن هستند. روش و هدف مشترک همه آنها چنین است: جعل حقایق، تک پاره کردن واقعیتهای هم جنس، چسباندن قطعات متفاوت و قایع ناهم جنس به یکدیگر با هدف وارونه سازی حقایق.

پرونده سازان چه در اپوزیسیون و چه در حکومت، نه راویان صادق و امین گذشته ما، بلکه جاعلان و مغشوش کنندگان آن هستند. روش و هدف مشترک همه آنها چنین است: جعل حقایق، تک پاره کردن واقعیتهای هم جنس، چسباندن قطعات متفاوت و قایع ناهم جنس به یکدیگر با هدف وارونه سازی حقایق.

بهروزی آینده گان، بی تردید، با کیفیت انتقال تجربه ما به نسلهای آتی رابطه ای مستقیم دارد . شکستهای فاجعه بار نسل ما، بی ارتباط با گزارش نادرست تجربه نسلهای پیش از ما نبوده است. پرونده سازان چه در اپوزیسیون و چه در حکومت، نه راویان صادق و امین گذشته ما، بلکه جاعلان و مغشوش کنندگان آن هستند. روش و هدف مشترک همه آنها چنین است: جعل حقایق، تک پاره کردن و اقعیتهای هم جنس، چسباندن قطعات متفاوت و قایع ناهم جنس به یکدیگر با هدف وارونه سازی حقایق. 

سازمانها و احزابی که هدف سرکوب خونین رژیم جمهوری اسلامی ایران در دهه اول بعدازانقلاب اسلامی بهمن 1357 قرار گرفتند، خصوصا آنهایی که در مخالفت با جمهوری اسلامی، "سرنگونگی"رژیم را سر لوحه شعارهای خود قراردادند، نگرانی درجه اولشان تامین امنیتشان بود. این توجه، در مورد سازمان سابق من نیز وجود داشت و وقتی رهبران آن به شوروی مهاجرت کردند، پیگیری مسایل مربوط به حفاظت سازمان خود را در داخل و خارج، به یک جمع فشرده چند نفره سپردند، که بعضی از آنها تجاربی در همین موضوع از فعالیت پیشین خود از ایران داشتند (1).

اتابک فتح الله زاده یکی از پرونده سازان در خارج از کشور برای جعل فعالیت آن جمع کوچک فشرده است. وی در نوشته اخیرش*، برای چندمین بار، دست پرونده سازان امنیتی در جمهوری اسلامی را به گرمی فشرد و با ارایه تصویری دگرگونه از دوره ای از روزگار سپری شده ما، دست به تکرار جعلیات قدیمی، به مانند سوابق دروغین هرگز نداشته خود زد. وی، حتی شهامت آن را  نداشت که اشاره ای گذرا  به زیر و زبر اعتراض من به سوء استفاده اش از نام من، در بر ساختن آن سابقه دروغین در کتابش برای خود، بکند و ترجیح داد با جعل دیگری آن را استتار نماید( اعتراض من به وی در حاشیه کنفرانس اول جمهوریخواهان)، وی در آن ایام  هنوز برای فروش پرونده سازیهای امنیتی خود بر علیه دیگران،  به ایران نرفته بود.

افرادی که هدف اتهامات خلاف واقع اتابک فتح الله زاده هستند، از حق ذاتی دفاع  از حیثیت خود نخواهند گذشت. ادعاهای کذب وی، مدارک حقوقی مستدلی را بر علیه خود وی فراهم کرده اند. وی به راستی خوش شانس بوده که در طی این سالها، کسانیکه مورد تهمتهای ناروای وی قرار گرفتند، بسیار بخشنده و بزرگوار از آب در آمدند و اغلبشان به جای خشم از وی، دلشان به وضع حقارت باری که وی خود را در آن گرفتار ساخت و به بازیچه دست سیاست بازان تبدیل شد، سوخت. اما متاسفانه، وی علیرغم این همه چشم پوشی، به تقلا در همان برکه گل آلود بافته های ذهنی خود ادامه داد. پاسخ  پیش رو، اولین گام من در جهت نشان دادن ماهیت دروغین دعاوی او است.

پاسخی به افتراها

اتابک فتح الله زاده، به بهانه آمدن نامش به عنوان میهمان در جمع خصوصی چتد نفر از ایرانیان قدیمی در تاشکند که در آن از حضور یک مامور رسمی جمهوری اسلامی (سی و پنج سال پیش)، هم سخنی به میان آمده، با شعار "من افشا میکنم"، اتهامات قبلی خود را به من و تعدادی دیگر از همراهان آندوره من، از کناب" دایی یوسف" بیست سال پیش خود، تکرار کرد.

این اتهامات وی تفاوتی با کار مامورین رسمی وزارت اطلاعات و تبلیغاتچیان آن نداشت. او بدون اینکه اتهامی از سوی من بر علیه اش طرح شده باشد، چنان عنان اختیار از کف داد، که پیه یک پرونده سازی امنیتی دیگر را  بر تن خود مالید.

در بافته های وی چند نفری در پشت نقابهای حرفی الف و ب و غیره،  به مردان هزار چهره ای بدل شده اند، تا هر وقت نیاز باشد، سکه ای تقلبی به نام آنان برعلیه دیگران ضرب شود. 

گرچه اعمال وا قدامات اتابک فتح الله زاده در گذشته و حال به نفع جمهوری اسلامی بوده است، اما بر عکس ادعای وی، من در مصاحبه خود با  خانم رقیه دانشگری که سه سال پیش انجام شده  و یک ماه پیش توسط انتشارات آیدا در آلمان منتشر شد، به هیچ وجه، وی را به عنوان عامل جمهوی اسلامی مورد تهمت و افترا قرار نداده ام.  

سالها پیش، در زمانی که او تاشکند بوده، گویا سازمانش از ایشان خواسته بود که به خاطر حفظ امنیت جمعی، در تماس باچند نفر از ایرانیات قدیمی محتاط باشد. ولی وی با کنار رفتن از آن جمع، قید چنین منعی را  زد و انتخاب خود را کرد. علیرغم این، سازمان سابق وی، اتهامی به وی وارد ننمود و حتی از کمک به تامین بعضی از خواستهای عاجل وی نیز خود داری نکرد و خصوصا اغلب افراد سازمان ، علیرغم و ضع نه چندان مناسب مالی، در کمک به  بخشی از هزینه عروسی او دریغ نکردند. مسئولین رهبری سازمان، حتی در اوج بحران درونی خود، مثل وی رفتار نکردند و به همین راحتی با یک چرخش قلم به هر غیر خودی از جمله وی پرونده امنیتی نتراشیدند. آن مسئولین، علیرغم عدم توافقی فکری با یکدیکر، در مجموع خود انسانهایی با شرف و با وجدان بودند.  "شعبه امنیت سازمان"، که در اساس برای حفاظت از سلامت فعالان جان بر کف آن در صحنه مرگ و زندگی درست شده بود، هیچگاه وارد حریم خصوصی اتابک ها نشد، اما اتابک، بارها شبانه و دزدانه وارد خصوصی ترین حریم ها گردید.  اگر سازمان خواستار رعایت حریم امنیت خود شد، کاملاً حق داشت، چرا که او بعد از  دور شدن از سازمان وارد مناسباتی در تاشکند و ازبکستان شد که از دخالت سر انگشتان سفارت جمهوری اسلامی در مسکو بدور نبود ، و کار کرد اطلاعاتی آن برای هر انسان منصفی روشن بود. اقدامات تامینی در سازمان برای  تمرکز بر قواعد  بازی مرگ و زندگی با رژیمی خونریز و سفاک ، که از هیچ اقدامی در صفوف ما ابا نداشت، طبیعی‌ترین و منطقی‌ترین اقدام ممکن در آن هنگامه بود.

در آن ایام؛ سازمان فداییان اکثریت، به سمت بحرانی پیش میرفت که بود و نبودش را زیر سوال می برد. بخشی از جدا شدگان از حزب توده، که خواب خوش بلعیدن پاره بزرگی از سازمان را دیده بودند، به هر وسیله ممکن برای تشدید شکافهای درونی آن متوسل میشدند. در چنین موقعیتی بود، که اتابک  به عنوان سر پلی برای اطلاع دقیقتر از آنچه در تاشکند در درون فداییان میگذشت و کمک به پرونده سازی بر علیه برخی از مسئولین، به آنها پیوست.

حضور ظاهرا گاه به گاه مامورین وابسته به جمهوری اسلامی در تحت پوشش های موجه و گول زننده، برای یافتن خبرچینان و عواملی در تاشکند صورت میگرفت و برای خبر رسانی به آنها  هم ضروری نبود که کسی آگاهانه و از روی عمد خبری هایی به آنها برساند. کافی بود ماموری به تاشکند سفر میکرد و تحت پوشش مناسب با یکی از ایران قدیم دیداری خودمانی و درعین حال قانونی میداشت و در جریان مراودات معمولی به راحتی میتوانست، نکته هایی از خبر های ظاهرا معمولی را که برای میزبان وی اهمیتی نداشت، بر چیند و به ایران گزارش کند. بعضی از ایرانیهای قدیمی نیز همین بودند، بدون اینکه احیانا خود متوجه اهمیت کار خویش شوند، ولی سازمان نمیتوانست چشمان خود را بر این واقعیت ببندد. کسانی هم بودند که به تدریج بدون اینکه مامور شوند، بدشان نمیامد که به هردلیلی انتقامی از سازمان گرفته و یا راهی برای  باز سازی پلهای پشت سر خود بیابند. اسم یکی از این افراد بعدها بر سر زبانها  افتاد، اما آن شخص اتابک فتح الله زاده نبود.

هم عجیب هست و هم نیست که حالا اتابک فتح الله زاده از من خواستار مستند کردن اتهامی است که وجود خارجی ندارد. اما خود وی، در مورد صدها مورد اتهامی و پرونده سازی های خالص امنیتی دروغین خود بر علیه دیگران، خود را به چنین چیزی که از دیگری انتظار دارد، مقید نکرده است. او با مفهوم قابلیت آزمایش پذیری ادعاها ی خود، یا آشنا نیست ویا وانمود میکند که نمیداند.

تجاوز به حریم خصوصی

ایشان نوشته اند، کسانیکه او را با تحقیر و غرور، تنها  یک عضو ساده ، و بعد هم مستعفی از سازمان میشناختند که چیزی از سازمان نمیدانست، و اطلاعاتی هم نداشت که به درکسی بخورد و...و بعد طلبکارانه مینویسد خوب اگر شما چیز دان بودید چرا با گذشت این همه سال چیزی ننوشتید...

من نمیدانم چه کسی چنین سخنی گفته است، لابد این هم از نوع همان احساس ناحوشایند عقده های سرکوب شده در درون اوست که برای  تخریب دیگران از سینه خود به بیرون پرت کرده است. اما آن سخن، حقیقتی ساده در درون خود دارد، وقتی میگویند فلانی چیزی نمیدانست به این معناست که ادعای او  ساخته و پرداخته خیالات اوست. در عین حال نوشته های وی نشانه هایی از اخباری داشت که فقط میتوانست از طریق تجاوز به حریم خصوصی دیگران و دزدی اعتماد آنها به دست آمده باشد. وی در کتاب خود، سازمان را بارها به خبرچینی و جاسوسی و شکست حریم خصوصی افراد مختلف متهم میکند، یعنی همان کار ی که خود برای تهیه ماتریال کتابش میکرد. اما مسئله بسی فراتر از اینهاست. وی یک نمونه کلاسیک در ورود غیر مجاز و پنهانی به مایملک دیگران و امکانات آنان نیز است. اقدام ایشان را برای چاپ مخفیانه نشریات انشعابیون حزبی و کتاب خاطرات 1200 صفحه ای شاندرمنی از زبان حود وی بشنویم: (...برای تکثیر کتاب شاندرمنی دوستان قبول کردند که من بین 3-5 بعد از نیمه شب در دفتر سازما ن نوشته ها را فتوکپی سازمان پنهانی تکثیر کنم. پنجره را باز گذاشته بودیم که به محض آمدن کسی از پنجره فرار کنیم...").

ایشان ننوشته اند که آن دوستان در این مورد چه کسانی بودند و چرا ساعت 3 بعد از نصف شب با وی قرار ورود غیر مجاز به حریم دفتر سازمان و سوء استفاده از دستگاه کپی آن قرار گذاشته بودند و ننوشته اند که این داستان باز گذاشتن پنجره برای فرار در صورت آمدن کسی چی بود؟( ص 194 کتاب دایی یوسف چاپ دوم، سوند).

 وی به موازات چنین اعمال دزدانه و مجرمانه ای بر علیه سازمان، فریاد آی دزد سر میدهد ، و به دروغ دیگران را متهم به گشتن خانه افراد دیگر، میکند! حقیقت این است که هیچ کسی جز خود وی و افرادی که بارها به همراه وی مخفیانه وارد دفتر سازمان شدند، تا به امروز هم  نمیدانند که  چه کارهای خلاف دیگر ی توسط آنها در آنجا صورت گرفته است. من مضمون این سخن را نه در این جا بلکه در زمان و فرصتی دیگر بیشتر باز خواهم کرد؟

دوستی به درستی گفت که اتابک برای تشکیل پرونده امنیتی بر علیه دیگران "در تا شکند میبرید و در سوئد میچسباند"، منظور ش"خبر"بود.

گزارشی را که من در کتاب خانم دانشگری ذکر کردم، اصلا ساخته وپرداخته ذهن من نیست(2). در سوابق نوشتاری من کمتر ادعا یی حتی کم اهمیت، بدون منابع مشخص یافت میشود، در مورد این موضوع نیز چنین است. منبع من روشن و برای ایشان شناخته شده است، ولی وی وانمود میکند که چنین نیست، در صورتی که او قبل از من، حدود بیست سال پیش آن را به نوعی دیگر در پرونده سازی بر علیه من وسازمان در کتاب خود آورده بود.

مونتاژکاریهای ایشان برای تولید حجمی بزرگ از گفتار شاهدان و افراد ظاهرا مستقل از همدیگر، در موارد پرشماری در واقع از زبان تعدای انگشت شمار از افرد شبکه روابط وی به دست آمده است، منتها هر قطعه ای از "خبر" به یک منبع متفاوت" دیگری که از سوی همان فرد قبلی بیان شده، نسبت داده شده است. دلیل این کار تولید متقلبانه شواهد متعدد، برای باور پذیر کردن پروندهای ساخته شده، بر علیه دیگران است.

اما، قصد من در مصاحبه ام با خانم دانشگری در درجه اول، نشان دادن حضور ماموران جمهوری اسلامی در تاشکند، در تماس با ایرانیان قدیمی برای خبر چینی بود و  هیچ اتهامی چه مستقیم و چه غیر مستقیم، به ایشان به عنوان عامل، همکار و یا خبرچین جمهوری اسلامی نزده بودم. من ناچارم تکرار کنم وی همیشه در بطن یا حاشیه شبکه روابط افرادی بود، که مامورین جمهوری اسلامی به سراغشان میرفتند( صفحات111-113،  و 186-185) (3)، چون در تاشکند این روابط سوال برانگیز وی برای بسیاری شاخته شده بود، وی برای تبرئه خود ناچارا  مواردی از آن را  در کتاب خود ذکر کرده است.  این موضوع در مورد بودن وی در شبکه روابط کسانی هم که با مامورین شوری مرتبط بودند، نیز صادق بود( ص 11-113). چرایی آن همه "خبری "که در این مورد در نزد وی بوده، پرسشی است بی پاسخ. ما چه میدانیم، کسانی بودند که ابتدا برای شوروی ها  کار میکردند و بعد جبهه خود را تغییر داده و به دنبال منشعبین از حزب توده رفتند و یا حتی در یک مقطعی برای هر دو کار کردند. در دنیای واقعی همه این شقوق محتمل تواند بود(صفحات11-113،  و 186-185...).

افشای نام من به عنوان یکی از مسئولین شعبه امنیت سازمان سابق من، که مهمترین وظیفه اش به همراه بقیه، کمک به حفاظت سازمان از ترفندهای و صدمات جمهوری اسلامی بود، هیچ افتخار و امتیازی را جز ننگ همراهی با امنیتهای جمهوری اسلامی نصیب وی نخواهد ساخت. قبلا نیز چنین ننگی به طریق دیگری، سالها پیش نصیب وی شده بود. زمانی که شناسایی مامورین و همکاران خبر چین جمهوری اسلامی در  تاشکند مطرح بود،  وی از افشای نام و روابط آنها با دوستان خود در شبکه روابط ایرانیان قدیم برای سالهای متمادی خود داری کرد.  شاید کینه ایشان به بخشی از دوستان سابقش آنقدر نیرومند بود، که منجر به چنین تصمیمی شد؟ کسی چه میداند؟ البته وی قبلا نیز، با انتشار کتابش، دهها رد و آدرس از من و همراهان دیگر مرا، برای تکمیل پرونده ما در دستگاه سرکوب در ایران، فراهم کرده بود.

او عامدانه، موضوع مربوط به چگونگی درز خبری را از زبان یک ایرانی قدیمی، به یک مامور اطلاعاتی جمهوری اسلامی، سالها از دیگران پنهان نگه داشت. وزارت اطلاعات از این خبر، در اتاقهای شکنجه و بازجویی برای نشان دادن حضوراش در دل رهبری سازمان در تاشکند، با هدف  تسلیم کردن دستگیر شدگان سود فراوان جست. با توجه به سابقه وعادت آقای فتح الله زاده به ساختن داستانهای جعلی، باید در جامعیت ودقت روایات وی که به قصد تبرئه دوستان ایرانی قدیمی خود و به نوعی هم خودش گفته شده، بیشتر دقت کرد. امید که وی روزی به خود آید و  پرده از روی جزییات بیشتری بردارد.

او میگوید، اگر سازمان به او مشکوک بود چرا با پشیبانی شوروی ها، وی را دستگیر نکرد؟

پاسخ چنین است: سازمان او را متهم به همکاری با جمهوری اسلامی نکرده بود و وی به خوبی این را میداند، و کار سازمان هم دستگیری افراد مشکوک نبود و بر فرض مثال اگر هم میخواست اجازه و اختیار چنین کاری را نداشت. سازمان در هیچ مقطعی، اتهامی به او به عنوان مامور جمهوری اسلامی وارد نکرد. اگراو چیزی را پنهان نمیکند، چرا از یک خبر نه چندان جدید در مورد خودش، که من در مصاحبه ام با خانم دانشگری گفته ام، این همه بر آشفته اند؟ من در پاورقی این نوشته نمونه هایی از ادعاهای وی را آورده ام که یا دروغ خالص اند و یا  با تکه پاره های پراکنده ای از  راست ودروغ، و تحریف شده از آنچه که در واقعیت بوده اند، مونتاژ شده اند. از این نمونه ها درکتاب وی فراوان است.

در بسیاری از موارد وی سخن خصوصی و به قول خودمان "غیبت" معمول ما ایرانیها را پشت سر همدیگر، بدون اجازه و رضایت غیبت کنندگان، آنهم با دست کاری در گفتار آنان منتشر کرده است. چنین موارد ضد اخلاقی، در کتاب او کم نیست و نیازی به دادن آدرس صفخات آنها نیست. بخش مهمی از اتهامات وی به سازمان و افراد آن، از خلال همین غیبتها به دست آمده است. وی حتی خانم یکی از مسولین سازمان را که درب خانه اش به روی وی باز بوده، به نوعی از همکاری با ماموران شوروی بر علیه خود متهم کرده بود.

حق باز گشت به ایران

کسی معترض حق بازگشت ایرانیان تبعیدی به کشور نیست، این مغلطه ایست که ایشان به من نسبت  داده اند. موضوع در واقع این است: بازگشت به کشور به چه قیمتی؟ آیا ایشان حاضرند بگویند چه بهایی برای دیدارشان از کشور پرداختند و چند بار رفتند و بیرون آمدند؟ مگر رژیمی که پرونده دهها هزار زندانی شکنجه شده و بیگناه و هزاران اعدامی را با اتهامات واهی وبی پایه در کارنامه خود دارد، به همین راحتی  به ورود و خروج کسی که 7-8 سالی در شوروی بوده، بعد هم کتابی نوشته و به یک تشکل سیاسی سوسیالیستی هم وابسته بوده ، و ... رضایت میدهد، چه رسد به اجازه چاپ کتابش در داخل. او هنوز به کسی نگفته است که مامورین جمهوری اسلامی، بعد از ورودش به کشور، چه رفتاری با وی داشتند؟  و اگر به راستی وی مورد رجوع مامورین اطلاعات، قرار نگرفته، دلیل آن چه میتوانست باشد؟ اگر ایشان عنصر نا مطلوبی برای جمهوری اسلامی بودند، مگر به همین راحتی رهایش میکردند؟  گذشته از این، آزاد و خارج از کشور بودن افرادی چون وی، مثل سیب رسیده ای بود که به دامن جمهوری اسلامی افتاده بود.  او  هم مثل بعضیها، مفت و مجانی بدون اینکه خرج و هزینه ای برای جمهوری اسلامی داشته باشد، داوطلبانه و مشتاقانه، بر علیه برخی از مهمترین دشمنان آن در اپوزیسیون به "خرابکاری ونارنجک اندازی" مشغول بود و هنوز هم آن را ادامه میدهد. استراتژی"اصلاحات گام به گام" حزب ایشان، به روز شده "شکوفایی جمهوری اسلامی" سابق حزب توده ایران است. هسته مرکزی آن استراتژی گام به گام، اتحاد با اسلام گرایان با نامهای تقلبی است، که فاجعه خط مشی شکوفایی و بعد از آن را تا به امروز رقم زده و کشور را تا زمان قاجارها به عقب برده است.

چاپ کتاب او در ایران آنهم با حضور خودش، یک نشانه واضح از رضایت و استقبال"برادران"، از انتشار پرونده سازیهای او بر علیه یک بخش از مخالفین حکومتی بود که موجودیت جمهور اسلامی را  نمیخواستند.

چند نمونه از اطلاعات و  اخبار مخدوش فتح الله زاده

-اولین مورد از این دست، تراشیدن پیشینه مبارزاتی برای خود در قبل از انقلاب 1357 است. در این مورد، خواننده را به صفحات 14، 152 و 161کتاب اول وی رجوع میدهم. در میان خود این روایات هم نه تنها تناقض وجود دارد، ناشیگری وی نیز در بر ساختن داستانش مشهود است. نوشته است که وی با فلانی در خانه های تیمی درحالیکه سیانور زیر زبانشان بود زندگی میکرد (4-5). به این جعل چه باید گفت؟ سیانور برای حرکت در بیرون به زیر زبان میرفت و نه برای زندگی در خانه. اما فعلا من از این مسایل میگذرم، و بر نکته اصلی خود تاکید میکنم که، من هیچگاه و در هیچ زمانی ، در هیچ خانه ای نه با وی بوده ام و نه مسئول وی بوده ام و نه ایشان در هیچ گروه کوچکتر مخفی در تحت مسئولیت من و یا افراد همطراز  من قرار داشته اند و نه من هیچ رابطه ای با ایشان داشته ام. کسانی از همراهان من از آن دوره همه خوشبختانه زنده اند و این موضوع را بخوبی میدانند.

من اولین بار حدود سه ماه پیش از انقلاب ، وی را بغل مدرسه خیابانی، به اتفاق ضیاد(ذیاد؟) نامی که بعدها مسئول خلخال شد و ابوالفضل محققی دیدم. ابوالفضل وی را به نام بابک دوست ضیاد به من معرفی کرد و ضیاد را هم به عنوان یکی از روابط زیرین خود . در آن موقع دیگر شرایط بطور کامل تغییر کرده و ما به راحتی، بی هیچ قیدی حرکت میکردیم. چون نه ساواک به ترتیب سابق وجود داشت و نه گشتهای شهربانی. من از ضیاد در مورد فردی به نام بهروز که اهل هیرو در خلخال بود و من چند بار با وی در تهران به کوهنوردی رفته بودم و از دانشجویان "موسسه تحقیقات علوم اجتماعی " بود، پرسیدم. بار دوم که من روی مبارک اتابک خان را زیارت کردم، در اواسط سال  1364 در زیر افتاب سوزان تاشکند بود، که من پیاده از دفتر سازمان در سورو وستک در کنار خط تراموایی به سوی تراکتورنی که محل زندگی ما بود، عرق ریزان میرفتم، وی را دیدم که به سوی تراکتورنی میرفت و برای مسافتی با یکدیگر هم صحبت و هم قدم شدیم.

-ایشان مینویسند کسی به نام الف درحالیکه مست بوده پیش وی اعتراف میکند(ص 160-161) که وی  از سوی دونفر از شعبه امنیت سازمان تحت تعقیب و مراقبت بوده و آدرسی که از این دو نفر درکتاب خود میدهد یکی من هستم و دیگری هم شخصی که سخنانشن مورد استفاده فراوان اتابک در کتاب او و پاسخنامه اخیرش است(6).  ظاهرا اتابک از این خبر ناراحت میشود و تصمیم میگیرد خود را از دست من بکشد، و لی بعد منصرف میشود. من در این جا تمام این ادعاهای وی را  با شدت و قوت رد میکنم. این دروغی بزرگی است که یا خود او یا همان دوستش که با مامورین شوروی مربوط بوده ساخته است.   

-وی به کرات از اعزام افراد برای کنترل دیگران و از گشتن خانه کسانی از اعضای سازمان به دستور فرخ نگهدار و یا به دستور عمرعلی و با هم کاری سازمان(7) ؛ سخن میگوید (به عنوان فقط نمونه: ص 110-111) . من ازقبل مطمئن بودم که بعید است که چنین کارهایی از سوی هیچ یک از مسئولین سازمان در آن زمان صورت گرفته باشد، اما برای بار آخر و بعد از پرس و جوی مجدد از چند عضو مطلع مسئول رهبری در آنزمان، به هیچ نشانه ای در تایید ادعاهای وی نرسیدم.

- ایشان در(ص 185) مینویسد... که در آستانه انقلاب، دو هفته درستاد موقت سازمان در دانشکده فنی دانشگاه تهران بوده و حسن (علی توسلی) گفت، قرار است سه دیپلمات مربوط به شوروی، به دیدار مسئولین سازمان بیایند و  وی رفته وآنها را به درون آورد (8).  این گفته چه مربوط به خود او  باشد با این جزییاتی که آمده ساختگی است  و مطمئنا وی آن را مثل مورد شماره 1 برای پر کردن جاهای خالی سابقه خود درست کرده است و اگر هم متعلق به کس دیگری است، مثل اینکه در "بریدن و چسباندن" مشکل پیدا شده است. در پرس و جویی که من از مسئولین آن زمان سازمان کردم چنین ادعایی به دلایل مختلف بی اساس است و معلوم نیست که وی آن را  از کجا آورده است. اولا ستاد موقت سازمان در دانشکده فنی آنهم به مدت 2 هفته در آستانه انقلاب یعنی قبل از 22 بهمن 1357 وجود خارجی نداشت، اگر هم به مدت چند روزی تجمعی در آنجا بوده، بعید میبود حسن در میان مسئولین آنجا باشد. این تجمع موقت، قاعدتا باید در همانروز 22 و یا چند روز بعدش به ستاد میکده منتقل شده باشد. که حسن در آن جا هم حضور نداشت و هنوز از مسئولین سازمان در آن دوره نبود. در مورد کل این داستان و نیز این سه دیپلمات، از همان دو نفر پرس و جو کردم، هیچ کدام آن را تایید نکردند. آنها نه از چنین چیزی خبر داشتند و نه تا بحال آن را شنیده بودند، یکی از این دوستان گفت، خبرنگاران  وروزنامه نگاران و شخصیتهای مختلف به ستاد میکده میآمدند و لی دیپلمات های شوروی را نه دیده و نه شنیده، شاید روزنامه نگارانی از شوروی هم در میان آنها بوده باشند.

-ادعای وی در مورد قهر کردن مسئول کل تشکیلات و رفتنش به اروپا(ص 185)، از زبان یک عضو کمیته مرکزی مخدوش است(9). چیزی که وی میگوید، آنهم نه به این ترتیب، مربوط به شحص دیگری است و وی در آن دست برده است.

-ادعای های مکرر او (به عنوان نمونه ص 150  ونیز در نوشته آخر او درپاسخ به من)، در مورد اینکه شعبه امنیت سازمان و من به عنوان یکی از افراد آن، از شورویها  برای جمع آوری اطلاعات مورد نیاز آنها از ایران و دانشگاههای اروپا، سفارش می پذیرفتیم کذب محض است(10). اولا این ادعای وی در مورد ایران مسخره تر از آن است که نیاز به پاسخ داشته باشد،  وصرفا حدسی است که معلوم نیست چگونه به واقعیت تبدیل شده است. اگر هم کسی در این مورد چیزی به وی گفته، در واقعیت پایی نداشته است.  ثانیا، در مورد اروپا،  مگر شورویها با آن همه امکانات سفارتی با بخشهای فرهنگی و علمی کاملا مجاز برای رجوع به مراجع علمی در همه اروپا، دستشان چلاق بود که از من پناهنده ای که حتی پاسپورت درست و حسابی برای مسافرت نداشت، و فقط میتوانست برلین غربی برود، بخواهند دانشنامه خاصی در آن زمان را، از دانشگاههای اروپا برایشان کپی بکند و  بیاورد.  این هم قطعا یکی از آن اخبار  دوران "فترت و هرج مرج" درون ما بود که از بریده های چند مورد "دیده" و "گفته شده" مونتاژ شده و از جمله مواردی است،که بر حجم پروندهای حقوقی بر علیه گوینده آن خواهد افزود.

من اکنون بیش از 30 سال است که از سازمان فداییان اکثریت بیرون آمده ام، ولی همچنان بر این نظر پای میفشارم که این سازمان و رهبری آن با تمامی ارگانهایش، در تمامی دوره های اقامتش در شوروی یک جریان مستقل بود و در هیچ برنامه و اقدامی در جهت خلاف منافع کشور خود مشارکت نداشت.

-وی مدعی است، که حسن توسلی به عنوان یکی از مهرهای اصلی ک گ ب، جایگاه ویژه ای در نزد آنها داشت (ص 184 ). تردید نباید کرد که این قبیل پرونده سازیهای وی، در زمان خود، مورد توجه بازجویان شکنجه گر سابق علی توسلی نیز قرار گرفته است و آنها میتوانستند هر زمان اراده کنند با "راست ازمایی های شلاقی" مجدد، به حقیقت چنین ادعاهایی پی ببرند، و سرنوشتی بسیار تلختر از آن چه ما میدانیم، برای وی رقم بزنند.

 ضمنا، ایشان صحبت از یک مورد فساد اخلاقی و مالی حسن توسلی کرده و آن را در کتابش در ص 184 ذکر کرده است؟! کسانیکه که در بالای سر وی، در تنظیم این کتاب نقش داشتند،  گناهشان بسی بیشتر از  این  شخص سرگشته، در طرح چنین مسایلی بدون هیچ سند و مدرکی است (11).

-نوشته اندکه بخشی ازسازمان با تظاهرات و اعتراض به اعدامهای سال 1367  محالفت کردند، چون  دولت شوروی آن را نمیخواست. این البته دروغ  و تحریف است. گفته اند اگر دل من واقعا با قربانیان اعدامهای 1367 بوده چرا با ایشان وتعدادی دیگر، به تظاهرات در مسکو نرفتیم. آیا اگر در هریک از کشورهای اروپایی، پلیس از قبل اجازه تظاهرات ندهد، ایشان نافرمانی میکنند وتظاهرات را بر گزار میکنند؟ و اگر برگزار  کردند در صورت مقاومت دستگیرشان نمیکنند؟ گذشته از این، وقتی در باکو اجازه داده شد در سالنی وسیع در یک مدرسه میتینگی برگزار شود، چراهمانهایی که درجلو کنسولگری تطاهرات بی اجازه کردند، از شرکت در آن متینگ با اجازه، خود داری کردند؟

-این چنین نیست که ما مهاجران جوانتر، با ایرانیان قدیمی هم دردی نداشتیم و به کسی که مصیبتهایی را که بر سر آنها آمده بود، از زبان حود آنها مینوشت معترض بودیم. کسی که دم از افشای حقایق میزند باید از نیمه حقیقتها اجتناب کند. آن فجایع چنان عظیم بودند که خود شورویها، بعد از روی کار آمدن خروشچف رسما آنها را محکوم کرده بود و درجهت جبران نسبی عواقب آن بر آمدند. گرچه جامعه شوروی به درجه بالایی همچنان بسته ماند ولی اردوگاههای استالینی برچیده شد و کوشش گردید از قربانیان آن اعاده حیثیت شود. ایراد نوشته های ایشان این است، که آن دوره را به دوره ما تعمیم داده و از ما میخواهد اعتراف به جرایمی دیگری بکنیم که انجام نشده بود. ما به شوروی نرفته بودیم که به جای جمهوری اسلام، با دولت آن مقابله بکنیم، اما ایشان و عده ای دیگر به خاطر ضدیت با حزب توده با خامی تمام، تنشان برای چنین هیاهویی میخارید. لابد اگر شورویها به جای حزب توده از  جریان انشعابی حمایت میکردند، میشدند قرص ماه شب 14. ما در شوروی جمع پناهنده کوچکی بودیم که باید روی لبه شمشیری تیز راه میرفتیم تا بتوانیم کارما را بر درون کشور متمرکز کنیم.  در موارد متعددی، این لبه شمشیر پاهای ما را به سختی برید ولی ما حاضر نشدیم، جدال با صاحبان این  شمشیر را  جزو وظایف خود بشماریم. آقای امیر خسروی به محمد آزاد گر و بقیه در مینسک پیغام میفرستد که مواظب باشند با سیستم در نیفتند؟ پس چی شد که همین مواظبت از سوی سازمان فدایی، مذموم و ناپذیرفتنی شد؟

فعلا به همین ها بسنده میکنم. آنچه که آمد، درنگی بود کوتاه وگذرا برا بخشی کوچک از دعاوی بی اساس آقای اتابک فتحالله زاده.

---------

پا نویس ها:

منضور از کتاب "خانه دایی یوسف" نسخه چاپ دوم، نشر باران سال 2002 است.

1- "شعبه امنیت سازمان" نام آن جمع چند نفره بود، که بر عکس القائات و تبلیغات دشمنان و رقبای سیاسی آن، از ابتدا تا انتهای فعالیتش، جزیی ارگانیک از آپارات رهبری و در تملک کامل و مطلق آن بوده و برای آن کار و فعالیت میکرده و به هیچ حزب وسازمان دولتی در شوروی هم وابستگی  نداشت. اگر کسانی هم برای این کار دوره ای دیدند، مطلقا و صرفا به ابتکار و تصمیم خود مسئولین رهبری سازمان در آن زمان بود و لاغیر.

این شعبه، فاقد هر نوعی از تشکیلات موازی در درون تشکیلات سازمان بود و اجازه و اختیاری  هم برای تماس مستقل و خارج از کانال مسئولین کمیته ها و واحدهای تشکیلاتی، با هیچ عضوی از سازمان را نداشت. کار این شعبه، در درجه اول برای پیشگیری از ضربات جمهوری اسلامی به تشکیلات آن در داخل بود و به همین دلیل هم ، از طریق وابسته نشان دادنش، کوشیدند که آن را خنثی و ناکار آمد کنند و تا حدودی هم موفق شدند. بخشی از این کوشش ها، مر بوط به انشعابیون حزب توده بود که بعدا حزب حود را  درست کردند و در وسوسه جذب پاره بزرگی از سازمان بودند، و بخشی نیز به اختلافات جناحی در درون سازمان بر میگشت. آنها عامدانه و حساب شده، یک هیولا از این شعبه چند نفره ساختند، وعلاوه بر اختراع جعلیات خاص خود، اقداماتی را که توسط مامورین شوروی برای کنترل مهاجرین ایرانی وابسته به سازمان و حزب توده و حواشی آن و در حفاظت از کشور بسته ونرمهای نادرست خود اعمال میشد، عمدا به حساب سازمان نوشتند.

بدیهی است بسیاری از ما در سالهای مهاجرت خود در شوروی، اعتقاداتی کاملا متفاوت از امروز خود داشتیم. انترناسیونالیسم پرولتری، جهالت و نادانی از واقعیت های دو اردوگاه سوسیالیسم وسرمایه داری، فقدان تجربه، اجبار و ضرورتهای فعالیت مخفی برای حفظ تشکیلات از گزند خرابکاریهای دشمنان ما خصوصا جمهوری اسلامی، همه بر علیه ما عمل میکردند.  بنا براین، انگیزه اصلی این نوشته نه دفاع چشم بسته از آن گذشته و اشتباهات کوچک و بزرگ آن و نه  هم نفی تصمیمات و اقدامات ضروری و  صحیح آن دوره میباشد. در این مسیر، نباید هیچ حق ویژه ای تحت هیچ عنوانی به اتابکهایی قائل شد که مدعی اند قبلا از بقیه، به اشتباه بودن بنیانهای فکری خود پی برده اند، ولی هنوز هم بعداز سه دهه و نیم، یا از روش و منش آن سالهای خود دست نکشیده اند و یا به لاپوشانی  اشتباهات مخرب کارنامه خود و رهبرانشان مشغولند.

آقای فتح الله زاده، بعد از نزدیک به سه دهه زندگی در سوئد، هنوز هم نمیداند و نمیفهمد که حق سکوت، یعنی حق پاسخ ندادن به اتهامات در جوامع آزاد، یک حق اولیه و مسلم انسانی است و حیثیت و شخصیت هیچ کسی را نمیتوان تنها به اعتبار سکوتش در مقابل فرضیات و پیش داوریهای دیگران، پایمال ساخت. پاسخ به افتراهای بیشمار وی، چه به افراد مختلف و چه به سازمان سابق اش، در درجه نخست بر عهده رهبران وقت جریانی بود که من 30 سال پیش از آن بیرون آمدم. اینکه آنها تاکنون به وظایف اخلاقی و وجدانی خود در مقابل افتراهای ایشان و در دفاع از تصامیم خودشان عمل نکرده اند، جای ایراد جدی است، اما  نباید آن را دلیلی بر صحت دعاوی آقای فتح االه زاده تلقی کرد.

2- من وقتی مصاحبه ام را با خانم دانشگری انجام میدادم سه بار با دقت نوشته خود را اصلاح کردم تا مباد اتهام نا روا  و سخن حلاف حقیقتی را در مورد اتابک گفته باشم. در یاد مانده من از آن گزارشی که خوانده بودم، از حضور چند باره یکی از ماموران از جمهوری اسلامی تحت پوشش و ابسته فرهنگی سفارت، و از حضور افراد دیگری به غیر از ایرانیان قدیمی در تاشکند در آن میهمانی صحبت شده و گفته شده بود که یکی از آنها  نیز به مثل بعضی هموطنان قدیمی ما، علاقمند بوده از مراحل قانونی بازگشت به ایران از طریق مامور جمهوری اسلامی مطلع شود. با و جود این من کوشیدم سوء ظن نسبت به کسی ایجاد نکنم،  به همین دلیل هم، سخن مشورت جویی آن شخص را، از آن دیپلمات حذف کردم. وی هر کسی هم بود هیچ کار خطایی نکرده بود جز پرس و جو در مورد نحوه بازگشت، واین حق انسانی وی بود، واز این جهت هیچ ایرادی نمیتوان بر آن او گرفت، حتی اگر آن شخص، اقای اتابک فتح الله باشد. مسئله اساسا چیز دیگریست و آن هم، بهای استفاده از آن حق است که مورد بحث است و نه چیز دیگر.

3- صفحات111-113 -...از طرف مقامات فرهنگی و سیاسی جمهوری اسلامی تا آنجا که من اطلاع دارم با دو نفر تماس گرفته بودند.....به هر حال یک یا دونفر ازمقامات فرهنگی جمهوری اسلامی تا آنجا که من اطلاع پیدا کردم به خانه منصوری رفته بودند... ارتباط دوم نیز چنین بود که تنها یک بار یکی از کارکنان کنسولگری ایران در باکو به فامیل دور خود که از ایرانیهای قدیمی بود در ساری آغا سر میزند...

187- ...فردی به نام جاهد -یا جاویدکه برای دیدار برادرش از ایران به شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان بیاید در دیدار با جلالی می پرسد...وی به احتمال قوی با سازمان امنیت جمهوری اسلامی همکاری کرده..

 صفحات11-113،  و 186-185..."الف" یکی از اعضای سازمان بود که به دام ک گ ب افتاده بود ....

بخش مربوط به این موضوع در کتاب"به یاد آن پرواز " نوشته رقیه دانشگری، که مورد اعتراش شدید آقای فتح الله زاده قرار گرفته و مرا با اتهامات بسیار سنگینی مورد "تفقد دموکراتیک" خود قرا داده است.

ص 384-...بعدها معلوم شد یکی از کارکنان سفارت ایران در مسکو به بهانه های فامیلی و فرهنگی سفرهای دوره ای به تاشکند داشته است...در این سفرها برخی از اعضای سابق فرقه دموکرات آذربایجان ایران...میهمانی هایی برای وی ترتیب میدادند. یکی دو نفر از اعضای سازمان نیز، که با این افرد ارتباط نزدیکی داشتند، به این میهمانی ها دعوت میشدند. اینها همه در زمانی است که دعواهای جناحی درون سازمان به تدریج آشکار میشود. پاره ای دلخوریهای شخصی زیر پوشش انتقاد و مخالف خوانیهای سیاسی و سازمانی سرباز میکند. افرادی به گونه ای هدفمند وبرای باز سازی پلهای ارتیاطی خود با ایران، این اخبار را جمع آوری میکردند وبه گوش مامورین سفارت میرساندند. از این طریق بود که ماموران رژیم به اخبار و اطلاعاتی از سازمان دست مییافتند. یاد آوری میکنم که من در اوایل آن دوره درتاشکند نبودم و مستقیما در جریان برخی مسایل قرا نداشتم. تنها چند ماه بعد از آنکه به تاشکند رسیدم گزارش مخفی ویژه ای را که از سوی تشکیلات تاشکند تهیه شده بود خواندم. با خواندن آن گزارش مطلع شدم فردی که بعد خاطرات خود را از شوروی نوشت، در یکی از این میهمانیها حضور داشته است. اواتابک فتح الله زاده نام دارد که در کتاب خود با سر هم بندی راست و دروغ در فضای آن ایام، وبا پشتیبانی کسانی مثل بابک امیر خسروی شهرتی به هم زد. نوشته او به رفرنس و مرجع دشمنان و مخالفین سازمان بدل شد. او بالاخره با سفر به ایران کتابش را  در آن جا هم به چاپ رساند. یکی از موارد مندرج در گزارش، صحبتهایی بود که میان حاضران در آن میهمانی با کارمند سفیر ایران صورت گرفته بود. در خلال این صحبتها، که پیرامون امکانات و مساعدتهای سفارت ایران برای بازگشت احتمالی افراد از تاشکند به ایران بوده است، اخبار واطلاعاتی از درون سازمان رد وبدل میشد...

4و5 -ص 14-... اعلامیه های سازمان را فوقانی در اختیار من میگذاشت...تماس مجدد سازمان در سال 1356...ص 152-در همان سالهای اولیه اقامت ما در تاشکند یکی از اعضای کمیته مرکزی که قبلا از انقلاب در دوران فعالیت چریکی، بعد از ضربه سال 1355، مدتی اولین رابط و مسئول من بود... و 161-...بایکی از آنهادر شاخه تبریز در زمان شاه همرزم بودم و در آن زمان در خانه های تیمی مختلف با سیانور زیر زبان زندگی میکردیم...

6-ص 160-161- ....ناراحتی من از این دو جوان نوزده بیست ساله  و نه حتی از مقامات شوروی بلکه از دو رفیقی بود که بایکی از آنهادر شاخه تبریز در زمان شاه همرزم بودم و در آن زمان در خانه های تیمی مختلف با سیانور زیر زبان زندگی میکردیم... هرچه فکر کردم مگر ک گ ب بس نبود، دیگر چرا سازمان در این راه قدم گذاشته است...

7- به عنوان فقط نمونه: ص 110-.... علاوه بر همکاری با شعبه امنیت سازمان، جداگانه با عمر علی افسر ک گ ب همکاری داشت... ص 111-...مورد دیگر، روانه  کردن فردی توسط فرخ و عمر علی افسر ک گ ب به خانه یک ایرانی قدیمی که در پشت دفتر سازمان زندگی میکرد...و همچنین کاووش محفیانه خانه و محل کار منصوری با همکاری کمیته امنیت سازمان و ک گ ب بود..

8-ص 185-... درست در آستانه انقلاب 57 در دانشکده فنی دانشگاه تهران که ستاد موقت بود حسن به من گفت که در فلان ساعت سه نفر دیپلمات شوروی در جلوی دانشگاه خواهند بود تو آنها را به ستاد سازمان برسان... من آنان را به ستاد سازمان آوردم وتحویل دادم...بعدها شنیدم از سازمان پرسیده بودند که چه کمکی نیاز دارند...

9-ص 185-...وقتی مسئولیت کل تشکیلا را بر عهده گرفت، بر سر موضوعی قهر کرد و به اروپا رفت و بعد از یکماه توانستیم اسناد شعبه تشکیلا را از این جا و آنجا پیدا کنیم...

10- ص – 150-...مثلا وقتی یکی از مسئولین شعبه امنیت سازمان در تاشکند به نام"ک" از شوروی به اروپا مسافرت میکرد از وی خواستند که یکی فتوکپی دانشگهای اروپا در باره رشته مورد نظر شوروی را تهیه و در اختیار ک.گ.ب بگذارد...البته ک.گ.ب برای شکار اول دانه پاشی میکرد نا مزه دهن فرد مورد نظر را ارزیابی کند...   

11-ص 184-حسن توسلی دارای جایگاهی ویژه در بین مقامات شوروی بود اما شخصا از آلودگی ملی به جز یک مورد مبرا بود...افرادی از هر دو جناح چپ وراست در شبکه روابط ناسالم قرا داشتند... 

*لینک نوشته  فنح الله زاده 

 

 

برگرفته از: 
ایمیل
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: