تعزیه گردان

باور می کنید که دیگر فراموشش کرده بودم . تا این که دیروز باز اورا در حالی که اسباب معرکه گشود و در کنار مسجد بزرگ شهر تعزیه خوانی می کرد دیدم.
سال ها قبل از انقلاب اورا دیدم بودم با همین شکل وشمایل. چهره غریبی داشت! موهای بلند وسفید با دوچشم درشت و ترسناک ، ریشی بلند با دو پرده نقاشی شده ودو چوب
 
 
  باور می کنید که دیگر فراموشش کرده بودم . تا این که دیروز باز اورا در حالی که اسباب معرکه گشود و در کنار مسجد بزرگ شهر تعزیه خوانی می کرد دیدم.
 سال ها قبل از انقلاب اورا دیدم بودم  با همین شکل وشمایل.  چهره غریبی داشت! موهای بلند وسفید با دوچشم درشت و ترسناک ، ریشی بلند با دو پرده نقاشی شده ودو چوب دستی که در شهرمی گشت.گاه پشت امام زاده بساط پهن می کرد و گاه کنار قهوه خانه ورودی شهر .
ریش بلندش را بسته به پرده ای که می گشود فرم می داد.اگر پرده ظهرعاشورا وعکس امام حسین وحضرت ابوالفضل بود با دست های بریده که خون از آن فواره می زد واو مشک آب بدهان طرف خیمه ها می رفت ودر کنارش خروج مختار ثقفی بود.او ریش بلند خود را صاف می کرد پارچه سبز رنگی بر سر می افکندو شروع به تعذیه خوانی میکرد.
زمانی دیگرپشت قهوه خانه سبزی چیلرکه کنار محله بدنام شهر قرار داشت وگاه داخل آن پرده دیگرش را که رستم سهراب را بر زمین زده وکارد به پهلویش می زد را می گشود.  مانند رستم ریشش را از وسط باز می کرد وپوست بسیار فرسوده وخالدر پلنگی را بجای پوست ببربیان روی سر می انداخت، چوب دستی تعذیه خوانی را گوشه ای می نهاد وبجای آن گرز چوبی را ازشال کمر خود بیرون می کشید، گاه زانو بر زمین می زد  حل من مبارزمی گفت ودر مقابل پرده جولان می داد."
 کنون جای سختی و رنج و بلاست
 نشستنگه تیزچنگ اژدهاست 
کسی کز پلنگان بخوردست شیر 
بدین رنج ما را بود دستگیر
کنون چاره‌ای باید انداختن 
دل خویش ازین رنج پرداختن
بعضی مواقع نیز پرده ها ،گرزوچوب دستی را پیش صاحب قهوه خانه می نهادلباس ازتن می کشید،پیراهن بلند وسفید دراویش را بتن می کرد کشکولی بر شانه می انداخت وتبرزینی بر دست می گرفت ویاهو کشان در شهر راه  می افتاد.
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم.
 حتی یکبار اورا دیدم که موهای خود را کوتاه کرده کراوت زده داخل میدان بزرگ شهر زیر مجسمه شاه ایستاده بود وعکس می انداخت .
 از تعجب دهانم باز ماند بود .آخر مگر می شود در حالی که لباس درویشی می پوشی ، لباس شیک بتن کنی کراوات بزنی عکس بگیری؟جرئت نکردم جلوبروم و از خودش سوال کنم کیست ! روز بعد به عکاسی رفتم.تنها عکاس شهر که سال ها بود  در گوشه ای از میدان شهرمغازه عکاسی داشت .کسی در شهر نبود که او نشناسد و عکسش را نگرفته باشد .در تمام تجمعات او با دوربین پایه دار خود حاظر بود وعکس می گرفت .
 قبل از اوهم پدرش در همین مغازه که هنوز روبرویش میدان نشده ومجسمه بزرگ شاه روی ستون سنگی بامجمسه های چهار سرباز که درزیر پایش نگهبانی می دادند قرار نگرفته بودعریضه نویسی و خطاطی می کرد .خیلی از قیاله های ازدواج با خط او بود.از اوکه در زمان حیات پدرم دوستش بود پرسیدم:" آن تعذیه گردانی که دیروز لباس آقایان پوشیده کراوات زده بود وعکس می گرفت کی بود"؟
خنده ای کرد وگفت "واقعا اورا نمی شناسی ؟اون که حجره اش در چهار سوی بزرگ است وتمام میدان حبوبات را دستش دارد". گفتم "آخر او که درویش یک لا قباست شبها تو قهوه خانه سبزی چلر می خوابد. تعزیه گردانی می کند ،نقالی می کند ،یاهو می کشد، داد خواهی می کند.مگر می شود"؟ 
شروع به خندیدن کرد. "خوشحالم که بلاخره کسی پیدا شد که بپرسد  او کیست" !
رفت داخل انبار وبا جعبه ای بزرگ از عکس بر گشت .گفت:" بنشین تک تک این عکس ها را خوب نگاه کن . داخلشان برخی نوشته های پدرم هم هست.شاید جواب سوالت را گرفتی". کوهی از عکس را روی میز خالی کرد.عکس های سیاه وسفید که زمان برخی از آن  را زرد کرده بود.پشت عکس ها با خط خوش نستعلیق سال گرفته شدن عکس و نام افراد نوشته شده بود. ادامه دارد   ابوالفضل محققی
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر نظرات رسیده

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
محمود زمانی
دو انفجار در نطنز و ترور قاسم سلیمانی و محسن فخری زاده در کنار درماندگی اقتصادی رژیم برای ادامه ریخت وپاش های برون مرزی در سوریه و عراق و یمن و....دی ماه نود وشش و آبان نود نود وهشت