عظیم ملخی بود، بر خاکی که بیگانه می انگاشت

نه همچو راهزنی

بلکه چون خفاشی وارد شد

و بر فراز بام ها، آبادی را دل ِ سیر طی کرد

خانه ها خاموش میشدند یک به یک

و سیاهی سایه ی او بیدار ماند

غلیظ تر غلیظ تر

عظیم ملخی بود بر خاکی که بیگانه می انگاشت

 

 

ابلیس، عبای پیامبران به دوش انداخت

و پاپوش سیاهش را، گذاشت روی شهر.

شمشیر هزار شِمر در نگاهش گداخته

قفل زندان هزار منصور، در قلبش تُلنبار

.......

نه همچو راهزنی

بلکه چون خفاشی وارد شد

و بر فراز بام ها، آبادی را دل ِ سیر طی کرد

خانه ها خاموش میشدند یک به یک

و سیاهی سایه ی او بیدار ماند

غلیظ تر غلیظ تر

........

مردمان ِ خمیده زیر بار هزار سال استبداد

چشم بسته

خوابزده

فریاد می زدند در کشتزاری که «درد» محصول میداد

و زیر پایشان له میشد

سیبهای هزار درخت

.......

شیطان، نه به قهوه خانه ای سرزد

نه در ایستگاه اتوبوسی ایستاد

قصاب خانه ی خود را دایر ساخت

و در آن بست نشست

.......

کلماتش مشت بود و دندان

افعالش، می شکنم بود و نابود میکنم

.....

بپای خود نیآمد

عظیم ترین کشتی دزدان دریائی آوردش

دهها کنیز به دنبالش روانه

که صندوق مار های دوشش را می کشیدند

......

سبکباریش درویش وار نبود

خلافکاری بود

که از زیر و رو کردن شهری در پشت سر باز می گشت

......

 چه بسیار ماهیگیر، تور خود سپرده به آب

دست خالی برخاستند، حیرتزده

وعظیم ملخی بود

آنکه پای به خاکی گذاشت

که بیگانه می انگاشت

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: