باز هم من را دستگیر و به تیمارستان بردند!!!

دکتر سید محمد حسن حسینی
در این مقاله به شرح آنچه در تیمارستان ابن سینای مشهد با من کردند و نیز به دلایل بردن من به آنجا می پردازم.

......................................................................

 ***"مادون" شیطان:

شیطان موجودی است که در فرصت هایی خاص - در شرایط "طبیعی" - سعی در گمراه و آزار و اذیت کردن فرد مورد هدف خود می کند. اما "مادون شیطان" مادون حیوانی است که حتی فرصت "خلق" می کند تا مغضوبین خود را گمراه  و آزار و اذیت و شکنجه کند! او از هر فرصتی استفاده می کند تا خوشی های زندگی آنها را بگیرد و به گرفتاری ها و مصایب شان بیفزاید! مادون شیطان مادون حیوانی هست - در هیبت یک انسان و چه بسا در هیبت یک پیغمبر!  که از آزار و اذیت و شکنجه روحی و روانی و حتی قلع و قمع کردن مغضوبین خودش و رویاها و نسل و تبار آنها"لذت" می برد و احساس شعف و حتی غرور می کند. مادون شیطان کسی است که "با تمام قوا" سعی می کند "خدایی" کند! فرعون یک نمونه بارز از این نوع مادون شیطان ها بود که از این نوع خدایی کردن لذت می برد. او اما در واقع خدایی حقیر، بی بصیرت، جاهل و سبک مغز و کینه توزبود که حتی از عصای (قلم) موسی هم وحشت داشت و بنابراین در صدد نه مخفی کردن او که معدوم کردن او برآمد!   -- دکتر سید محمدحسن حسینی 

                                                               ----------------------------------------------

 مقدمه

بعد از اینکه تعدادی از مقالاتم و نیز برخی فایل های صوتی ام را در نقد حاکمان جمهوری اسلامی و واقعیاتی چون فروش قبر/بهشت در حرم امام رضا ع به افراد نزول خوار و ... از وبلاگ م (http://beyondelt.blogfa.com ) در کانال تلگرام م ( http://t.me/drsmhhosseini73 ) گذاشتم و نهایتا از وزیر اطلاعات و نیز رییس دادگستری مشهد که گفته بود آنها از طرف خداوند در زندگی خصوصی هر کس که بخواهند وارد می شوند و عذابش می دهند دعوت به مناظره کردم حراست اداره کل آموزش و پرورش خراسان رضوی من را احضار و به من اخطار داد! – من فکر کردم می خواهند پاسخ شکایات متعدد من از حراست را بدهند که حتی به قصد کشتن من به من سم هم داده اند. در مدرسه ابن سینا هم بویژه خود مدیر (سید حمید فیروزمند) و همینطور معلم آمادگی دفاعی(خوزیمه)، در دبیرستان شهدای شرکت برق معلم پرورشی (باقری پور) و در دبیرستان آیت ا... دستغیب معلم عربی که قبلا مسیول گزینش بوده (نادری) و ناصری آزار و اذیت هایشان را تشدید کردند و "مدام" راجع به مشکلات و زندگی و تلفن های خصوصی من با خواهر هایم که اربابانشان شنود می کنند و حتی مشکلات آنها صحبت می کردندو من را تحقیر و تهدید و ارعاب! در اینستاگرام هم یک صفحه جعلی به نام آیت ا... دستغیب راه اندازی کردند  که در واقع برای ادامه آزار و اذیت ها و تهدید کردن های یشان در غیر ساعات کاری من از آن استفاده می کردند.

 

در 4 بهمن 1397 پدر و مادر پیرم بهمراه تنها برادرم از شهرستان گرمه به خانه من آمدند در حالیکه "بسیار" نگران و مضطرب به نظر می رسیدند!!! وقتی من علت را از برادرم پرسیدم او گفت حسین احمدی و مهدی موثق (دو معلم همشهری من) او را برای فعالیت های مدنی من تحت فشار گذاشته اند و گفته اند که قاسمعلی خدابنده  (مدیر کل آموزش و پرورش خراسان رضوی که من چندین مقاله بر علیه او و کسانی در حراست آموزش و پرورش او را مدیر گذاشته اند و چند بار قصد کشتن من را داشته اند نوشته ام و در وبلاگ شخصیم آمده) گفته است که آنها به زودی من را به تیمارستان می فرستند!!! همانروز برادرم را به دکتر بردیم که دکتر برای او "انسولین" تجویز کرد!!!!! قبلا عوامل وزارت اطلاعات کاری کرده بودند که او به مرض قند دچار شده بود....من بارها به سربازان گمنام امام خامنه ای گفته ام که اصلا من ضد انقلاب - اسلام و خدا و قرآن و امام زمان به شما مجوز داده خانواده بی گناه و مظلوم من را - برای تنبیه من - زنده کش کنید؟! مقالاتم در وبلاگم را بخوانید تا ببینید با خانواده بی پناه من و نسل و تبار من چه کرده اند.... در هر صورت در ساعت 11 صبح 4 بهمن 1397 در حال ارسال 200 مین شاهکار (مقاله) علمی خودم که به معرفی دو تیوری آموزشی سیاسی م و نیز اسلحه آموزشی م می پردازد به انگلستان بودم که با یک آمبولانس آمدند و من را به تیمارستان "ابن سینا" ی مشهد بردند!!؟؟؟ دانش آموزانم که با من کلاس مکالمه داشتند می گفتند که یک تویوتای بزرگ (پاترول) که چندین سرنشین لباس شخصی داشته هم این آمبولانس را اسکورت می کرده!!؟؟!  عین همین کار را سالها قبل هم با من کردند و من را در حالی که قصد خروج از کشور را داشتم گرفتند و به تیمارستان "آزادی" تهران بردند و از 11/12/1389 تا 29/01/1390 در آنجا شکنجه جسمی و روحی و روانی و حتی آزار و اذیت جنسی کردند. لازم به یاد آوری است که در 13/01/1389 در آن زمان بگیر و ببند و کشتار مخالفان و منتقدان داماد ما را صرفا برای ارعاب و تنبیه من کشتند – مقاله مربوطه در وبلاگم در منابع. یکی دیگر از دلایل اصلی بردن من به تیمارستان – برای بار دوم - این است که هفته قبل هم همانند سال 1389 یک وکیل گرفتم تا از سپاه بخاطر قتل دامادمان شکایت کنم. واقعیت باور نکردنی آن است که آنها می خواهند من را "دیوانه" جلوه دهند تا هیچکس حرف های من را راجع به بربریت ها و نسل کشی ای که در مورد من و فامیل من داشته اند باور نکند!!!!! در هر صورت در مسیر بردنم به تیمارستان ابن سینا موفق شدم با دو نفر از بزرگان کانون صنفی معلمان ایران به نام آقای لعل محمدی و آقای لایقی تماس بگیرم و آنها را در جریان این ماجرا قرار بدهم.

 

ورود من به تیمارستان ابن سینا

در همین ابتدا باید یادآوری کنم که از خیلی وقت پیش قصد داشتند من را بخاطر فعالیت های مدنی، کتب و ویدیو ها و فایل های صوتی و مقالات به شدت انتقادی م و بویژه روش تدریسم به تیمارستان ابن سینا ببرند. هم نام بودن مدرسه "راهنمایی" ای که من را موظف به تدریس الفبای زبان به کلاس هفتمی های آنجا کردند و کادر دوره دیده و شکنجه گر آنجا هم اتفاقی نیست. نکته قابل تامل این هست که با به خدمت گیری یکی از همسایه هایم و مدیران و همکاران ظاهرا بسیجی "عمدا" من را آزار و اذیت و عصبانی می کنند تا من مقالات و فعالیت های انتقادی تند و تیز ارایه دهم. در هر صورت در بدو ورودم به تیمارستان از من خواستند که روی یک تخت بنشینم که روی آن نوشته بودند / PiyavarCritical Care Bed

کنار تخت من حاج آقایی روی تختش بود که بلافاصله شروع به گفتگو با من کرد. او می گفت که کار آنها در نطفه خفه کردن روشنفکران هست!؟؟ و .... بعد از اتمام صحبت های او یک خانم دکتر آمد و همانند یک خفاش از من خون گرفت!!!خفاش از این جهت که  بعد از   20 روز از آزادیم جای خون گرفتن ش را به دانش اموزانم نشان دادم که یکی از آنها گفت "اگر خفاش روی یک کرگدن می نشست و تمام خون او را می مکید چنین رد و اثری از خودش باقی نمی گذاشت! در هر صورت آن خانم دکتر از من پرسید نام او چیزی را به یاد من نمی آورد؟! گفتم نام تو چی هست که او با انگشتش نامش را که بر روی کلیه راستش اتیکت زده بودند نشان داد (الهه اسدی زید آبادی)! گفتم چرا الهه نام دختری بود که قرار بود با هم ازدواج کنیم اما او را به عقد یک برادر سردار شهید سپاه در آوردند (مقاله من: دکتر شریعتی، جوجه نگونبخت و من!" را در این زمینه سرچ و مطالعه کنید). ضمن اینکه به او گفتم اینکه او بر خلاف سایر همکارانش اتیکت خودش را روی کلیه راستش زده من را به یاد کلیه راست خودم انداخت که هنوز درد داشت. – چند روز قبل ای میلی دریافت کردم راجع به "نمک بی طعم مرگ بار"! بعد از آن تا یک هفته هر 5 دقیقه یک بار به دستشویی می رفتم و ادرار می کردم تا جایی که 5 کیلو از وزن بدنم کاسته شد! آزمایش دادم که مشخص شد بر اثر فشار خون بالا بوده است!!!  همانطور که بارها در مقالات متعددم گفته ام کسانیکه دارند بر من خدایی می کنند کلید آپارتمان من را دارند و این حق را – از طرف خداوند – برای خود قایل شده اند که هر کاری که اراده کنند حتی در حریم خصوصی من برای ضربه زدن به من انجام دهند .....

بعد از پایان نمایش هایشان – در تیمارستان – یک نفر به نام همایون پور (هم نام فامیل کسی که سربازان گمنام امام زمان که از من منزجر شده بودند کشف کردند و در بوق و کرنا فریاد کشیدند که من در 12 سالگی در سال 1365 با او رابطه جنسی داشته ام!!!!) از من خواست که لباس هایم را عوض کنم و لباس های دیوانه ها را بپوشم! در همان حال یک نفر به ظاهر دیوانه را که با زنجیر به تخت کنار من بسته بودند گریه کنان و با لهجه مشهدی فریاد می زد که "مو دیونه نیوم پس مو ر آزاد کنید." از من خواستند که دمپایی سیاه "امام خمینی" را بپوشم!!!! تا بیشتر نقره داغم نکرده اند! یاد آوری اینکه یک مقاله نوشته بودم و در کانالم گذاشته بودم تحت عنوان "قرآن و دیکتاتور" که در آن تصویر امام خمینی ع هم بود (مقاله را در وبلاگم در منابع همین مقاله ببینید). و بعد من را با همان وضعیت بیرون بردند و بعد از 7 دقیقه پیاده روی در هوای خیلی سرد به بخش اورژانس رسیدیم!

 

بخش اورژانس

این بخش محیطی بسیار کثیف و وحشتناک بود. در همان بدو ورودم سه نفر اطلاعاتی که لباس دیوانه ها را پوشیده بودند به من نزدیک شدند تا با سوال های پیاپی و آزار دهنده شان به قول یکی از آنها ویندوز من را بالا بیاوردند. بعد از اینکه من در پاسخ به سوال یکی از آنها گفتم اگر به همین شکل که من می بینم به حکومت کردن ادامه دهند به زودی سرنگون می شوند او گفت: حضرت علی ع فرمودند الریال الحلال مشکلات! او ادامه داد که نیاکان آنها عیسی مسیح را به صلیب کشیدند و زیر پاهای او شمع روشن کردند! اشاره به فایل صوتی من که درباره عیسی مسیح در کانال تلگرام و وبلاگم گذاشته بودم و در آن تشریح کرده بودم که آخوندها چگونه نسل من را در صلبم و اندیشه ام را در ذهنم به صلیب کشیدند و چرا. موقع شام هم به آنها گفتم که در اعتراض به دستگیری ناجوانمردانه و انتقالم به تیمارستان اعتصاب غذا می کنم. به آنها گفتم که چه کسی باور می کند که من با شخصیت و نگرش و منشی که دارم و با توجه به اینکه بیش از 200 کتاب و مقاله نوشته ام دیوانه باشم؟!  یک نفر که می گفت دانشجوی دانشگاه شریف بوده و به واسطه جنون آنی یک نفر را کشته بود مدام کتاب مطالعه می کرد و صحبت از Pedogogy  (به معنی آموزش) می کرد. و صبح روز بعد من را بردند به بخش آموزش مردان 1 تیمارستان ابن سینای مشهد!

 

بخش آموزش مردان 1!

در همین ابتدا باید یاد اوری کنم که حداقل 50 درصد به اصطلاح بیماران این بخش که 37 نفر بودند اطلاعاتی بودند و .... و البته این مورد برای اتاق 10 نفره ای که من را در آنجا بستری کردند 100 درصد بود.

من را بردند اتاق شماره 3 روبروی دستشویی ها که خیلی هوای بد و محیط آلوده ای داشت. تخت شماره 27. روی بالشت م بزرگ نوشته بودند "سید رضا بداغی"! سالها قبل به دایی ام گفته بودم که آقای محمد حسن بداغی که از همشهریان خودم و مسیول دفتر رییس دانشگاه آزاد مشهد هست با قاتلان دامادمان (سید رضا حسینی) همکاری نزدیک داشته است. به اصطلاح بیمار روبروی من جوانی هم سن و سال خودم بود که می گفت "سید" هست. او شکم "بسیار" بزرگی داشت و می گفت آخوندهای رژیم ایران از خیلی سالیان قبل به او حساس شده و طالع ش را خوانده اند و چون دیده اند او پتانسیل این را داشته که فردی تاثیر گذار شود روی او متمرکز شده اند. او می گفت "هر" فرصت و موفقیتی را که خداوند به واسطه شایستگی هایش به او داده آخوندها به زور یا با خدعه و نیرنگ از او گرفته اند و مدام در حال مطرود و تحقیر و شکنجه کردن روحی و روانی او بوده اند. او می گفت هر از چند گاهی  ترس ش بواسطه یک "تیک" از مغزش به تمام بدن ش می ریزد!. (تمام این صحبت ها برگرفته از مقاله ای از من بود تحت عنوان "شمرشان را هم برای زجر کش کردن من بالای سر من آوردند!" در وبلاگم در منابع آمده است).

کنار سید!، جوان دبیرستانی ای بود که می گفت نامش رضا کابوسی است. او مدام کتاب  زیست شناسی خودش را مطالعه می کرد و رفتار های عجیب و در عین حال وحشتناکی از خودش بروز می داد. می گفت پدر و مادرش قاضی هستند! فامیل این آقا من را به یاد اسم مستعار خودم (کابوس) در سایت صدای معلم انداخت که با آن از خیانت های حراست آموزش و پرورش در قضایای دزدی از صندوق ذخیره فرهنگیان و ...  می گفتم (مقاله در وبلاگم در منابع). اینکه کتاب زیست می خواند نیز من را به یاد مقاله ام درباره مدیر کل آموزش و پرورش خراسان رضوی (قاسمعلی خدابنده) که دکترای زیست شناسی دارد انداخت. این جوان نیز همانند بقیه افرادی که در اتاق من بودند از زوایای خاصی به انعکاس زندگی خصوصی من و آزار و اذیت من می پرداخت. مثلا روی اینکه من در مقالاتم از قوه قضاییه و برخی قاضی ها انتقاد کرده بودم خیلی تمرکز داشت.

کنار آن جوان فردی بود که می گفت چون افسردگی دارد او را آنجا آورده اند. دلیل افسردگی ش را پرسیدم می گفت بخاطر بیماریش که سرطان خون است افسردگی گرفته است. در تخت دیگر یک حاج آقا بود که با گیاه/جلبک هیچ تفاوتی نداشت! او مدام به یک نقطه در دور دست (از پنجره) خیره بود و "هیچ" واکنشی به صحبت های ما و یا سر و صدای پیرامون خودش نشان نمی داد. این آقا من را یاد مقاله ام که در وبلاگم در منابع همین مقاله آمده است انداخت که در آن تشریح کرده بودم شعور وزیر آموزش و پرورش در حد یک "جلبک" هم نیست.

کنار آن حاج آقا یک حاج آقای دیگر بود به نام محمد هادی طبرسی! یادآوری اینکه من در یکی از فایل های صوتی ام که در کانال تلگرامم گذاشتم راجع به خیانت داماد آیت الله طبرسی به امام رضا ع هم توضیح داده بودم. محمد هادی هم نام پسر عموی مادرم بود که پزشک بود و به طرز مرموزی مرد! این حاج آقا در اتاق مشترکمان در تیمارستان مدام من را بخاطر نماز نخواندنم سیم جین می کرد! و در اواخر که مطمین شد من به دلیلی که در یکی از مقالاتم تشریح کرده ام نماز نمی خوانم شروع کرد به در واقع آموزش روش های خودکشی که خودش به فکر آن است!؟! یادآوری اینکه هر وقت که من به توصیه حاج آقا طبرسی گوش نمی دادم و نماز نمی خواندم شب ش تا  19 قرص به من می داند که "باید" می خوردم. بلافاصله بعد از خوراندن قرص به ما یک نفر فریاد می زد بوی سیم سوخته از مغز من می آد! بعد ما را وارد سالنی می کردند و به ما "سیگار" می دادند! یک نفر مامور که لباس دیوانه ها را پوشیده بود  ترانه های بسیار هدفمند و وحشتناک  می خواند. همزمان یک نفر گریه می کرد و با لهجه مشهدی غلیظ می گفت حاج آقا به خدا مو دیونه نییوم بذارید از این شکنجه گاه بروم – آزادم کنید.  بعد از این نمایش های وحشتناک یک نفر از پرسنل از بلند گو می گفت آقای همایون پور جهت گرفتن نوار مغز و نوار قلب به سی سی یو مراجعه بفرمایند!

سمت راست من یک حاج آقا بود به نام حاج آقا زابلی که تمام شواهد (ظاهرش، استایلش، نوع سوالاتی که از من می پرسید و ...) دال بر این بود که یک "آخوند" است. روز بعد از اینکه توضیح دادم یکی از دلایل آوردن من به آنجا یکی از مقالاتم تحت عنوان "درچگونگی تشخیص و تمییز آیت ا... از آیت الشیطان" بوده با عصبانیت توام با ترس! بلند شد و در حالیکه واقعا گریه می کرد فریاد زد من شیطانم! من خود شیطان هستم نه آیت الشیطان! لعنت به خدایی که من را از دربار خودش راند و مطرود و منزوی کرد! او ادامه داد که من چنین خدای حقیری را پرستش نمی کنم! و .... و آمد گردن من را گرفت و حینی که می گفت اختیارش در دست خودش نیست بلکه در دست شیطان است که معصوم نیست می خواست من را خفه کند!!! نکته وحشتناک این بود که من 12 شب کنار او خوابیدم!؟!همانطور که گفتم تختم کنار تخت او بود و پرستار با جابجایی من مخالفت کرد! یادآوری اینکه فامیلی ایشان هم این را به یاد من آورد که برای آزار و اذیت من یکی از خواهرانم را موقعیکه من در هندوستان درس می خواندم در دانشگاه "زابل" رشته "صنایع چوب" (نجاری) قبول کردند و در آنجا او را به عقد یک جوان بسیجی هم در آوردند! فامیل همایون پور، نجاری بود!

در تخت سمت چپ من حاج آقایی بود که به ظاهر جن زده بود و تقریبا 24 ساعته با خودش حرف می زد. نکته عجیب این بود که در مواقعی خاص من احساس می کردم داشت با من حرف می زد و پیامهایی به من منتقل می کرد. از جمله این پیام ها که خیلی تکرار می کرد این بود که "با ما هماهنگ شو تا دنیایت را جهنمی تر نکنیم."

در تخت جلو درب اتاق ما آقایی بود به نام عابد اسکندری که مثل ما لباس دیوانه ها رو پوشیده بود. او می گفت که business man هست و هر چند روز یک بار به مرخصی هم می رفت! یادآوری اینکه من در فایل صوتی ای که در وبلاگ و کانال تلگرامم گذاشته بودم بعد از اینکه از فروش بهشت در حرم امام رضا ع گفتم ادامه دادم که سپاه دراطراف حرم یک business  به تمام معنا راه انداخته است. این آقای اسکندری که فردی ثروتمند بود و آنطور که می گفت پدرش یک سرهنگ ارتش! بود "هیچ" اعتقادی به "هیچ" چیز نداشت. نکته وحشتناک این بود که ایشان در جریان تمام رمز و رموز زندگی شخصی من بود!؟! آخرین باری که از مرخصی برگشت می گفت سالگرد ازدواجشان بوده که در مراسمی که به این منظور گرفته 123 ملیون تومان هزینه کرده است.

در شب سوم از اعتصاب غذایم به اجبار به من صروم وصل کردند. در همان حین تلویزیون فیلم عملیات هایی که در سال 1365 انجام داده بودند از قبیل والفجر 8 و کربلای 4 و 5 و نیز یک فیلم که می گفت مهاجرت به اسراییل معکوس شده است را نشان می داد! یادآوری اینکه همانطور که در مقالات دیگرم هم تشریح کرده ام تحقیقات و تجسسات گسترده سربازان گمنام امام زمان و پاسداران .... در زندگی شخصی و خصوصی من غارتگر بیت المال و ...! نشان داده بود که من در سال 1365 – در 12 سالگی - با همایون رابطه داشته ام (ابر راز زندگی من)!؟! ضمن اینکه من گفته بودم که اگر مجبورم کنند ایران را ترک کنم به اسراییل پناهنده می شوم. دلیل اینکه به اسراییل پناهنده می شوم را هم چند بار گفته ام: در زمان حکومت جد من – علی ع – یک یهودی از شر برخی مسلمان نماها به ایشان پناه برد و در پناه او به زندگی خود ادامه داد. من هم در اسراییل این مطلب را که جد من به یکی از اجداد آنها پناه داده به یاد آنها می آورم و توضیح میدهم حالا چرخ روزگار چرخیده و من که از تبار علی ع هستم مجبور شده ام از ترس حاکمان مسلمان نمای سرزمین م به آنها پناه ببرم.

نکته آزار دهنده دیگر در تیمارستان این بود که همزمان با سوالات و تفتیش عقیده کردن این ماموران وزارت اطلاعات و به قول خودشان فشار قبری که بر من می آوردند چراغ و دوربین روی سر من 24 ساعته روشن بود که این خود استرس من را مضاعف می کرد. در این شرایط با توجه به تلفنی که در همان زمان دستگیریم به آقای لعل محمدی – نماینده معلمان مشهد و از دوستان صمیمی آقای سید هاشم خواستار – کرده بودم دعا می کردم و هنوز امیدوار بودم که همکاران فکری کنند.

یادآوری اینکه در اواخر روز چهارم از اعتصاب غذایم خونریزی معده کردم و از آنجا که به یقین رسیدم که جان من کمترین ارزشی برای کادر شکنجه گر تیمارستان ابن سینای مشهد نداشت اعتصاب غذای خودم را شکستم.

در تخت دیگر در آن اتاق وحشتناک یک دانش آموز دیگر شبیه یکی از دانش آموزان بسیجی یکی از کلاس های من که خیلی من را اذیت می کرد بود. یک روز قبل از اینکه من را آزاد کنند با حوصله ای زیاد تصویر "کشتی نوح" را در یک دریای متلاطم کشید که زیرش نوشته بود "کسی که به ما نپیوندد غرق می شود"! و بالای سر من چسباند.

 

من و دکتر طلایی

دکترعلی طلایی، دانشیار دانشگاه علوم پزشکی مشهد، و دستیارش دکتر بهاره حکیمی، هیات علمی آن دانشگاه، ماموران گماشته شده برای .... من بودند. ایشان سوالات زیادی از من پرسیدند. یکی از سوالاتی که خانم حکیمی دستیار ایشان هم از من پرسید این بود که آیا به من "وحی" می شود؟؟؟!!!! همانطور که در مقالات متعدد با ارایه ده ها دلیل تشریح کرده ام در آپارتمان من حتی دوربین مخفی هم کار گذاشته اند. دلیل اینکه این سوال عجیب را از من پرسیدند هم این است که من در آپارتمانم بخاطر اینکه این فندق مغز ها را به بازی بگیرم وانمود می کنم که با خداوند صحبت می کنم و او هست که به من می گوید بر علیه غارتگران و کسانیکه آنها را به پاسداری و حراست نشسته اند مقاله بنویسم. از دیگر سوالاتی که خانم حکیمی از من پرسید این بود که آیا تا کنون عاشق کسی شده ام؟! من گفتم مقاله من تحت عنوان "دکتر شریعتی، جوجه نگونبخت و من!" سرچ و مطالعه کند. به او گفتم که بعد از آن ماجرا عاشق دختر خانمی شدم که از قضا! نام او هم بهار بود که همانطور که در یکی از مقالاتم تشریح کرده ام کسانیکه در زندگی من خدایی می کنند به او و من خیانت و او را آلوده کردند. و یا اینکه از من پرسید خاطره تلخی از دوران نوجوانی م ندارم؟! این سوالات معنا دار را که صرفا برای آزار دادن من می پرسییدند حراست آموزش و پرورش هم چندین بار در بازجویی ها و تفتیش عقیده کردن من از من پرسیده است. – مقالات مربوطه را در وبلاگم ببینید. سوال دیگری که بهاره خانم از من پرسید این بود که آیا احساس می کنم انرژی زیادی دارم؟! – تردید نداشتم که ویدیوی ورزش رزمی م را هم در اینترنت دیده بود. همچنین از من پرسید احساس می کنم از همکارانم در مدرسه عالم تر هستم؟! من گفتم بله این احساس را دارم. او گفت تو خود شیفته هستی و در نسخه ای که می نوشت دو قرص دیگر اضافه کرد! من که ترسیده بودم گفتم همکاران من در مدرسه راهنمایی همگی 15 سال قبل بازنشسته شده اند و مدارک فوق دیپلم بیشتر ندارند اما همچنان آنها را در خدمت خود دارند.

نکته دیگری که واقعا من را "وحشت زده" کرد این بود که به من گفتند می خواهند به مغزم "شوک" الکتریکی بدهند! قبلا همانطور که در مقاله ام در وبلاگم تشریح کرده ام در سال 1390 در تیمارستان "آزادی" تهران این کار را با مغز من کرده بودند که باعث شد حداقل 50 درصد حافظه و قوای تفکر ورزی و خلاقیت ذهنی ام را از دست بدهم. به آنها و به خانواده ام گفتم که اگر یکبار دیگر دست به این جنایت بزنند کافر می شوم و .... که بلاخره در 14 بهمن متوجه شدم آقای سید هاشم خواستار نماینده معلمان ایران  و نیز در سایت خبری تحلیلی راجع به وضعیت من اطلاع رسانی کرده بودند که اینکار باعث شد در 15 بهمن من را – با گرفتن تعهد – آزاد کردند.

 

بعد از آزادی!

بعد از اینکه من را آزاد کردند اداره آموزش و پرورش به من گفت که باید خلاصه پرونده ام را از تیمارستان بگیرم و به آنها بدهم که البته مسیول مربوطه در بیمارستان و منشی و نیز دستیار آقای دکتر طلایی گفتند که پرونده من "سری و محرمانه" است و نمی توانند آن را به خود من بدهند. من کنجکاو شدم و رفتم اتاق رییس بیمارستان و با شگردی خاص ایشان را مجاب کردم که یک کپی از خلاصه پرونده من را از بایگانی بگیرند و تحویل من بدهند. در مسیر که داشتم این پرونده را که تصویر آن در زیر آمده است به آموزش و پرورش می بردم آن را مطالعه کردم که متوجه مواردی "وحشتناک" شدم: آقای دکتر طلایی در پرونده من – به انگلیسی - نوشته بودند که من  میل به "خودکشی"   "suicide" دارم!!!؟؟؟؟ این نامه ایشان من را به یاد نامه ای انداخت که به زبان انگلیسی به دبیر کل سازمان ملل و نیز رهبران کشور های متمدن فرستادم و از آنها خواستم آن را به آقای خامنه ای برسانند. در آن نامه دقیقا از همین کلمات در جملاتی بسیار انتقادی استفاده کرده بودم. این نامه را هم در منابع پایین مطالعه بفرمایید. یک پزشک چقدر باید "بی وجدان" و "رذل" باشد که چنین همکاری ای با قاتلان من داشته باشد.... دکتر طلایی این را هم در خلاصه پرونده من نوشته بودند که من را به دلیل شکایت همسایه ام هم اینجا آورده اند!!!! همانطور که گفتم در مورد این همسایه ام هم که در واقع نگهبان و کنترلر و شکنجه گر من هست یک مقاله نوشته ام. منابع را ببینید.

ضمنا بعد از اینکه آزادم کردند گفتند اورکت، کفش ها، شلوار جینز،  پیراهن، کمربند، جوراب، و  من کارت اتوبوس م که 50 هزار تومان شارژ داشت را دزدیده اند! در بدو ورودم آنها را از من گرفته بودند و گفتند هنگامیکه آزادم کنند تحویلم می دهند. در داخل اتاقی که بودم هم خمیر دندان و مسواک  و دمپایی ام را هم دزدیدند. آنها حتی غذای کمتری از بقیه به من می دادند! این ها مهم نیست – چیزی که من را آزار می دهد این است که – همانطور که در مقالات متععدم تشریح کرده ام - عشق و زندگی و رویاها و نسل و تبار من را هم قبلا از من دزدیده اند. – من هم همانند مردم ستمدیده ایران و تاریخ هرگز نمی توانم آنها را ببخشم. 

امروز یازدهم  اسفند هست. این قرصهایی که به من داده اند اعصابم را همانند قرصهای 1390 بسیار بسیار ضعیف کرده اند و من را ترسو کرده اند. و به محض اینکه از چیزی می ترسم دستانم که توان دریدن نقاب دین فروشان را داشت لرزش می گیرند!!! شکم م تقریبا سه برابر قبل از اینکه من را به تیمارستان ببرند شده است.  ضمنا عوارض یکی از قرصهایی  که به من داده اند را در اینترنت چک کردم که سرطان خون است که آن بیمار را هم به یاد من آورد. این را هم به یاد من آورد که در یکی از کلاس هایم راجع به این گفته بودم که "هر" کسی ممکن هست هر بیماری ای بگیرد. به بچه ها گفتم مثلا امام خمینی ع به بیماری سرطان خون مبتلا شد. البته ان قرص را کنار گذاشتم و مصرف نکردم. نکته حیرت آور این است که دکتر طلایی از خواهر من خواسته که بعد از یک ماه من را ببرند آنجا تا از من آزمایش خون بگیرند ببینند من آن قرص سرطان زا را میخورم یا نه؟!!!!!

 

دو هفته بعد از اینکه آزادم کردند به من گفتند که از این پس نباید به کلاس هایم در مدرسه بروم و تدریس کنم! ضمنا چون به من مجوز تاسیس موسسه آموزش زبان هم نداده بودند در آپارتمانم کلاس های مکالمه 6 نفره می گذاشتم که 40 نفر زبان آموز داشتم اما دو جلسه ای هست که "هیچ" کدام آنها در کلاسهای من شرکت نکردند. علت را از یکی از آنها پرسیدم که ایشان گفت موقع خروج از آپارتمان من سه نفر لباس شخصی از آنها "فیلم" می گرفته اند!!!! و آنها را تهدید کرده اند که دیگر نباید در کلاس های من شرکت کنند. من در کانال تلگرامم گفتم بروند از کسانیکه چاه نفت می دزدند، از مدیرانی که از دانش آموزان و والدین محترمشون به اسم کمک به مدرسه میلیاردی دزدی می کنند، از اختلاسگران، از دین فروشان، از وزیرانی که از صندوق ذخیره فرهگیان دزدی می کنند، از قاچاقچیان مواد مخدر، مشروبات و انسان و از سعید طوسی و 100 نفری که ازشون صحبت کرد، از کسانیکه بهشت رو در حرم امام رضا ع به 3 میلیارد تومان می فروشند و از ... فیلم بگیرند و وحشت در دلشون بندازند. چرا نباید بزارن من - به عنوان یک معلم - حتی در خانه خودم هم تدریس داشته باشم؟! ضمنا برای بار دوم حراست اداره کل آموزش و پرورش خراسان رضوی من را احضار کرد تا به سوالاتی که تصویر آن – به همراه پاسخ من – در زیر آمده است پاسخ دهم. اگر بهایی هم بودم نباید تا این حد حق زندگی کردن را از من می گرفتند!

......................................................................

 ***یزید هم وجدان داشت:

چرا بعد از اینکه حضرت زینب ع – بعد از واقعه عاشورا و کشتار خانواده اش - خطبه تیز و تند و آتشین خود را در دربار "یزید" در برابر او و سرداران خون آشامش ایراد کرد و آنها را رسوا کرد، "یزید" با تمام خباصت و سگ گرگ صفتی و درنده خویی اش با حضرت زینب و امام سجاد ع  کاری نکرد؟! چرا دستور زجر کش کردن و قلع و قمع آنها را صادر نکرد؟!؟ این کرنش یزید نشان داد که حتی او هم - بر خلاف برخی مادون حیوانات و مادون شیطان ها - یک ذره "وجدان" داشت!  -- دکتر سید محمدحسن حسینی 

                                                                                                                                                                   ----------------------------------------------

منابع – برخی از مقالات من

ترعیب، بازداشت و شکنجه دکتر سید محمد حسن حسینی توسط سپاه پاسداران

http://bit.ly/2hdn653

آموزش و پرورش و آموزش عالی؛ بازوان اجرایی کاپیتالیسم در ایران

http://iranglobal.info/node/67036

مدیر کل اطلاعاتی قاچاقچی که به قصد کشتن به من "سم" داد!؟

http://iranglobal.info/node/66335

کتاب من و وحشت منجر به قتل آنها

http://iranglobal.info/node/67273

حراست نظام "مقدس" جمهوری "اسلامی"!

http://iranglobal.info/node/67971

جستاری هرمونیتیکی در ماهیت رهایی بخش اسلحه آموزشی دکتر حسینی

http://iranglobal.info/node/68500

تغییر در روش تدریس معلمان کلید تغییر در ایران

http://melliun.org/iran/122759

دومین نامه من به خامنه ای

http://iranglobal.info/node/66352

در چگونگی تشیص و تمییز یک آیت الله از یک آیت الشیطان

http://www.iranglobal.info/node/68811

شمرشان را هم برای زجر کش کردن من بالای سر من آوردند!

http://iranglobal.info/node/68891

یادداشت آقای سید هاشم خواستار (نماینده معلمان ایران)  که البته  بعد از 11 روز اسارت من راجع به من منتشر کردند:

https://khabargar.co/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A7%D8%B7%D9%84/ 

انعکاس یادداشت آقای خواستار در یک سایت خبری تحلیلی 

https://bit.ly/2IkGPAe

ویدیوی روش تدریس (اسلحه آموزشی) من و کتب و مقالات علمی، اجتماعی و سیاسی من را که بواسطه خلق آنها مغضوب رژیم ایران شدم را در وبلاگ شخصی من ببینید:

 http://beyondelt.blogfa.com

 .………………………………….…..……

 

منبع: 
http://beyondelt.blogfa.com/
برگرفته از: 
http://beyondelt.blogfa.com/

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: