رفتن به محتوای اصلی

از ولایتِ صیّادانِ جانشکار تا بافندگانِ قالی قیل و قال

از ولایتِ صیّادانِ جانشکار تا بافندگانِ قالی قیل و قال

تاریخ نگارش:20.06.2024

از ولایتِ صیّادانِ جانشکار تا بافندگانِ قالی قیل و قال

چرا ما ایرانیان – و  در اینجا تحصیل کردگان و کنشگران و رجال و شخصیّتها- هنوز در آفرینش آیین «کشورداری و جهان آرایی و میهندوستی» ناکامیاب و وامانده ایم؟. چرا هنوز نمیتوانیم تایید و تصدیق کنیم که دیدگاهها و اعتقادات فردی به معنای «جامعیّت کمال و تمام» حقیقت نیست؛ بلکه فقط چشم اندازیست پرتوگونه بر تاریکی بی نهایتی که آغاز و انجامش ناپیداست؟. چرا ما به خود تحمیل و تلقین میکنیم که «سنجشگری» به معنای نفی و انکار و حسابرسی پدرکشتگی  و خانه براندازی در حقّ یکدیگر است؟. چرا نمیتوانیم هر چیزی را در «ترازوی فهم و شعور و نیروی تمییز و تشخیص فردی»، ارزیابی کنیم و میزان صحت و سقم دیدگاهها و نظرات را دریابیم و بفهمیم و سره را از ناسره تفکیک کنیم؛ بلکه همواره از چارچوب مبانی و عینک خوش نقش و نگار و مقبول اعتقادات و ایدئولوژیها و مرام و مسلکها و نظریّات آکبندی و نصوص مذهبی/دینی برانداز و قضاوت و محکوم و منفور و مطرود و تمسخر میکنیم؟. چرا ما تاب و تحمّل سنجشگرانی را نداریم که بدون هیچ غرض و مرضی و تنها به دلیل تشنه شناخت بودن و جستجوهای بارآور و گسترش افقهای گشوده فکری به انتقاد کردن از دیدگاههای ما؛ نه شخصیّت ما میپردازند با کینه توزی روبرو میشویم و حتّا به قتل و آزار و شکنجه آنها همّت شهوانی میکنیم؟. 
چرا ما اینقدر از تاریخ و فرهنگ خود دور افتاده ایم و آنچنان مسحور جاذبه های پر زرق و برق باختر زمینیان شده ایم که از یاد برده ایم «کی بودیم و چی هستیم و چه میخواهیم باشیم؟». چرا آنقدر که برای نویافته های باخترزمینیان شبانه روز حرص و جوش میزنیم و وقت می گذاریم و انرژی و هزینه های مالی صرف میکنیم، حاضر نیستیم یک هزارم توش و توان و وقت خود را صرف شناخت و سنجشگری و سرند کردن «میراث نیاکانمان و ذهنیّت اعتقادی و به شدّت پیچیده  و تفته شده خودمان در کوره قرون ماضی » کنیم؟. چرا ما اگر  خودمان را به حیث متخصّص و کارشناس و خُبره و استاد و محلّل مسائل و معضلات میدانیم، هنوز نمیتوانیم جلوی خانه و کاشانه خودمان را آب و جارو کنیم؟. چرا ما در رویکرد به تاریخ و فرهنگ مردم خود، انسانهایی «بی پُرسش، بی شکّ» هستیم؟. چرا خودی که در نظرمان اینقدر بدیهی جلوه میکند، بغرنجزا بودنش، غُل و زنجیری شده است بر دست و پای خودمان؟. چرا ما در رویکرد به «متون کلاسیک منظوم و منثور بزرگان و متفکّران و فیلسوفان و شاعران و نویسندگان سرزمینمان»، هیچگونه «تجربیات انگیزنده به فکر و ایده نو» را پیدا نمیکنیم؟. چرا ما هنوز که هنوز است با ذهنیّت امروزین به سراغ تاریخ و فرهنگ «هزاره ای» سرزمین و مردم خود میرویم؟. 
چرا هیچکس تا امروز از خودش نپرسیده است که  به چه دلیل در «دیوان شاعران ایرانی»، هیچ ردّ پایی از «اهورامزدا و زرتشت» نیست؛ بلکه ایده آل تمام شاعران ایرانی، «سیمرغ و جمشید جم و هما و ایرج و فریدون و زال و سام و رستم و سهراب و سیاووش و بیژن و فرهاد و کیخسرو و بهرام گور و سروش و جام جم و انواع و اقسام گوناگون اصنام و بتان رامشگر و نامهای ستارگانند که در حقیقت، همان زنخدایان تبعید شده ایرانی» هستند؟. چرا در هیچ  یک از دیوان شاعران ایرانی، سخنی از «کوروش و داریوش» نیست؟. چرا آنچه که شکست خورد و به خاک و خون آغشته گردید [داستان ایرج و برادرانش]، هنوز که هنوز است «گزینش ایده آل ایرانیان از فرمانروایی و مناسبات کشورداری» ماند؟. چرا ایرانیان برغم اینکه «اهریمن» به نام «زدارکامگی» مشهور است در نبردی که با «اهورامزدا» کرد، به «اهریمن» که بر پرنسیپهای خودش استوار و وفادار ماند، «آفرین» گفتند و منش او را «سرمشق و الگوی رفتار پهلوانی» گرفتند؟. چرا؟ چرا ایرانیان به «اهورامزدا» پشت کردند؟. ایرانیان چه چیزی در «وجود ایده آلهای گزینشی و شکست خورده» کشف کرده و تمییز و تشخیص داده اند که هنوز دلبستگی و دلباختگی به آنها از قلب و روح و مغزشان محو و ناپدید نشده اند؟. چرا فاتح شدن خصم و خاصم زندگی و جان، از دیدگاه مردم ایران، هرگز «پیروز» نیست؟. چرا ایرانیان در «جانباختگی پهلوانان  ایده آل خود»، لباس «فیروزه رنگ» میپوشیدند؟. 
چرا «سوگواری» برای ایرانیان به معنای «جشن و پایکوبی و شادی» بوده است؛ نه عزاداری و شیون و ناله و شکایت؟.  چرا «آخوندها و ملّایان و مجتهدان و مراجع تقلید» از «دوران جاهلیّت و تاثیر انگیزشی اصنام»، اینهمه بد میگویند و وحشت شدید دارند؟. چرا تمام کرد و کار قلمی متولّیان اسلامیّت به گرد و بال، تحریف و تقلیب و مصادره به مطلوب کردن «ایده آلهای مردم ایران» دور میزنند و هرگز نمیتوانند با اینهمه قلمسوزیهای خرواری و گفتارهای صنار سی شاهی بر فراز منابر، تصویر «الله» را برغم اینهم زلم زیمبوهای عاریتی از نکبت مخوف بودن برهانند؟. چرا؟. چرا هیچکس تا امروز از میان اینهمه اساتید زبان و ادبیات فارسی و عربی مُقر نیامده است که «پروردگار» نام خاصّ است و مختص «سیمرغ گستره پر»؟. چرا هیچکس شهامت آن را ندارد تا بگوید و بنویسد که نامهای: «خداوند، پروردگار، آفریدگار، مهرورز، مهربان، بخشنده، دادار، آتش افروز، فروزنده، جانان، عرش، باریتعالی و امثالهم»، نامهای اختصاصی «سیمرغ گستره پر» هستند و هرگز با «الله» یا الاهان دیگر ادیان نوری، اینهمانی معنایی و همترازی اصلا و ابدا ندارند؟. چرا؟.
چرا هنوز هیچکس جرات ندارد که پاسخ به چراهای خود را در خویشتن جستجو کند و به زایش پاسخهایی کامیاب شود که محصول تامّلات و کنکاویها و کورمالیها و سختسریها و استخوانسوزیهای مغز و روان و قوّه اندیشیدن خودش باشد؟. چرا؟. چرا ما متوجّه نیستیم که «پرسیدن» به معنای ارائه و مطرح کردن سئوالات خود به دیگران نیست؛ بلکه پرسیدن همانا «پرسه زدن در دامنه هایست که هیچکس به ذهنش خطور نکرده است»؟.  چرا ما اینقدر حاضری خور و ته مانده خور دیگرانیم و خودمان برغم اینهمه هنرمندیها که داریم هنوز از آفرینش افکار و ایده های پُرمایه و راهگشاینده برای گلاویزی با معضلات و مشکلات و مسائل مردممان عاجز و ناتوانیم؟ چرا؟.     
اندیشیدن در باره ساختمایه و ابعاد متنوّع تصاویر، نمادها، شکلها، تمثالها و چهره های اسطوره ای/بُندهشی در تاریخ و فرهنگ مردم سرزمین خود، امکانیست برای کشف و شناخت اصالت خویشتن در مقام «بُن زاینده و منشاء پرسشگری و تکاپو و جستجو» و تلاش از بهر اندیشیدن برای چیره شدن بر معضلات و مشکلات حادّ دوران. وقتی که بیشینه شمار تحصیل کردگان و کنشگران با اعتقادات خاصّ خودشان نکوشند و نخواهند که ریشه دوام معضلات و آسیبهای هولناک فردی و اجتماعی را در تار و پود تاریخ و فرهنگ جامعه جستجو کنند، خواه ناخواه در هر اقدامی و تلاشی که میکنند، همچون فنر به همان نقطه ای بازگشت خواهند کرد که تلاش مستمر خود را پی ریخته اند و به هیچ چیزی نیز دست نمی یابند، ولو پیش پا افتاده ترین شناخت ساده از رویدادها و پدیده ها باشد.
نیاکان ایرانیان در گردآمد باهمستانی که داشتند، تلاش کردند تا تجربیات باهمآیی و یاهمزیستی و باهماندیشی و باهمعزمی و باهمبودن خود را در تصاویری ایده آل از بهر دوام و انتقال انگیزشی آنها برای نسلهای آینده جاودانه کنند. تفکّر هنوز به آنچنان مراحل و دامنه هایی ارتقا نیافته بود تا سیستماتیک بتوان هر چیزی را در «مفاهیم» اندیشید. تاریخ اندیشیدن در مفاهیم، قدمتش با تفکّر فلسفی در رویکرد به تصاویر و کوشش از بهر کشف و استخراج و عبارتبندی تجربیات نهفته در آنها آغاز شد که تاریخی نه چندان کهن دارد و تا امروز همچنان به پیش می رود. در اعصار گذشته، انسان و طبیعت و محیط زیستبوم به یکدیگر سرشته بودند. آنها آموخته بودند که چگونه میتوان صفات و خصوصیات جانوران و گیاهان و نباتات و پرندگان و خزندگان و ستاره ها و غیره و ذالک را برای عبارتبندی و ترسیم تجربیات خودشان به کار بندند و دوامشان را تضمین کنند. اندیشیدن در باره آنچه که در طول قرنهای قرن از طرف حاکمان بی لیاقت و فرّ  و خادمان مطیع آنها به دامنه «زشتها، ملعونها، افسانه ها، خرافات، توهّمات، منفورها، نجسها و امثالهم» تبعید شده اند، باید بتواند «رستاخیز فرشکردی و نوزایی ایرانیان» را امکانپذیر کند، اگر به راستی خردلی از دلاوری پهلوانی و مغز اندیشنده در خود سراغ داریم؟. متفکّران و فیلسوفان و شاعران و نویسندگان و هنرمندان و نقّاشان و سنگتراشان و رجال نامدار باختر زمینی در رویکردی که به «ملعون شده ها و بی ارج شماریها و خرافات و موهومات یونانیان و رومیان باستان» کردند، توانستند رستاخیر تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و کشورداری سرزمینهای خود را به همراه افکار و ایده های بدیع تا امروز رقم بزنند. چرا ایرانیان برغم استعدادی که دارند، از چنین کاری ناتوان باشند و بخواهند که مدام دنباله رو و تابع و کپیه بردار سطحیّات بی محتوا بمانند؟. چرا؟. چرا باید «الماس و گوهر شب چراغ خود» را به دور افکند و با پیه سوز دیگران ادّعای روشنفکری و روشنگری افکار و ایده هایی را داشت که کوچکترین نشانه ای از سهم و تولید و نقش فردی ما در آنها نیست و نه تنها پاسخگوی معضلات و مسائل جامعه و مردم ما نیستند؛ بلکه حتّا در پیچیده شدن معمّایی و به گور کردن تجربیات اصیل خود ما نیز موثرّند؟. چرا؟.

1.    چرا شیر و شمشیر و خورشید، نمادهای پرچم مردم ایران نیستند؟.

از خصوصیات تمام ادیان نوری [= میترائیسم، زرتشتیگری، یهودیّت، مسیحیّت، اسلامیّت] و ایدئولوژیها و مذاهب و نحله های عقیدتی این است که در تخاصم و جنگ و جدال علیه رقیبان خود به تخریب و متلاشی کردن ساختمان جهاننگری آنها میکوشند و سپس قطعات متلاشی شده را به نفع مبانی و نصوص عقیدتی خودشان، مصادره به مطلوب میکنند و متعاقبش نیز معانی و برداشتهایی را به آنها آویزان و زورچپان میکنند که مطلوب عقیده خودشان و مصّر به تلقین آنها هستند. «شیر و خورشید و شمشیر» از نمادهای غالب شدن جهاننگری «میترائیسم» بر ذهنیّت ایرانیان بود که میراث آن به «زرتشتیگری» رسید. «شیر» از چشم انداز و نگرش تجربیات مایه ای ایرانیان، نماد «درّنده خویی و زدارکامگی» است. «شمشیر» نیز نماد «بریدن و دو شقّه کردن و خونریزی و آزار جان و زندگیست». «خورشید» که هنوز در زبانهای ایرانی از آن به نام «خورشید خانوم = میترا» یاد میشود، تنها نمادیست که ردّپای فرهنگ اصیل ایران را در خودش حفظ کرده است. پروسه جنگ تخریبی موبدان میترائیسم و زرتشتیگری و سپس «اسلامیّت»، علیه «بُنمایه های فرهنگ ایران» که در اسطوره «میتراس/Mithras» تبلور پیدا کرده است و به حیث «خدای جنگ و شمشیر و خونریزی» از طرف امپراطوری «روم باستان» نیز پذیرفته شد، حکایت از کینه توزی شدید موبدان به «خداوند مهر = سیمرغ گسترده پر» و تقلیب او به «خدای ابزاری و خونریز میتراس» بوده است که تفاله شده آن در «تصویر الله» انعکاس پیدا کرده است. هیچکس از میان اینهمه پژوهشگران مدّعی ایرانشناسی و اسلامشناسی و شرقشناسی تا کنون از خودش نپرسیده است که چرا نام دختران ایرانی، «میترا» است؟.  چرا مردم ایران به دختران و زنانشان نمیگویند: «میتراس»؟. تفاوت «میترا در زبان و فرهنگ و تاریخ مردم ایران» با «میتراس در زبان و فرهنگ روم باستان و اروپائیان» در چیست؟. چرا «خدایی که خونریز و شمشیر به دست و اهل جنگ و کشتار» است، نامش در «ایران»، «مادینه و زن و  مهرورز» است و در روم باستان و اروپا، «نرینه و مرد و شمشیر خونریز به دست»؟. چرا؟. من میپرسم که اگر نتوان با مته به خشخاش گذاشتنهای سمج و پرسشگریهای سرسختانه و شکّاکیّتهای مستدل از طریق تحریفات و تقلیبات و زشتنامیها و تمسخرکردنها و پوچ انگاریها و خرافات پنداریها به اصل «حقیقت» پی برد، پس منظور از تحقیق و تفحّص انتقادی چیست؟. 
«میتراس» که با تصویر «ضحّاک ماردوش» نیز اینهمانی دارد، خدای شمشیر و قدرت و خونریزی است و هرگز نمیتوانسته ایده آل مردم ایران محسوب شود. سیطره و غالب شدن با اتّکا به زور و خونریزی و سرکوب و شکنجه و زندان و قتل عام – دُرُست عین حکومت آخوندی خلفای الله – هرگز هیچ حقّانیّتی را به «فرمانروایی» نمیدهد. اصل و پرنسیپ فرمانروایی از دید بُنمایه های فرهنگ مردم ایران بر «فرّ و نگاهبانی از جان و زندگی» استوار و شالوده ریزی شده است. زمامدارانی که به شمشیر و خونریزی متوسّل میشوند و اراده میکنند که بر آحادّ مردم و مناسبات اجتماعی، حاکم جبّار و آمری و جانستانی بمانند، همه بدون استثناء باید عزل و خلع سلاح و در بند شوند و هرگز امکانی خردلوار نیز برای فرمانروا شدن نداشته باشند. بنابر این، نمادهای «شیر و شمشیر» هرگز نمادهای «پرچم مردم ایران در جامعیّت وجودی بر شالوده بُنمایه های فرهنگ باهمستانشان» نیستند؛ بلکه نشانگر غالب شدن «ایدئولوژی میترائیسم» هستند که قرنهای قرن از طریق «زرتشتیگری و اسلامیّت و شیعه گری منحط» تا امروز بر ذهنیّت و روح و روان ایرانیان سیطره هولناک و مرگبار خودشان را حفظ کرده اند. نوشوی به معنای تکرار آن چیزی نیست که در تاریخ، پدیدار و سپس سپری شده است؛ بلکه «نوزایی و نوشوی و آفرینش» به معنای «زایشی دیگر از زهدان تجربیات تخمه ای و بار آور نیاکان» در «اکنون و اینجا» است که ارزش و گرانمایگی اصالتهای فرهنگی را به محک میزند. «نوشوی و زایش چهره ای دیگر از چشمه زهدان زاینده تجربیات نیاکان» هرگز به معنای «آویختن به نمادها و تقلید رفتار و پوشاک و غیره و ذالک درگذشتگان» نیست؛ بلکه تلاشیست برای زاییده شدن از اعماق زهدان تجربیات نیاکان به سوی آینده ای نو در چهره ای دیگر که با اصل تجربیات مایه ای نیاکان، پیوند انگیزشی و آفرینشی داشته باشد تا نسلهای متمادی بتوانند به سهم خود در زایاندن چهره ای دیگر از مناسبات خود در دوران خودشان به آفرینندگی، توانمند و سرفراز شوند. 
اگر روزی روزگاری، وطن، وطن شد، آنگاه پرچم ایران را میتوان همچون پارچه ای سفید طرح ریخت که در میانش «سیمرغ گسترده پر» ترسیم شده باشد؛ طوریکه بالهایش به «پرچم تک تک اقوام ایرانی» آراسته باشند؛ یعنی اقوامی که سمبل «همبستگی و حقّانیّت به قداست جان و زندگی» را در باهمستان «تصویر سیمرغ گسترده پر» آشکارا نشان دهند. 
در این زمینه تاگید کنم که چرا هیچکس از خودش نمیپرسد به چه دلیل، «بهرام گور» برای آنکه بتواند به «شاهنشاهی و فرمانروایی بر ایران» انتخاب شود،  باید در ابتدا به «جنگ با  دو شیر درّنده» میرفت؟. آنهم شیرهایی که مردم ایران، «تاج شاهی» را در میانشان گذاشته بودند. چرا هیچکس از خودش نمیپرسد که ایرانیان به چه دلیل به «بهرام شاه»، لقب «گور» داده بودند؟. آنچه تا امروز در اذهان ایرانیان رواج و شایع است، خلط و خطایی فجیع است که اصالت «نامدهی» را گم و استتار کرده است. همگان تا امروز تصوّر میکنند که «بهرام گور» به این دلیل، ملقّب به «گور» بود، چونکه به شکار «گورخر» میپرداخته است!. اینکه مسئله «شکار و به نخجیرگاه رفتن» در تجربیات فرهنگی و تاریخی ایرانیان، چه معنایی داشته اند، به جستاری جداگانه نیاز دارد. امّا برغم اینکه «بهرام شاه»، شکارچی بوده است، لقب او با «شکار گورخر»، هیچ سنخیّتی ندارد؛ بلکه «گور» به معنای «پرنسیپ نوزایی و از نو تازه شدن و پوست انداختن و زایش چهره ای و مناسباتی دیگر از باهمستان» بوده است که آفرینگویی مردم را بر «بهرام شاه» به دلیل «فرّ او» در غلبه کردن بر «ضدّ زندگی=شیر درّنده» اثبات میکند. «بهرام شاه» با کُشتن «شیرهای درّنده» در نظر مردم ایران اثبات کرد که میتواند با بینش جهان آرایی بر «خشم و خشونت و بیداد و آزار»، چیره و نگاهبان جان و زندگی شود تا بتوان در آرامش و اطمینان خاطر به امکانهای «نوزایی مناسبات و آیین کشورداری و میهن آرایی» واقعیّت ملموس داد. به همین دلیل نیز، مردم ایران، او را لایق «شاهی» تشخیص دادند و بر او «آفرین» گفتند و لقب «گور» را به او دادند؛ زیرا مردم ایران، «هنر پادشاهی» را فقط سزاوار فرمانروایانی میدانستند و هنوزم میدانند که بتوانند بر «قهر و خشونت و درّنده خویی و خونریزی و شکنجه و آزار و امثالهم» چیره شوند تا به فرمانروایی حقّانیّت داشته باشند؛ در غیر این صورت، هر نوع حکومتی – از جمله حکومت خلفای الله- ، غصبی و ضدّ تاریخ و فرهنگ و مردم ایران است.

2-    چرا متولّیان و مومنان به اسلامیّت، خاصم جان و زندگی هستند؟.

اسلامیّت حسب تاریخ نکبت بار و متولیّان میر غضّب و روانپریشش هر چقدر نیز در رسایش بنویسند و بگویند و روضه و ترّهات جنّت مکانی بخوانند و توجیه و تفسیر و قشنگویی کنند، آخرش «ایدئولوژی و مانیفست کشتار و خونریزی و غارت و چپاول و بیدادگری و جباریّت و تجاوز و ستمگری و تخریب و شکنجه و آزار و غارتگری و مصدر قهقرائی و ذلالت و بلاهت و حماقت» خواهد ماند.  خودمان را فریب ندهیم که فریب دادن خود در طول چهارده قرن آزگار برای ایران و ایرانیان فقط خفّت و ریاکاری و دروغوندی و پارگی روانی و تظاهر و کتمان و حقارت به همراه داشته است تا همین ثانیه های گذرا.  اسلامیّت اصلا و ابدا برای زندگی و زیستن شادخوارانه مستعد نیست؛ بلکه اعلامیه گیوتینی برای ایجاد و دوام و استحکام شبانه روزی جنگ و نابودی و خونریزی و تجاوز و متلاشی کردن هر چیزی است که نشانه ای از «زندگی و آزادی و خوشی و شادکامی» داشته باشد.   
«اسلامیّت» و مومنانش تا امروز ثابت کرده اند که در گفتار و رفتار برای اجرای هر نوع خشونتی که به شدیدترین جنایتها و تبهکاریها آلوده باشد، نه تنها مستعد و مشتاق و شیفته هستند؛ بلکه از شدّت کاربست خشونت نیز به لذّتی شهوانی ارتقا پیدا میکنند. مومن مسلمان، هر چقدر در کاربست خشونتهای گفتاری و رفتاری و جسمانی، غرّه و مُصر باشد به همان میزان نیز در توحش و رذالت و پستی و بی شخصیّتی، سرآمد مومنان همعقیده اش است. مومن مسلمان برای هر تبهکاری و جنایتی که مرتکب میشود به «محتویات قرآنی و سیره رسول الله و ائمه و مراجع تقلید» استناد میکند و خباثتهای رفتاری و گفتاری خودش را توجیه میکند. محال است مسلمانی را در گوشه ای از کره زمین بتوان پیدا کرد که به «خطا آمیز بودن رفتارها و گفتارها و کنشها و واکنشهای خودش» مُقر آید و مسئولیّت به عهده بگیرد. هر مسلمانی خودش را به همانسان حاکم مطلق و جبّار میداند که «الله» در قرآن از خودش سخن میگوید؛ یعنی مستبدی قهّار و مکّار و خونریز و نفله گر و عقده ای و ارعابگر که شعارش صبح تا شب فقط «اقتلو! اقتلو!» است.
خلاف تهمتها و دروغهایی که متولّیان اسلامیت در حقّ دیگران تبلیغ میکنند و رواج میدهند و مدام از آن می نالند، سنجشگری اسلامیّت به معنای «ستیز کور» با اعتقادات مردم نیست. معمولا متولیان اسلامیّت، حقّ و امتیاز ذاتی خود می دانند که ادیان/مذاهب/نحله ها/نگرشها و اعتقادات دیگران را به حیث «صراطهای گمراه» برچسب بزنند و هر گونه انتقاد و توهین و لیچارگویی را در حقّ معتقدان دیگر بر زبان و قلم برانند، ولی هیچکس در هیچ کجای جهان، محقّ و مجاز نیست که نسبت به اسلامیّت و رسول الله و ائمه و مراجع تقلید، مواضع انتقادی داشته باشد. مومنان به اسلامیت با برچسب «ستیز» برآنند که پروسه سنجشگری را عقیم و بی بو و خاصیّت کنند تا فقط اعتقادات پوچ و بی مغز و مایه خود را بتوانند به دیگران حقنه و تلقین و زورچپان کنند.
کسانی که ادّعای «مالکیّت حقیقت بی بدیل و منحصر به فرد» را میکنند، اگر ارزنی شعور داشته باشند – مسلمانان ایرانی از معمّمش گرفته تا فُکل کراواتی اش تا امروز ثابت کرده اند که اصلا و ابدا خردلی شعور ندارند-، باید بفهمند که اسلامیّت اگر به اندازه سر سوزن برای «زندگی و زیستن انسانها»، پشیزی ارزش قائل بود، هرگز شمشیر به دست نمیگرفت و از هیچ پرسشگر و سنجشگری نیز وحشت و هراس نمیداشت؛ بلکه تمام همّ و غمّ خود را بر این مینهاد که برای خوشی و شادخواری و پیشرفت و بالندگی و سرفرازی و بزرگواری و ارجمندی تک تک انسانها و نگاهبانی از جان و هستی و زندگی آنها بدون هیچ تبعیضی و تمایزی تلاشهای ستودنی کند. امّا اسلامیّت از نخستین لحظه های شکل گیری تا همین امروز نشان داده است که مجموعه رذالتها و شرارتها و کینه ها و نفرتها و بلاهتها و حماقتها و بی مسئولیّتیها و بی اعتناییهاست که همچون «گیوتین خونریز در دست مومنان قدرتپرست و روانپریش و عقده ای» به ابزار سرکوبگری مردم ایران و خاور میانه تبدیل شده است. برای خنثا کردن ماشینی که تار و پودش به «ترور و ارعاب و خونریزی [برای اینکه ماهیّت اسلامیّت و رفتار مسلمانان را بتوانید اساسی بشناسید، نگاه کنید به فیلم شایان تامّل:« Event Horizon» با بازیگری بسیار درخشان Sam Neil. سفینه فضایی در این فیلم دقیقا با اسلامیّت و رفتار و گفتار مومنان به اسلامیّت بدون هیچ چون و چرایی اینهمانی دارد.] آغشته است، راهی نیست سوای آنکه «تصویر مخوف الله و کلام خوفناک» او را سنجشگریهای ریشه ای کرد و سیمای به غایت زشت و کریه و متفرعن او را  به تمثالی واگرداند که هیچ کودکی و جانداری را به وحشت نیندازد؛ چه رسد به انسانهای بالغ و فهمیده را.  
با اندیشیدن در باره «تصویر سیمرغ گسترده پر و جمشید جم و داستان پهلوانان ایرانی» باید کوشید که توحش و هولناک بودن «تصویر الله و سیره کمپلکس روانپریش بودن محمّد ابن عبدالله را به دلیل کشته شدن مادرش به دست پدر بزرگش عبدالمطلب و همچنین تذکره تظاهری ائمه» را به شکل موازی و در تقابل با یکدیگر صف آرایی و سنجشگری بار آور کرد.      

3-    چرا حکومت خلفای الله همچنان مصدر ارعاب و تخریب و کاربست گیوتین اقتلوئی است؟.

«هر چه دیدیم و هر چه میبینیم
خوب و بد، خیر و شرّ، خراب آباد
همه زاعمال خود باید دید
نسبتش به کَس نباید داد
گر تو را فکر مستقلی بود
بودی از قید بندگی آزاد
مینمودی تهی دلیرانه
شانه از زیر بار استبداد»

[کتاب: هفتاد موج –  مولف: سیّد مهدی حجازی – انتشارات: ایرانشهر –– محلّ نشر: برلین-  سال انتشار 1929 میلادی، ص. 13]

مخالف مقتدرین بودن به معنای «آلترناتیو و اپوزیسیون بودن» نیست. موضعگیری انکاری در برابر رفتار و گفتار و کنشها و واکنشهای زمامداران حکومت وقت به معنای اندیشیدن در باره «ساختمایه های فرمانروایی و دولت» نیست.  نزدیک به نیم قرن است که «کنشگران تاق و جفت و تحصیل کردگان ایرانی» در مصاف و رویارویی با متصدّیان و زمامداران «جمهوری اسلامی ایران» تا امروز فقط توانسته اند رفتارها و گفتارهای آنها را در انواع و اقسام مقالات و  بحثهای قیل و قالی در شبکه های متنوّع اجتماعی حسب «صغرا و کبرا چیدنهای شخصی» توضیح واضحات دهند! و حرفهای خود را با نام «تجزیه و تحلیل رویدادهای سیاسی میهنی» به خورد همدیگر و احیانا مردم سرگردان و مستاصل بدهند و همچنان در عجبند که چرا «سیستم ولایت فقیه» در وضعیّت اولش مستحکم مانده و شاخ و برگهای شرارتش وسیعتر میشوند؟.
هنوز که هنوز است هیچ تشکیلات سیاسی – چه آنانی که بهترین امکانها را در اختیار دارند، چه آنانی که از هر امکان دم دست استفاده میکنند- نتوانسته اند رمزها و رازها و دلایل دوام و سیطره حکومت فقاهتی را تمییز و تشخیص دهند. بحث بر سر این نیست که زمامداران فقاهتی برای دوام اقتدار و قدرت و امتیازهای خود به کدامین وسایل و روشها و ابزارها و مماشات متوسّل میشوند که مسئله ایست آشکار و نیاز به تشریح ندارد؛ زیرا روشها در تمام حکومتهای توتالیتری، یکسانند و مشابه [از یاد نباید برد که حکومت نازیسم با کشورهای سوئیس و سوئد، مناسبات حسنه داشت]؛ بلکه بحث بر سر این است که «پیامدها و نتایج» عملکردهای زمامداران تا کنون در جامعه ایرانیان درونمرزی و برونمرزی، چه بازتابها و واکنشهایی را داشته اند و هنوز دارند؟. درسهایی را که زمامداران معمّم و فکل کراواتیهای ریشو از خیزشها و قیامها و اعتراضات و کشمکشهای نیم قرن اخیر مردم ایران در تنش و مقابله با حُکّام الهی؛ بویژه درسهایی کلیدی که از «زلزله مهسا» آموختند و در عمل به کار بستند، اگر یک هزارم درسهای آنها را مدّعیان «اپوزیسیون و مخالفین حکومت آخوندی»، آموخته و در عمل به کار بسته بودند، امروزه روز محال بود که حکومت فقاهتی بتواند همچنان با بیشرمی توصیف ناپذیر، مصدر قدرت و اقتدار باشد؛ یعنی فضاحت و وقاحتی که صدها نویسنده توانای ادبیات کلاسیک جهانی نمیتوانند ذرّه ای از وقاحت آنها را توصیف کنند.  
تشکیلات گوناگون مدّعی «اپوزیسیون» با نامهای شگفت انگیزی که برای خود انتخاب کرده اند و همچنان انتخاب میکنند، در حدّاقل ترین برآورد زمانی «نیم قرنه» به دلیل کنشها و واکنشهایی که تا امروز از خودشان نسبت به رویدادهای ایران و در رفتار با همدیگر نشان داده اند – استثناء پذیر نیز نیستند-، اثبات کرده اند که همچنان از دنباله روان سرسخت و مومن و گیجسر «رویدادها» هستند. به همین دلیل نیز همواره از رویدادها عقب مانده اند و میلیمتری پیش نمی افتند. آنها در طول اینهمه سالهای سیطره مخوف حکومتگران فقاهتی نیاموخته اند که «علاج واقعه را باید قبل از وقوع کرد». آنها تمام «فرصتهای نیم قرن اخیر» را با حماقتهایی توصیف ناپذیر و به شدّت معصومانه! سوزانده اند و هاج و ماج مانده اند که چه باید کرد. البته همه گرایشها و تشکیلات سیاسی مدّعی اپوزیسیون بر این عقیده راسخ مصمّمند که مادرزاد، «معصوم و باکره و نجیب و بی تقصیر» هستند. شرّ و شرارت فقط از خصوصیات دیگرانند که در جبهه همیشه جنگاور اپوزیسیون نیستند!!. کار به جایی رسیده است که «سیّد علی خامنه ای» نیز خودش را در مقابل و تخاصم با ملّت ایران، به حیث «اپوزیسیون» میشناسد!. امّا تفکّر سیاسی – حتّا از چارچوب و با تکیه به تئوریها و فلسفه سیاست در نظر باختر زمینیان-  باید بتواند در دامنه های «پیش-بود حوادث و ناگهانیها»، مدام بیدار و هوشیار و مراقب باشد تا مجبور نشود که از پس «رویدادهای ناگهانی»، دوان دوان سگدو بزند؛ بلکه قبل از شکلگیری رویدادها به هنر سمت و سو دادن رویدادها هوشیار و شهسوار باشد. انسانهایی/کنشگرانی/رجالی/شخصیّتهایی/تشکیلاتی که ارزنی مایه های «سیاستدانی و استعداد هنگامشناختی» داشته باشند در همخوانی و همبستگی با یکدیگر میتوانند هنر سمت دهندگی و کانالیزه کردن را قبل از جاری شدن سیلاب رویدادها بر پا کنند؛ نه اینکه منتظر شوند تا سیلاب وقایع بیایند و آنها را درو  و به همراه خودش به قعر بیابانهای آچمزی پرتاب کند و وارهاند.  
طیف «مخالفان و مدّعیان اپوزیسیونی» که تا امروز و احتمالا فرداها و فرداها، هیچگونه «مخرج مشترک کلیدی و محور پرنسیپی» ندارند تا فراسوی عقاید و ایدئولوژیها و مرام و مسلکهای تشکیلاتی بتوانند به گرد هم آیند و آنقدر مایه داشته باشند که ایده آفرین و منشاء استقلال اندیشیدن در باهمایی و همعزمی و همبستگی نسبت به دیدگاههای یکدیگر رفتار کنند و از همدیگر بیاموزند و گشوده فکری خود را بال و پرهای وزین بدهند، اگر دهها سال آزگار نیز به انواع و اقسام ابزارها و امکانهای مبارزات سیاسی - رقابتی نیز مسلّح و مسلّط باشند، عاقبت در عمل، بی برو برگشت، شکست خواهند خورد؛ زیرا بر آن مداری که «حکومتگران وقت» گرد آمده اند و برای استحکام قدرت و اقتدار و امتیازهای خودشان در هر موقعیّت خطیر و ناخطیر، «اجماع» میکنند، هنوز هیچ کدام از تشکیلات برونرمرزی به درک و فهمش کامیاب هم نشده اند، چه رسد به اینکه بتوانند یا بخواهند و بکوشند که چیزی از رمز و رازهای «اجماع آخوندی» را دریابند تا شاید بتوانند راهی را بیافرینند که امکانهای به قول خودشان «گذار از حکومت فقاهتی را بدون هیچ خونریزی و تلفات انسانی» واقعیّت پذیر کنند.
حقیقت تلخ و آزارنده نیم قرن پیامد کشمکشهای مردم ایران و مدّعیان اپوزیسیون با حکومتگران بی لیاقت و فرّ و مفتون خونریزی نشان میدهد و اثبات میکند که تمام آنانی که خودشان را «خوبترین خوبان عالم ایرانیان سیاستگرا» میپندارند و اتیکت بی مسمای «اپوزیسیون» را بر پیشانی و بازوی خود آویخته اند، از مسائل کشورداری و آیین میهن و جهان آرایی و در یک کلام صریح و رایج از «سیاست»، فاصله منظومه ای دارند؛ ولی ادّعای سیاسی بودن و دخالت در امور سیاسی و تحلیلهای صد تا یه غاز سیاسی را بی کم و کاست همچنان دارند و بسان آن رزمنده ای هستند که گفت: «من نانوایم» ولی نمیدانست آرد را چگونه میتوان خمیر کرد و تنور را چطوری آتش انداخت و نان را با چه ظرافت و کیاستی پخت.    

4-    چرا ایرانیان در برزخ «گرگ و میشی» هنوز اسیرند؟.

[......  تمام جبریّات ظاهری فقط برای اغفال و سرکوب و تظاهر کردن هستند و هیچگونه تاثیری بر انسانی ندارند که میداند چگونه گوهر وجودی خودش را از هر گزندی حفظ کند].

[Elements pour une Ethique -Marcel Jouhandeau (1888 – 1979) – Grasset – Paris - 1967]

تفاوت «اخلاق امریّه ای» با «منش زایشی-پیدایشی» در این است که اخلاق امریّه ای بر اصول و قواعد و مقرّرات ثابت و سمنتی و تحکّمی میخکوب است تا بتوان رفتار انسان را طبق آنها و هر طور که اراده شود تراش داد و قیراطوار با اصول و فروع و مقرّرات عقیدتی همسان و همتراز کرد. به همین دلیل نیز مومنان به ادیان نوری و ایدئولوژیهای مذهبی شده در هر کنش و واکنشی که از طرف انسانها میبینند، معیار خطا و صحت رفتار آنها را طبق «اصول قیراطی عقیدتی» برآورد و مجازات و توبیخ و نهی و امر میکنند. مشکلی که اخلاق امریه ای در جامعه و مناسبات انسانها ایجاد میکند، پیامدهایش فاجعه بار و مسبّب تخریب شخصیّت و اضمحلال فرهنگ و پوسیده و سوخته شدن کاراکتر انسانهاست؛ زیرا هر گونه امریّه اخلاق عقیدتی باعث میشود که تعادل روانی انسانها، بلافاصله به هم میخورد و به گردابی سرسام آور از «مُنهیات و منکرات و معروفات» درغلتیده میشوند بدون آنکه اجرای هر امری با «موقعیّت و زمان و وضعیّت زندگی تک تک انسانها» همخوانی و همپایی داشته باشند. مثل لخت شدن در قطب یخبندان و پالتو های ضخیم پوشیدن در زیر آفتاب سوزان آفریقا. مومنان تمام ادیان نوری و ایدئولوژیهای برآمده از آنها به دلیل آنکه مصمّم هستند بر روح و روان و قلب انسانها حاکم مطلق بمانند و آنها را مدام به حیث «جزایر تسخیری» در تملّک اختیار خودشان داشته باشند، تقلّا میکنند که «ارجمندی و گوهر انسان» را به هر طریقی که هست در منگنه بی بو و خاصیّتی بگذارند تا بتوانند بر اسارت و در بند کردن «آدمیان»، اهرمها و ستونهای فونکسونالیستی اعتقادات خود را تزریق و تحکیم کنند. فروپاشی اخلاق اجتماعی و فساد کاراکتر فردی در جوامعی که «اخلاق امریّه ای» حاکم باشد از بارزترین شاخصهای حکومتهای توتالیتری و ناحقّ و استبدادی است همچون مناسبات فجیع انسانها در سیطره حکومت فقاهتی.
«منش زایشی-پیدایشی»، تلاشیست فردی که انسان به همّت خودش برای همخوانی و همپایی و همسویی «سوائق و غرایز» خودش بدون هیچ اجبار و اکراهی میپروراند و نم نم می آراید. پیامد «خویشآرایی منش» به «بهمنشی رفتار و گفتار انسانها» در مناسبات شخصی و اجتماعی می انجامد که به همبستگی اجتماعی، انسجام میبخشد و در دوام شیرازه باهمستان نیز نقش اساسی ایفا میکند. هر انسانی در بستر «منش زایشی-پیدایشی» میتواند نه تنها «اندازه خودش» را کشف کند؛ بلکه همچنین میتواند مرزهای رفتار و کردار و گفتار خودش را تعیین کند. در جامعه ای که شبانه روز بر منابر و معابر و از طریق انواع و اقسام وسایل ارتباط جمعی به تبلیغ و توصیه و شعار «اخلاق امریّه ای» تاکید میشود و حتّا انسانها را مجازاتهای سنگین و لت و کوب و شلّاقزنی و محبوس و به جسم و جانشان تعرّض جنسی میکنند، افراد چنان جامعه ای در قعر ذلالت رفتار و کردار و گفتارهای «گرگ و میشی» محکوم و اسیر هستند؛ زیرا نمی توانند در چارچوب اصول و نصوصی بگنجند که با «سوائق و غرایز آنها» اصلا هیچگونه مطابقتی و همپایی و همخوانی ندارند. دُرُست عین کفشی که سایزش بزرگتر یا تنگتر و کوچکتر از سایز پاهای آدمیست. در هر دو حالت، «اخلاق امریّه ای»، عذاب و زجر و آزار روح و جسم آدمیست. اگر ایرانیان تصمیم قطعی نگیرند که مابین «اخلاق امریّه ای» و «منش زایشی-پیدایشی»، یکی را انتخاب کنند که میپسندند، بی شک تا زمانی که قدرت اجباری و مسلّح به اخلاق امریّه ای، حاکم بر سرنوشت ایران و ایرانیان است، مجبورند انواع و اقسام کفشهایی را بپوشند که یا گشادتر از سایز پاهایشان است یا تنگ تر. عواقب یک عمر «گشادپوشی و تنگ پوشی کفشهای اخلاق امریّه ای» نیز به متلاشی شدن «شخصیّت و سوختن ارجمندی» آدمی مختوم خواهد شد.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

ناشناس

جای بسی مسرت است که این سایت اکنون در این شرایط تاریخی، محلی شده برای مبارزه با: ارتجاع و گذشته گرایی و اندیشه ستیزی و غرب ستیزی و خودشیفتگی قلمی و انشاء نویسی و تکرار مکررات ناجویده فرهنگ طاغوت و ارزشی ،و کینه و انتقام دوره نئوکلنیالیسم و خاطرات تبلیغات ضد فراماسیونی. وادار نمودن بلندگوی نارسیسم و خودشیفتگی با آشنایی با مکاتب :انسانگرا و تجددخواه و جهان وطتنی مانند : دمکراسی، لیبرالیسم، فدرالیسم، فمنیسم، مارکسیسم، سوسیالیسم، ماتریالیسم دیالکتیکی-تاریخی، سکولاریسم، گلوبالیسم انترناسیونالیستی، و کمونیسم،هدف روشنفکر بومی است.
جای قدردانی است که این سایت مکان و محلی شده در مقابل بلندگوهای تبلیغاتی دماگوگی صد ساله شاه و شیخ و تریبونهای امپریالیستی از زمان شروع جنگ سرد بین دو بلوک امپریالیستی و سوسیالیستی گذشته.
اسلام ارتجاغی خشن تروریست و خونخوار سیاسی و ایدئولوژیک اخوان مسلمی ، با دکترین صیغه و لواط و خدغه و سلطه جهانی فرهنگب مذهبی، محصول این شرایط داخلی و بین المللی جامعه و فرهنگ ایران بوده و هست؛ که باید با ؛مکاتب ترقی خواه در بالا نام برده شده ،افشا و رسوا شود. جیغ بنفش ارتجاع و تکراریات مکرر و توهین و اتهام های امنیتی شبه آخوندی در قرن رایانه و انترناسیونالیسم گلوبالیستی نمی تواند مانندروشنگری و سرکوب: شونیسم آرشائیک،جعل و تحریف و دروغهای ناسیونالیسم شونیستی و باستانگرایی رمانتیک خفته در زیر خاک کویر سرزمین بی آب و علف اسلام سیاسی بشود.

ش., 22.06.2024 - 08:33 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله
بلاهتهای سمنت شده

حفظیات نشخواری!
تحشیه ای نکوهشی و هشداری.

انسان مقلد و تابع در هر گوشه ای از جهان که باشد، تمام عمرش مقلأ و تابع و دنباله رو خواهد ماند؛ زیرا همه چیز برایش بدیهی و کاملا روشن و شفّاف است و هیچگونه تفاوت و ناهمخوانی در هیچ چیزی نمی بیند. برایش «عبدالحسین و رقیه و شهناز» همان «ولفگانگ و مایکل و جیمز و سیلویا و باربارا» هستند. برایشان و در نظرشان«فردوسی، هومر، شکسپیر، گوته» یک نفرند و هیچ تفاوتی با همدیگر ندارند. برایشان «افلاطون، توماس فون آکویناس، آوئستین، دکارت، کانت، نیچه، دیوید هیوم، جان لاک، ویلیام جیمز»، یک نفرند و هیچ تفاوتی از لحاظ اندیشیدن و فکر کردن و زبان با همدیگر ندارند. برایشان «امیر کبیر، مصدّق، خاتمی، ظریف» یکی هستند و در سیاست و روش عین همدیگرند. برایشان، یهود، مسلمان، مسیحی، بهایی، ساینتولوژ، هندو، بودیست، مارکسیست، یکی هستند و هیچ اختلافی با هم ندارند.در نظرشان، قرمه سبزی، پیتزا، هات داگ، کالباس، یکی هستند و مزه شان و پخت و پزشان، بی برو برگرد عین هم است. برایشان، شیر، پلنگ، آهو، تمساح، یکی هستند و هیچ خصوصیات نامتعارفی با همدیگر ندارند. الی آخر.

حماقت وقتی به تار و پود آدمی آغشته شده باشد؛ طوری که همچون سرطان، هیچ نقطه ای از وجود آدمی را سالم و بی آسیب نگذارد، آنگاه شخص به غرغره و نشخوار کردن چیزهایی مبتلا میشود که لام تا کام، سر سوزنی از چگونگی رخداد و شکلگیری و پدیدار شدنشان اصلا و ابدا، آگاهی همسطح بچه های کودکستانی را نیزندارد؛ زیرا هیچوقت نیاموخته است که «پرسیدن و شکّ کردن» یعنی چه؟. نیاموخته است که نخستین درسهای «افلاطون» از زبان «سقراط»، با «این چیست؟ آن چیست؟» شروع میشود. نیاموخته است که «شک کردن» بایه تمام «ذهنیّـت فردی» شروع میشود. نیاموخته است که نخستین درسهای «فلسفیدن» در هر دانشگاه باختری که قدم بگذاری با «چیست؟ چیست؟ و منطق شروع میشود. نیاموخته است که «پرسش باید» در وجود خود انسان بیفتد تا رانه ای شود از بهر جستجو و کشف و آفرینش افکار و ایده های فردی. نیاموخته است که خدای ایرانیان نخستین کلامش این بود که «من، جوینده ام. جوینده، نام من است».
آدمهای احمق به بلاهتی معصومانه و مضحک مبتلایند و آنقدر در بلاهتهای خود، غرق تکبّر و خودفریبی هستند و تشخیص نمیدهند که «دانش/علم/ساینس/ویسنشافت» از پیامدهای اندیشیدن با مغز خود بدون متابعت کردن از هیچ احدّالناسی در باره تجربیات ببواسطه شخصی و نیاکان است که در «زبان مردم خود» عبارتبندی میشود و نم نم همچون قطره های باران به آفرینش رودخانه و دریا و اقیانوس می انجامد. مدّعیانی که تمام عمرشان فقط «مقلّد و تابع و دنباله رو» بوده اند و هنوزم با بلاهتی توصیف نشدنی غرق در باتلاقهای متابعتی و دنباله روی و کپیه برداری و نشخوارگری هستند، چگونه میتوانند یک جمله ای از خودشان را اندیشیده و عبارتبندی کنند؛ طوری که محصولش «مفاهیم متنوّع» باشد؟. چگونه؟. هنوز شعور ندارد تا تشخیص دهد که «زبان»، ابزار اندیشیدن است برای عبارتبندی کردن محصولات تفکّری و جویشی و پرسشی و یافته ها به همّت مغز اندیشینده خود، نه اینکه زبان، معدن استخراج مفاهیم باشد برای معادلسازی محصولات فکری دیگران!. وقتی که کنشگران و تحصیل کردگانی با تمام ادّعاها و پُزها و قیافه گرفتنهایشان هنوز که هنوز است تفاوت «دوغ را از دوشاب» نمیدانند و نمیفهمند، چطور میتوان اینقدر قیرگونه احمق بود که خود را و دیگران را اینهمانی پنداشت؟. وقتی انسانی هنوز «الفبا» را نیاموخته است، چگونه میتوان انتظار داشت که کتابی را بخواند یا اندیشه های خود را تحریر کند؟. اینگونه اشخاص پر مدّعا و نشخوارگر، مرا یاد «حسنی، امام جمعه ارومیه» می اندازند که در یکی از خطبه هایش به برادران تبلیغاتچی توصیه کرده بود که: «برادران تبلیغات لطفا شعارهای خودشان را بر روی دیوارها به ترکی نیز بنویسند تا مردم بیسواد بتوانند بخوانند و ارشاد شوند!».
متابعان و مقلّدانی=، کسانی هستند که هنوز نمی توانند و نمیدانند «روشنگری»؛ یعنی سوختن در هیزم تجربیات شخصی و نیاکان خود تا بتوان شعله ای پرتو افکن را فرا راه خویشتن و مردم خود آفرید، نه اینکه شبانه روز به نشخوارگری و غرغره کردن محتویات دانشنامه و دایرة المعارفهای عمومی اینترنتی سیاهکاری کردن و هم حماقت خود را فریاد زدن، هم از سر بلاهت به این مرض هرگز درمان ناپذیر مبتلا بود که خواننده و شنونده نیز همچون خودشان احمق و جاهل هستند. تا زمانی که تحصیل کرده و کنشگر ایرانی- مهم نیست کجا مقیم باشد- نیاموزد که «پرسش» باید در وجود خودش افکنده شود تا چنانچه مستعد بارداری باشد، آنگاه به «افکار و ایده های خویشتن» حامله شود، مطمئنا درب فلاکتها و ذلالتها و خوار و زاریهای ایران و مردمش در تحت سیطره حکومت الهی دوام خواهد آورد.
شاد و خوشکام باشید!
فرامرز حیدریان

ش., 22.06.2024 - 08:01 پیوند ثابت
ناشناس

عنوان مقاله
. اندیشه گلوبال .

ایران کنونی همچون فرانسه 2 قرن پیش نیاز به جنبش روشنگران دائرت المعارفی دارد و نه به مقدسین و مشاهیری جعلی مانند: محمد و علی و زردشت و احمد فردید و منوچهر جمالی و خمینی و غیره؛ یعنی نیاز به متفکرانی مانند ولتیر و دیدرو و منتسکیو و روسو و دالامبر و گاندی و چان لاک و غیره. اندیشه شرقی خلاف اندیشه غربی هنوز گرفتار دین و عرفان و شکاکی و سفسطه و بدبینی و دشمن ستیزی و تجدد ستیزی و زن ستیزی و دگراندیش ستیزی است.
زبان فارسی هنوز نتوانسته حتی معادل هایی صحیح برای کلمات و مفاهیم اجتماعی و انسانی مانند: دمکراسی و پارلامنتاریسم و فدرالیسم و لیبرالیسم و سکولاریسم و گلوبالیسم و انترناسیونالیسم و فمنیسم و غیره را پیشنهاد کند. غرب ستیزی و علم ستیزی و مدرنیته ستیزی از نشانه های عقب افتادگی و تعصب و شونیسم و رمانتیسم نوستالژی گذشته گرایی و باستانگرایی پوشالی است.
در طول 1000 سال گذشته فرهنگ ایرانی بدلیل وجود دین و سلطنت و خرافات عوام و دیکتاتوری نتوانسته چهرههایی مانند اندیشمندان دائرت المعارفی ممالک غربی بسازد، بیافریند یا بزاید. چرا ؟

دائرت المعارفی ها،- پیشگامان روشنگری و انقلاب.مقاله نویسان دائرت المعارفی، خالق مانیفست انقلاب بودند.
دانشنامه نویسان یا دائرت المعارفی های سکولار و منتقد فرانسوی، بین سالهای 1780-1751 میلادی، 35 جلد" انسیکلوپدی" را در راه روشنگری و انقلابات فرانسه و امریکا منتشر کردند. ناشر آنها 2 روشنگر بنام: دیدرو و دلامبر ، و مهمترین مقاله نویسان آن: ولتیر، روسو، منتسکیو، هولباخ، هلویتس، و کوسنای، بودند. دائرت المعارف فرانسوی در قرن 18 میلادی دست آورد جنبش روشنگری را نشان میدهد. آنها دانش و آگاهی سکولار زمان خود را وارد فرهنگ بورژوازی ترقیخواه نوپا، و الیت روشنفکران هومانیست نمودند. تئوریسین های انقلابات فرانسه و امریکا یعنی: لاک، منتسکیو، و روسو، ازمیان آنان برخاستند. دانشنامه یا دائرت المعارف شامل مجموعه دانش بشر در زمینه های: دین، اخلاق، سیاست، و رشته های دیگر بود. مقاله نویسان دائرت المعارفی، جنبش روشنگری را در فرانسه براه انداختن. روشنگری یعنی: تفکر پیرامون: هستی خود، طبیعت، جهان، و مبارزه علیه تاریکی و خرافات، و علیه اسطورههای کهن آرکائیک.
در میان دائرت المعارفی ها، ماتریالیست هایی مانند: هولباخ و هلویتس از طریق مبارزه با خرافات و دین، روشنگری را بسوی آته ایسم هدایت نمودند. آنها ضد قیمومیت انسان و خواهان قانون و تربیت بشر شدند. دائرت المعارف مانیفست جنبش روشنگری فرانسه بود. فلسفه روشنگری فلسفه جدید عمل بود که تاثیری مهم روی انقلاب فراسه در سال 1789 میلادی گذاشت. مقالات دائرت المعارف گرچه از نظر فلسفی انسجام محتوایی نداشتند و سیستم فلسفی خاصی را نمایندگی نمیکردند ولی سکولار، ماتریالیستی و علمی-عامیانه بودند. فلسفه هر جا ظاهر میشد تحت تعقیب و پیگرد دولت و کلیسا قرار میگرفت. ولتیر، دیدرو، و روسو یا به زندان افتادند یا تبعید شدند و یا تحت تعقیب قرار گرفتند، گرچه غالبا در مقابل خواسته های سیاسی و دمکراتیک محتاط و محلفظه کار بودند. ولتیر بعد از روسو دومین روشنفکر مهم دانشنامه فرانسوی، در سیاست محتاط ولی منتقد رادیکال: دین و کلیسا، مخالف اتوریته، و مدافع آزادی فرد بود. او خلاف روسو سیاسی نبود ولی خواهان رفتار و کردار انسانی و عملی بشربود.
مقاله نویسان انتقادی دانشنامه فرانسوی، بلندگو و شیپور روشنگری شدند. دالامبر در مقدمه نخستین کتاب دانشنامه نوشت: قرن دین و فلسفه ایده آلیستی و صوری اکنون جای خود را به قرن علم و انسانیت میدهد. هدف آنان این بود که دانش زمان خود را برای رفاه و آزادی در دسترس همه قرار دهند. دائرت المعارف یا "انسیکلوپدیا" در زبان یونانی به معنی "محفل آموزشی" بود. بعدها نقش سیاسی و عمومی یک دانشنامه، نقش یک ابزار فکری محبوب در مقابل نظام مطلقه رو به زوال، شد. انسیکلوپدی یا دانشنامه فرانسوی بین سالهای 1772-1751 میلادی 17 جلد دانش سکولار و بورژ وازی مترقی آنزمان را منتشر نمود. دانشنامه ها در طول تاریخ خود یا بشکل ردیف الفبایی و یا بصورت موضوعی و سیستماتیک منتشر میشدند. عنوان کتاب را نخستین بار دیدرو و دالامبر تعیین کردند. وظیفه آن کتاب ثبت موضوعاتی بود که انسانهای کنجکاو جویا بودند. طرح وظایف، نیازها، و علایق انسانها نیز مورد توجه قرار میگرفت.
دالامبر تا سال 1759 میلادی همکار دائرت المعارف بود. دیدرو تا سال 1772 یعنی 26 سال همکار نشر آن کتاب بود. طی این مدت 170 نویسنده، فیلسوف، و دانشمند حدود 71000 مقاله منتشر کردند بین سالهای 1780-1751 میلادی حدود 200 فیلسوف و دانشمند 35 جلد دانشنامه را نشر دادند که منبع مهم برنامه ای و استاندارد انقلاب فرانسه و جنبش روشنگری آن دوره شد. منتسکیو و روسو چهرههای اصلی در بخش آموزشی و روشنگری آن دانشنامه بودند. بعدها هگل نیز در سال 1817 میلادی کتابی سیستماتیک با عنوان "دائرت المعارف علوم فلسفی" منتشر نمود. جنبش روشنگری در فرانسه موجب انقلاب شد ولی در آلمان باعث تولد فلسفه کانت و افشای خرافات دینی گردید. گروهی از روشنفکران میگفتند: مالکیت موجب بی عدالتی میشود. ولتیر خواهان آزادی بیان و عقیده، آزادی تجارت و آزادی مالکیت، خواهان پروژههای انسانی اجتماعی شد. بحث اقتصاد را تورگوت و آدام اسمیت، و بحث اخلاق را هیوم بعهده داشتند. منتسکیو و روسو فاقد تئوری سیاسی بودند. دیدرو ولی از جنبش روشنگری انگلیس تقسیم قوا در مشروطه سلطنتی را گرفته بود. در اروپا نخست انگلیسی ها آغازگر جنبش روشنگری بودند. ولتیر و منتسکیو از نظرات: لاک و نیوتون در این راه کمک گرفتند. ولتیر برای یک زندگی عقلانی مقوله تولرانس را توصیه می نمود. روسو موضوعات: تربیت، نقد فرهنگ، و علوم سیاسی را مهم میدانست. در جنبش روشنگری گاهی از ژانر های: رمان، مقاله، نامه نویسی، و غیره نیز برای طرح اندیشه های فلسفی و ایدههای انتقادی استفاده میشد.
تاریخ دانشنامه نویسی بیش از 2500 سال است. چینی ها و سوفیست های قرن 5 پیش از میلاد کوشیدند دانش روز زمان خودرا گردآوری کنند. عنوان "انسیکلوپدی" یونانی را به اشکال: دانشنامه، دائرت المعارف، کتاب دستی، کتاب مرجع، کتاب معلومات عمومی، و غیره تاکنون ترجمه کرده اند. دانشنامه های نخستین حاوی علوم و هنر بودند. دائرت المعارف اسکندریه در زمان روم باستان شامل موضوعات: گرامر، هنرسخنوری، دیالکتیک، موسیقی، حساب و هندسه و ریاضیات، نجوم، و هنر جنگ بود. در عصر جدید عنوان انسیکلوپدی یکبار در قرن 16 میلادی و یکبار در سال 1320 میلادی مرسوم شد. رومیها دارای دانشنامه ردیف الفبایی دستی یا مکالمه ای بودند که مجموعه دانش عملی و نظری زمان را در بر میگرفت. متفکری یونانی-رومی بنام فارو در قرن نخست بعد از میلاد دانشنامه ای با موضوعات: علوم سیاسی، گرامر، دیالکتیک، حساب و ریاضیات و هندسه، نجوم، موسیقی، پزشکی، معماری، کشاورزی، علوم نظامی، و هنر منتشر کرد.
در قرون وسطای دنیای عرب، متفکری بنام "ابن قطیبه" در قرن 9 میلادی دانشنامه "منابع التاریخ" را گردآوری کرد. چینی ها در قرن 3 میلادی و در سال 1405 میلادی دائرت المعارفی در 11000 دفتر تهیه نمودند. دانشنامه های با ردیف و ترتیب الفبایی زمان حال، در دوره پیش از میلاد و در قرون وسطا علاقمندانی نداشت.آنها بیشتر موضوعی و سیستماتیک بودند. آلمانی ها بین سالهای 1754 و 1732 میلادی و در قرن 19 دانشنامه ای عامیانه-علمی در 64 جلد تهیه نمودند که شامل موضوعاتی مانند: روانشناسی، فلسفه، الهیات، حقوق، پزشکی، هنرهای دستی، معماری، تاریخ، جادو و کیمیاگری، بود.
در انقلاب فرانسه، زمانیکه شورشیان با شعار برنامه ای: آزادی، برابری، برادری، به زندان باستیل حمله ور شدند، فلسفه عمل شد. روسو مهمترین اصل "قرارداد اجتماعی" میان خلق و دولت را شعار: برابری، ازادی میدانست. ولتیر میگفت: تمام هدف و نیاز هستی، تولرانس است چون آن هماهنگ با سرشت و طبیعت انسان است. کانت خلاف روسو عمل فلسفه را فقط محدود به" اندیشه محض" میدانست و نه انقلاب. دالامبر یکی از ناشرین نخستین دائرت المعارف، هوادار دکارت و نیوتن بود. او از طریق دیدرو با فلسفه آشنا شد و قبلا یک ریاضی دان مشهور بود. دیدرو از ترس سانسور، پانته ایستی بودن خود را که زیر تاثیر اسپسنوزا بود مخفی میکرد. وی قبلا 2 کتاب مهم پیرامون "استتیک" و " کیش نبوغ در دوران رمانتیک" را منتشر کرده بود.

جمعه, 21.06.2024 - 23:32 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله
مغز و روان پریشیده که مغلق گویی را می طلبد

درووود!
مغلق نویسی نشانگر بیمایگی است؛ نه ژرفاندیشی.

انسانی که خودش می اندیشد، کوشش میکند آنچه را که گواریده و فهمیده و تجربه کرده است در زبانی بیاراید که برای همنوعانش/هموطنانش فهمپذیر باشد؛ حتّا اگر سواد خواندن و نوشتن نیز نداشته باشند. معمولا کسانی که به هیچ وجه نمیتوانند بیندیشند به این تصوّر مبتلایند که با مغلق گویی و مغلق نویسی میتوانند سترونی و بیمایگی خود را استتار کنند. تفکّر مایه دار در زلالی رودخانه واژگان به شیوایی پدیدار میشود. «محتوا» از پیامدهای خویشاندیشی است که فرم شفآف خود را مطابق آنچه که انسان به ذات خودش و در استقلال فکر و زایش از مایه های تجربی و تامّلات شخص اش است آشکار میکند. محتوایی که از حرف آ تا یای آن به غرغره کردن افکار و ایده ها و نظریات اساتید دانشگاهی و متفکران باختر زمینیان آغشته باشد، در هر فرمی نیز که عبارتبندی شود، آخرش تف سر بالاست و بیمایگی و «مقلّد بودن مدّعی» را رسوا میکند و نشان میدهد که هیچ چیزی در چنته اش ندارد؛ سوای استعداد تابعیّت کردن برای نشخوارگری. هر چه سبک نویسنده، زُلال و گویا و درخشان باشد، به همان میزان نیز افکار و دیدگاهایش عمیق هستند و شایان تامّل. نگاهی به آثار «افلاطون»، عمق افکار او را در سبک نوشتاری اش پدیدار میکند. نگاهی به آثار «برتراند راسل» و کثیری دیگر از متفکّران انگلیسی و همینطور متفکّران فرانسوی که حرفی برای گفتن داشته اند، شیوایی سبک آنها را در بیان عمیق ترین اندیشه هایشان اثبات میکند. نمونه درخشان آثار اروپایی که آن را به حیث «چرخشگاه عصر نو در تفکّر» محسوب میکنند، کتاب «گفتار در روش به کار بستن....» اثر «رنه دکارت» است.

پیچیده نویسی و مغلق گویی که با تکبّری عالمنمایی توام باشد با اندیشیدن و فلسفیدن و هنر پژوهشگری، هیچ سنخیّتی ندارد و بیش از هر چیز دیگر، بیمایگی مدّعی را رسوا میکند و حقارتش را نمایش میدهد. به استثنای «شوپنهائوور و نیچه» و تعدادی دیگر که در دایره سبک نوشتاری آنها هستند، اکثر فیلسوفان آلمانی در مغلق گویی از یک طرف تحت اجبارات عصر خود بوده اند و از طرف دیگر سنّت تفکّر فلسفی آلمان به دلیل «نحو و چم و خم زبان آلمانی» از دوران «کانت» به دست اندازهای دیفرانسیل شکن نیروی فهم و تلاش آدمی برای درک و پیوند یافتن با متفکّر و فیلسوف در غلتید؛ هر چند آثار خود «کانت» برغم پیچیدگی، شفّافیّت و صمیمیّت خاص خود را دارند. از اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم، متفکّران و فیلسوفان آلمانی تا امروز کوشش کرده اند که از سنّت مغلق گویی و مغلق نویسی فاصله بگیرند؛ برغم اینکه دشواریهای زبان آلمانی، موانعی را همچنان بر سر راه آنها تا امروز گذاشته است از جمله در آثار «نیکلائوس لوهمان و یورگن هابرماس و امثال اینها».
در تاریخ و فرهنگ سرزمین خودمان اگر دیوان مثلا «منوچهری دامغانی و انوری و خاقانی» را در کنار «شاهنامه» بگذاریم یا «تاریخ بیهقی» را در کنار «دُرّه نادری» بگذاریم، آنگاه تفاوت عُمق افکار و ایده های زُلال را با مغلق گویی به آسانی میتوان از یکدیگر تمییز و تشخیص داد. زُلال بودن ابیات شاهنامه فردوسی باعث شد که بیش از هزار سال تمام، عمق بسیار تکاندهنده و مایه دار و منبع الماسهای بی همتای ایده و افکار و تجربیات نیاکان ایرانیان تا امروز در استتار بمانند. تنها با تلاشها و سختسریها و مته به خشخاش گذاشتنهای شبانه روزی زنده یاد «منوچهر جمالی» بود که در رویکرد سنجشگرانه اش به «محتویات شاهنامه» توانست امکانهای «کشف و شناخت» تجربیات عمیق نیاکان ایرانیان و رمز و رازهای فلاکتها و بدبختیها و ذلالتهای قرن به قرن ایرانیان را از عصر ساسانیان تا همین امروز بر پرده ای پانورامایی پدیدار کند؛ طوری که دامنه های کاوشگریهای او، همچنان به پژوهشهای سنجشگرانه و عمیق و توام با دلیری و راستمنشی و مسئولیّت منوط و ملزوم هستند.
آنانی که سرشان را شبانه روز در آخورهای متفکّران و فیلسوفان و اساتید باختر زمینی میکنند و به نشخوار کردن چیزی مشغولند که هیچ شناختی از محتویات توبره ای آنها ندارند، همه بدون استثناء «مقلّد و تابع و دنباله رو» هستند؛ ولو استادترین استادان ممتازترین دانشگاههای ایران و جهان باشند.آویزان شدن و متابعت کردن و غرغره کردن افکار و ایده های فیلسوفان و متفکران باختر زمینی، هنر نیست؛ بلکه هنر آنست که چگونه میتوان از افکار و ایده ها و متدهای فیلسوفان باختری – به شرط آنکه یک کلمه از ایده ها و افکار آنها را فهمیده و گواریده باشیم- به خویشاندیشی و آفرینش افکار و ایده های مایه دار و نوزا در رویکرد به معضلات و مشکلات میهن و مردمش انگیخته و توانمند شد. آنانی که همچون روباه در یکی از داستانهای مثنوی مولوی، دمب خودشان را به دمب شتر متفکّران و اساتید دانشگاههای باختری گره زده اند یا گره میزنند، هرگز هیچ بویی از «تفکّر و فلسفیدن و اندیشیدن» نبرده اند و تمام عمرشان فقط توسری خور و دنباله رو و مقلّد بی مایه میمانند و میمیرند با این توهّم ابلهانه و رسواگرانه که با آویخته شدن به نامها و افکار و ایده های نافهمیده و ناگواریده متفکّران و اساتید دانشگاههای باختری، «شتری بسیار بزرگ بزرگ و با ابهّت در انظار دیگران» جلوه کنند. آویختن و سر در آخور «کارل مارکس» فرو بردن، به معنای متفکّر و دانشمند شدن نیست؛ بلکه به معنای مقلّد و ذلیل و تابع مارکس شدن است تا توی گور بدون آنکه یک کلمه از دیدگاهها و نظرات او را فهمیدن و گواریدن؛ چه رسد سنجشگری دیدگاههای او.
بر حالت و وضعیّت چنین حقیران هموطن که شمارشان نیز بس بسیارانند، فقط باید گریست و گریست و متاسّف بود؛ زیرا هنوز بالغ نشده اند تا یاد بگیرند که بر پاهای استوار مغز اندیشنده و ایده و افکار آفرین خودشان بایستند و کاری کارستان را برای چیره شدن بر فلاکتهای میهنی و مردم همیشه مستاصل خود به پیش ببرند. تا زمانی که طیف تحصیل کرده و کنشگر عرصه سیاست ار دنباله روان و تابعین انواع و اقسام استادان و متفکّران اروپایی و آمریکایی هستند، هیچگاه و هرگز نخواهند توانست کوچکترین تاثیری در دگرگشتهای میهنی داشته باشند و دوام بدبختیها و ذلالتهای میهنی و خوار و زاری مردم خود را در تخت سیطره خبیث ترین جنایتکاران الهی استمرار خواهند داد.
آنانی که هنوز نمیتوانند از بنمایه های تجربیات تاریخی و فرهنگی مردم خود به آفرینش ایده های کشورداری و جامعه آرایی و قانون و حقوق و پروریدن منش مردم به فرزانگی و سرفرازی و ارجمندی همّت کنند و استعداد و استقلال اندیشیدن خود را با دلاوری در کلمات زُلال و گویا عبارتبندی کنند، همه بی برو برگرد، مطیع و ذلیل شرایط اجباری تابعیّت کردن از انواع و اقسام ادیان نوری و ایدئولوژیهای منحط و نصوص نحله ها و مرام و مسلکها و نظریّه های آکبندی و برده آئوتوریته های جاه طلب آکادمیکر خواهند ماند و هیچکاه به استقلال اندیشییدن فردی و شرف و حیثیّت و ارجمندی و آزادیهای فردی و اجتماعی نخواهند رسید.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

جمعه, 21.06.2024 - 11:06 پیوند ثابت
نظرات رسیده

ناشناس ؛ تو فقط نشسته ای در برلین و فقط ذ.... می زنی ؛ فرامرز حیدریان هم شیوا می نویسد و هم با محتوا....خاک بر سرت که در برلین نشسته ای منتظری کسی بنویسد وتو....

جمعه, 21.06.2024 - 09:01 پیوند ثابت
ناشناس

قلم شیوا ؟ مردم ایران نیاز به اندیشه و تحول دارند و نه به قلم شیوا .
قلم شیوه بدون محتو، در طول تاریخ در تمام کشورها، فقط خواست اقشار اشراف و شکم شیر و بی غم بوده، و نه نیاز رنجبران و جویندگان سعادت و آینده نگری.
فرم و ظاهر متن شیوا ،بجای محتوا و امید و تشویق به مبارزه، در خدمت حاکمان و در بار و حوزه های صرف و نحو عربی آخوندها بوده.
....................................

جمعه, 21.06.2024 - 06:31 پیوند ثابت
شازده اسدالله میرزا

اگر در جهان پزشکی تخصص تنها صلاحيت برای تشخيص درست يک بيماری باشد، در جهان سياست اما افزون بر تخصص، فرد تحليلگر، می بايد از شرافت اخلاقی نيز برخوردار باشد، ور نه تحليل های وی در بهترين حالت هم نه اينکه دريچه ای بسوی روشنايی نگشوده، بل که به تيره گی اوضاع و سيه روزی بيشتر مردمان هم منجر خواهد شد.
اين شرافت اخلاقی هم که از آن سخن بميان آوردم، در مسئوليت پذيری متبلور ميشود. تجلی اين مسئوليت پذيری هم در اقرار به اشتباه و نقد از خود ست که اين، همان شرط لازم ـ گر چه ناکافی ـ برای گام نهادن به قلمرو دموکراسی و سوسیال دموکرات گشتن است

پ., 20.06.2024 - 20:52 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله
حقارت تقلیدی

درووود!
تحشیه ای گذرا.

معمولا اشخاصی که بی مایه هستند و در باتلاقهای ادیان نوری و ایدئولوژیهای برآمده از ادیان نوری مثل مارکسیسم فرو تپیده اند از عذاب بی مایگی و سترونی در برابر استدلال و منطق ژرفارو به «لیچارگویی و افترا و توهین و شعار دادن» در میغلتند. علّتش نیز این است که هیچوقت در عمرشان نتوانسته اند، یک جمله ای را بنویسند یا بگویند که خودشان آن را اندیشیده باشند. اینگونه اشخاص یاد گرفته اند که جویده شده ناسنجیده و نفهمیده و نگواریده دیگران را؛ بویژه باخترزمینیان را شبانه روز غرغره کنند با این توهم خانمانسوز که مثلا خیلی چیزها میفهمند و دیگران جاهل مطلقند. اینگونه اشخاص اگر چیزی به بارشان بود هیچوقت خودشان را در پشت پرده پنهان نمیکردند. استعداد اینگونه مجهولین فقط پادوی و متعگی و رکابداری برای آنانیست که در قدرتپرستی، شارلاتان تمام عیار هستند و میدانند از ابلهانی همچون اینان، چگونه بهره برداری کنند.

من قبلا نوشته ام و باز تکرار میکنم که «زنده یاد منوچهر جمالی»، یکی از ژرف اندیش ترین فیلسوفان و نوابغ تاریخ ایران و جهان است. هیچ فیلسوفی نیز به تایید و تصدیق شدن از طرف مومنان به ادیان نوری و ایدئولوژیهای سمنتی و نظریه پردازان آکبندی و امثالهم محتاج نیست؛ زیرا فیلسوف به انسانی میگویند که «قائم به ذات مغز اندیشینده خودش» است. هنوز در هیچ نقطه ای از کره زمین در میان ایرانیان، یک نفر به آن مرحله از فهم و درک و آگاهی نرسیده است که بتواند فقط یک مطلب پنج صفحه ای از «زنده یاد منوچهر جمالی» را بخواند و بفهمد. همانطور که کثیری از متفکران و فیلسوفان درگذشته ایران را هیچکس تا صد سال پیش نیز نمیشناخت و اروپاییان بودند که بزرگان و نامداران ایرانی را کشف و معرفی کردند، زنده یاد «منوچهر جمالی» نیز به همان سرنوشت «بزرگان و نوابغ ایرانی» فعلا محصور است. شعور و فهم بسیار فرهیحته فردی میخواهد تا بتوان عمق و وسعت افکار و ایده ها و زحمات زنده یاد «منوچهر جمالی» را تمییز و تشخیص دهد. معاصرین «زنده یاد منوچهر جمالی» کمافی السّابق – مهم نیست در کجای کره زمین ساکن باشند و در چه رده ای- به دلیل ذوب شدن در شرایع اسلامیّت هنوز که هنوز است «مقلّدین مراجع تقلید در باختر زمین» هستند. برای بالغ شدن و استقلال فکر باید دلیر بود و فهیم و جوینده.
شاد و خوش باشید.
فرامرز حیدریان

پ., 20.06.2024 - 12:56 پیوند ثابت
ناشناس

.................. مغهای هندی ایرانی چنان دمار از ایرانیان در آورده بودند که زنان و دختران پارسی حاضر شدند کنیز و کلفت اعراب شوند ولی از زیر یوغ آتش پرستان لاشه خوار مردهایشان توسط عقابهای کویر ایران نجات بیابند. دین زردشت یک دین استعمار گر هند کهن بود که بر ایران مستولی شده بود. ایرانیان آفتاب را خدا و خالق جهان میدانستند.دروع سیمرغ و زردشت را منوچهر جمالی مزدکی؛ دارای مدرک دیپلم ناقص، با چاپ کتابهای مبتذل به هزینه خودش در میان گروهی از شونیست های ایرانی رایج نماید. هیچ محفل و مرجع و گروهی او را بعنوان فیلسوف نمی شناسد. عقده بی فرهنگی باستانی سلطنتی موجب شده که افراد جعلی و توهمی خودرا متفکر بنامند.
زنده باد اندیشه هومانیستی غرب ؛ روشنگر، حقوق بشری، رنسانسی، سوسیال، سکولار، دمکرات!

پ., 20.06.2024 - 12:15 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله
هنر و استعداد داشتن برای لایروبی ذهنیّت اماله ای

درووود!
به شخص ناشناس.

من قبلا گفته ام و بارها تاکید کرده ام که به اشخاص مجهول، پاسخ نمیدهم و اگر به نکاتی در حرفهای اشخاص مجهول اشاره میکنم فقط برای احترام به خوانندگان است.
کلّ مطلبی را که نوشته ای، پشیزی ارزش ندارد، زیرا ناسنجیده و ناسرند شده و بازخوری ملغمه ای از بررسیهای رایج است که در انواع و اقسام دایرة المعارفهای اینترنتی و تحریری در اقصاء نقاط جهان در دسترس عموم است و در اکثر رشته های تحصیلی «شرقشناسی/اسلامشناسی/ و امثالهم در دانشگاههای باختری از طرف اساتید مختلف، تکرار و عبراتبندی و فوقش به صورت کتاب و جزوه و امثالهم» منتشر میشوند و بازخوری آنها نیز، راه به هیچ دهکوره ای نمیبرد. هنر انسان جوینده و کاونده و تشنه شناخت باید این باشد که با سرندکاری و بیختن خروارها خروار تحریرات و گفتارهای دم دست به «یک گرم» حرف ارزشمند و شایان تفکّر دست یابد. تازه، اینهمه تولیدات قلمی، ارزش مطالعه کردن نیز ندارند؛ زیرا رونویسی از روی دست همدیگر هستند و هیچ حرف تازه ای و سخن بکر و ایده ای را مطرح نمیکنند. بهترین روش فقط مراجعه کردن به اصل متون در زبان اوریژینال است.

توضیح و وصف درخت، هرگز به معنای «اندیشیدن» در باره درخت نیست. برشماری تک تک اعضا بدن انسان به معنای «اندیشیدن در باره چیستی انسان» نیست. اکثر اینهمه تولیدات قلمی فقط «وصف و توضیح واضحات» هستند؛ نه اندیشیدن در باره محتویات و پسزمینه ها و رگ و ریشه ها و چراییها و به چه دلیلها. کسانی که نتوانند تفاوت بین انسان منفرد و مفهوم انسان را از یکدیگر، تمییز و تشخیص بدهند، با زبان بی زبانی فریاد میزنند که هنوز تفاوت بین «دوغ و دوشاب» را نمیدانند؛ ولو استادترین استادان دانشگاههای ممتاز دنیا باشند. بنابر این به جای توضیح و قنطور نویسی دانشنامه ای باید یاد گرفت در باره «تجربیات نهفته» در کلمات اندیشید و پرسشگری کرد.
1- «اپوزیسیون» به کسانی/گرایشهایی/طغیانگرانی/معترضینی و امثالهم میگویند که در چارچوب «جغرافیای ایران کنونی» مستقر و ساکن هستند و دقیقا در معرض تیغ خونریز فقاهتی به مصاف و کشمکش با حُکّام با پرداخت انواع و اقسام زجرها و عذابها از تجاوز گرفته تا شکنجه و حبس و محرومیّت و جرایم سنگین و غیره و ذالک درگیرند. کسانی که یک میلیمتر از مرزهای جغرافیای ایران فعلی، آنسوتر باشند، به هیچ وجه من الوجوه، «اپوزیسیون» نیستند؛ ولو شبانه روز با ساز و دهل فریاد بزنند که ما اپوزیسیونیم. دیگر اینکه «آنچه خودش را اتیکت اپوزیسیون» زده است و بیرون از مرزهای میهن اتراق کرده، «اسم خاصّ» نیست که منحصر به فرد باشد؛ بلکه «اپوزیسیون» برونمرزی، معجونی از «کثرت گروهها و احزاب و گرایشها و سازمانها و تشکیلات و شخصیتها و امثالهم» هستند که تحت اسم جمع «اپوزیسیون» خودشان را معرفی میکنند. نیازی به این نیست که کسانی بخواهند مدّعیان اپوزیسیون برونمرزی را تخریب کنند؛ زیرا تک تک گرایشهای مدّعی اپوزیسیون از چهل و پنج سال پیش تا همین ثانیه های گذرا، شبانه روز فقط در صدد تخریب و بدنامی و جنگ و جدالهای نوع صدر اسلامی با همدیگر هستند. بنابر این، خود اپوزیسیون پنداشته ها، هیچ دشمنی ندارند، سوای خودشان در رفتار و گفتار نسبت به همدیگر. اینهمه شبکه های اجتماعی که آیینه و تریبون مدّعیان اپوزیسییون برونمرزی هستند، سوای پریدن به همدیگر تا امروز هیچ قدمی برای آزاد شدن خودشان از توهمات نیم قرنی برنداشته اند؛ چه برسد به اینکه بخواهند کاری برای مردم ایران بکنند. بنابر این، اپوزیسیون به «کسانی» میگویند که در داخل مرزهای جغرافیای ایران کنونی، ساکن و رزمنده هستند. برونمرزیها خیلی که شاهکار بتوانند از خودشان نشان دهند، همین است که اگر واقعا «داعیه میهندوستی و مردوستی» دارند، خیلی سریع از بلاهتهایی که بیش از نیم قرن است به آن، مبتلایند، خودشان را نجات دهند تا از این طریق بتوانند بیشترین خدمت را به مردم ایران عرضه کنند. اگر شما و دیگرانی همچون شما هنوز به این توهم مبتلایید که «اپوزیسیون حکومت فقاهتی» هستید، تاکید میکنم که توهمات خودتان را حفظ کنید؛ زیرا با از دست دادن توهمات خودتان ممکن است سکته کنید و جان ببازید. من امّا انسانی واقع بین هستم و میدانم که «اپوزیسیون» فقط در داخل میهن و در مصاف با مقتدران ناحقّ، وجود عینی و ملموس و به حقّ دارد. من خیلی که هنر داشته باشم، همین است که خودم را حفظ کنم و در حد وسع و امکانهای شخصی خودم برای میهنم و مردمش، گام بردارم. ولی اپوزیسیون حکومت فقاهتی نیستم و ادّعای اپوزیسیون نیز ندارم. این را خودم دقیق میدانم و آگاهم.
2- «خدا»، نام منحصر به فرد «سیمرغ گسترده پر» است و به معنای «تخمه خودزاست» و هرگز به معنای «چیزی/نیرویی/شخصی» ماوراءالطبیعه ای که خالق کائنات و موجودات باشد، اصلا و ابدا نیست. سیر تحوّلاتی «مفهوم» خدا، سوای «تصاویر خدایان و اصنام» است. خلط این دو مسئله؛ یعنی نفهمیدن تفاوت «مار خزنده و جاندار» با تصویر و نام مار.
3- مطالعه و اندیشیدن به معنای حفظیات و روخوانی نیست؛ بلکه تمرکز کردن بر مغزه گفتارها و دیدگاههای دیگران است از بهر کشف و شناخت «تفاوتها و تمایزها و منحصر به فردها و دیفرنسها». «عقل/ راسیون/نوئوس/رشن/ خرد» به هیچ وجه اینهمانی معنایی ندارند با همدیگر. هر کدام از این مفاهیم، تجربیات و محتویات خاصّ خود را دارند که در زبان متفکران کشورهای مختلف اروپایی؛ بویژه «آلمان و انگلیس و فرانسه» عبارتبندی شده اند و با «عقل عربی» و «خرد ایرانی»، هیچ سنخیّتی ندارند. حتّا با همان «نوئوس یونانی» نیز هیچ سنخیّتی ندارند. مثلا «خرد» در تجربیات ایرانیان به معنای «شناخت پدیده ها در پروسه سیّالیّت» آنهاست که دم به دم گریز پا هستند و هر لحظه به شکلی دیگر در می آیند و هرگز در هیچ «مفهومی و ظرفی و چارچوبی» نمیتوان آنها را تثبیت کرد. در نتیجه برای کسب شناخت در پروسه سیّالیت باید با آن چیز عجین شد تا بتوان تصوّری تقریبا بفهمی نفهمی از آن در مخیله خود آفرید. در تجربیات ایرانیان، چیزی به نام «راسیون» که همچون مقیاس بریدن بتواند هر چیزی را قیراطی تکه تکه کند و سپس به تار و پودش تا ابد، «علم/دانستن» داشته باشد، اصلا وجود ندارد. حتّا پروسه «ساینس» در باختر زمین نیز، تق و لقیست و هرگز مطلقیّت و قطعیّت ابدی ندارد.
4- در پایان پیشنهاد میکنم که اگر فرصت زیاد دارید و مثل من مجبور نیستید که چهارده ساعت از وقتتان را صرف کار و درس و تحقیق و دوندگی و مسئولیّتهای دیگر صرف کنید، بکوشید که ذهنیّت خودتان را از تلنبار کردن اینهمه جویده شده ها و تف کرده های دیگران تخلیه کنید و سپس در انتهای لیروبی ذهنیّت خودتان یاد بگیرید که خاک تجربیات و گوهر منحصر به فرد خودتان را شخم بزنید و «بذر افکار و ایده های فردی» را در آن بکارید و با مغز خودتان در باره پاسخ برای پرسشهای خودتان – چنانچه پرسشهایی در وجود خودتان فرو افتاده باشند- تلاش کنید و محصول کاوشهای خودتان را در زبانی تته پته ای تحریر کنید. همین.
شاد و خوشکام باشید!
فرامرز حیدریان

پ., 20.06.2024 - 11:51 پیوند ثابت
ناشناس

بجای خودزنی اپوزیسیون در دیاسپورا باید اسلام سیاسی را نقد نمود که دین را تبدیل کرده به ایدئولوژی ابزاری سرکوب تا در مقابل مکاتب غربی مانند: ناسیونالیسم و لیبرالیسم و سوسیتایسم عرض اندام کند. بعضی از اپوزیسیون نما ها، مدام مبارزان سیاسی ایرانی علیه دین و ارتجاع را، روشنفکر و اپوزیسیون مینامند و بعد شروع میکنند به خودزنی و تخریب اینگونه مبارزان اجتماعی که با همه ضعف ها، 40 سال است که در سنگر مبارزه علیه آخوندها بقول علی شریعتی، از مال و جان و وطن و رفاه و خانواده خود گذشته اند و سعی میکنند در خارج از مرزهای ایران با دیو تحجر و خرافات و اسلام سیاسی شبه فاشیستی، بجنگند. برای این کار لازم است به اسلام سیاسی در اینجا اشاره شود: و نه به بدنام کردن اپوزیسیون و روشنفکر مبارز ایرانی. خودزنی همراهی با اطاق فکر آخوندی است. باید جامعه را از اسلام سیاسی انسان ستیز آگاه نمود و نه با انشاء نویسی های تکراری، آب به آسیاب دشمن ریختن.
مبارزه آگاهانه نیاز به محتوا دارد و نه به فرم و به ظاهر سازی های ادبی ملال آور و تکراری.تکرار مانند دعای بودیستی، موجب بیماری دمنز و آلزهایمر و فراموشکاری در میانه سالی میشود. اسلام سیاسی مورد استفاده آخوندها چه مرامی است؟ آنرا باید به مردم معرفی کرد تا دیگر نتواند ایرانیان را فریب دهد:
تئوری، راهنما و مشعل راه ،برای آزادی و نجات است !

نقد و ارزش گذاری عصر روشنگر ی غربی ها، دین خاورمیانه ای را الاهیات اسلامی می نامند و نه مذهب و یا فلسفه، چون اساس آن عقیده است و نه زبان. بعد از مرگ محمد که فقط از طریق مقاومت فرانک ها در جنوب فرانسه، و از طریق دولت بیزانس در آسیای صغیر، با مانع روبرو شد. اعراب در شهرهایی مانند اسکندریه در مصر با باقیمانده فرهنگ عظیم یونانی روبرو شدند که ضعیف تر از فرهنگ ایرانیان و رومیان نبود و از طریق ترجمه، آثار فلسفی آنان را مورد استفاده قرار میدادند. فلسفه و فرهنگ بیزانسی یا روم شرقی، تا قرن 12 میلادی از طریق آثار: ارسطو، افلاتون، فلوطین، و نوافلاتونی ها، فلسفه عربی را تحت تاثیر قرار دادند و مورد حمایت فرهنگ و دانش اعراب نیز قرار گرفتند. اعراب و نه شهر بیزانسی قسطنطنیه، فرهنگ اسلامی را وارد اروپای مسیحی نمودند که تاثیر مهمی روی جنبش مسیحی اسکولاستیکی مدرسین گذاشت. فلسفه اسلامی مانند فلسفه الهیات اسکولاستیکی ابتدا از طریق آثار افلاتون، نوافلاتونی، و سپس از طریق ارسطو تحت تاثیر قرار گرفت.
مسلمانان بر این باورند که خدا از طریق محمد و قرآن، اجرای اراده اش را اعلان نموده و سرنوشت انسان از پیش تعین شده است، ولی انسان خود مسئولیت شخصی دارد و بعد از مرگ، روح ابدی او منتظر اقامت در بهشت یا جهنم خواهد بود. استفاده اعراب از واژه یونانی "فلسفه" بجای الاهیات، نشان داد که قرار بود آنها به اصول فلسفه یونانی پایدار باشند ولی بعد از مدت کوتاهی، آثار و اندیشه فیلسوفان یونانی مانند: ارسطو، افلاتون، فلوطین، و نوافلاتونی ها را چنان جعل و تحریف کردند که چند قرن از قرون وسطای مسیحی را سوار" اسب اشتباهی" و مجروح الاهیات و خرافات دینی و عرفانی نمودند؛ گرچه ظاهرا با روش و متد و سبک راسیونالیستی و عقلگرایانه کتب غربی را از زبان مرسوم یونانی و یا از زبان سوری ترجمه و تفسیر میکردند. نخستین کوشش روشنفکری مسلمانان تقدیم تفسیر قرآن به روش عقلگرایانه برای مسیحیان قرون وسطا بود که موجب تولد رشته های: الاهیات، حقوق، گراماتیک، و تاریخ نیز شد.
علاقه اعراب به هنر ترجمه در قرون 10-8 میلادی از طریق خلیفه عباسی المنور و ال مامون، بنیاد گذار دارالحکمت در بغداد، به اوج خود رسید. مترجمان مسلمان عرب همچون وضعیت ایران، نه تنها آثار یونانی را ترجمه میکردند بلکه نظرات و تفاسیر خود را نیز وارد متون ترجمه شده میکردند. فرهنگ اسلامی در قرون نخستین متکی به فلسفه نوافلاتونی فلوطین بود. سپس فلسفه های: رواقی، فیثاغورثی، و ارسطویی نیز به آن اضافه شد، چون در همه آنان باور به احدیت خدا برای فرهنگ سازان مسلمان عرب و ایرانی مهم بود. از جمله تئوریسین های" احدیت خدا" در پایان فرهنگ یونانی و آغاز مسیحیت، فلوطین و پروکلوس بودند. امروزه فلسفه واقعی و رسمی اسلام را فلسفه شبه ارسطویی میدانند که نوعی الاهیات و جعل و تحریف اندیشه های ارسطویی است. نتیجه اینکه، غرب زده گی از آغاز در فرهنگ اسلامی ریشه داشته، چون مکتب نوافلاتونی که منبع فلسفه و الاهیات اسلامی نیز است متکی به جعل تفکرات ارسطویی بود. کل الاهیات اسلامی و مسیحی متکی به نظرات فلوطین ( 270-205 م )، متفکر مذهبی یونانی، ساکن شهر اسکندریه مصر است.
در فرهنگ لغات دینی:اسلام یعنی تسلیم به اراده خدا، قرآن به معنی قرائت کلام خداست، شریعت یعنی راه خدا، شیعه یعنی حزب و فرقه، گاد یا الله در اسلام یک خدای شخصی و خالق زمین و آسمان است. محمد مدام تاکید میکرد که او یک انسان معمولی و فناپذیر است و نه مخلوقی خاص و روحانی. نخستین پیروان محمد گویا بردهها و فقرا بودند و نه ثروتمندان و قدرتمندان شهر مکه. منابع دین اسلام غیر از قرآن، حدیث و سنه؛ یعنی گفتار و اعمال و عادات محمد پیامبر، هستند. قرآن را مسلمانان قانون الاهی میدانند که قابل تجدید نظر و تغییر نیست. منتقدین غربی مدعی هستند که 114 سوره قرآن مملو از تکرار و تضاد و تناقض و کلی گویی است که موجب اغتشاش و سرگردانی و شک خواننده باهوش میشوند. اخلاق قرآنی خواهان اطاعت بی چون و چرا از دستورات و قوانین الاهی است و همچون کتاب انجیل مسیحیان، متکی بر تهدید و ایجاد ترس و وحشت و تنبیه و سزا برای شورشیان و شکاکان، و پاداش و امید و صواب آن جهانی برای تسلیم شده گان و باورمندان است، چون فرهنگ بدوی آنزمان اعراب بر اساس انتقام و قصاص و جبران گناه و اشتباه و جنایت بود.
اسلام مدعی است: در پایان تاریخ و در روز قیامت، خدا قاضی القضات است و محاکمه و دادگاه در روز قیامت به زندگی انسان معنی و جهت میدهد، مرده ها تا روز قیامت در وضعیت خواب گونه به سر می برند، سپس رستاخیز جسم و روح صورت میگیرد، بدیها و خوبی های انسان با هم مقایسه و سنجیده میشوند و هرکس حکم خود را دریافت میکند، گناهکاران و لعنت شدگان روانه جهنم، و نیکو کاران و صالحان وارد بهشت ابدی میشوند. بهشت یک باغ زیباست که در آن شیر و شراب و عسل جاریست؛ گرچه شراب در این جهان ممنوع است! حوریان سیه چشم باکره، با مردها در حال دراز کش قرار دارند؛ ولی به وضعیت زنان زمینی اشاره ای نمیشود؛ شاید آنها در آنجا تبدیل به انسانهای ترانس و دوجنسیتی شده باشند!
مهمترین هدف اسلام؛ طبق ادعای آیات عظام در عهد بوق، "اصطلاح" نجات و سعادت روحانی انسان است و نه خوشبختی زمینی و این جهانی. اسلام دین قوانین الهی است که فقط متکی به کتاب قرآن است که اغلب؛ از آفرینش تا روز قیامت، موضوعات آن از دین یهود گرفته شده است. شباهت و تطابق آیه های قرآنی با کتاب تلموذ، بهانه ای شد تا محمد پیامبر ادعای آسمانی و الاهی بودن آنان را بنماید. در این دین سختگیر قانون گذار، عرفان صوفیستی رشد نمود که هدفش وحدت احساسی باور مندان با خدای خود بود. عرفان اسلامی با شعار: قناعت، فروتنی، و کنجکاوی شناختمند، جای مناسبی در ادبیات شعری بعضی از کشورها مانند ایران یافت. در اسلام وحدت دین و دولت تاثیر مهمی روی مبلغان اسلام دارد که در قرن 20 موجب رشد اسلام سیاسی و ایدئولوژیک گردید.
دینی که محمد نبی در قرن 7 میلادی اعلان نمود چون با پوشش ساده و روشن و قاطع و نیرومند ظاهر شد، به سرعت توانست با کمک جنگ و شمشیر رشد کند و وسعت اش از ترکستان در شرق آسیا، تا اسپانیا در غرب اروپا برسد. مکه و کعبه مرکز دینی آن شد. فرهنگ اسلامی در زمان حکومت خلفای عرب؛مخصوصا در دوره هارون الرشید(809-786 م) و در زمان اسپانیای قوم عری ماعوری در شهر قرطبه اندلس، به اوج شکوفایی خود رسید. امروزه رقم مسلمان بعد از تعداد مسیحیان در جهان، به 1،2 میلیارد نفر میرسد.
از جمله فیلسوفان کلاسیک عربی-ایرانی: 7 فیلسوف زیر هستند: ال قندی، ال فارابی، ال غزالی، ابن سینا، ابن رشد، ابن بقا، و ابن تفیل. 3 فیلسوف مهم عرب اندلسی در اسپانیا: ابن بقا که در سال میلادی1138 فوت نمود، ابن تفیل، و ابن رشد بودند. ابن بقا فلسفه ال قندی را ادامه داد، و از طریق طرح های سیاسی ال فارابی آنان را اخلاقی و فردی نمود. ابن تفیل اهل گرانادای اندلس، مرگ در سال 1185 میلادی، بدلیل آثارش ،در سدههای میانه بسیار مشهور بود.
ال قندی(870-795م) در آغاز فلسفه عربی، یا الهیات اسلامی، قرار دارد. در بغداد خواهان ترجمه کتاب "متافیزیک" ارسطو شد تا الاهیات اسلامی را اصلاح و حمایت کند. او باور به شناخت حقیقت و تکمیل تدریجی آن داشت و به توضیح شناخت حقیقت در آثارش نمود که فقط از طریق کوشش فیلسوفان قابل دسترسی است. او میگفت هر تلاش فکری میتواند به کشف حقیقت کمک کند؛ فقط باید نظرات فیلسوفان پیشین را مورد آزمایش قرار داد و تکمیل نمود.
ال فارابی(950-870م) متولد ترکستان در آسیای میانه بود، ولی غالب عمرش را در دربار سیف الدوله در شهر دمشق گذراند. او نخستین فیلسوف اسلامی است که فلسفه یونانی را با الاهیات اسلامی مخلوط کرد و منطق ارسطویی را پذیرفت و میگفت: دانش ابزار اندیشه ورزی است. تصورات متافیزیکی وی متکی به نظرات افلاتون بود که میگفت: اشیاء و تفکر انسانی دارای منبع مشترک هستند و فرم هایشان با هم تطابق دارد و شناخت مقوله ای ممکن است. ال فارابی نوافلاتونی است و میگفت آفرینش بر اساس جبر اراده بنا شده. "جهان مفاهیمی" وی از ارسطو گرفته شده بودند.
ابوعلی سینا (1037-980م) متولد بخارای ازبکستان، خود را شاگرد ال فارابی میدانست. وی به گردآوری و جمعبندی نظرات فیلسوفان پیش از خود پرداخت تا آنان را تبدیل به یک سیستم فکری بنماید. آن سیستم اساس مقدمه ای ارسطویی برای علوم آنزمان شد. کتاب شفای او یک دائرت المعارف علوم زمانش؛ شامل 4 فصل: منطق، فیزیک، متافیزیک، و ریاضیات است. وی مانند ارسطو مدعی بود که خدا به حرکت آورنده جهان است و فرا طبیعت و خارج از تصور انسان می باشد. توماس آکوین، خداشناس و فیلسوف مشهور مسیحیت قرون وسطایی، سیستم الاهیاتی اش را گویا بر اساس افکار ابن سینا طرح کرد. ابن سینا را "ارسطوی عربی" لقب داده اند. کتاب طب وی منبع دانش پزشکی اروپا در سدههای میانه بود.
ال غزالی(1111-1070م) اهل خراسان بود. وی پایان و تکامل فلسفه اسلامی یا الاهیات، در شرق است ؛که از طریق متد و روش فلسفی، منکر رشته فلسفه شد و زوال و دکادنس اسلام آنزمان را نتیجه غرب زده گی و علاقه مسلمانان به جذابیت تفکر فیلسوفان پیشین یونانی میدانست.
ابن رشد(1198-980 م) متولد شهرقرطبه اندلس در اسپانیاست. اوج فلسفه و الهیات اسلامی پیش از زوال،در افکار ابن رشد به قلم درآمده. شهر قرطبه آنزمان بعد از قسطنطنیه ترکیه امروزی، دومین شهر بزرگ اروپا بود. ابن رشد پزشک دربار خلیفه المنصور بود. او همچون ارسطو که در قرون وسطا به عنوان فیلسوف شناخته میشد، ابن رشد را مفسری توانا به حساب می آوردند. وی غالب آثار فیلسوفان یونانی را تفسیر و تکمیل نمود و مانند اسکولاستیک ها متوجه شد که تمام نظرات و ادعاهایش مطابق متون قرآنی نیستند. گرچه فلسفه عالی ترین حقیقت است، دین ولی حق بجانب تر است، و مردم از طریق فلسفه با بخشی از حقیت آشنا میشوند. ابن رشد به روش عقلگرایانه مدعی ابدی بودن جهان و منکر ابدی بودن زندگی فردی بود. او ولی میگفت: روح ابدی است. توماس آکوین این نظریه او را در کتاب "وضعیت اندیشه، علیه تفکر ابن رشدی ها" مورد نقد قرار داد. سرانجام ابن رشد در مراکش؛ که بدلیل قرآن ستیزی تبعید شده بود، در سال 1198 میلادی درگذشت. ابن رشد موجب راسیونالیست شدن الهیات و فلسفه اسلامی زمان خود شد و از طریق تفسیرهای ارسطویی بیشمارش، روی فرهنگ قرون وسطای مسیحی تاثیری مهم گذاشت.

پ., 20.06.2024 - 07:26 پیوند ثابت

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید