● صفحه شما
دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.
لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.
در مورد برخی نکات در کمنتار جناب کردی!
۱- من با هیچ فرد، گروه و حزبی که علیه حکومت اسلامی مبارزه می کند، خصومت ندارم. البته تفاوت های سیاسی وجود دارند و طبیعی بود و بخش جدایی ناپذیر از دموکراسی هستند. موضوع اصلی حکومت اسلامی و برچیدن آن است و کسانی که در قدرت نیستند، حریف (دشمن) نیستند.
۲- من با نظام دیکتاتوری پدر آقای رضا پهلوی مشکل داشتم که حل شد. البته به شکلی که بدتر از بد شد و شوربختانه اسلامیزاسیون محمدرضا شاهی، در شکل افراطی آن توسط خمینی و خامنه ای ادامه یافت.
۳- دوستان ایران، آزادی، داد، دموکراسی و سکولاریسم (لائیسیته)، دوستان من هستند.
در این جبهه انتقاد، نقد و مبارزه نظری با کجروی ها را الزامی دانسته و به نسبت اهمیت آنها، نقد می شوند.
۴- پس از آقای منوچهر بختیاری، اگر نوبت شما هم برسد، من به پرنسیب خودم وفادار خواهم ماند و دفاع از آزادی انتقاد و نقد توسط شما، فرای تعلقات سیاسی تان را درست می دانم.
سخن پایانی:
زنده باد آزادی، داد،دموکراسی و ایران عزیزمان
برقرار باد جمهوری شهروندان ایران
داود سفیدی:
ناهید شیرپیشه، مادر پویا بختیاری از کشتهشدگان اعتراضات آبان ۱۳۹۸ در یک پیام ویدئویی با حمایت از پیام اخیر منوچهر بختیاری، بهشدت از هتاکی به خانواده خود انتقاد کرده و میگوید که «او تنها یک پرسش ساده کرده و دنبال جوابش هست، آیا پرسش جرم است؟»
گوهر عشقی، مادر ستار بهشتی نیز روز شنبه ۱۲ اردیبهشت در شبکههای اجتماعی با حمایت از آقای بختیاری درمورد کسانی که به او «هتاکی و بیحرمتی» کردند گفت: «باید در برابر رفتار زشت و غیرانسانی این افراد ایستاد. اینها هنوز به جایی نرسیده، خدا را بنده نیستند؛ وای به روزی که بر خر مراد سوار شوند؛ آن روز چماقشان را بر سر همه ما خواهند کوبید.»
خانم عشقی در این پست خود گفت: «مردم ما قربانی ندادهاند که حالا شاهد چنین رفتارهای پلشتی با آزادیخواهان این آب و خاک باشند. فرزندان عزیزم! آنچه برادرم منوچهر بیان کرده، بخش مهمی از واقعیتهای درون جامعه ایران و صدای بسیاری از مردم شجاع و رنجدیده ماست و به هیچوجه قابل حذف و نفی نیست. پس باید پنبهها را از گوش بیرون کشید و آنچه شنیدنی است را بهدرستی شنید.»
.
جناب محسن کردی این آقای اقبالی هیچ وقت جرات پاسخگویی نداره و میخواد از آب گل آلود ماهی بگیره . اقعاً خجالت آوره
وقتی افاضات سعید برزین را در مناظره اش با آقای محمود صباحی در برنامه پرگار بی بی سی دیدم، خواستم چیزی در واکنش به نظرات این جیره خوار جمهوری اسلامی بنویسم ولی بعد فکر کردم آقای محسن کردی حق مطلب را در مورد او و نظراتش ادا کرده و دیگر لازم نیست وقت و قلمی برای او صرف شود، ولی می خواستم به مسئولان بی بی سی تذکر دهم که دست از این دو دوزه بازی کردن بردارند و با دعوت از مزدوران و مشاطه گران جمهوری اسلامی این تتمه آبرویی را هم که هنوز بعنوان یک رسانه بی طرف برایشان مانده به باد ندهند! سعید برزین را یکی دو سالی می شد که دیگر در ایران اینترنشنال ندیده بودیم، حالا بی بی سی او را از بایگانی بیرون کشیده و دوباره جلوی دوربین نشانده که چه بگوید!؟
اقبال اقبالی خاک به چشم مردم مبارز ایران در انقلاب شیرو خورشید میپاشد آن هم نه بخاطر مردم.. بخاطر 47 سال پهلوی ستیزی و کینه کور. همین. مردم یک کشور را فدای کینه اش میکند. امثال اقبالی ها و سعید برزین ها و موازی طلب ها حرکت شیرو خورشید را به زمین میزنند.
کوبا، چین، بهار عربی، سقوط صدام حسین، سقوط اتحاد شوروی، انقلاب مصر، انقلاب هند و گاندی، سقوط رژیم آپارتاید... اگر در میان شان امثال آقای اقبالی با این نظرات فعال بودند هرگز به ثمر نمیرسیدند. همچنین اگر امثال آقای اقبالی و سعید برزین و همه کسانی که امروز رژیم را رها کرده به شاهزاده و اطرافیان شان و هواداران شان حمله می کنند هیچکدام از انقلابات و سقوط ها و تغییرات در این کشورها رخ نمیداد. این که پس از انقلاب ایران چه شد ربطی به متودولوژیک قبل از آن ندارد. هرگز و هرگز کسی نقد خمینی را نکرد. به اشتباه تصور می کنند که اگر خمینی نقد میشد این بلا سر ما نمی آمد. نخیر.. در شرایط انقلابی تفرقه و انتقاد از رهبر یک حرکت آن حرکت را به زمین میزند. مهم این است که اگر انقلاب و حرکتی را صحیح پنداشتید، مثل انقلاب 57 که در ذات خود صحیح بود و برای رسیدن به دمکراسی بود، پس از بثمر رسیدن انقلاب خوب، آن را با دادگاه های چند دقیقه ای مدل خلخالی به گند نکشید. و اگر رهبر انقلاب خلخالی را به دلیل تند روی از قضاوت دادگاه انقلاب برداشت تظاهرات نکنید که اگر خلخالی را بر نگردانید تا به بیدادگاهش ادامه دهد ما سرخود متهمین را محاکمه می کنیم. پس از به ثمر رسیدن انقلاب فرصت طلبی نکنید که دولت بازرگان را به جرم بورژوایی بودن زمین نزنید و زیر بال آخوند واپسمانده را نگیرید و او را به سر دولت موقت نکوبید. اینجوری یک انقلاب خوب را بخاطر فرصت طلبی و عدم تعهد به رای مردم و دمکراسی به گند کشیدید و بجای انتقاد از خود به این نتیجه رسیدید که باید قبل از انقلاب خمینی را نقد میکردید. خمینی هر جهنمی هم که بود مهم نبود، میشد از او استفاده کرد تا شاه سقوط کند. مهم این بود که پس از انقلاب چگونه از دستاوردها نگهداری باید میکردیم. اینجا را چپی 57تی گند زد و حالا به این برداشت غلط رسیده که باید یک رهبر مبارزه را به نقد کشید. نخیر قربان! حق ندارید رهبر مبارزه را به نقد بکشید و حرکت را زمین بزنید. اگر رهبر انقلاب کسی را اعدام انقلابی کرد، اگر کسی را برد بیابان کشت و با زرنیخ آتش کشید، اگر در شرایطی که کشور امن و امان و مردم شاد و راضی هستند رفت سینما آتش زد و پاسبان را کشت و شد محسن چریک.. بله.. آن گاه شما حق دارید او را بیرحمانه به نقد بکشید. در شرایطی که مردمی که خود با اراده خود به خیابان ها میروند و جان میدهند و عزیزان شان را با جاویدشاه به خاک میسپارند این گونه نقد کردن ها نقد نیست.. خاک پاشیدن به چشم مردم است و بیراهه رفتن. از انقلاب تان پشیمان هستید و گند زدید مشکل تان را سر رهبر انقلاب شیر و خورشید خالی نکنید. مقابل خواست مردم نایستید. همان گندی که به انقلاب 57 زدید کفایت تان می کند. اگر واقعا به مردم ارادت دارید باید از شاهزاده حمایت کنید و اگر کینه پدرکشتگی با او دارید داشته باشید اما با مردم هم پدرکشتگی دارید؟ مردم میخواهند در راه انقلاب شان و سرنگونی آخوند جان بدهند، مبارزه کنند و شماها در خارج از کشور مثل سعید برزین عقیده دارید که اشتباه میکنند. مگر تو صاحب خون و جان آن جانفداها هستی؟ نخیر... پدر پویا بختیاری نباید در این موقعیت با انتقاد از شاهزاده حرکت مردم را ضعیف کند. و شما نباید به او کمک کنید. این که فرزند او جانفدا شده چنین حقی به او نمیدهد که هدف سرنگونی رژیم را که هزاران نفر در این راه جان داده اند را زیر سوال ببرد. رهبر یک حرکت در راه حرکت صحیح خود گاهی هم ممکن است محاسباتش درست از کار در نیاید اما نباید به صورتی برخورد کرد که به کل حرکت صدمه بزند. اگر لنین و نلسون ماندلا و گاندی و مائو به اندازه این ایرانیان مشکل دار منتقد شاهزاده منتقد داشتند هرگز و هرگز انقلاب شان و حرکت شان به ثمر نمیرسید. شماها در راه بقای رژیم گام بر میدارید. پدر پویا بختیاری با انتقادش به بقای رژیم کمک می کند. و شما جناب اقبالی آنقدر را حالی تان هست که چرا رژیم اجازه میدهد او از زندان چنین بیانیه هایی بدهد. خیلی راحت برای آن است که میداند که اقبالی ها در خارج کشور فراوان هستند که منتظر چنین فرصت هایی هستند که حرکت را زمین بزنند. بس کنید!! 47 سال است پهلوی ستیزی کردید بس کنید بگذارید کارش را بکند.
دروود!
متن ذیل در پای مقاله آقای مصباحی در سایت «ایران امروز» در پاسخ به نظر آقی «یوسف جاودان» نوشته شد که متاسفانه منتشر نشد. من دیدگاهم را در اینجا بازنشر میدهم به این امید که آقای جاودان، آن را بخواند یا کسانی که او را میشناسند، متوجه این نظر من کنند. لینک مقاله آقای مصباحی را نیز در آخر نظرم میگذارم.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
////////////////////////////////////////////////
مجدّدا درود بر آقای جاودان گرامی،
توضیحی دیگر.
من قصد نداشتم به تفصیل وارد این بحث شوم؛ امّا ناگزیرم برای روشنتر شدن افق مسئله، اشاراتی فشرده بیفزایم. مفاهیمی چون «مدرن»، «مدرنیته» و «پست مدرن»، در ذات خود، صرفا واژگانی خنثا یا جهانشمول نیستند؛ بلکه برآمده از بسترهای تاریخی، فرهنگی و تجربیِ خاصّی هستند که در جغرافیای فکری و زیست جهان مردمان باخترزمین شکل گرفتهاند. این مفاهیم، پیش از آنکه «گفته» شوند، « اندیشیده و زیسته» شدهاند؛ پیش از آنکه به نظریّه بدل شوند، از دل بحرانها، گسستها، و خودآگاهیهای تاریخی زاده شدهاند. به همین دلیل، اقتباس و ترویج و شیوع دادن این مفاهیم به جامعه ایرانی، لزوما به معنای ریشه داشتن آنها در تجربه زیسته ما نیست. آنچه که رخ داده، بیشتر «حادث شدن» است تا «زاده شدن». بیشتر «اقتباس» است تا «اندیشیدن». مفاهیم، وقتی از بستر زایش خودشان جدا شوند و بی آنکه در خاکی دیگر ریشه بدوانند، صرفا انتقال یابند، بدل به اشباحی مفهومی میشوند. حاضر در زبان؛ ولی غایب در زندگی.
در جوامع اروپایی، این مفاهیم از خلال سنجشگری، تجربه، و آزمونهای تاریخی، به تدریج قوام یافتهاند؛ امّا در جامعه ایرانی، اغلب چون آواری فرو افتادهاند بی آنکه پیشتر، ساختار ذهنی و اجتماعی و فرهنگی لازم برای پذیرش و گواریدن آنها فراهم شده باشد. نتیجه چنین وضعی، نه تعالی، بلکه تلاطم است؛ نه انسجام، بلکه تناقض؛ نه پیشروی، بلکه کشمکشی فرساینده میان لایه های ناهمزمانِ آگاهیست. ما زمانی میتوانیم از «مدرنیته» سخن بگوییم که آن را در ساحت زیست خودمان اندیشیده، آزموده و به محک تجربه زده باشیم؛ آنهم نه در خلأ، بلکه بر شالوده تاریخ و فرهنگ مردمان میهنمان. مدرنیته، اگر قرار است «از آنِ ما» شود، باید از درون ما عبور کند؛ نه اینکه صرفا بر ما عارض شود. تصوّر اینکه با اقتباس مفاهیم، بتوان تجربهای را بازتولید کرد که در جایی دیگر، طی قرنها اندیشیده و زیسته شده، خطایی است بنیانی؛ زیرا تجربه را نمیتوان کپی برداری کرد؛ بلکه باید «تولید» شود. بخشی از بحرانهای فکری و اجتماعی و سیاسی ما را میتوان در این گسست، جست و جو کرد. فاصلهای میان زبانِ مدرن و زیستِ نامدرن.
حتّا میتوان اذعان کرد که غلبه گرایشهای سنّتگرا یا بنیانگرا؛ یعنی آنچه که گاه به درستی یا نادرستی «طالبانوار» نامیده میشود، نه صرفا واکنشی سیاسی؛ بلکه نشانهای از همین شکاف عمیق است. شکاف میان مفاهیمی که از بیرون آمدهاند و فرهنگی که هنوز آنها را درونی و اندیشیده و نگواریده است. امّا مقصود من از این بحث، نفی «قانون» یا بی اعتبار کردن آن نیست؛ بلکه سخن بر سر «کرانههای قانون» است. قانون، هر چند که برای تنظیم مناسبات اجتماعی ضروری است؛ امّا کافی نیست. قانون، میتواند رفتار را تنظیم کند؛ امّا نمیتواند جانِ مناسبات بشری را بیافریند. آنچه که میان انسانها پیوندی زنده و پایدار برقرار میکند، چیزی فراتر از قانون است که نامش فرهنگ است. تمثیل سادهای میتواند این نسبت را روشنتر کند. اگر قصد صعود به قلّهای چون اورست را داشته باشیم، ابزارها و وسایل تا نقطهای معیّن کارآمدند؛ امّا در لحظهای، خودِ همان ابزارها میتوانند مانع شوند. هیچکس اسب را بر دوش نمیگیرد تا به قلّه برسد، هر چند که تا دامنه، یاری رسان بوده است. قانون نیز چنین است. ضروری، امّا محدود. در موقعیّتهایی که قانون از پاسخگویی و راهگشایی بازمیماند، فروزه های «فرهنگ» هستند که وارد میدان میشوند، فرهنگی که در پرنسیپهای جوانمردی، گذشت، بخشش و پهلوانی و چشمپوشی تجلّی مییابند. این فروزهها، نه زینتهای اخلاقی؛ بلکه ساز و کارهای عمیقِ حفظ پیوند انسانها هستند. جایی که قانون ناتوان است، اینها میتوانند از فروپاشی شیرازه جامعه جلوگیری کنند.
بنابر این، وفاداری به قانون، نباید به معنای وانهادن میراث زیسته فرهنگی باشد. برعکس، قانون، زمانی ارزشمند و پایدار است که بتواند فروزههای فرهنگی را در خودش جذب، منسجم و ماندگار کند. قانونی که از فرهنگ تغذیه نکند، به نظمی خشک و بی روح بدل میشود و فرهنگی که در قانون، صورتبندی نشود، در معرض زوال و پراکندگی قرار میگیرد. من میپرسم که آیا مسئله ما واقعا «وارداتی بودن» مفاهیم است، یا ناتوانی ما در «تولید تجربه»؟. آیا ما از مدرنیته گریزانیم، یا از مسئولیّتی که مدرنیته بر دوش انسان میگذارد؟. آیا آنچه را که «فرهنگ» مینامیم، هنوز زنده و زایاست، یا صرفا خاطرهای زیباشناختی از گذشتهای از دست رفته؟. اگر قانون، صورتبندی عقلانیِ زیست جمعی است، پس فرهنگ چیست؟ روح آن؟ یا توجیهگر نارساییهای آن؟. آیا «جوانمردی» میتواند جایگزین نهادهای ناکارآمد شود، یا خودش، بدون پشتیبانی ساختارهای دادگرانه، به فروزه ای استثنایی و شکننده فروکاسته میشود؟. آیا میتوان بدون بازاندیشی ریشهای در «خود» صرفا با نفی «دیگری»، به هویّتی استوار دست یافت؟. شاید مسئله در «مدرن بودن» یا «مدرن نبودن» نیست؛ بلکه در اینست که ما تا چه حد جرأت داریم تجربه کنیم، بیندیشیم، و از نو بسازیم؛ نه بر ویرانه های تقلید؛ بلکه بر زمینِ مخاطرهآمیزِ آفرینش بر شالوده تاریخ و فرهنگ مردمان میهنمان.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مقاله آقای مصباحی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127292/
سعید برزین تبهکار حکم اعدام مردم را به جرم قیام بر علیه خامنه ای صادر کرد.
مناظره بین یک جامعه شناس منصف و یک به برداشت برتولت برشت: تبهکار! سعید برزین یک تبهکار سیاسی است که در این مناظره تلاش میکند حقیقت را وارونه جلوه بدهد. او میگوید که در کشتار دیمان البته رژیم متهم است. اما او رژیم را متهم درجه اول قرار میدهد و شاهزاده را متهم درجه دوم و بدین ترتیب خونشویی می کند. سعید برزین می گوید که مردم اشتباه کردند که بیرون آمدند و خشونت کردند! آخه تبهکار.. در کجای دنیا دیده شده که مردم برای بدست آوردن آزادی شان خیزش کنند و هزار هزار کشته شوند و منتقدین بگویند تقصیر مردم بوده که خشونت کرده اند. او میگوید که هم شاهزاده اشتباه کرده و هم مردم اشتباه کردند. من نظر مردم را پرسیدم مردم گفتند به سعید برزین نیامده که ما کشته میدهیم! سعید برزین کوچکتر از آن است که از ما بیشتر بداند. ما هستیم که زیر فشار رژیم له میشویم و هیچ نیازی به دلسوزی های رژیم پسند سعید برزین و تبهکارانی مثل او نداریم. ما که دانشجو، استاد دانشگاه، برزگر و کارمند هستیم و عقل مان از سعید برزین ها بیشتر در سیاست میرسد. اگر سعید برزین به ایران جمهوری اسلامی راه پیدا کند و قاضی شود مطمئن باشید که یک بار دیگر حکم عدام مردم را به جرم خشونت بر علیه خامنه ای صادر میکند. امروز هم محسنی اژه ای با همین استدلال سعید برزین جوانان ما را دارد اعدام میکند. محسنی اژه ای میگوید این جوانان پیاده نظام دشمن هستند. سعید برزین همین معنی را در قالب مردم خشونت گرا تایید می کند. سعید برزین همدست محسنی اژه ای و خونشور است. سعید برزین در گناه اعدام این جوانان شریک است. سعید برزین و هرکسی که در ماجرای کشتار دیماه مردم و شاهزاده مقصر میداند در ریختن خون مردم ازادیخواه ایران آلوده است. این نهایت بی اخلاقی و خودفروختگی سعید برزین و کسانی است که مانند او فکر میکنند.
حتما گوش کنید
صحبت های ایرج مصداقی بسیار شنیدنی است. او زاویه هایی را می بیند که بسیاری می بینند اما نمیخواهند آن را بروز بدهند. اگر ما چند نفر دیگر مثل ایرج مصداقی با این حد از آگاهی از تاریخ معاصر، سیاست و مبارزه و توانایی مناظره داشتیم وضع مان بسیار بهتر از این میبود. ناهید شیرپیشه مادر پویا بختیاری می گوید منوچهر بختیاری فقط یک سوال کرده. ایرج مصداقی ضمن ادای احترام به والدین پویا بختیاری می گوید منوچهر بختیاری یک سوال مطرح نکرده بلکه یک مانیفست بیرون داده. ایرج مصداقی میگوید هرگز دیده نشده در ترکیه و یا سوریه یا جاهای دیگر اینترنت در اختیار یک زندانی سیاسی که ظاهرا دشمن حکومت است قرار داده شود ولی در ایران ادعا میشود که آنقدر آزادی سیاسی وجود دارد که این امکان برای زندانی فراهم میشود. ایرج مصداقی به چرایی این وضعیت میپردازد. آنچه مصداقی می بیند بسیاری دیگر هم می بنند اما چون دشمن شاهزاده هستند و دشمن مردم ایران و بسیار شیفته خودشان هستند نمیخواهند در مورد این حقایق سخن بگویند.
Abi Abdolghafour Onegh
ٖ
چپ یک تفکر است، ایا این تفکر ورشکسته است؟ تفکر چپ غرب را به جهان اولی رساند، اما مردمی هم در آنجا هستند جهان چهارمی، پس یدک کشیدن چپ یا سواستفاده از تفکر چپ انکار خوب بدن ان نیست، البته چرا چپ نام گذاری شده نمی دانم، استالین تفکر چپ نداشت، مائو تفکر چپ نداشت، و تمام گروهای تشکیل شده در ایران ارزشی بودند نه عقلانی، لذا چپ و راست یک مارک ارزشی برای جلب هوادار بوده و ارزش دینی بر تمام انان فائق امد و بدتر گروه برای دمکراسی بودند، لذا دمکراسی فقط شعار همه بوده، و متن شما گویای اقتدار گرایی تشکیل دهندگان ان برای کسب قدرت بوده نه عزت برای مردم، برخی از این گروه بعد ۴۷ سال هنوز یک شاه دارند و هنوز از عدالت و دمکراسی حرف میزنند، و هواداران هم باید به او اقتدا و کرنش کنند، بنظر من تمام احزاب و گروه ها هواداران باید لغو کنند اجازه بدهند گروهای جدید و غیر ارزشی جای رشد داشته باشند، چرا برای اینها سخته اون باور قدیم را دور بریزند و دنباله رو افکار جدید باشند، یا خود بسازند
DrManuchehr Zarrinkelk
·
صرفا با تعریف خاطرات شخصی و با شمردن اسامی دوستانتان نمیتوانید چنین ادعا های سنگین و نفرت برانگیز را مستند سازید!که اتفاقات سیته پاریس در کامپوس های دانشگاههای سراسر جهان پیش میامد، اما ارقام های مالی بالا و دزدی ها در درون گروهی سازمان یافته در فقدان ارایه سند های لازم نمیتوانند مستند باشند. خاطرات شخصی فاقد هرگونه سندیت استناد بر صحت موضوع نیست
Azita Sol
ایشون رو نمیشناسم ولی بسته شدن سیته و برای اولین بار ورود نیروی پلیس به محوطه آنجا که بی سابقه بود و تلویزیون و دیگر رسانه های فرانسوی انرا پخش کردن به دنبال کتک زدن بچه های سازمان جوانان طرفدار زنده یاد دکتر بختیار بود که به رسم دمکراسی در فرانسه برای فروش جزوه و کتابهای نهضت به سیته رفتند و کتک مفصلی از مجاهدین و دوستان چپی که جلو انداختن خوردیم ! نتیجه : خوبه که آقای منوچهر خاطرات اشان را بدون بردن نام نوشتند که متاسفانه بخاطر نام نبردن اسم سندیت ندارد ولی حقیقت آنزمان را مقداری نا کامل تعریف نمودند !
Fariba Amanzadeh
با درود
بانو Azita Sol درست میگوید
سیته پاریس که محل گردهمایی اپوزیسیون بود توسط «هواداران» کمیته خارج از خارج کشور، بسته شد و مجاهدین نقشی در این مسله نداشتند.
طرفداران بختیار نیز فقط ،فقط توسط ماجرجویان اقلیتی صورت گرفت و مجاهدین در آن شرکت نداشتند.
قبل از آن، این گروه ، در یک درگیری بسیار شدید با راه کارگر ، یکی از اعضای راه کارگر بنام بیژن را راهی بیمارستان کردند.
برای آگاهی بیشتر دوستان باید بگویم که بعد از انقلاب ، تمامی اپوزیسیون در کنار هم میز و کتاب میگذاشتند و از شلوغترین محل های اجتماع ایرانیان بود( مثل هاید پارک لندن)
هنوز سالی از انقلاب نگذشته بود که پس ازدرگیری های شدید بین تمامی نیروها از یک طرف و طرفداران رژیم ،باضافه توده و با اکثریت . در پایان این درگیری ها که به شهر پاریس و متر ها نیز کشیده شد و در یک توافق نا نوشته ، این اجتماع بجای یک روز به دو روز های جمعه و شنبه و بصورت جدا از هم، میز و کتاب میگذاشتند.
راستش بعدا فکر کردم بجای میخانه عنوان عشرتکده را باید میگذاشتم.
ترجمه
ترجمه انگلیسی نوشته زیر میز: زن و ویسکی مجانی بعلاوه پرداخت حقوق
ترجمه عربی: مشروبات الکلی حلال و خانم بازی مخصوص محور مقاومت
دروود بر آقای علوی گرامی،
تحشیه ای دم دست.
سنگبنای هر نظم سیاسی، نه در لحظه اعلامش و تثبیتش؛ بلکه در کیفیّت تولّدش نهاده میشود. سنگبنای حکومت ولایت فقیه از پشت بام «مدرسه رفاه» ریخته شد و در فاصله تقریبا نیم قرنه به تداوم بر همان سبک و سیاق تا امروز ادامه داده است. آنچه که در آغاز، بر بامی نمادین شکل گرفت، صرفا یک ساختار سیاسی نبود؛ بلکه نوعی نسبتگیری میان قدرت، حقیقت و انسان بود. نسبتی که در گذر زمان، خود را در صورتهای گوناگون بازتولید کرد. نزدیک به نیم قرن استمرار، نشان میدهد که مسئله فقط دوام حکومت الهی و آئوتوریته طیف آخوندها نیست؛ بلکه استحکام یک روش اقتدار و حاکمیّت جبری - استبدادی است؛ یعنی سیستمی که اگر بر طرد، حذف، تحقیر و انحصار بنا شود، دیر یا زود در درون خودش دچار فرسایش و اضمحلال میشود. بنابر این، حکومتی که دوامش در گرو خونریزی و قتل عام و کشتار و تجاوز و غارت و شکنجه و مصادره أموال و غارت و جنگ جنون آمیز و تحقیر و تبعیض و ویرانگری و هزاران کثافتکاری و شرارت است، أصلا نباید به هیچ وجه من الوجوه، ثانیه ای دوام آورد و باید به هر وسیله ای که شده است ریزترین و میکروسکپترین نشانه های آن را سر به نیست کرد.
اما در مواجهه با چنین استبداد خونریز، پرسش اساسی این نیست که فقط چگونه آن را نابود کنیم؛ بلکه این است که چگونه از تکرار آن جلوگیری کنیم؛ زیرا تاریخ ایران، بارها نشان داده است که نفیِ یک ساختار نامطلوب و نامحبوب و نابرگزیده، اگر با بازاندیشی در بنیانهای فکری و فرهنگی همراه نباشد، تنها به تولید مجدّد همان الگو در لباسی دیگر میانجامد. آنچه باید از میان برود، یک نظام سیاسی منفور نیست؛ بلکه همچنین و همپای با آن، شیوهای از اندیشیدن است که انسان را ابزار میبیند و حقیقت را در انحصار قدرت و اقتدار و امتیازخواهی میطلبد.
ایرانِ آینده، اگر قرار است افقی نو بگشاید، باید میزان پایبندی به نگاهبانی از جان و زندگی و تضمین و تامین و احترام به ارجمندی انسانی، مسئولیّت پذیری، و توانایی زیستن در افقی فراتر از انحصارهای ایدئولوژیک/مذهبی و امثالهم باشد. ایران، بهعنوان یک حقیقت تاریخی و فرهنگی، نه بت است و نه مطلق؛ بلکه افقی است که در آن، انسانها میتوانند امکان زیست مشترک را بیازمایند. اگر چیزی بخواهد خود را فراتر از این امکان مشترک بنشاند - خواه دین ایمانخواه، خواه ایدئولوژی علم نما، خواه قوم و قبیله و عشیره و طایفه، و حتّا مفهوم انتزاعی وطن باشد- ؛ آنگاه خودش به مسئله بغرنجزا تبدیل میشود؛ زیرا آنچه که اصیل است و اصالت دارد، نه برتری یک مفهوم بر دیگران، بلکه حفظ تعادلی است که در آن، هیچ آمریّت مطلقی مجاز و محقّ نیست که انسان ایرانی را بخواهد به حاشیه براند و او را تابعی از آمریّت انحصاری قدرت و اقتدار و امتیازخواهی محکوم و در بند کند. به همین دلیل، عزم حقیقی و تصمیم راسخ، نه در «برچیدن و خاتمه دادن به تمام جلوه های منحوس و مزخرف و متعفّن و چندش آور الهی»؛ بلکه همچنین در «دگرگونی» است؛ دگرگونی که از درون و ذهنیّت و قلب و مغز ایرانیان آغاز میشود. در شیوه اندیشیدن و رویارویی با گزندناپذیری زندگی و جان و حرمت به گیتی و کیهان و غیره و ذالک. در نسبت با قدرت. در فهم از حقیقت. جامعهای که بتواند به این سطح از خودآگاهی برسد، دیگر به تکرار خشونت و سبعیّت، محتاج نیست و متمایل نخواهد شد؛ زیرا در بطن خودآگاهبودش، مانع بازگشت همان چرخهها میشود.
شاید بزرگترین آزمون ملّت ایران، نه در سرنگونی تمام و کمال گیوتین الهی – که صد در صد به زودی اتّفاق خواهد افتاد -؛ بلکه در نحوه ساختن نظمی و سامانبندی نو باشد؛ یعنی نظمی که در آن، حتّا مخالف نیز از حقِ بودن محروم نشود؛ زیرا آینده، نه از دل نفرت؛ بلکه از دل فهمی عمیقتر از انسان و حدود قدرت او زاده میشود و هر چیزی که بخواهد خودش را فراتر از ایران بگذارد، باید به حیث خطری ویرانگر برای ایران و مردمانش شناخته شود و پیشاپیش در صدد خنثا کردن آن برآمد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای مختصر از قایق مست و زیگزالی ترامپ با پاروهای رقص معرکه اش!.
جمعبندی گفتارهای آقای «منوچهر» در نهایت چیزی بیش از بازگویی پراکنده رویدادها به دست نمیدهد؛ یعنی رویدادهایی که بی آنکه به ریشهها و عللشان پرداخته شود، صرفا در سطح ظاهر روایت شدهاند. آنچه که در این میان برجسته شده، نه فهمیدن معضلات؛ بلکه نوعی داوری اخلاقی شتابزده نسبت به کنشها و واکنشهای افراد و گروههاست. گویی اخلاق، جایگزین اندیشیدن شده و قضاوت، جانشین فهمیدن متّقن. از دل این روایتها، هیچ «تجربه زاینده» و «درس انگیزشی» حاصل نمیشود؛ زیرا که تجربه، آنگاه به دانش و آگاهی بهره آور بدل میشود که از صافیِ علّتکاوی عبور کند، نه آنکه در ویترین خاطرهگویی به نمایش گذاشته شود. آنچه که غایب است، نه اطّلاعات، بلکه تأمّلات ستودنی است؛ نه روایت؛ بلکه فهمیدن. مسئله اصلی این نیست که فردی به چه سازمانی یا گروهی میپیوندد. تاریخ معاصر ایران، مملوّ از این پیوستنها و گسستنهای فاجعه بارست. مسئله اینست که آیا انسان، پس از گسستن، قادر است از خودش فاصله بگیرد و تجربه خویش را به زبان اندیشه ترجمه کند؟. آنچه در اغلب این گسستها نانوشته میماند، دقیقا همان بخش تعیینکننده است: «چراییِ درونیِ پیوستن».
اگر کسی، مثلا، به سازمانی چون «چریکهای فدائی خلق» گرایش پیدا میکند، دل میبندد، فعّال میشود و عاقبت میگسلد، اهمیّت در این سیر بیرونی نیست؛ بلکه اهمیّت در حرکت درونیست که این مسیر را ممکن کرده است. پرسش کلیدی این نیست که «چه چیزی مرا فریب داد؟»؛ بلکه این است که «در من چه آمادگی برای فریب خوردن وجود داشت؟» چه رانه ها، چه آرزوها، چه ناکامیها یا خلأهایی در درون فرد فعّال بودند که او را مستعد پذیرش تصویری خاصّ از واقعیّت کردند؟. چه چیزی در جان او میجوشید که نتوانست میان «واقعیّت» و «تصویرِ آرمانیِ واقعیّت» تمایز بگذارد؟. آقای «منوچهر» باید پس از گسستن از چریکها از خودش میپرسید که چه چیزهایی در من وجود داشتند که باعث فریب خوردن من شدند؟. ایشان نباید بپرسند که چه چیزهایی مرا فریب دادند؛ بلکه چه رانه ها و امیال و آرزوها و آرمانها و ایده آلهایی در وجود من شعله ور بودند که به تصوّر واقعیّت پذیر شدن آنها از طرق پیوستن به «سازمان چریکهای فدائی خلق» فریفته و دست آخر ناکام و سرخورده و متنفّر شدم؟. در من، چه چیزهایی خلجان و طغیان میکردند که نتوانستم «صدف را از خزف» تمییز و تشخیص دهم؟. این اصل قضیه است که آقای «منوچهر» در باره آن کلامی ننوشته است و اتّفاقا دیگرانی نیز که پیوسته و گسسته و خاطرات نوشته اند نیز در این باره و اصل قضیه، لام تا کام، حرفی نزده اند؛ بلکه فقط برداشتها و روایت خود را از رویدادها حکایت کرده اند بدون اندیشیدن و پرسیدن در باره »چرایی خلجانهای درونی». این همان نقطهای است که اغلب روایتها و خاطره نویسیها در باره آن سکوت میکنند؛ یعنی سکوتی که نه از ناتوانی در گفتن؛ بلکه از ناتوانی در اندیشیدن سرچشمه میگیرد. تجربه، زمانی ارزشمند میشود که به خودِ تجربهکننده بازگردد و او را وادار کند تا کارنامه خویش را بی پرده و بی توجیه واکاوی کند. بدون این بازگشت، خاطرهنویسی صرفا به بازتولید خطاها در ذهن نسلهای بعدی میانجامد؛ چونکه آنچه منتقل میشود، نه فهمیدن؛ بلکه فقط تصویرِ احساسیِ یک شکست است.
برای اثرگذاری بر ذهنیّت نسل معاصر و آینده، باید جرأت اندیشیدن را در باره «آنچه که در ما میگذرد» داشت. باید بتوان بدون کینه، بدون شیفتگی، و بدون نیاز به تبرئه خود، در باره شکاف میان «آنچه که میخواستیم» و «آنچه که شد» سخن گفت. این شکاف، محلّ تولد آگاهی و بیدارفهمی است؛ نه میدان تسویه حسابهای اخلاقی. حمله اخلاقی به دیگران، حتّا اگر از سر سرخوردگی باشد، هیچ نسبتی با باروری تجربه ندارد. تجربه بارور، تجربهای است که به فهمِ ساز و کارهای درونی انسان بینجامد. به شناخت نیروهایی که او را به انتخابهایی سوق میدهند که بعدها خودش، از آنها فاصله میگیرد. آقای «منوچهر» و هر کس در موقعیّت مشابهه، اگر میخواست از تجربه خودش فراتر رود، باید این پرسش را مطرح میکرد که «آرمانها و ایده آلها و آرزوها چگونه میتوانند در بستر واقعیّت زیسته شوند؟» این پرسش، به جای آنکه پاسخ سادهای داشته باشد، انسان را به تأمّلی عمیق در باره ماهیّت خودِ انسان می انگیخت. شاید در این مسیر روشن شود که آرمانها و ایده آلها و آرزوها، بیش از آنکه مقصد باشند، رنگین کمان افقند؛ نه چیزی برای تحققِ مستقیم؛ بلکه نیرویی برای جهتدهی به شدنِ/صیرورت انسان. خطا از آنجا آغاز میشود که افقها به اهدافی عینی و تزریق شدنی به واقعیّت تقلیل داده میشوند؛ آنهم از طریق ساز و کارهای جمعی که خودشان، اغلب از پیچیدگی روح و روان و ذهنیّت انسان غافلند. نادیده گرفتن این تمایز، فقط یک خطای نظری نیست؛ بلکه حتّا پیامدهای تاریخی و اجتماعی و فرهنگی دارد. بخشی از تلاطمهای تاریخ معاصر ایران را میتوان نتیجه همین سوءتفاهم اساسی دانست. تبدیل آرمان و ایده آل و آرزو به ابزار و انسان به وسیله تحقق آن. در چنین وضعیّتی، نه آرمان و ایده آل محقق میشود و نه انسان در اصالت خویشباشی اش باقی میماند؛ بلکه هر دو در پروسه ای فرساینده، از معنا خالی میشوند. مسئله به یک فقر بازمیگردد. فقر دلیر نبودن برای اندیشیدن مستقل. ناتوانی در ایستادن بر پای مغز پرسنده و شکّاک خویش و سنجیدن جهان با عقلِ خویش، انسان را مستعد آن میکند که به هر ساختاری پناه ببرد که وعده معنا میدهد. امّا معنایی که از بیرون تزریق شود، دیر یا زود فرو میریزد. شاید مهمترین درس در صورت جرأت اندیشیدن، این باشد که هیچ گسستنی، رهائیبخش نیست، اگر به بازگشتِ صادقانه به خویشتن نینجامد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مجدّدا دروود بر آقای برازش گرامی،
تحشیه ای دیگر برای احیاء پروسه روشنگری در غرب مسلمان شده!
من با دیدگاههای زنده یاد «خلیل ملکی» نیز آشنایی مکفی دارم و جدّا میتوان گفت که در دوران خودش، نبوغ سیاسی داشت و ثروت ملّی بود که متاسفانه سوخت و نابود شد.
آنچه که شما در باب دفاع از «انقلاب سفید» نوشته اید - (من در این زمینه از ابعاد مختلف موافقین و مخالفین، مطالعات مفصّلی کرده ام و حتّا کتاب «محمّد رضا شاه فقید» را نیز دقیق مطالعه کرده ام)- ، بیش از آنکه یک استدلال مبنی بر بینش تاریخی باشد، تلاشیست برای بازتعریف مدرنیته به مثابه مجموعهای از دستاوردهای اعطا شدنی؛ چنانکه گویی قدرت سیاسی میتواند همچون معماری آگاه، در ابتدا «شهروند» را تعریف کند و سپس در زمانی مناسب، آزادی مکفی را به او واگذار و هدیه کند. امّا این تصوّر، در بنیان خودش حامل یک تناقض جدّیست؛ زیرا سوژهای که امکان مخالفت، اعتراض و مشارکت فعّال را در شکل دادن به نظم سیاسی ندارد، چگونه میتواند حامل آزادی باشد؟. آیا چنین «شهروندی» در عاقبت کار، به یک فاعل آگاه و بیدارفهم تبدیل میشود یا به ابژهای در پروژهای از پیش طراحی شده تقلیل مییابد؟. مسئله دقیقا در همینجاست که فهم مدرنیته را از سطح «محتوا» به سطح «فرم» منتقل میکند. مدرنیته در اعطای حقوقی همچون حق رأی یا اجرای اصلاحات ارضی خلاصه نمیشود؛ بلکه در امکان نقدِ همان حقوق و إصلاحات. در امکان صف آرایی انتقادی و نظری با قدرتی که آنها را اعطا کرده، معنا مییابد. اگر این امکان حذف یا محدود شود، آنچه که باقی میماند نه «مدرنیتهای ناقص»؛ بلکه نوعی مهندسی اجتماعی با زبان مدرن است؛ یعنی پروژهای که در ظاهر به پیش میرود امّا در عمق، همان معضل دیرینه سلطه را بازتولید میکند. در چنین چارچوبی، دوگانهسازی میان «مدرنِ پیشرو» و «سنّتِ ارتجاعی» نیز به شدّت مسئلهدار میشود. این تقسیمبندی را هر چند میتوان از نظر بینش تاریخی گوارید و فهمید، ولی از نظر تحلیلی، ساده سازی موضوع است. آیا هر نیرویی که در برابر روحانیّت [= کاست منحط آخوندها و ملّاها و متشرعین] میایستد، الزاما حامل مدرنیته است؟ و آیا قدرتی که اصلاحات را مهندسی میکند به دلیل محتوای این اصلاحات، از نقد معاف میشود؟. آیا خودِ «پروژه مدرنیزاسیون» نمیتواند شکلی از «ارتجاع مدرن» باشد؛ منظورم بازگشتی به همان معضل که در آن قدرت میداند و جامعه باید تبعیت کند، ولی اینبار با واژگانی تازه.
از این لحاظ، مفهوم «نابینایی تاریخی [= که من آن را ترجیح میدهم بینش تاریخی بنامم که فقدانش به خطاهای کلیدی منجر میشوند]» برای توصیف رفتار نیروهای مخالف به کار میرود، محتاج بازاندیشی است. آیا این نابینایی تاریخی در سوی مخالفان قرار داشت، یا در خودِ پروژه قدرت نیز نوعی ناتوانی در دیدن و شنیدن صداهای مخالف در جامعه نیز وجود داشت؟. وقتی امکان بیان آزادانه نارضایتیها محدود میشود، آیا میتوان انتظار داشت که کنش اجتماعی به شکلی عقلانی، شفّاف و منسجم بروز یابد؟. چه بسا آنچه که به عنوان خطای تاریخی نیروهای اجتماعی توصیف میشود، در اصل، واکنشی به بن بستهایی باشد که خودِ ساختار قدرت ایجاد کرده است. در چنین شرایطی، ائتلافهای نامتجانس [= روحانیّت + چپ ایدئولوژیک] نه لزوما از سر جهل یا «تسلیم فکری/عقیدتی»؛ بلکه از دلِ انسدادهای سیاسی زاده میشوند. تأکید بر مسئولیّت نیروهای اجتماعی، اگر چه نکتهای شایان تأمّل است، امّا بدون در نظر گرفتن نسبت آن با «امکان کنش»، به نوعی داوری اخلاقی تبدیل میشود. مسئولیّت، زمانی معنا دارد که امکان انتخاب واقعی وجود داشته باشد و در غیاب چنین امکانی، سرزنش جامعه بیش از آنکه روشنگر باشد، به نادیده گرفتن پیچیدگیهای معضلات اجتماعی و تاریخی میانجامد.
تلاش برای تعمیم این الگو به اروپای معاصر نیز با خطر نوعی شتابزدگی تحلیلی همراه است. شباهتهای ظاهری در رفتار برخی رویدادهای سیاسی، به تنهایی برای استنتاج یک الگوی تکرار شونده تاریخی کافی نیستند. تفاوتهای عمیق در ساختارهای نهادی، سنّتهای حقوقی و فرهنگهای سیاسی، عواملی هستند که نمیتوان آنها را نادیده گرفت. اگر رویدادهای تجربه شده تاریخ به ابزاری برای تأیید پیشفرضهای از پیش شکلگرفته بدل شوند، دیگر نه راهنمای فهم؛ بلکه منبعی برای تثبیت خطاهای ادراکی خواهند بود. در نتیجه، اگر قرار باشد از «درسهای تاریخ» سخن گفته شود، شاید بنیانیترین درس، این باشد که مدرنیته را نمیتوان به عنوان بستهای از اصلاحات تجویز کرد و سپس انتظار داشت که سوژههای آزادمنش و آزاداندیش و فرزانه و فرهیخته به طور خودکاروار از دل آن پدید آیند. مدرنیته در معنای عمیق خود، پروسه ایست که در تامین و تضمین فضای آزادی و سنجشگری، نه به عنوان امتیاز و هدیه؛ بلکه به عنوان شرط امکان هر تحوّل پایدار عمل میکنند. هر تلاشی برای دور زدن این پروسه، حتّا اگر در کوتاهمدّت به نتایجی ظاهرا پیشرفته منجر شود، در بلندمدّت با واکنشی روبهرو خواهد شد که میتواند نه تنها آن دستاوردها؛ بلکه امکان تحقّق خودِ مدرنیته را نیز به خطر اندازد[کماکان که با فاجعه 1357، چنین اتّفاقی افتاد].
در باره سکوت دولتهای جهانی در قبال مسائل و وقایع و رویدادهای ایران باید عرض کنم که نقش مطبوعات و شبکه های اجتماعی و گرایشهای چپ و غیره و ذالک، کاره ای نیستند. مسئله اینست که اهرمهای قدرت در کشورهای جهانی میدانند که ایرانیان به ذات خودشان دارای پتانسیلهای فوق العاده عظیمی هستند و میتوانند یک شبه، ره هزاران ساله را بپیمایند؛ زیرا نخستین بنیانگذاران تاریخ و فرهنگ و امپراطوری جهانی بودند و نه تنها الگوی فرهنگی تمام کشورهای خاورمیانه محسوب میشوند؛ بلکه میتوانند در ابعاد مختلف تکنیکی نیز در کمترین فرصت ممکن، سرآمد روزگاران باشند و این برای اروپائیان و دیگر کشورهای جهانی، خطری بزرگ محسوب میشود؛ زیرا گرانیگاه و وزنه هژمونی فرهنگی و تکنیکی را به ایران آینده، انتقال و متمرکز میکند. ایران و مردمانش حتّا در دوران مثلا شکوفایی «تمدّن اسلامی» از پیشاهنگان تاریخ جهانی بودند و با رویداد فاجعه بار 1357 نیز باز در صحنه جهانی، الگوی تمام جنبشهای رادیکال اسلامی شدند. اینست که سکوت محافل قدرت در کشورهای جهانی از اروپا گرفته تا اسکاندیناوی و غیره و ذالک به هراس آنها از آتشفشانی شدن پتانسیل قویمایه ایرانیان مبوط میشود. ما در حقیقت تلخ وجودی خودمان تحت شرایط فعلی بسان «مردمان یهود و کشور اسرائیل» هستیم. تنهای تنها با این تفاوت که اسرائیلیها و یهودیان، همبسته و هوای همدیگر را دارند، ولی ما ایرانیان فعلا پراکنده ایم و علیه یکدیگر، جبهه راه انداخته ایم. راز دوام گیوتین الهی و شکست و ذلالت ما معترضان پراکنده نیز در همین بدبختی نهفته است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای تقریبا پرسشی و تامّلاتی در سمت و سوی نابودی میکرسکپترین نشانه های گیوتین الهی.
همانطور که قبلا نیز برایتان نوشتم با پرنسیپها و اصول، هیچ مشکلی ندارم و انتقادهایم بیشر به جزئیّات سمج و دست و پاگیردار هستند که برجسته میشوند. ناگفته نگذارم که پرسشها و انتقادهای من، بیشتر در سمت و سوی تلنگر زدن برای اندیشیدن عمیق در باره پیچیدگی معضل تحوّلات پیش روست نه اینکه فقط ایراد گرفتن و بحث را خاتمه قلمداد کردن. یکی از مسائلی که امکان باهمگرایی را فعلا دشوار کرده است، حملات شدید به شاهزاده رضا پهلوی و سلسله پهلویها از سوی گرایشهای مختلف است که در شبکه های اجتماعی به وفور میتوان حملات را ملاحظه کرد. صرف نظر از گماردگان و سایبریها و صادراتیهای گیوتین الهی که وظیفه مزدوری خودشان را با توفیقات الهی انجام میدهند، باید عرض کنم که بخش مخالفان شاهزاده و پادشاهی خواهان از سر رقابت سیاسی است که از در مخالفت در آمده اند و اتّفاقا در صحبت شما، یک جمله کلیدی هست که اصل مطلب را در این خصوص ادا میکند و آنهم این است که شما نوشته اید: «.... اما تثبیت او [= شاهزاده رضا پهلوی] به عنوان «شاه آینده»، پیشاپیش وارد حوزهای میشود که ذاتا باید به رأی مردم واگذار شود، امری مهم که شاهزاده رضا پهلوی خود نیز پیوسته بر آن تاکید نموده است» دقیقا رقبای سیاسی شاهزاده میدانند که حتّا اگر شاهزاده نیز تمایلی به شاه شدن نداشته باشد، باز انتخاب اکثریّت مردم در شرایط انتخابات آزاد، بی شک، شاهزاده خواهد بود. رقیبان سیاسی به این احتمال ممکن آگاهند و به شدّت میترسند. به همین دلیل، ترجیح میدهند که چنین امکانی، وقوع پیدا نکند؛ ولو در این زمینه و تلف شدن زمان، پسمانده های حکومت فقاهتی، برای جیره روزانه نیز که شده باشد، حدّاقل دویست جوان بُرنا و رشید و زیبا و ورزشکار و سالم را بالای چوبه دار بفرستند. این یک معضلیست که فقط در شرایط واپس نشستن آگاهانه از تبلیغات مسموم علیه شاهزاده و پادشاهی خواهان میتواند خنثا شود و پنانسیل عزم جزم برای در هم کوبیدن سیستم الهی را سرعت بدهد. فعلا این بحث را موقتا کنار بگذارم تا در فرصت مناسب. میپردازم به صحبت شما.
نخست باید پرسید که آیا «تداوم» به خودی خودش ارزش است یا نشانهای از تکرار؟. شما استمرار تظاهرات را به مثابه «توان بسیج پایدار» میستاید، امّا این پرسش را معلّق میگذارید که آیا این تداوم، نشانه زنده بودن یک اراده سیاسی است یا نشانه ناتوانی آن در عبور از یک فرمِ تکراری؟. اگر کنش سیاسی، در تعریف عمیقش، توان دگرگونسازی وضعیّت باشد، آیا تظاهراتی که ماهها در همان سطح اعتراضی باقی میماند، به تدریج به یک آیینِ نمادین- نوعی مناسکِ تسکین دهنده- تبدیل نمیشود؟. اینجا شکافی میان «احساس کنش» و «واقعیّت کنش» ایجاد میشود. شما دیاسپورا را به حیث «حوزه عمومی جایگزین» صورتبندی میکنید. ولی این تعبیر، به شکلی پنهان، یک جا به جایی را به حقّ، جلوه میدهد و آنهم اینکه آیا حوزه عمومی را میتوان «جایگزین» کرد، وقتی که خودِ سوژه های درون آن؛ یعنی مردمان داخل ایران از آن حذف شدهاند؟. یا آنچه که رخ داده، بیشتر نوعی «بازنمایی از دور» است تا جایگزینی واقعی؟. پرسش دیگر اینست که چگونه میتوان به دیگران – خودیها و بیگانگان – تفهیم کرد که دیاسپورای اعتراضی، حامل یا بازتولیدکننده صدای مردمان داخل هستند؟ و آیا این اقدام بایسته و شایسته، ناخواسته، به نوعی اتّهام از طرف رقیبان شاهزاده – کماکان که تا امروز به صورت کج دار و مریض، بارها اظهار و تخریر شده است - مصادره رنج و تجربه زیسته دیگران نمیانجامد؟.
اگر «حوزه عمومی» را نه یک فضا؛ بلکه یک نسبت زنده میان صداها بدانیم، آنگاه قطع ارتباط، این نسبت را نه منتقل؛ بلکه مختل میکند. در این معنا، دیاسپورا شاید بیشتر، «آینهای شکسته» باشد تا «جایگزین» تمرکز بر یک نماد [در اینجا: یعنی شاهزاده رضا پهلوی]. شما با احتیاط از مزایا و محدودیّتها سخن میگویید، امّا به این پرسش، پاسخ نداده اید که چرا اصلا میل به نمادسازی تا این حد قدرتمند است؟. آیا این میل، نشانه یک ضرورت سازمانی است، یا بازگشت یک الگوی عمیقتر در فرهنگ سیاسی؛ یعنی جست و جوی «چهره مقبول و تاثیرگذار و مطرح در سطح بین المللی»؟. اگر دومی درست باشد، آنگاه مسئله دیگر صرفا «توازن میان نماد و برنامه» نیست؛ بلکه پرسش از خودِ ساختار ذهنیّتی است که بدون چهره او نمیتواند سیاست عاجل و اجرایی را تصوّر کرد. وقتی جنبشی/انقلابی، پیش از تولید مباحث کلیدی، حول یک چهره تثبیت میشود، آیا این به معنای این نیست که «قدرت»، پیشاپیش؛ ولو در سطح نمادین، بازتولید شده و رقیبان سیاسی را به وحشت درافکنده است؟. اگر چنین است، تفاوت این ساختار با آنچه که انکار و نفی میشود دقیقا در کجاست؟. شما به دُرُستی بر ضرورت گذار از «هویّت سیاسی» به «دستورکار عمومی» تأکید میکنید، ولی این گذار را بیش از حدّ، فنّی و مدیریتی میبیند؛ چنانکه گویی با اصلاح پیامها، مسئله حل میشود. من میپرسم که آیا بحران، در بطن خودش واقعا بحرانِ «صورتبندی پیام» است؟ یا بحران عمیقتر، فقدان یک افق مشترک از «زندگی مطلوب» است؟. وقتی از دمکراسی، حقوق برابر یا توسعه و غیره و ذالک سخن میگویید، آیا اینها واژههایی اجماعی هستند، یا مفاهیمی عمیقا مناقشهبرانگیز با تفاسیر متضاد؟. چه چیزی تضمین میکند که این مفاهیم، به جای ایجاد اتّحاد و همبستگی و همگرایی و باهماندیشی، به میدان نزاعها و شاخه شونه کشیدنهای تازه بدل نشوند؟. آیا میتوان بدون مواجهه با تضادهای اساسی، لایه ای، فرهنگی، تاریخی فقط با زبانِ «فراگیر»، به وحدت رسید؟. یا این زبان، در بهترین حالت، نوعی تعلیق موقتِ اختلافها و مناقشه هاست؟ . شما در تمایز گذاشتن میان «رهبری دوران گذار» و «شکل نظام آینده»، موضعی سنجیده میگیرید، امّا باز هم توضیح نداده اید که آیا میتوان رهبری گذار را تثبیت کرد بدون آنکه بهطور ضمنی، مسیر آینده را نیز جهت دهی نکرد؟. قدرت، حتّا در موقّتترین شکلش، بی اثر نیست به همین دلیل، رقیبان شاهزاده رضا پهلوی، حتّا اگر بینش دوراندیش و ذکاوت عمیق سیاسی نداشته باشند، طبق شمّ سیاسی و سائقه قدرت طلبی که دارند، نسبت به این حدّاقل قدرت موقّتی نیز حسّاسند و حسود. هر رهبری؛ ولو خودش را به نام پلی برای «گذار» بداند، از طریق انتخابها، اولویّتها و شبکه هایش، افق آینده را شکل میدهد. باید پرسید که پروژه «گذار»، فی نفسه خنثا است یا خودش، لحظهای تعیین کننده تر از آن چیزیست که شما میپذیرید؟ و نهایتا، مفهوم «سرمایه سیاسی» که در صحبت شما به عنوان محور تحلیل عمل میکند، جای شک دارد. وقتی شما از «انباشت» سرمایه سخن میگویید، پنداری با یک منطق اقتصادی سر و کار دارید؛ یعنی چیزی معادل بیشتر = بهتر. آیا در سیاست نیز میتوان چنین محاسبه های اقتصادی را با منطق ریاضی اجرا کرد؟. البته ممکن است آنچه که انباشته میشود، نه قدرت؛ بلکه عادت باشد. نه انرژی؛ بلکه فرسایش. نه انسجام؛ بلکه توهّمِ انسجام. باشد در این صورت، تظاهرات نه به عنوان «سرمایه»؛ بلکه به عنوان «بدهی نمادین» عمل میکنند و چیزی محسوب میشوند که باید مدام تکرار شوند تا احساس فروپاشی و متفرّق نشدن به تعویق بیفتد. آنچه که به عنوان تداوم تظاهرات ایرانیان در دیاسپورا ستوده میشود، تنها در صورتی میتواند نشانهای از توان سیاسی و کارگذار ریشه ای باشد که از سطح تکرار عبور کند و به تغییری واقعی در نسبت نیروها و گرایشها بینجامد. در غیر این صورت، این تداوم، بیش از آنکه بیانگر قدرت باشد، ممکن است به نوعی آیینِ نمادین بدل شود که کارکرد اصلیاش حفظ احساس مشارکت است، نه تولید دگرگونی. صورتبندی دیاسپورا بهعنوان «حوزه عمومی جایگزین» نیز نیازمند بازاندیشی است. حوزه عمومی را نمیتوان در غیاب سوژههای اصلی آن بازسازی کرد؛ زیرا آنچه که شکل میگیرد، نه جایگزین؛ بلکه بازنمایی ناقص و گاه مسئلهدار از واقعیّتی است که در جای دیگری جریان دارد. نمایندگی شاهزاده و پادشاهی خواهان باید همواره با تردید و خودانتقادی همراه باشد. تمرکز بر یک چهره، اگر چه میتواند کارکردهای بسیجی داشته باشد، امّا تاکید بر انتقاد و انتقاد پذیری – نه فحّاشی و تمسخر و اتّهام و طلبکاری و تحقیر و امثالهم - میتواند از بازتولید الگوهای قدرتگرایی ممانعت کند و اعتماد رقیبان را جلب و همپایی را ممکن کند. مسئله، صرفا توازن میان «نماد» و «مطالبه» نیست؛ بلکه پرسش از این است که آیا یک جنبش/انقلاب میتواند بدون بازتولید میل به تمرکز قدرت، خود را سازماندهی کند یا نه؟. گذار از «هویّت» به «دستورکار» نیز تنها یک مسئله تکنیکی در سطح پیامرسانی نیست؛ بلکه مستلزم مواجههای عمیق با تضادهای واقعی درون جامعه است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مختار :
جناب حیدریان گرامی، با سلام و احترام
و سپاس از نقد و نگاه موشکافانه شما. در فضای پرهیاهوی امروز، تقابل آراء و دیالوگ مستدل، غنیمتی است که باید قدر دانست. از همین رو، تلاش میکنم در حد بضاعت خویش، پاسخهایی روشن به نکاتی که مرقوم داشتهاید، ارائه دهم.
یک: شما به درستی بر «پارادوکس مدرنیزاسیون» انگشت گذاشتهاید. اما در پاسخ به نقدتان مبنی بر گزینشی بودن فکتها، باید بگویم بنده برای تبیین «تِم» و هدف اصلی نوشتارم، ناگزیر به تمرکز بر برشی خاص از تاریخ هستم. من از یک فکت تاریخیِ معین یعنی «انقلاب سفید» و کارنامه ثبتشده محمدرضا شاه سخن میگویم. واقعهای که دو اصلِ کلیدی آن (حق رأی زنان و حذف شرط سوگند به قرآن)، خشم روحانیت را برانگیخت و منجر به ظهور خمینی شد.
من این الگو را به اروپای امروز پیوند میزنم. تاریخ، به ویژه در بزنگاههای گذار، همواره صحنه انتخاب میان «ایدهآلهای مطلوب» و «واقعیتهای ممکن» است. اگرچه در تئوری، مدرنیته با آزادیهای سیاسیِ حداکثری معنا مییابد، اما در ایرانِ آن روزگار، پادشاه ناگزیر بود میان «ایستایی در سنت» و «حرکت به سوی تجدد» بر اساس ممکناتِ موجود، یکی را برگزیند.
اینکه پرسیدهاید: «آیا انقلاب سفید پروژهای برای مدرنیزاسیون بود یا ابزاری برای تحکیم قدرت؟»، میتواند از لحاظ نظری مورد بحث قرار گیرد، اما گمان نمیکنم با محور اصلی بحث من (که تکرار الگوی برخورد ارتجاع با مدرنیته است) تداخلی داشته باشد.
همچنین میپرسید: «آیا مدرنیتهای که بدون امکان اعتراض تجویز شود، هنوز مدرنیته است؟» سخن شما در ساحت فلسفه متین است، اما در ساحت «عملِ سیاسی» در ایرانِ سال ۱۳۴۱، اعطای حق رأی به زنان و شکستن انحصارِ سوگند به قرآن، نه صرفاً یک تکنوکراسی اقتدارگرا، بلکه یک «انقلاب معرفتی» بود. وقتی نیمی از جامعه (زنان) اساساً وجود حقوقی ندارند، سخن گفتن از «سوژه آزادی» کمی انتزاعی به نظر میرسد. شاه با انقلاب سفید، ابتدا «شهروند» را تعریف کرد تا بعدها «آزادیِ شهروندی» معنا یابد.
دو: در بخش دیگری از نقدتان به زنده یاد «مصطفی شعاعیان» و هشدار او به چپها اشاره کردید که کاملاً حق با شماست. اما اجازه دهید در کنار شعاعیان، از چهره برجسته دیگری چون «خلیل ملکی» نیز یاد کنیم؛ او که نماد سوسیالیسم ملی و مستقل در ایران بود، به درستی درک میکرد که مخالفت با «انقلاب سفید»، در واقع هدیه دادنِ زمینِ سیاست به «ارتجاع سیاه» است. ملکی جریانهای چپ و ملی را شماتت میکرد که چرا چشمان خود را بر واقعیتهای مترقیِ این اصلاحات بستهاند. او میفهمید که ایستادن در مقابل «حق رأی زنان» و «اصلاحات ارضی»، نه مبارزه برای دموکراسی، بلکه هموار کردن راه برای ظهور رادیکالیسم مذهبی است.
واقعیتِ میدانیِ سال ۵۷ نشان داد که امثال شعاعیانها و ملکیها در اقلیتِ مطلق بودند. آنچه در عمل رخ داد، نه یک «همپوشانی تاکتیکی»، بلکه یک «تسلیم فکری» تمامعیار بود. نیروهای چپ، ملی، مجاهد و چریک در آن سالها، «دشمنِ مدرن» (شاه) را خطرناکتر از «دشمنِ سنتی» (روحانیت) پنداشتند. این همان نقطهای است که من آن را «نابینایی تاریخی» مینامم.
تاریخ ثابت کرد که نگاهِ ملکی و شاه به خطرِ ائتلاف «سرخ و سیاه»، بسیار واقعبینانهتر از آرمانگراییِ انتزاعیِ مخالفانی بود که در نهایت زیر عبای ارتجاع رفتند. معتقدم همین «نابینایی تاریخی» امروز در قلب اروپا در حال تکرار است؛ جایی که جریانات مترقی به جای دفاع از ارزشهای مدرن، در کنار نیروهایی میایستند که اساساً منکر آن ارزشها هستند.
سه: فرمودهاید اروپا پشتوانه ۷۰۰ سال تفکر انتقادی دارد و پرسیدهاید آیا «چپ اروپایی» واقعاً همان کارکرد «چپ ایدئولوژیک ایرانی» را دارد؟ و آیا نیروهای مذهبی در اروپا همان موقعیت روحانیت شیعه را دارند؟
باید بگویم اگر این سؤال را پیش از واقعه ۷ اکتبر ۲۰۲۳ یا پیش از خیزشهای اخیر ملی در ایران میپرسیدید، شاید پاسخ دشوار بود؛ اما امروز با کمال تأسف باید گفت پاسخ شما «مثبت» است. امروزه در اروپا، چپ رادیکال و حتی بخشهایی از چپ میانه، دقیقاً همان کارکردِ مخرب را ایفا میکنند. نگاه کنید به سکوت معنادار رسانههای جریان اصلی؛ در همین کنفرانس مطبوعاتی اخیر شاهزاده رضا پهلوی، از میان دهها خبرنگار، حتی یک نفر درباره «انقلاب ملی شیر و خورشید» سؤالی نپرسید.
در همین کشور نروژ، رسانهها کوچکترین اخبار مربوط به گروههایی مانند حماس و حزبالله را با جزئیات پوشش میدهند، اما در برابر تراژدیها و مبارزات ملت ایران سکوت اختیار میکنند. وقتی دولت نروژ از نامزدی جمهوری اسلامی برای «کمیته حقوق بشر سازمان ملل» حمایت میکند، ما با چیزی فراتر از یک اتفاق ساده روبرو هستیم؛ این دقیقاً تکرار همان «اشتباه محاسباتی» دهه ۴۰ ایران است. ایستادن در کنار جریانات مذهبیِ ضدآزادی تحت لوای «چندفرهنگی» یا «مبارزه با امپریالیسم»، همان «نابینایی تاریخی» است که یک بار ایران را به مسلخ برد. لذا قیاس بنده، نه یک «مغالطه انتقال تاریخی»، بلکه هشداری است برخاسته از «درسهای تلخ تاریخ» برای اروپایی که گمان میکند مصونیت ابدی دارد
چهار: فرجام سخن اینکه نقد شما مبنی بر اینکه «شکست مدرنیته ناشی از ساختار قدرت بود»، نیمی از حقیقت است. نیم دیگر حقیقت، «مسئولیت نیروهای اجتماعی» است. نمیتوان همواره تمام تقصیرها را به گردن «انسداد سیاسی» انداخت و نقش نیروهایی را که از سرِ کینه یا ایدئولوژی، با ارتجاعیترین لایههای سنتی همپیمان شدند، نادیده گرفت.
انقلاب سفید، تلاشی بود برای «شخم زدن ذهنی» که شما فرمودید، اما با ابزار قدرت. چرا که جامعه مدنی در آن زمان، نه تنها توان شخم زدن نداشت، بلکه خود بخشی از زمینی بود که بذرهای ارتجاع در آن کاشته میشد.
دروود بر آقای برازش گرامی،
تحشیه شایان تامّلات عمیق و کاوشهای مته به خشخاش گذاشتنی.
من سالهای سال است که گفته ام و نوشته ام که «عصر شاهنشاهی پهلویها» در محاق است و هنوز نمیتوان در باره ظهور و سقوط آن، با قاطعیّت بدون غرض و مرض، نظر داد. هنوز که هنوز است کثیری از ابعاد و نقش بسیار مهم آن در تاریخ ایران، در تاریکی مطلق هستند و آنچه را که ما به نام دوران پهلویها میشناسیم، فقط ظواهر قضیه هستند؛ نه کمال و جامعیّت عصر پهلویها. بالطّبع، هر گرایشی نیز تا امروز از چشم انداز خودش به عصر پهلویها پرداخته است. در باره چند و چون اظهارات میتوان قلمفرسائیهای سنجشی کرد، امّا تا زمانی که ابعاد تاریک بدون هیچ غرضی و نفرتی و کینه توزی و امثالهم در دسترس نباشند، نمیتوان به ضرس قاطع، حکم کرد. فقط میتوان در مقام انسانی منصف و جوینده به بررسی دیدگاههایی پرداخت که میخواهند همه چیز آن دوران را سیاه سیاه جلوه دهند یا سفید سفید یا مخلوطی از هر دو. به نظر من، کلا و اساسا کار پژوهش تاریخی به ذهنیّت فلسفی عمیق و تیزبین با بینشی منزّه از هر گونه جانبداری ملزوم و منوط است. فعلا بپردازم به بحث شما.
شما صحبت از «فکت تاریخی» میکنید. امّا آیا آنچه که عرضه میشود واقعا «فکت» است یا «انتخاب گزینشی فکتها»؟.در روایت فکتها باید همواره حواس خود را هوشیار و بیدار نگه داشت و پرسید که راویان در باره چه چیزهایی سخن نمیگویند؟ آیا «انقلاب سفید» فقط پروژهای برای مدرنیزاسیون بود یا ابزاری برای تحکیم قدرت اقتدارگرایانه؟ آیا رفراندومی که فقط 4000 رأی مخالف دارد، نشانه «اجماع» است یا نشانه فقدان امکان مخالفت؟. آیا مدرنیته ای که بدون امکان اعتراض و با انسداد فعالیّت سیاسی تجویز میشود، اساسا هنوز «مدرنیته» است یا «تکنوکراسیِ اقتدارگرا»؟. رویدادهای تاریخی معاصر ایران را نمیتوان به دو فاکتور«ارتجاع سیاه / ارتجاع سرخ» تقلیل داد. کثیری از گرایشهای آشکار و پنهان و درهمتنیده و حتّا بی اهمیّت در شکلگیری رویدادهای اجتماعی سهیم هستند که چه بسا یکی از آنها، بیشترین نقش را در تحوّلات داشته باشد؛ طوری که از نقش فاکتورهای شناخته و برجسته شده نیز مهمتر باشد. ولی شما رویدادهای عصر «محمّد رضا شاه فقید» را به خانه شطرنجی تقسیم کرده اید: مدرنیته (= شاه) ارتجاع (= روحانیت + چپ ایدئولوژیک) .
من میپرسم که آیا تمام گرایشهای چپ ایدئولوژیک واقعا «همسنگر» روحانیت بودند، یا اینکه یک همپوشانی تاکتیکی و موقتی در شرایط سرکوب بود؟. [مثلا نگاهی به آثار زنده یاد «مصطفی شعاعیان» اثبات میکند که اینطور نبود. مشارالیه در کتاب شوروی و جنگل، چپها را به شدّت هشدار میدهد که از همکاری با آخوندها پرهیز کنند] آیا مخالفت با برنامه های شاه فقید الزاما به معنای «ضدیّت با مدرنیته» بوده است؟. آیا میتوان اقتدارگرایی را به این دلیل که «اصلاحات مدرن» انجام میدهد، توجیه و تبرئه کرد؟. اگر زمامداران و فونکسیونرهای عصر شاهنشاه فقید بر آن بودند که برخی عناصر مدرن (= مثل حق رأی زنان) را پیش ببرند، آیا در کنارش سرکوب و تبعیض سیاسی نبود؟. آیا میتوان در باره «انتخاب مردم» سخن گفت، وقتی امکان «نه گفتن» واقعی وجود ندارد؟. اگر پاسخ منفی است، پس کل روایت رفراندوم چه میشود؟. به نظر من، مقایسه ایران 1963 با اروپای امروز، مغالطه انتقال تاریخیست. آیا زمینه تاریخی، ساختار قدرت و بافت اجتماعی ایران آن زمان با اروپای امروز قیاس پذیر است؟ . آیا «چپ اروپایی» واقعا همان کارکرد «چپ ایدئولوژیک ایرانی را در دهه 40» دارد؟. آیا نیروهای مذهبی در اروپا همان موقعیّت تاریخی و فرهنگی قدرت را دارند که روحانیّت شیعه در ایران داشت و هنوزم دارد؟.
شما پروژه مدرنیته را به دو شاخص تقلیل میدهید که عبارتند از حق رأی زنان. سکولاریسم حقوقی. امّا پروژه مدرنیته فقط اینها نیست؛ زیرا مدرنیته بدون «سوژه آزادی» ممکن نیست. اگر انسان نتواند نقد کند، مخالفت کند، سازماندهی سیاسی داشته باشد، اعتراضهای آشکار بدون هیچ خشونت و بلبشو و اغتشاش داشته باشد، آیا هنوز در جهان مدرن زندگی میکند، حتّا اگر به زنان حق رأی داده شده باشد؟. آنچه به عنوان «فکت تاریخی» عرضه میشود، روایتیست که با دقّت، انتخاب و چیده شده تا یک نتیجه از پیشتعیین شده را القا کند؛ آنهم اینکه شکست پروژه مدرن در ایران، نه از درون ساختار قدرت؛ بلکه از «خیانت و همدستی نیروهای ارتجاعی» ناشی شد. امّا این روایت، با حذف عناصر کلیدی، تصویری ساده شده و حتّا فریبنده میسازد. انقلاب سفید را نمیتوان به عنوان یک پروژه راهگشایی دید؛ زیرا در بطن خودش، با نوعی پارادوکس اساسی همراه بود که همانا مدرنیزاسیون بدون شخم زنی اذهان برای ایجاد فضای دمکراسی بود. این پارادوکس، نه جزئی فرعی؛ بلکه گره مرکزی بحران بود. حکومتی که امکان مشارکت واقعی را محدود میکند، حتّا اگر اصلاحاتی پیشرو انجام دهد، آخرش به بی اعتمادی ساختاری دامن میزند و بی اعتمادی، زمینی است که نیروهای رقیب، از جمله سنّتگرایان اسلامی، بر زمینه آن رشد کردند و وقوع فاجعه را امکانپذیر.
دو گانه «ارتجاع سیاه و سرخ» نیز بیش از آنکه تحلیلی باشد، یک ابزار سیاسی است برای پاک کردن پیچیدگی معضلات. در واقعیّت تاریخی همواره نیروهای اجتماعی نه در قالبهای خالص؛ بلکه در وضعیّتهای مبهم و متناقض عمل میکنند. همپوشانی و همپایی تاکتیکی میان آنها، الزاما به معنای همذات پنداری نیست؛ بلکه اغلب نتیجه فقدان فضای سیاسی باز است. تعمیم این روایت به اروپای امروز، بیش از آنکه تحلیلی باشد، هشداری است که بر پایه قیاسهای سست بنا شده. چنین مقایسهای، اگر بدون توجه به تفاوتهای ساختاری از لحاظ تاریخی و فرهنگی و اجتماعی انجام شود، نه تنها روشنگر نیست؛ بلکه میتواند خودش به ابزاری برای سوءبرداشت و سادهسازی واقعیّت تبدیل شود. اگر مدرنیته از مسیر آزادی عبور نکند، آیا اصلا هنوز مدرنیته است یا صرفا چهره جدیدی از سیطره خواهی؟. از یاد نبردید که اروپای امروز، پشتوانه قویمابه تقریبا هفتصد ساله تفکّر فلسفی را دارد که هر لحظه میتواند غبارهای حادث شده بر اجتماعات خود را با تکیه به سنّت تفکّر انتقادی، خیلی سریع لایروبی رادیکال کند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از داربست بزرگترین مسجد جامع اروپا و پخش اذان «الله اکبر - ولی فقیه، رهبر» در فرانسه!
عرض شود که صرف نظر از نود و نه نیم در صد بوقها و بلندگوها و رادیوها و تلویزیونها و فرستنده های مزخرف شبکه های اجتماعی که یک روده راست، سوای چرندگویی در وجودشان عمرا پیدا نمیشود کرد، مسئله حادّ لایروبی پسمانده های گیوتین الهی را باید با توجه به رویدادهای منطقه ای و جهانی و داخلی از چند چشم انداز برآورد کرد؛ یعنی ابعادی که معمولا در حاشیه هستند؛ ولی اصل کلیدی به شمار می آیند. یکی خروج امارات از جامعه نفتی خلیج فارس. یکی مسافرت چارلز به آمریکا. یکی پیشنهاد پوتین. یکی نیز سکوت بسیار معنا دار اسرائیل و یکی وضعیّت هولناک وطن و ماشین ترمییناتوری اعدام و هوچیگریهای مزدوران حکومتی در خیابانها و از همه بدتر، وضعیّت معاش مردم و قفل شدن اینترنت.
در این حیص و بیص، رفتار دولتهای اروپایی نیز باید در نظر گرفته شود. چیزی که اروپائیان و کلّا بقیه کشورهای دنیا اصلا و قلبا تمایلی به آن ندارند، این است که «آزادی ایران و مردمانش» به معنای شکلگیری یکی از قویمایه ترین قدرتهای جهانی خواهد بود که نه تنها هژمونی فرهنگ جهانی را به عهده خواهد گرفت؛ بلکه از لحاظ تکنیکی نیز میتواند به دلیل استعداد شگفت انگیز و بسیار خیالپرداز ایرانیان، پیشاهنگ و سرآمد جهان شوند. این موضوع به شدّت همه سران کشورهای جهان را؛ بویژه اروپائیها و خاصمان کهن ما مثل «روسها و انگلیسیها» را بد جوری کلافپیچ کرده است. امّا یک چیز را نیز دقیق میدانند و آن هم اینکه نمیتوان ایرانیان را فریب داد و تا ابدیّت، سرکوب و قتل عام کرد. بر این نکته نیز کاملا استشعار دارند. بنابر این، تنها راه که بتوانند هم خودشان را از این وضعیّت پیش آمده نجات دهند و هم نسبت به اراده مردم ایران برای «آزادی وآزادزیستی» و نابودی حکومت الهی، موضعی دوراندیشانه داشته باشند، راهی برایشان نیست، سوای اینکه به فروپاشی پسمانده های گیوتین الهی سرعت بدهند و امکانهای سریع جابجایی را فراهم و سپس از راه مناسبات نو با مردم و حکومت آینده ایران وارد معامله شوند. یک مسئله دیگر را نیز سران جهانی خیلی خوب میدانند. اگر فرضا هیچ اقدامی هم برای حمایت از مردمان ایران نکنند، مردم ایران اگر شده باشد در اقیانوسی از خون به نابودی پسمانده های فقاهتی کامیاب شوند، بی شک چنین راهی را خواهند رفت که صد در صد هیچ آخر و عاقبتی برای هیچ کشوری در جهان نخواهد داشت چنین رویدادی. پس میتوان نتیجه گرفت که با توجّه به شواهد و قرائن دم دست، برچیدن پسمانده های گیوتین الهی به زودی اتّفاق خواهد افتاد. ضربه نهایی و ریشه ای که متعاقبش مردمان ایران میتوانند قال قضیه را تموم کنند برود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از همین دور دورها و نزدیک نزدیکها!
در آنچه که با اطمینان «پارلمان فکر» نامیده میشود، نه فقط نشانی از فکر نیست؛ بلکه حتّا اضطرابِ زاده شدنِ اندیشه نیز احساس نمیشود. واژهها حضور دارند؛ امّا بی ریشه اند. مفاهیم به کار میروند، امّا از دلِ تجربهای اصیل برنخاسته اند. پرسشِ - «چرا در این چهل و هفت سال موفّق نشدهایم؟» پیش از آنکه طلبِ پاسخ باشد، نشانه غیبتِ پرسش است؛ زیرا پاسخش را، بی آنکه بدانیم، در خودش حمل میکند؛ آنهم خیلی ساده و شفّاف که ما نیندیشیدهایم و بدتر از آن، زیرا هیچگاه در مقام اندیشیدن برنیامده ایم؛ بلکه از همان آغاز، به جای مواجهه با حقیقتِ اندیشه، به شبیهسازیِ آن و تقلید و متابعت و اقتباس و رونویسی و بازگویی اندیشیده های دیگران؛ مخصوصا باخترزمینیان بسنده کردهایم و هرگز به شخصه در این باره نیندیشیدهایم که «اندیشیدن چیست». نپرسیدن، خودش عمیقترین صورتِ غفلت کردن است.
اندیشیدن، آنگونه که تصوّر میشود، تولیدِ سریعِ پاسخ یا انباشتِ ایده ها و افکار نیست. اندیشیدن، پیش از هر چیز، نوعی گسستن است. گسستن از بداهتهای موروثی، از امنیّتِ دانسته ها، از اطمینانِ جمعی. اندیشیدن یعنی جرأتِ ترکِ عادت، یعنی شکستنِ پناهگاههای ذهنی، یعنی تن دادن به بی قراریِ پرسش. اندیشیدن، جرأتِ اقامت در ناپایداری است. ایستادن در جایی که هنوز معنا شکل نگرفته و با این حال، چشم از جستجوی حقیقت بر نداشتن. اندیشیدن، مواجهه با خطر مجهولات است. خطرِ فرو ریختنِ آنچه که دانسته های خودمان را بر آن بنا کردهایم. امّا تا امروز، ما عادت کرده ایم که با پاسخهای آماده و راحت الحلقومی و حلّ المسائل و توضیح المسائل زندگی کنیم، بی آنکه پرسش را بفهمیم. به همین دلیل، «پارلمان فکر» شما از خطر جستجو و پرسشگری، خالی و معاف است! و صرفاً اتاقی است برای بازتولیدِ اعتقادات بی پرسش. در چنین فضایی، خطابه جای تفکّر را میگیرد، تکرار جای کشف را، و اطمینانِ ظاهری جای تردیدِ زاینده را. نتیجه، نه حرکت و نوجویی و کشف و زایش اندیشه؛ بلکه چرخش در مدارِ بستهای است که هر بار خودش را بهصورت «تلاش» مینمایاند، بی آنکه راهی بگشاید. شاید خطای ما این نبوده که پاسخ نیافتهایم و به جایی نرسیده ام؛ بلکه این بوده که هرگز در برابر پرسش، متوقّف نشدهایم. ما از پرسش عبور کردهایم، بی آنکه در آن ساکن شویم و عبور، ما را به جایی رسانده که اکنون ایستادهایم؛ یعنی ایستگاه آچمزهای وطنی!. جایی که پرسشها تکرار میشوند، بی آ نکه عمیقتر و کاویده شوند و پاسخها ابراز میشوند، بی آنکه چیزی را تغییر دهند یا موجب تغییر و تحوّلی شوند. پس اگر قرار است که تغییری رخ دهد، باید از جایی آغاز شود که معمولاً تا همین ثانیه های گذرا نادیده گرفته میشود. باید از خودِ اندیشیدن آغاز کرد. نه به عنوان یک ابزار؛ بلکه به مثابه یک مسئله. باید اندیشیدن را موضوعِ اندیشه قرار داد. باید از خود پرسید که چه چیز در ما، یا در پیرامون ما، اندیشیدن را به نمایش و ادا بازی بدل کرده است. آیا ما از اندیشیدن میگریزیم، یا آن را به شکلی بی خطر و بی اثر تقلیل دادهایم؟. آیا آنچه را که «فکر» مینامیم، چیزی جز بازآراییِ محفوظات و اعتقادات شخصی است؟ و آیا جرأت داریم که این چرخه را بشکنیم، حتّا اگر به بهای فروپاشیِ بسیاری از اعتقادات جزمی و علمی و پذیرفته شده تمام شود؟.
شاید حقیقت این باشد که اندیشیدن، بیش از آنکه راهی به سوی موفّقیّت باشد، راهیست به سوی دگرگونی, یعنی دگرگونیِ خود، پیش از هر چیز. انقلاب درونی. سنجشگری محتویات ذهنیّت خود. گلاویز شدن با دیدگاه شخصی و این همان چیزی است که اغلب منادیان «اتاق فکر» به شدّت از آن پرهیز میکنند؛ زیرا دگرگونی، امنیّت شخصی را سلب میکند؛ امّا امکان همبستگی و باهماندیشی را میگشاید. رویهمرفته، پرسش اصلی نباید این باشد که «چرا موفق نشدهایم؟»؛ بلکه باید پرسید که: آیا ما اساسا آمادهایم که به معنای واقعی کلمه «به تن خویش و با مغز خود و قائم به ذات بیندیشیم؟». اگر پاسخ مثبت است، آیا تابِ پیامدهای آن را نیز داریم؟. آیا آنچه را که تا کنون، «فکر» نامیدهایم، جز تکرارِ موروثیِ واژهها نبوده است؟. آیا اندیشیدن برای ما تجربهای زیسته و بی میانجی است، یا صرفا ادعایی آموخته شده در این دانشکده و آن دانشگاه و این موسّسه و آن آکادمی؟ آیا ما در باره چیستی و کشف حقیقت میاندیشیم، یا به تصویری که از حقیقت در ذهنیّت خود ساختهایم، ایمان داریم و در صدد تبلیغ و دفاع از آنیم؟ و اگر روزی اندیشیدن آغاز شود، آیا هنوز همان شخصی خواهیم بود که امروز هستیم؟. شاید هراسِ پنهان ما دقیقا همین باشد. اینکه اندیشیدن، نه تنها پاسخها؛ بلکه خودِ ما را نیز دگرگون خواهد کرد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
این نوشته از دید من یک سند تاریخی است. ادبیات نگارشی خیلی زیباست، دیدگاه و آیندهنگری سیاسی نویسنده عُمق داره، یعنی صرفا خبری یا تحلیلی را از کسی بازگوی نکرده، بلکه برای هر جمله تعمق داشته، شرایط حال زمان را تجزیه و تحلیل کرده، و برای آینده راهکاری داده. درست برعکس امروزه، که برای نوشتن یک مقاله خیلیها شوربختانه از هوش مصنوعی استفاده کرده، و مقاله را حتی نخوانده منتشر میکنند.
هر چند شایان ذکر است که سخن من اصلا این نیست که آیا باید این تحلیل را پذیرفت یا نه، بلکه وقت و انرژی و تحقیقی برای نوشتن یک مقاله صرف شده، ستایش برانگیز است. از سوی دیگر گفتنی است که شالودهها و اصول ذکر شده در مقاله هنوز اعتبار داره. این خود نشاندهنده حرکت چرخشی جنبش اپوزیسیون جمهوری اسلامی دور یک حلقه پنهان است که پس از سه دهه، هنوز اپوزیسیون به راهکاری عمیقی دست نیافته است. به گفته دیگه، هر یک از ما که دستی در سیاست داریم، به نوعی شرمنده تاریخ و شرمنده نسل جوان ایران هستیم.
دروود!
تحشیه ای از لب آب رکنآباد و غزلخوانیهای حافظ شیرازی.
تاریخ و فرهنگ ایرانیان، اگر به ژرفای نطفه و گوهر نخستین آن بنگریم، بر بنیان تک آزماییِ آگاهانه و هماوردیِ یگانه «پهلوانان رزمآزما» استوار شده است؛ نه هماوردیِ کورِ صرفا برای غلبه؛ بلکه رویارویی که در آن، انسانِ ایرانی، خود را در آینه خطر میآزماید تا گوهر خویش را صیقل دهد و پدیدار کند. در این سنّت بسیار خجسته، پهلوانی تنها مهارت در گُرز و کوپال و بازو نیست؛ بلکه نوعی مسئولیّتِ هستیشناختی است. ایستادن در برابر هر آنچه که جان را میآزارد و زندگی را میفرساید. حتّا اگر - به فرضی دور از ذهن - روزی فرا رسد که شاهزاده و دیگران از پیکار با جان آزاران و زندگی ستیزان و اِشغالگران میهن واپس نشینند، این واپس نشینی نمیتواند پایان راه باشد؛ زیرا راهِ پهلوانی، به فرمان هیچ تخت و تاجی آغاز نمیشود و به فرمان هیچ تاج و تختی نیز پایان نمیپذیرد. پهلوانی، پیش از آنکه به نَسَب و نام وابسته باشد، به انتخابِ آگاهانه فرد وابسته است.
من، تا لحظهای که «دیو سپید» را در ژرفای تاریکیِ غار گیوتینداران الهی، تیکه و پاره نکنم و «چشم خورشیدگونه» را برای هم میهنمانم به ارمغان نیاورم، از خویشکاریهای خویش باز نخواهم ایستاد؛ زیرا که پیکار اصیل، نه صرفا نبردی بیرونی؛ بلکه کوششی برای بیرون کشیدن نور از دل تاریکی است. در این معنا، دیو سپید تنها هیولایی در افسانه ها نیست؛ بلکه هر پتانسیل تخریبی است که نور دانایی و مشعل زندگی را در زندان جهل و ترس محبوس میخواهد.
این راه، راهیست که من آن را نه از سر اجبار؛ بلکه از سر آگاهی برگزیدهام و آگاهی، هنگامی که به انتخاب بدل شود، به سرنوشتی دگردیسه میشود که انسان را تا واپسین نفسها استوار نگاه میدارد. ایستادن در این راه، ایستادن در برابر نابودیِ معناست؛ زیرا اگر معنا فرو ریزد، نه میهن میماند و نه انسان. من خویشتن را از سلاله سیمرغیان میدانم؛ نه به معنای نسبی اسطورهای؛ بلکه به معنای پیوندی معنوی با اندیشهای و آرمانی و آرزویی و ایده آلی که در تصویر زنخدای بس بسیار زیبای سیمرغ گسترده پر متجلّی است. اندیشه پرواز از خاک به چکاد قاف سربلندی و افقهای بلند خوشزیستی و آزادی و همچنین خودم را از سلاله خرّمدینان، به معنای پاسداران شادمانیِ آگاهانه و آزادیِ زیستن میدانم و همینطور از سلاله آریوبرزن، به معنای آنانی که در تنگنای تاریخ، ایستادگی را بر تسلیم ترجیح دادند. این نامها، بیش از آنکه یادگار گذشته باشند، تعهدی برای اکنونند. از این لحاظ، هر آنچه که به نام پسمانده های گیوتین الهی، در پی خاموش کردن خرد و بستن راه اندیشیدن و خوشزیستی و آزادی باشد، اگر حتّا به ریزترین ذرات نیز فروکاسته شود، باید از بستر میهن لایروبی شود؛ زیرا میهن، فضایی برای تنفسِ اندیشه و رویشِ خرد و زندگی و شادخواری و رقص و پایکوبی و جویندگی و پویندگی و آزادی است. اگر این فضا آلوده شود، انسان نیز در آن خفه خواهد شد. ایران، اگر ایران بماند، باید آشیانه بال گشودنِ انسان باشد، نه سیاهچال بریدنِ بالهای او.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
درود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای برای زیر کرسی ماندن و پیاز داغ خوردن!
حرفهای شما بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی باشد، یک بیانیّه بی شرمانه اتّهامی است. زبان قلم شما، «جزمیّت بی چون و چرا» را به جای «استدلال منطقی و بُرهان مجاب کننده» گذاشته و «اتهامزنی» را حُکم ابلاغی کرده است. ساختار ذهنیّت و اخلاقی را که چنین اتّهامزنی را ممکن میکند، باید سنجشگری رادیکال کرد. مسئله این اسست که شما ادّعای «شناخت عمیق» مییکنید و خبر ندارید که به توهّم دانایی به شدّت مبتلائید . شما از همان آغاز، خودتان را در موضعی گذاشته اید؛ چانکه گویی از سه سال پیش «شناختی قیراطی و صد در صدی» از ماهیّت یک «باند!؟» داشته اید. باید پرسید که شناخت عمیق بر چه مبنایی؟ بر داده های عینی و مادّی؟، بر تجربه؟، بر استدلال منطقی؟، یا صرفا بر سوء ظن و از خود متشکّری؟. وقتی که شخصی خودش را صاحب «شناخت عمیق» مینامد، آیا در حال راهگشایی به سوی کشف و شناخت حقیقت است یا در حال ساختن اقتدار برای خودش؟. آیا «شناخت ادّعایی» را میتوان راستآزمایی کرد یا همش حرف هوا و صرفا یک ادّعای اقتدارآمیز برای حذف مخالفان و حسادت پنهان به رقیبان است؟. چه تفاوتی هست میان زبان اتهامزنی شما و زبان نظامهایی که مخالفان خود را «وابسته»، «فریبکار» و «فاقد پایگاه مردمی» مینامند؟. صحبت شما بوی جزمیّتگرایی خام (dogmatism) میدهد؛ یعنی همان بیماری که تاریخ بشر را به خاک سیاه نشانده و بارها نشان داده است که چگونه به حذف و طرد و حتّا خشونت و قتل میانجامد. بحران اخلاقی در صحبتهای شما به جای تحلیل منطقی و مجاب کننده آشکار است. استفاده از واژگان اتّهامی مثل: «باند فریبکار»، کوتولههای سیاسی»، « بیوطنان»،» «مشاوران مسموم» ، حکایت از ذهنیّتی آلوده و به شدّت مُغرض میکنند؛ نه ذهنیّتی بیدارفهم و فرزانه و مسئول. وقتی که به قول معروف، کسانی پیدا شوند که چیزی در چنته نداشته باشند زبانشان و قلمشان از استدلال، خالی میشود و به ناچار به توهین و اتّهامزنی پناه میبرند؟. باید پرسید که آیا کسی که مخالفانش را «کوتوله» مینامد، بی مایگی و بیسوادی شدید خودش را از این طریق، پنهان نمیکند؟ آیا چنین زبانی، ناخواسته همان گرایش برای حذف و تخریب را بازتولید نمیکند که خودِ جنابعالی ظاهرا علیه آن مشقنویسی میکنید؟. اگر حقیقت در اختیار شماست، چرا به تحقیر دیگران محتاجید؟ حرفهای شما به جای گفت و گوی عقلانی، به سمت اخلاق دشمن سازی و نفرت پراکنی میرود؛ منظورم اخلاقیست که حقیقت را نه از راه استدلال؛ بلکه از راه بی اعتبار کردن طرف مقابل میخواهد به تملّک انحصاری در آورد.
شما با تقدیس یک فرد، خطر اسطورهسازی سیاسی را تحت «رسالت تاریخی» و «پدر معنوی همه ایرانیان» در شمایل یک شخصیّت سیاسی خلط کرده اید. هر گاه سیاست به زبان رسالت و پدری تبدیل شود، عقلانیّت به حاشیه رانده میشود. صحبتهای مهرآمیز شاهزاده را نباید تفسیرهای سیاسی کرد؛ بلکه رفتار مهربانانه و گفتارهای عطوفت آمیز او را باید در دایره مناسبات عاطفی و فرهنگ ایرانیان دریافت و فهمید؛ نه اینکه آنها را در دامنه سیاست، تفسیرهای دلبخواهی برای تضعیف و تهاجم به شاهزاده به کار بست و باید تفاوت بین رفتار احساسی را با موضع سیاسی فهمید، بعدا ادّعای «شناخت عمیق» کرد. هیچکس به دنبال رهبر سازی کاریزماتیک نیست. شاهزاده، تنها صخره ایست که میتوان بر شانه های او که ریشه در تاریخ کهنسال ایران دارند به گستره آزادی ایران و مردمانش تکیه کرد و امیدوار بود. به همین دلیل نمیتوان از دمکراسی سخن گفت و همزمان یک فرد را در جایگاه «رسالت تاریخی» نشاند. رسالت شاهزاده، جنبه «مصطفائی» ندارد؛ بلکه اقدامیست گزینشی و تاریخی و فرهنگی برای نشاندن ایران و مردمانش در همان جایی که اصالت گوهری اش هست.
شما رنج مردم و مرگ مردم را در جنگ و اعتراضات به «بازیهای سیاسی» یک گروه نسبت میدهید. من میپرسم که موضع شخصی شما در برابر «ولایت گیوتینی سفّاکان الهی و وضعیّت فعلی میهن اشغال شده و واقعه هولناک قتل عام دیماه و اعدامهای روزانه» چیست و در کجا عبارتبندی شده است تا کنون؟. شما کجای این معادله امکان دوام پسمانده های گیوتین الهی ایستاده اید؟. در کجا شما و امثال شما، یک جمله در سنجشگری اسلامیّت و محتویات متعفّن قرآنی تا امروز نوشته اید؟. من میپرسم که چه مناسبت علّیّتی روشنی میان «باند» و مرگ مردم ارائه شده است؟. آیا این نوع نسبت دادن، چیزی جز مصادره اخلاقی رنج نیست که میتوان آن را تجارت با رنج نامید؛ یعنی استفاده از تراژدی مردمان ایران برای حقّانیّت بخشی به موضع شحصی خودتان و همعقیدگانتان بدون ارائه تحلیل واقعی. من از شما میپرسم که آیا وحدت بدون اختلاف نظر ممکن است؟. اگر آری، پرنسیپها و اسلوبها و شالوده هایش چیستند؟. شما مدام از «وحدت ملّی» سخن میگویید. میشود لطف کنید و تعریف «ملّی» را توضیح دهید؟. «ملّی یعنی چه؟» و وحدت چگونه تعریف میشود؟ با حذف مخالفان!؟. با طرد «حلقهها»؟ با برچسب زدنهای اتّهامی؟.. من میخواهم بدانم که آیا وحدت واقعی از گوناگونی زاده نمیشود؟ . آیا وحدتی که مخالفان را «بی وطن» مینامد، خودش نوعی یکدست سازی اجباری نیست؟. آیا «وحدت»، در حقیقت، نام دیگری برای استتار هژمونی طلبان خاصم نیست؟ وحدتخواهی بدون همبستگی و همعزمی و همپایی – برغم اختلاف نظر و دیدگاههای متفاوت -، اغلب نام دیگری برای اقتدارگرایی است. آنچه که بیش از هر چیز دیگر در صحبت شما جلب توجه میکند، نه محتوای بی مغز آن؛ بلکه ساختار ذهنیّتی است که بر پایه جزمیّتهای مطلق، دشمن سازی و اسطورهسازی بنا شده است. شما خودتان را در جای داوری نشانده اید که مالک حقیقت هستید و دیگران را به اتّهام «فریبکار» و «فاقد پایگاه مردمی» معرفی میکنید، بی آنکه نشان دهید داور شدن شما بر چه بنیان معرفتی استوار است. این نه روش تفکّر نقّادانه؛ بلکه صورتبندی تازهای از همان گرایش اقتدارگرایانه است که به حذف و طرد میانجامد.
مشکل صحبتهای شما از موضع جاه طلبیهای سیاسی نیست؛ بلکه از مقهور شدن در قالب زبان تقدیس و نفرت است. تقدیس یک فرد به عنوان «پدر معنوی» و در عین حال تحقیر دیگران بهعنوان «کوتوله سیاسی». شما که تمام قد و قواره تان از لحاظ سیاسی به «شیرعلی قصاب» پوزخند میزنید، کدام بینش و ایده و تفکّر سیاسی را برای برونرفت از کوچه منزل خودتان دارید تا بخواهید مثلا ادّعای راهبردی کشوری به نام ایران را داشته باشید؟. از یک سو اسطورهسازی از قدرت، و از سوی دیگر، بی اعتبار کردن هر صدا و مشاور و کنشگر و شخصیّت و رجل دیگر. وضعیّت زایش دمکراسی، در بنیان خود، نه بر اسطوره بنا میشود و نه بر نفرت؛ بلکه بر تردید، گفت و گو و پرسشگری و سنجشگری و پذیرش مجهولات و احتمالات خطاهای حتّا استخوانسوز استوار است. افزون بر این، نسبت دادن رنج و مرگ مردم به رفتار یک گروه، بدون ارائه تحلیل علّی روشن، نوعی بهرهبرداری اخلاقی از تراژدی جمعی است. من میپرسم که آیا شما واقعا و جدا حقیقت را میجویید، یا فقط میکوشید که دشمن تراشی کنید تا جزمیّتهای خودتان را حفظ کنید و آب به آسیاب پسمانده های گیوتینداران الهی بریزید؟. بزرگترین خطر برای آزادی، نه دشمنان آشکار آن؛ بلکه جزمیّتهای بی پرسش و تردید هستند که خود را حقیقت میپندارند و دیگران را خطاکار بدون هیچ دلیل متّقن و برهان مجاب کننده.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
.
دیگران را کوتوله سیاسی مینامد، اول ثابت کن خودت چه قدِ سیاسی داری.
اتهام پشت اتهام، بدون یک اسم و یک سند—این اسمش یاوگوی هست، اسمش هیاهوی توخالی است.
کسی که از بالا به همه برچسب میزند اما حتی جرأت حرف شفاف زدن را ندارد،
نه منتقد است، نه تحلیلگر—فقط بلندگوی بیاعتبارِ تخریب است.کوتوله سیاسی ورشکسته ۵۷تی
مجدّدا درود بر آقای رها گرامی،
توضیحاتی دیگر برای همچنان تامّلات پیگیر.
در اصول و بنیانها، اختلاف نظری نداریم. مسئله کاملا اشکار و به بحث و مشاجره محتاج نیست. همه ما ایرانی هستیم و دلواپس امروز و فردایش. امّا تفاوت دیدگاهها را نباید حادّ و مشکل کلیدی دانست؛ زیرا دیدگاهها را چنانچه انسان گشوده فکری باشیم، میتوان با تکیه به انتقادهای ارزشمند و بارآور به آسانی تغییر داد.
شما نوشته اید که بدون دولت مقتدر، آزادی ممکن نبود. من میپرسم که آیا این گزاره یک واقعیّت است یا یک تفسیر؟. آیا هرج و مرج، الزاما به دولت مقتدر ختم میشود؟ یا این فقط یکی از مسیرهای ممکن تاریخ است که بعدا بهعنوان «ضرورت»، بازسازی و عبارتبندی شده است؟. این همان جایی است که فلسفه تاریخ وارد کارزار میشود. آیا ما تاریخ را میخوانیم یا تاریخ را بازنویسی میکنیم تا نتیجه مطلوب خود را ضروری جلوه دهیم؟. معمولا هر قدرتی، خود را نماینده مصلحت اجتماع و میهن معرفی میکند. استبدادها نه با نفی مصلحت؛ بلکه با مصادره آن آغاز میشوند. اگر آزادی، شرط مصلحت نباشد، چگونه میتوان ادّعا کرد که مصلحت، شرط آزادی است؟. شما از خطر فروپاشی، تجزیه و آشوب سخن میگویید. آیا ترس، خودش یکی از مهمترین ابزارهای حقّانیّت بخشی به اقتدار و قدرت نیست؟. بسیاری از اقتدارگراییها نه با وعده آزادی؛ بلکه با وعده نجات به قدرت رسیدهاند. شما طیف روشنفکری را به «امتناع»، متهم میکنید. آیا روشنفکران از رسالت خودشان امتناع کردند یا قدرتها و مقتدرین، امکان مشارکت واقعی را از آنان سلب کردند؟. شما از ضرورت یک چهره مرکزی سخن میگویید. من امّا میپرسم که رهبری بدون ساز و کار پاسخگویی، چه تفاوتی با شخصمحوری دارد؟.
آنچه در صحبت شما برجسته است، بیش از آنکه دفاع از قدرت باشد، دفاع از یک تصوّر خاصّ از ضرورت تاریخی است؛ یعنی تصوّری که در آن، دولت مقتدر به مثابه شرط امکان نظم و نظم به مثابه شرط امکان آزادی معرفی میشود. امّا دقیقا در همین نقطه، باید مکث کرد و پرسید که آیا آزادی، واقعا از دل اقتدار زاده میشود، یا اقتدار فقط وعده ای را برای تولّد آزادی میدهد؟. مشکل اساسی این نیست که شما از دولت، سخن میگوید؛ بلکه اینست که دولت را در افق «ضرورت» مینشانید؛ نه در افق «امکان». هنگامی که یک مسیر تاریخی به عنوان ضرورت معرفی میشود، هر مسیر دیگر به طور ضمنی ناممکن یا نابخردانه جلوه داده میشود. این همان جایی است که تاریخ، از میدان تجربه، به میدان توجیه تبدیل میشود. از سوی دیگر، مفهوم «مصلحت کشور» که در صحبت شما به عنوان مفهومی عقلانی معرفی میشود، در بُعد عمیقتر، یکی از لغزنده ترین مفاهیم سیاست است؛ زیرا مصلحت، همیشه در زبان و اصطلاحات و لغات قدرت تعریف میشود، نه در زبان مردم. آنانی که ابزار قدرت را در اختیار دارند، معمولا ابزار تعریف مصلحت را نیز در اختیار میگیرند. در چنین شرایطی، مصلحت، دیگر نه معیار محدود کننده قدرت؛ بلکه ابزار گسترش و تحکیم آن میشود. همچنین باید از خود پرسید که آیا ترس از فروپاشی که در صحبت شما، حضوری پُر رنگ دارد، خودش نوعی ساز و کار ذهنی برای پذیرش اقتدار نیست؟. ترس، بیش از امید، قادر به بسیج انسانهاست. امّا جامعهای که بر پایه ترس از فروپاشی شکل گیرد، ممکن است به جای آزادی، تنها امنیّتی شکننده به دست آورد. منظورم امنیتی است که همواره در سایه تهدید حفظ میشود.
در باب روشنفکر نیز، نسبت دادن فلج سیاسی به نقد، شاید ساده سازی مسئلهای پیچیده باشد. نقد، در ذات خودش، مانع کنش نیست؛ بلکه شرط کنش آگاهانه است. آنچه که جوامع را فلج میکند، نه نقد؛ بلکه فقدان امکان مشارکت واقعی و نبود اعتماد نهادی است. جامعهای که نتواند به نهادهای خودش اعتماد کند، حتّا اگر هزاران رهبر داشته باشد، همچنان پراکنده خواهد ماند.
و امّا معضل رهبری. شما به دُرُستی از خطر شخصمحوری آگاه هستید، امّا همچنان بر ضرورت چهرههای مرکزی تأکید میکنید. با این حال، مسئله اصلی، وجود یا عدم وجود رهبر نیست؛ بلکه مسئله، ساختارهایی است که قدرت کاربستی رهبر/رهبران را محدود میکنند. بدون ساختارهای کنترل کننده، هر رهبری - اگر با نیّت خیر آغاز کند - در معرض تبدیل شدن به مرکز قدرت بی پاسخگو قرار میگیرد. خطر قدرت عین خطر حمل نیتروگلیسیرین است که اگر کنترل نشود، هم برای حامل آن، خطرآفرین است، هم برای کسانی که در معرض آن هستند. به همین دلیل نمیتوان فقط پرسید و تاکید کرد که آیا باید از ظرفیّتهای موجود استفاده کرد یا نه؟؛ بلکه باید در این خصوص نیز اندیشید که آیا جامعه، توانایی ایجاد ساز و کارهایی را دارد که حتّا قدرتمندترین رهبران را نیز در مواضع پاسخگویی و مسئولیّت پذیری نگه دارد؟؛ زیرا بدون پاسخ به این پرسش، هر سخنی از دولت مقتدر، هر چند با نیّت سازندگی همراه باشد، میتواند ناخواسته به بازتولید همان چرخهای بینجامد که تاریخ، بارها تجربه کرده است؛ یعنی چرخه ترس، اقتدار، وعده نظم، و سپس بازگشت به بحران و غیره و ذالک.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آقای فرامرز حیدریان گرامی، با درود
از اینکه برای مطالعهٔ مقاله من وقت گذاشتید ، و مهمتر اینکه به نقد آن پرداختید، سپاسگزارم. اجازه میخواهم برای رفع شبهه یا ابهاماتی که من بخاطر رعایت اختصار، در مقاله کمتر به آنها پرداخت ام، ذیلا اشاره کنم.
نقد شما از یک نگرانی درست آغاز می شود:
خطر قدرت بیمهار. من نیز با این نگرانی بیگانه نیستم. هیچ دولت مقتدری، صرفاً بهدلیل مقتدر بودن، مشروع یا مطلوب نیست. تاریخ پر است از قدرتهای متمرکزی که به جای ساختن، ویران کردهاند. بنابراین پرسش از «مهار قدرت» کاملاً ضروری است.
اما شبهه ای که پیش آمده این است که گویی در این مقاله، من از «قدرت بیمهار» دفاع کرده ام؛ در حالی که بحث من چیز دیگری است: تمایز میان دولتسازی و قدرتپرستی.
وقتی از ضرورت دولت مرکزی در ایرانِ پس از مشروطه سخن میگویم، منظورم تقدیس اقتدار نیست، بلکه اشاره به واقعیتی تاریخی است: کشوری گرفتار ناامنی، فروپاشی اداری، مداخله خارجی و فقدان توان حکمرانی، بدون احیای ظرفیت دولت، اساساً امکان اجرای قانون، توسعه، آموزش، امنیت و حتی آزادی پایدار را نداشت. آزادی در خلأ نهادی دوام نمیآورد. آزادی نیازمند دولت قانونمند است؛ نه دولت ضعیف، نه دولت خودکامه.
پس مسئله این نیست که «قدرت خوب است» یا «قدرت بد است». مسئله این است که قدرتِ بیمهار خطرناک است، اما فقدان قدرتِ ساماندهنده نیز میتواند کشور را به آشوب، تجزیه، اشغال یا استبدادهای خشنتر بسپارد.
شما میپرسید: «مقتدر برای چه کسی و علیه چه کسی؟»
این پرسش کاملاً بجاست. پاسخ من این است: دولت مقتدر فقط زمانی قابل دفاع است که برای حفظ تمامیت کشور، امنیت عمومی، برقراری قانون، توسعه نهادها و ایجاد ظرفیت حکمرانی باشد؛ نه برای حذف جامعه، سرکوب آزادی یا تقدیس حاکم. اتفاقاً تفاوت اصلی همینجاست: اقتدار دولت اگر در خدمت نهادسازی باشد، میتواند سازنده باشد؛ اگر در خدمت اطاعتطلبی باشد، ویرانگر است.
اما نقد شما میان این دو تمایز نمیگذارد و گویی هر سخن گفتن از دولت مقتدر را معادل شیفتگی به قدرت میگیرد. این همان سادهسازیای است که شما خودتان به مقاله من نسبت میدهید،
در مورد روشنفکر نیز، بحث من نفی نقش انتقادی روشنفکر نیست. روشنفکر اگر در برابر قدرت پرسشگر نباشد، کارکرد خود را از دست میدهد. اما پرسش من این است: آیا «نقد قدرت» باید همیشه به «امتناع از هر همکاری» تبدیل شود؟ آیا روشنفکر فقط وقتی اصیل است که بیرون از هر امکان عملی بایستد؟ آیا در لحظات بحرانی، که سرنوشت کشور در میان است، هیچ تفاوتی میان نقد مسئولانه، همکاری مشروط، و تخریب مطلق وجود ندارد؟
مقاله من ضد روشنفکر منتقد نیست؛ ضد نوعی روشنفکری است که نقد را به امتناع، احتیاط را به فلج سیاسی، و استقلال فکری را به ناتوانی در ائتلافسازی تبدیل میکند.
شما میگویید بیاعتمادی به قدرت ممکن است عقلانی باشد. بله، کاملاً. اما آیا هر بیاعتمادی، تا ابد عقلانی باقی میماند؟ آیا تجربه تاریخی نباید بازبینی شود؟ آیا اگر یک نسل در مخالفت با پهلوی به انقلاب ۵۷ رسید و نتیجهاش نه آزادی، نه عدالت، نه استقلال، بلکه جمهوری اسلامی شد، باز هم نباید از خود بپرسد کدام بخش از داوریهایش خطا بود؟
بحث من دقیقاً همین است: پرهیز از بازنگری گذشته.
درباره آقای رضا پهلوی نیز مقاله من دعوت به اطاعت از یک فرد نیست. بحث این نیست که او فراتر از نقد است، یا همه باید زیر پرچم او جمع شوند. بحث این است که اگر چهرهای در اپوزیسیون، برخلاف بسیاری از گروههای پراکنده، سرمایه اجتماعی، شناختهشدگی بینالمللی و ظرفیت نمادین برای همگرایی دارد، آیا نادیده گرفتن مطلق او عقلانی است؟ آیا رد پیشینی هر همکاری با او، پیش از بررسی مواضع و امکانات عملی، نشانه استقلال فکری است یا نشانه اسارت در داوریهای گذشته؟
شما از خطر شخصمحوری میگویید. این خطر واقعی است. اما در سیاست، نفی شخصمحوری نباید به نفی رهبری، هماهنگی و مرکز ثقل سیاسی منجر شود. گذار سیاسی بدون سازمان، بدون چهرههای معتبر، بدون اعتماد نسبی و بدون محورهای همگرایی رخ نمیدهد. مسئله این نیست که یک فرد «منجی» است؛ مسئله این است که آیا میتوان از ظرفیتهای موجود برای عبور از وضعیت موجود استفاده کرد یا نه.
درباره «مصلحت کشور» نیز حق دارید که این واژه میتواند خطرناک باشد اگر بهانه حذف آزادی شود. اما در مقاله من، مصلحت کشور در برابر آزادی قرار نگرفته؛ در برابر لجاجت تاریخی، تفرقه سیاسی و فرصتسوزی قرار گرفته است. مصلحت یعنی حفظ ایران، گذار از جمهوری اسلامی، جلوگیری از فروپاشی، و فراهم کردن امکان انتخاب آزاد مردم درباره آینده. این نه نفی آزادی، بلکه شرط امکان آزادی است.
من نمیگویم آزادی را باید تعلیق کرد. میگویم آزادی بدون کشور، بدون امنیت، بدون دولت کارآمد و بدون گذار از جمهوری اسلامی، در حد آرزو باقی میماند.
پس اختلاف اصلی ما شاید اینجاست: شما از خطر قدرت بیمهار میگویید، و من نیز با آن موافقم. اما من همزمان از خطر دیگری سخن میگویم که نقد شما آن را کمرنگ میکند: خطر امتناع دائمی، بیاعتمادی فلجکننده، و ناتوانی در ساختن بدیل سیاسی.
ایران هم از قدرت بیمهار آسیب دیده است، هم از اپوزیسیونی که در لحظات حساس، به جای ساختن، فقط نفی کرده است. نقد قدرت ضروری است؛ اما نقدی که هیچ راهی برای ساختن باقی نگذارد، خود به بخشی از بنبست تبدیل میشود.
پرسش مقاله من این نیست که «چرا همه با قدرت همراه نمیشوند؟»
پرسش این است: چرا بخشی از نخبگان، حتی وقتی قدرتی در کار نیست و سخن از همکاری برای گذار است، همچنان طوری رفتار میکنند که گویی هر ائتلافی خیانت است؟ و این پرسش همچنان باقی ست!
با مهر و سپاس، شاد زی و دیر زی
ارادتمند - امیر دها
درود بر آقای امیدوار گرامی،
توضیحی دیگر.
در باره اصول و شالوده ها با توجّه به نظرات ابراز شده، هیچ انتقادی نیست. همه ما نگران میهنیم و دلهره امروز و فردای آن را داریم. اختلافاتی اگر هست در نظرات و جزئیّات تمرکز دارند که میتوان با سنجشگری و تبادل نظرات به رفع آنها همّت کرد. لازم میدانم چند پرسش را طرح و تاکید کنم که من در باره کارنامه هیچ شخصیّتی در گذشته و اکنون صحبت نکردم؛ بلکه با عنایت به مقاله آقای دها، نکاتی را برجسته کردم جهت تامّلات پیگیر. اکنون میپردازم به صحبت شما.
وقتی از «بیش از نود درصد جامعه بیسواد و خرافی» سخن میگویید، آیا این یک توصیف تاریخی است یا یک داوری اخلاقی؟
و اگر داوری اخلاقی است، چه کسی حقّ دارد که جامعیّت مردم را به مثابه یک کلِ اخلاقا معیوب توصیف کند؟. اگر مردم، دروغگو، چاپلوس یا مسئولیّتگریز معرفی میشوند، این رفتار و کردار آنها از کجا آمده است؟. آیا فرهنگ، ساخته همان مردم است یا نیست؟ یا ساخته قدرتهایی است که کاراکتر مردم را شکل دادهاند؟. وقتی نقش «آخوندها»، «سفارتخانه ها»، «کمونیستها» یا «ایدئولوژیستها» برجسته میشود، آیا این دیدگاه شما، تحلیلی تاریخی است یا نوعی میل به یافتن دشمن؟. آیا دفاع از «ایران» در برابر «آزادی روشنفکران»، یک دو گانه واقعی است؟ یا یک دو گانه ساختگی برای حقّانیّت بخشی به محدود کردن نقد؟ و مهمتر از همه، آیا میتوان از مسئولیّت جمعی سخن گفت بدون آنکه از مسئولیّت نخبگان، دولتها و روشنفکران به طور همزمان سخن نگفت؟. در صحبت شما، مردم به نوعی به عنوان حاملان «دروغ و چاپلوسی» معرفی میشوند. امّا اینجا یک تناقض پنهان وجود دارد. اگر مردم، قربانی استبداد، بیسوادی و ساختارهای سرکوبگر بودهاند، چگونه میتوان همان مردم را بهعنوان عامل اصلی فساد فرهنگی معرفی کرد؟. این همان تناقض کلاسیک میان مردم به عنوان «قربانی» و مردم به عنوان «مقصّر» به شمار می آید. به عبارت سر راستر؛ آیا مردمان آلمان، مقصّر بودند که سیستم نازیسم شکل گرفت یا سیستم نازیست بود که مردمان آلمان را نازیست بار آورد؟. اگر مردم، قربانی هستند، باید فهمید چه ساختارهایی آنها را شکل دادهاند. اگر مقصّرند، باید توضیح داد چرا امکان اصلاح از درون آنان شکل نگرفته است. امّا صحبت شما، میان این دو حالت در نوسان است بدون حل مسئله. شما رویدادهای تاریخ را به میدان «دشمن شناسی» و به نیروهای بیرونی - از روحانیّت تا قدرتهای خارجی – ارجاع میدهید. این صحبت شما میتواند بخشی از تحلیل رویدادهای تاریخ معاصر ایران باشد؛ امّا وقتی این فهرست، طولانی شود، یک خطر پدید میآید و آنهم اینکه تحلیل تاریخی به اسطوره سیاسی تبدیل میشود. سوال این است که آیا ما تاریخ را تحلیل میکنیم، یا برای رهایی از مسئولیّت تاریخی، دشمن میتراشیم؟؛ زیرا هر چقدر که تعداد دشمنان بیشتر شود، مسئولیّت خودی کمتر میشود و این خودش نوعی مسئولیّتگریزی است که شما علیه آن میجنگید. نکته دیگر، دوگانه سازی «ایران یا آزادی» است. شما میگویید که آیا ایران مهمتر است یا آزادی روشنفکران وابسته؟. در نگاه نخست، این پرسش به نظر، میهندوستانه میرسد. امّا از نظر فلسفی، این یکی از خطرناکترین دوگانههاست. چرا؟؛ زیرا که ایران بدون آزادی اندیشیدن و سنجشگری، به تدریج به یک نام بی محتوا تبدیل میشود. میهن صرفا خاک در بخشی از جغرافیای زمین نیست. میهن یک «افق معنا» است و این افق بدون امکان نقد و اندیشیدن، فرو میریزد. اگر آزادی روشنفکر و اندیشیدن و سنجشگری، حذف شود، تنها چیزی که باقی میماند، وطن، بدون اندیشیدن است و وطنِ بدون اندیشه، دیر یا زود، به وطنِ بدون آینده تبدیل میشود. و امّا در باره مسئولیّت روشنفکری.
آیا روشنفکر صرفا قربانی شرایط است، یا سازنده آن نیز هست؟. اگر روشنفکران نتوانستند مردم را از باتلاق خرافه یا استبداد بیرون آورند، آیا این فقط تقصیر مردم بود؟ یا نشانه ای از محدودیّت خود طیف روشنفکری نیز بود؟ این پرسش، دفاع ساده را ناممکن میکند. هیچ جامعهای را نمیتوان با فهرستکردن دشمنان، تار و پودش را فهمید و هیچ تاریخی را نمیتوان با مقصّر دانستن مردم یا تبرئه روشنفکران توضیح داد. رویدادهای تاریخ، نه میدان جنگ خیر و شر؛ بلکه شبکهای از مسئولیتهای درهمتنیده است. اگر مردمانی، بیسواد و خرافی بودند و شاید هنوزم هستند، باید پرسید چه ساختارهایی آنها را در چنین وضعی نگه داشت و هنوزم نگاه داشته است و اگر روشنفکرانی کوشیدند اصلاحی پدید آورند، باید پرسید چرا اصلاحات آنها، به بنیان تار و پود و شیرازه و نهادهای اجتماعی بدل نشد؟. هیچکدام از این پرسشها با اشاره به «دشمنان خارجی» یا «فرهنگ عمومی» حل نمیشوند. رفتار و کاراکتر آلوده به دروغ و چاپلوسی از خلأ پدید نمیآید. چنین وضعیّتی محصول ترس است و ترس، پیامد کاربست قدرتی است که پاسخگو نیست. بنابر این، هر سخنی که مردم را مسئول بداند، امّا ساختار قدرت را نادیده بگیرد، در نهایت به توجیه همان ساختاری میانجامد که مردم را ناتوان کرده است. از طرف دیگر، دفاع ساده از روشنفکران نیز خطاست. روشنفکر، اگر فقط سخن بگوید و نتواند زبان مردم را بفهمد، به تدریج به موجودی منزوی بدل میشود؛ نه راهبر جامعه. میهن، آنگونه که در این بحث مطرح میشود، نباید به سپری علیه آزادی تبدیل شود؛ زیرا میهن، بدون آزادی اندیشیدن، نه خانهای برای شهروندان؛ بلکه زندانی برای ساکنان خود خواهد بود. پرسش واقعی این نیست که «ایران، مهمتر است یا آزادی روشنفکران». پرسش واقعی اینست که آیا میتوان ایرانی داشت که در آن، آزادی اندیشیدن و سنجشگری سرکوب شود و همچنان انتظار پیشرفت و شکوفایی داشت؟. اگر پاسخ منفی است - و تاریخ اغلب چنین نشان میدهد - آنگاه دو گانه میان «میهن» و «آزادی» نه یک انتخاب واقعی؛ بلکه یک خطای فلسفی است؛ زیرا میهنی که آزادی اندیشیدن و سنجشگری را قربانی کند، امکانهای زاینده در آینده خود را قربانی کرده است. اگر روزی تمام دشمنان بیرونی حذف شوند و تمام مخالفان داخلی خاموش شوند و تنها یک روایت رسمی از «میهن» باقی بماند، آیا آن لحظه، آغاز شکوفایی خواهد بود؟ یا آغاز فراموشی اندیشیدن و سنجشگری و قهقرائی میهن؟. پاسخ به این پرسش، شاید مهمتر از هر دفاع یا حملهای در این بحث باشد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
با درود به هم میهنان و نویسنده محترم و آقای حیدریان که با پرسش های انتزاعی خویش در باره روشنفکر به نادرستی میگویند: “....نه کسی که قدرت مسئولیّت گریز را تثبیت میکند....” آیا امثال فروغی و داور بودند که در دورانی که بیش از نود درصد جامعه بیسواد، و تاحدی خرافی و مذهبی استبداد زده بودند، قدرت مسئولیت گریزی را تثبیت کردند؟ پس نقش مردم اطراف روشنفکران کجاست؟ نقش فرهنگ غالب دروغ و چاپلوسی و خیانت و فرار از مسئولیت بخشی یا حتی شاید اکثر عامه مردم کجاست؟ نقش آخوندها و دخیلبندان امام زاده ها و سفارتخانه های اجنبی و کمونیست های وابسته به روس و انگلیس و سایر ایدئولوژیست های رؤیایی ضد حقیقت و واقعیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه کجاست؟ چرا باید برای پیشبرد یک بحث، عوامل و فاکتورهای مهم تررا حذف کرد؟ از همه مهمتر فاکتور ایران و میهنمان است. کدام جبهه به پیشرفت ایران کمک کردند؟ ایران مهمتراست یا ازادی روشنفکران وابسته؟
با تقدیم احترام آرمان امیدوار
Dear Ms. Tavakoli,
A brief marginal note.
Allow me to submit that the issue of the clerical rule in Iran has been founded upon Islamic convictions, not upon the homeland and its people as a whole. For the rulers of the clerical establishment, it is Islamicity that holds primacy and precedence—not the homeland, nor the condition of the people who belong to it. For this very reason, those in power speak incessantly of preserving the clerical system and the Islamic order. They are prepared to sacrifice Iran and its people to Islamic doctrines, and, in the name of safeguarding the system of Velayat-e Faqih, to carry out acts of sacrifice and bloodshed.
Therefore, one must remain attentive to this central dilemma that reveals itself in the words, behaviors, and deeds of the rulers of the clerical regime and their adherents. So long as doctrinal foundations are granted precedence over devotion to the homeland and care for the people, tension and conflict between the people of Iran and the juristic-clerical government will endure—until such a time as it leads to their removal and dismissal.
May you live in joy and live long.
Faramarz Heidarian
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای میانراهی با عنایت به الله اکبر گویان و اذان بلندگوهای مساجد اتّحادیّه اسلامی کشورهای اروپایی!
من فعلا به بررسی خاطراتت نمیپردازم؛ زیر هنوز تکمیل نشده اند و به صورت تحریری در اختیار عموم نیستند. امّا در باره همین نکته ای که اشاره کرده ای و گفته ای که «اسلحه بر اندیشه» پیشدستی کرد، باید عرض کنم که مشکل کلیدی و ریشه ای و اساسی «شکلگیری چپ ایدئولوژیک» در ایران، أصلا بر سر «تقدّم اسلح بر اندیشه» نبود؛ بلکه این تنها صورت ظاهری یک بحران عمیقتر بود. بحران حقیقی در این نهفته بود که بنیانگذاران و فعّالان این طیف، در بنیانِ کار خود، هیچ شناخت ریشه داری از تاریخ، فرهنگ، حافظه جمعی و بافت پیچیده مردمان ایران نداشتند. آنان با ذهنیّتهایی که از بیرون اخذ و اقتباس شده بود، به سرزمینی پا گذاشتند که روح تاریخی و فرهنگی آن را نه خوانده بودند و نه زیسته بودند. دقیقا همین بی اطّلاعی و جهل نسبت به تاریخ و فرهنگ و ترکیب اقوامی مردمان ایران باعث شد که حتّا ایدئولوژی که به حیث مشعل تئوریک؛ - ولو اقتباسی و رونویسی و ترجمه شده از نوشته های فونکسیونرهای حزب کمونیست شوروی و فرانسه و غیره بودند - محسوب میشد، در هیچ کجای تاریخ و فرهنگ مردمان ایران، مونتاژ پذیر نباشد. ایدئولوژی، هنگامی که از زمینه تاریخی - فرهنگی خودش کنده شود، دیگر مشعل نیست؛ شبحی است از نوری که در جایی دیگر معنا داشته است.
متوسّل شدن به اسلحه، در حقیقت نه آغاز مسئله، بلکه پیامد آن بود؛ تلاشی برای تحمیل شتاب به واقعیتی که هنوز ریشههای آن در خاک جامعه شکل نگرفته بود. اسلحه، برای آنان ابزاری بود تا آرمانهای ذهنی خود را به واقعیت نزدیک کنند؛ امّا واقعیت، نه با شتاب فلز؛ بلکه با رسوب تدریجی تجربه تاریخی ساخته میشود. حقیقت این بود که بی ریشگی، گسستن از حافظه تاریخی - فرهنگی مردم، و ذهنیّتی که به شدّت در ساختارهای شرعی و سنتیِ اسلامی ذوب شده بود، مجموعهای از نیروهای ناسازگار را پدید آورد که در نهایت، جز شکستهای فاجعه بار، حاصل دیگری نداشت. اگر این تراژدی هولناک را با جنبشهای وسیع و ریشه دار تاریخ ایران مقایسه کنیم، ماهیت مسئله روشنتر میشود. برای نمونه، کافیست به جنبش «بابک خرّمدین» بنگریم تا دریابیم که چرا برخی مبارزات، با وجود مسلّح بودن، در حافظه تاریخی ملت ایران، ماندگار و عزیز میشوند، و برخی دیگر، با وجود فداکاریهای فراوان [سازمان چریکها و مجاهدین و غیره و ذالک]، به فراموشی یا حتّا نفرت سپرده میشوند.
نبرد «بابک» نیز پیکاری مسلّحانه بود؛ امّا تفاوت اساسی در این بود که «بابک»، برآمده از متن تاریخ و فرهنگ ایرانیان بود، نه تحمیل شده بر آن. او از حافظه زخمی و آرزوهای انباشته مردمی برخاست که خود را در او بازمییافتند؛ به همین دلیل نیز، مبارزه او نه صرفا یک رخداد سیاسی، بلکه تجلّی یک اراده تاریخی بود. به همین دلیل، نام او در تاریخ ایران تا امروز با نوعی احترام و عزّت همراه است؛ زیرا مردم، در او پژواک خود را شنیدهاند. در مقابل، اقدامات چریکها و پیش از آنان تشکیلاتی چون حزب توده ـ هر چند در آغاز، ستایش بخشهایی از جامعه روشنفکری را برانگیخت، امّا به تدریج، با گسستن از واقعیتهای تاریخی جامعه و سپس با تمایل به همسویی با حکومت آخوندی، وجهه تاریخی خود را از دست دادند و در حافظه جمعی، به نمادی از خطاهای راهبردی بدل شدند. این دگرگونی، نه از سر خیانت فردی و تشکیلاتی؛ بلکه از ناتوانی در فهم روح زمانه و بستر فرهنگی جامعه ناشی میشد. به همین سبب، مسئله اصلی نه «تقدّم اسلحه بر اندیشه» بود و نه حتّا فقدان اندیشه به معنای صِرف آن؛ بلکه مسئله بنیانی، ناآگاهی از «ریشههای تاریخی و فرهنگی و ترکیب متنوّع اقوام ایرانی» بود. اندیشهای که ریشه در تاریخ و فرهنگ یک ملّت نداشته باشد، هر اندازه منسجم و نظری باشد، در نهایت به سازهای معلّق بدل میشود که نه در خاک ریشه میزند و نه در زمان دوام میآورد. ذلالت چپ ایدئولوژیک در ایران، در حقیقت، سرنوشت محتوم اندیشهای بود که خود را از زمینه تاریخی - فرهنگی خویش جدا کرده بود و این جدایی، تا امروز نیز سایه خود را بر سرنوشت آن افکنده است؛ یرا هر جنبشی، پیش از آنکه به ابزار و ایدئولوژی نیاز داشته باشد، به «خودآگاهبود تاریخی» نیازمند است؛ یعنی آگاهی از اینکه از کجا برخاستهایم، در چه زمینی ایستادهایم، و کدام نیروهای پنهان، ذهنیّت و جان مردمان میهن را شکل دادهاند. بدون این خودآگاهی، هر اندیشهای، هر چند درخشان و پرشور باشد، در نهایت به تکرار خطاهایی میانجامد که پیشتر نیز آزموده شدهاند.
من میپرسم که آیا هر اندیشهای/ایده ای/نظریّه ای که خود را رهاییبخش مینامد، پیش از آنکه در باره «تغییر جهان» بیندیشد، جسارت آن را دارد که نخست به ریشههای تاریخی و فرهنگی مردمانی بنگرد که میخواهد برای آنان آیندهای نو را بسازد؟
شادز ی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درودد بر آقای قنبری گرامی،
توضیحی کوتاه.
عرض شود که من متوجّه اشاره تلویحی آقای دها بودم که منظورش از äزینه حاضر، «شاهزاده رضا پهلوی» است. ولی من به پسزمینه روایت ایشون پرداخته بودم و میخواستم نشان دهم که علّت دیده نشدن – دانسته یا ندانسته - گزینه حاضر از کجا نشات میگیرد. من غالبا در باره همراهان با شاهزاده و همسویان با او نمی اندیشیم؛ بلکه بیشتر در باره آنانی ذهنم درگیر است که نه تنها همپایی و همبستگی نمیکنند؛ بلکه مانع سر راه نیز میشوند. «شاهزاده» را میتوان شانس خیلی خوب و تاثیرگذاری برای مراحل عزل و خلع و جابجایی و گذار محسوب کرد و همپای با او شد تا بتوان به مقصود رسید. البته هیچ چیز ایده آلی، تهی از نواقص نیست. ولی وجود نواقص، دلیل مکفی برای ندیدن ابعاد عالی نمیشود. نقص را میتوان انتقاد و ترمیم کرد؛ ولی فقط در وجود قلیلی از شخصیّتها و رجال میتوان ابعاد و خصال عالی را پیدا کرد. به همین دلیل میگویم که شاهزاده یک شانس عالی در وضعیّت فعلی است و باید ارزش نقش کارگشاینده او را دانست.
شادز ی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آقای حیدریان عزیز. شما در کامنت خود از نویسنده مقاله پرسیدهاید که “وقتی که میگویید مسئله امروز فقدان گزینه نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن گزینههاست، منظورتان چیست و از چه چیزی سخن میگویید؟”.
چون من تأیید کننده این جمله بودهام، اجازه میخواهم جسارتا نظرم را بنویسم. منظور این است که آقای رضا پهلوی گزینهای برای ما ایرانیان برای گذار از ج.ا. است و تلویحا نسبت به دیده نشدن این گزینه هشدار میدهد. من بدون اینکه سیستم پادشاهی را به جمهوری ترجیح بدهم، معتقدم که در چهارچوب شرایط فعلی داخلی ایران و مناسبات بینالمللی، حمایت از حرکت آقای رضا پهلوی، بهترین و کارآمدترین طریق برونرفت از شرایط ج.ا. است. نظر من نقض میشود، اگر بتوانید راه بهتر و موثرتری را نشان بدهید.
همین جا تاکید کنم که راههایی که چهل سال گذشته برای مبارزه طی کردهایم را (مثلأ در چارچوب تقویت جامعه مدنی) در شرایط فعلی بهترین پاسخ نمیدانم. نیز تاکید کنم که با ذکر ایراداتی که به حرکت وی و سیستم فکری وی وارد است، نمیتوان این را نتیجه گرفت که بهترین آلترناتیو نیست. چرا که روشها و حرکتهای دیگر نیز خالی از ایرادات و نقائص نیستند.
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
Hossein Shahabidan
اینها که این خبرها را دارند پس چرا هیچ کاری برای آزادی مردم ایران انجام نمیدهند حتی ما که توانستیم از پنجه مرگ فرار کنیم چرا سالهاست در ترکیه آواره و بی هویت و بی چاره رها شدیم
Nazfar Pakdel
Mr. Donald Trump
Please, we urgently ask for your help to save the lives of the Iranian people. The situation is critical, and innocent lives are at risk. We need global attention and action to support human rights and protect those who cannot defend themselves.
Your voice and influence could make a difference in bringing awareness and encouraging meaningful action.
Please stand with the people of Iran.
Thank you.
Reza Kourehzadeh
متاسفانه سازمان ملل و سازمانهای وابسته به آن مثل حقوق بشر و بقیه سازمانها مایه ننگ بشریت هستند؟ وقتیکه رئیس سازمان ملل ، ۴۷ سالگی رژیم خونخوار اسلامی را در ایران به نماینده ایران تبریک میگه؟ شما به عمق فاجعه پی خواهید برد؟ یعنی این احمق کوچکترین اگاهی و شناختی از کشورهای دنیا ندارد؟ و باز هم متاسفانه احزاب چپ در پارلمان اروپا اکثریت را دارند و برای همین حمایت از فلسطین و لبنان برای اینها یک ترند شده؟ و یک روزی از این خواب خرگوشی بیدار میشوند که دیر شده و همین اسلامیستهای افراطی خواهان خلافت اسلامی در کشورهای اروپایی خواهند شد؟
درود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای پرسشی و تامّلاتی.
برای پرهیز از طول تفصیل، بگذارید با پرسشهایی آغاز کنم که شما آنها را نادیده گرفته اید:
آیا «ساختن دولت مقتدر» واقعاً بدیهیترین خیر تاریخی است؟. یا این تنها بازتولید یک افسانه سیاسی است که هر قدرتی برای حقّانیّت تراشی خودش میسازد؟. اگر «دولت مقتدر» پیش شرط توسعه است، پس چرا تاریخ جوامع بشری، پُر است از دولتهای مقتدر که ویرانی آفریدند؟ و چرا شما نمیپرسید که مقتدر برای چه کسی؟ و علیه چه کسی؟. آیا حمایت روشنفکران از «رضاشاه فقید» واقعاً یک «واقعگرایی ملّی» بود، یا نوعی تسلیم در برابر جذابیّت قدرت؟. آیا روشنفکران آن دوره، «دولت ساختند» یا خودشان را به خدمت دولتی سپردند که آزادی را مقیّد به نظم کرد؟. آیا شما میان «ساختن کشور» و «ساختن اقتدار» تفاوت قائل هستید؟ یا این دو را عمدا یکی گرفتهاید؟. چرا شما «ضدّیّت با قدرت» را یک بیماری معرفی میکنید، امّا از «شیفتگی به قدرت» صحبتی نمیکنید؟. آیا تاریخ ایران بیشتر از «ضدّ قدرت»، صدمه دیده یا از قدرت طلبی مُزمن؟. آیا مشکل روشنفکری ایران فی نفسه، «امتناع از اتّحاد» است؟ یا مشکلِ خیلی عمیقتر، فقدان اعتماد به هر قدرت متمرکز است؟. آیا بی اعتمادی، نشانه بیماری است یا واکنشی عقلانی به تجربه های تلخ تاریخی؟. آیا نقد مواضع و دیدگاههای نظری هر چهره سیاسی، الزاما ناشی از «عادت ذهنی» است؟ یا ممکن است نتیجه داوری عقلانی باشد که شما آن را از پیش بی اعتبار اعلام کرده اید؟. پرسشهای من صرفا انتقادی نیستند؛ بلکه متوجّه ریشه های روایت شما هستند. صحبت شما بر سه پیش فرض اساسی بنا شده است: الف- دولت مقتدر، شرط نجات کشور است ب - ضدّیّت با قدرت، یک انحراف روشنفکری است پ - اتّحاد حول یک چهره خاصّ، ضرورت تاریخی است. امّا هر سه این پیش فرضها، از لحاظ فلسفی، مسئله سازند.
شما نوشته اید که دولت مقتدر تقریباً به شکل یک منجی تاریخی ظاهر میشود. امّا این تصوّر، بیش از آنکه تحلیل باشد، ناخودآگاه، آلوده به بینشی اسطوره ای است. در حالیکه تاریخ فلسفه سیاسی با صف آرایی انتقادی در برابر تصاویر اسطوره ای آغاز میشود؛ نه بر عکس. دولت مقتدر میتواند هم سازنده باشد، هم ویرانگر. در نتیجه باید پرسید که چه چیزی، دولت را مهار میکند؟ نه اینکه چه چیزی آن را قدرتمند میکند؟. شما از قدرت، سخن میگویید، امّا از مهار قدرت، هیچ حرفی نمیزنید و سکوت در این باره، عواقب خطرناک دارد؛ زیرا تاریخ ایران و مردمانش نه از ضعف قدرت؛ بلکه از فقدان مهار قدرت، صدمه و لطمه دیده اند. دیگر اینکه، مفهوم «روشنفکر علیه قدرت» در دیدگاه شما تحریف شده است. از نظر شما، روشنفکرِ منتقد قدرت تقریباً به صورت یک موجود ایدئولوژیک و نابخرد تصویر شده است. امّا این تصویر، از نظر فلسفی، وارونه سازی نقش روشنفکر است. در سنّت مدرن، روشنفکر به کسی میگویند که از لحاظ اندیشیدن، قائم به ذات است و موضعی شفّاف و پرسنده و سنجشگر در برابر قدرت دارد؛ نه کسی که قدرت مسئولیّت گریز را تثبیت میکند. اگر روشنفکر، «موضعی سلیس و رادمنش در برابر قدرت حاکم» نداشته باشد، او دیگر روشنفکر نیست؛ بلکه کارگزار مستقیم و غیر مستقیم برای توجیه بخشی آپارات قدرت است. شما تاریخ معاصر ایران را از دوران «پادشاهی رضا شاه فقید» به یک داستان ساده تقلیل داده اید و آنهم به دوره اول = ساختن و دوره دوم = تخریب. امّا تاریخ زیسته هرگز چنین تمیز قیراطی نمیدهد. حمایت از قدرت میتواند همزمان نظم بسازد و امکانهای آزادی را محدود یا حتّا صدمه بزند و مسدود یا اینکه آزادی را حفظ کند و بال و پر بدهد و مخالفت با قدرت میتواند حتّا آشوب و اختناق و سرکوب و خشونت افسار گسیخته ایجاد کند [نمونه حیّ و حاضرش، حکومت ولایت فقیه]. صحبت شما، این پیچیدگی ابعاد قدرت را نادیده گرفته است و حذف پیچیدگی، همیشه نشانه ای از تمایل به روایت ایدئولوژیکی از رویدادها دارد. در صحبت شما، گرایشی پنهان به شخصمحوری به عنوان راه نجات مستتر است. وقتی که میگویید مسئله امروز فقدان گزینه نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن گزینه هاست، منظورتان چیست و از چه چیزی سخن میگویید؟. شما از «مصلحت کشور» سخن میگوید. اما نمیگویید که مصلحت را چه کسی تعریف میکند؟. قدرت حاکم؟ اپوزیسیونهای قمر در عقرب؟ روشنفکران سرگردان؟ یا مردم مستاصل؟. در فلسفهٔ سیاسی، «مصلحت» یکی از گمراه کننده ترین واژه هاست؛ زیرا اغلب، نام مستعاری برای حذف آزادی است. وقتی که میگویید حفظ کشور بر آزادی تقدم دارد، ناخودآگاه دارید یک اصل خطرناک را میپذیرید؛ آنهم اینکه آزادی را میتوان تعلیق کرد. در حالیکه تجربه نشان داده است کشوری که آزادی را تعلیق میکند [نمونه حیّ و حاضر، ولایت مطلقه فقیه]، در عاقبت کار، خود کشور را نیز از دست میدهد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای از پسکوچه های واموندگی!
من حوصله پرداختن به صحبتهای شما را ندارم؛ زیرا وقت تلف کردن هستند و خشت بر آب زدن. امّا مایلم ادّعای شما و امثال شما را به محک بزنم. شما ادّعا میکنید که: «وزن اجتماعی روشنی دارید. کارنامهای معتبر دارید. برنامهای روشن برای ایران آینده دارید. تحمل حداقلی برای نقد و رقابت سیاسی دارید.» من شخصا کاری ندارم که دیگران چه میگویند و چه مینویسند و فرض را بر این میگذارم که اصلا شخصیّتی به نام «شاهزاده رضا پهلوی و همچنین پادشاهی خواهان» فقط در رویاها و فانتزیها وجود دارند و اصلا و ابدا واقعیّت ملموس و مادّی ندارند. شما لطف کنید و فقط یک مورد از ادّعاهای خودتان را تحریر و در اختیار عموم بگذارید؛ آنهم «برنامه روشن برای آینده ایران». اینکه آیا با دوام پسمانده های حکومت گیوتینداران خونریز و سفّاکان گماشته شده در اختیار آنها و متعگان و رکابداران صادراتی، سرزمینی به نام ایران و مردمانش، بقایی نیز خواهند داشت که کسانی بخواهند برایشان آینده ای روشن را رقم بزنند، بحث ثانویست و من به آن نمیپردازم. شما فقط لطف کنید و از برنامه خودتان بگویید. ضمنا این را نیز تاکید کنم که نسل شیک پاسارگادی به پیر پاتولهای آچمز، هیچ احتیاجی ندارند و خودشان خیلی عالی و شفّاف و خوب میتوانند فکر کنند. دوران «سرخیل بازی» در همان فریادهای جوانان در «دیماه فاجعه بار» به پایان رسید. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
چقدر صادقانه حرف میزنه. با هر فدایی و مجاهد و تودهای در باره حقوق زنان در زمان شاه صحبت میکنم، سه ساعت بحث میکنه که قانون حق رأی زنان را شاه از ما دزدید و به اسمش خودش کرد. 😆 درود به شرفت جناب توکلی
دروود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای از فراز منبر مسجد جامع اتّحادیه اسلامی اروپائیان مشتاق ختنه شدن!
حدود نوزده سال پیش، در یک مصاحبه مکتوب - نه در گفتگویی حضوری [کتاب: گشتاره های سپهر] - از من پرسیده شد که «اپوزیسیونها و گرایشهای چپ ایدئولوژیک» را چگونه میفهمم و سرشت وجودی آنان را در چه میدانم. آن زمان، در حد توان تجربی و مطالعاتی و افق فکری خودم، پاسخی نوشتم؛ امّا اکنون، پس از گذر سالیان و تجربه فراز و نشیبهای تاریخی، درمییابم که آن پاسخ را میتوان در افقی ژرفتر و بنیانیتر بازاندیشید. آنچه که در بسیاری از نمودهای تاریخی، خود را «چپ ایدئولوژیک» نامیده است، غالباً معنای وجودی خویش را نه از دل آفرینش و پیوند زنده با تاریخ و فرهنگ مردمان ایران؛ بلکه از مسیر «نفی» و «تضاد با سلسله پهلویها و تاریخ و فرهنگ مردمان ایران به طور یکجا» تعریف کرده است. چنین جریانی، به جای آنکه از بطن حافظه تاریخی و فرهنگی یک ملت تغذیه کند و خود را در امتداد تداومهای دیرپای آن بیابد، موجودیت خویش را در برابر یک پدیده تاریخی معین - در اینجا سلسله پهلویها- صورتبندی کرده و به همین دلیل، تداوم خود را نه در آفرینندگی و زایش؛ بلکه در ستیز و تقابل، جست و جو کرده است. اینگونه وجود، برساحته ای است که از «نه گفتن» زاده میشود، نه از «بودن»؛ و آنچه از نفی زاده شود، ناگزیر در گرو استمرار همان نفی باقی میماند. این نکته، صرفاً یک داوری سیاسی از طرف من نیست؛ بلکه مسئلهای است در حوزه فلسفه تاریخ و فلسفه ایجاد سازمان و تشکیلات سیاسی. باید پرسید که آیا میتوان وجودی پایدار بر پایه نفی دیگری و تاریخ و فرهنگ یک ملّت بنا کرد، یا هر هویت و موجودیّت اصیل، ناگزیر نیازمند نوعی «ایجاب» و «آفرینش» است؟.
تجربه تاریخی ملتها نشان میدهد که آنچه در حافظه جمعی آنان ماندگار میشود، نه صرفا قدرت و نظام سیاسی؛ بلکه «پیوستگی فرهنگی» است. تاریخ، امّا، عرصه دوام «بودن»هاست، نه «انکار»ها. آنچه در تار و پود فرهنگ و حافظه جمعی یک ملت ریشه دوانده است، حتّا اگر دگرگون شود و صورتهای تازه به خود بگیرد، از میان نمیرود؛ زیرا در ضمیر ناخودآگاه تاریخی مردمان جای دارد. در برابر آن، گرایشهایی که فاقد پیوندی زنده با تاریخ و فرهنگ یک ملت باشند، ناگزیر دوام خویش را در استمرار خصومت میجویند؛ زیرا اگر موضوع خصومت از میان برخیزد، خودشان نیز از معنا تهی میشوند و به تدریج در خلأ بیریشگی فرو میافتند. این، سرنوشت هر گرایش عقیدتی است که به جای آفرینش، بر ویرانگری و نفی استوار شده باشد. قدرت سیاسی میتواند فرو ریزد، نظامهای کشورداری میتوانند تغییر کنند، امّا آنچه که در لایههای عمیق زبان، آیین، خاطره و تخیّل و آداب و رسوم و فرهنگ یک ملت جای گرفته است، به آسانی محو نمیشود. به همین دلیل، هر گرایش عقیدتی یا سیاسی که بخواهد تداوم یابد، ناگزیر باید خود را با این لایههای ژرف پیوند دهد؛ وگرنه به پدیدهای گذرا تبدیل خواهد شد که تنها در سایه هیاهوی زمانهای کوتاه دوام میآورد. هویتی که صرفا بر «نفی» استوار باشد، به نوعی وابستگی پنهان تبدیل میشود. در چنین حالتی، دشمن نه تنها از میان نمیرود؛ بلکه به صورت ناخودآگاه به محور معنای وجودی بدل میشود. این همان پارادوکسی است که تاریخ بارها آن را نشان داده است.گاهی دشمنان یک پدیده، بیش از دوستدارانش به بقای معنوی آن یاری رساندهاند، زیرا با استمرار نفی، آن را در مرکز توجه نگه داشتهاند.
هنگامی که در مقطعی تاریخی، چهرهای سیاسی یا نمادی اجتماعی - چون شخصیتی [= در اینجا، شاهزاده رضا پهلوی] که در دل مردمان جامعه به عنوان امکان تحولی بنیانی و بازگشت به نوعی تداوم تاریخی - فرهنگی مطرح و به کانون توجه اجتماعی بدل میشود، به معنای این است که هر گاه جامعهای در جست و جوی بازسازی خویش باشد به سوی نمادها یا چهرههایی بازمیگردد که در حافظه تاریخی آن حضور دارند، این بازگشت را نباید صرفا به عنوان یک انتخاب سیاسی فهمید؛ بلکه باید آن را نشانهای از یک تمایلی عمیقتر دانست- تمایلی برای بازیابی تداوم تاریخی و رهایی از گسستهای هویتی - فرهنگی. در چنین بزنگاههایی، بسیاری از گرایشهای سیاسی که تاریخچه وجودی خود را بر تقابل بنا کردهاند، با بحرانی درونی مواجه میشوند؛ زیرا جامعه به جای زیستن در سایه نفی، به سوی ساختن و پیوند دادن روی میآورد. با این همه، باید در نظر داشت که «ریشه داشتن» به معنای «ایستایی» نیست. ریشه، اگر زنده باشد، همواره در حال رشد است و شاخههای تازه میرویاند. در چنین وضعیتی، خصومت دیگر تنها یک موضع سیاسی نیست؛ بلکه به نوعی واکنش وجودی بدل میشود؛ یعنی واکنشی که از ترس بی معنا شدن برمیخیزد؛ زیرا برای گرایشهایی که معنای خود را از دشمنی میگیرند، پایان دشمنی به معنای فروپاشی خویشتن است. به همین سبب، هر نمادی که امکان تداوم تاریخی و فرهنگی را یادآور شود، برای اینگونه گرایشهای سیاسی به تهدیدی وجودی تبدیل میشود، نه صرفا رقیبی سیاسی.
در این زمینه تاکید کنم که جهان سیاست، بیش از آنکه عرصه کشمکشها باشد، میدان منافع متغیر است. ملتها در لحظههای سرنوشتساز، ناگزیر به تنهایی خویش بازمیگردند. این تنهایی، اگر به خودشناسی بینجامد، میتواند نعمتی پنهان باشد؛ زیرا ملت را وامیدارد که به سرچشمههای درونی خودش بازگردد. در چنین افقی، اصولی و بُنمایه هایی چون گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی و راستمنشی، تنها ارزشهای اخلاقی فردی نیستند؛ بلکه بنیانهای هستی جمعی هستند. جامعهای که حرمت جان را پاس بدارد، داد را برتر از انتقام بداند و راستمنشی را پایه اعتماد قرار دهد، میتواند از میان تاریکترین بحرانها عبور کند؛ زیرا نیروی حقیقی یک ملت، پیش از هر چیز، در «وجدان اخلاقی» آن نهفته است، نه در ابزارهای بیرونی یا پیروزیهای مقطعی.
در نهایت، مسئله اساسی، این نیست که کدام گرایش سیاسی باقی میماند و کدام از میان میرود؛ بلکه این است که کدام اندیشه و گرایش سیاسی میتواند خود را به سرچشمههای زنده فرهنگ و تاریخ پیوند دهد و کدام اعتقادات و گرایشهای سیاسی، تنها در سایه نفی و خصومت به حیات خود ادامه میدهند. تاریخ، همچون رودخانهای عظیم، تنها شاخههایی را با خود به آینده میبرد که از چشمههای ژرف فرهنگ سیراب شده باشند و آنچه از این چشمهها بی بهره است، هر چند زمانی با صدای بلند حضور خود را اعلام کند، سرانجام در سکوت فراموشی فرو خواهد رفت. آنچه که تداوم میآفریند، آمیزهای است از «یادآوری» و «آفرینش». از وفاداری به ریشهها و جسارت برای نو شدن.
بنابر این خصومت گرایشهای سیاسی مختلف با شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان میتواند با تمام امکانهای مادّی و شبکه های اجتماعی و رادیوها و تلویزیونها و فرستنده ها و لابییهایی که دارند، موانع عدیده ای را در سر راه شاهزاده و پادشاهی خواهی برقرار کنند. برای این طیف وامانده، حکومت فقاهتی با ماشین ترمیناتوری و گیوتین خونریزش، هنوز دشمن اصلی ملّت و ایران محسوب نمیشود. آنها ترجیح میدهند که ملّت هر روز، هزار هزار سلّاخی شوند، امّا محبوبیّت شاهزاده رضا پهلوی و امکان تداوم شاهنشاهی در ایران، واقعیّت پیدا نکند. بنابر این، بحث کردن و انرژی صرف کردن برای اینگونه طیفها، وقت تلف کردن است. باید تا میتوان شاهزاده و پادشاهی خواهی را با تمام امکانهای ممکن در سراسر جهان انعکاس داد. ضمنا نباید به اروپائیان و دولتهای آنها اعتقادی داشت. ما ایرانیان در خاور میانه و کلّا سراسر جهان، واقعا «تافته ای جدا بافته» هستیم. من قبل از اینکه مسائل اخیر رفتارهای دولتهای اروپایی مطرح شوند، در مقاله ای با عنوان «از تنهایی ایران و ایرانیان [در آرشیو سایت هست]» نوشتم و توضیح دادم که فاجعه قتل عام دیماه، ماهیّت وجودی همه ایرانیان و دولتهای روی کره زمین را به یکباره عریان و آشکار کرد. ایرانیان اصیل در این پیکار خجسته علیه حکومت گیوتینی الاهیون، تنهای تنها هستند و فقط یک دوست بسیار صمیمی دارند و آنهم «اسرائیل و یهودیانند در سراسر جهان». امریکائیها نیز زمانی در کنار ما خواهند بود و ایستاد که فقط جمهوریخواهان انتخاب شوند و فرصت لازم را برای اقدامات کلیدی به دست آورند. ما باید حدّاکثر دوستیها و همپائیها را با آنها امروز و فرداها داشته باشیم. بقیه دولتهای جهانی دنبال منافع خودشان هستند و در این گیر و دار، دو کشور نیز هستند که از روز اول، خاصم و حسود و کینه توز به تاریخ و فرهنگ و مردمان ما بودند. این دو کشور نیز «انگلستان و روسیه» هستند که باید با ذکاوت و هوشیاری مدام آنها را زیر نظر دشت و ثانیه ای از شرارتها و تبهکاریهای آنها غفلت نکرد؛ زیرا همین دوکشور در باره تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران، کثیری «تحقیقات دلبخواهی» نوشته و منتشر و توزیع کرده اند در سراسر جهان.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Kevin Soltani
متن بالا از اتحاد حرف میزند، اما هنوز در همان چارچوب آشنای «مرگ بر…» باقی مانده است. مسئله فقط این نیست که بهجای یک برچسب، برچسب ملایمتری بگذاریم؛ مشکل، خودِ این نوع نگاه حذفگراست.
شعارهای مرگ بر …….اگر هم متوجه «افراطی» باشد در نهایت بر طرد و نفی استوارند و تجربه نشان داده که این ادبیات، دایره دشمنی را مدام بزرگتر میکند، نه اینکه به همگرایی کمک کند.
اگر معیار ما دموکراسی و حقوق بشر است، این باید در زبان و روش ما هم دیده شود. نمیتوان از جامعهای آزاد گفت، اما همچنان از ادبیات مرگ استفاده کرد.
اتحاد واقعی از جایی شروع میشود که از این چرخه خارج شویم، نه اینکه فقط واژههایش را عوض کنیم.
بهجای هر «مرگ بر…»:
زندهباد آزادی، زندهباد انسان
مجدّدا درود بر آقای روزبه گرامی،
اندکی صحبتها از حالت شوکه شدن و هذیانگوییهای «پاپ الله کاتولیکی» در کربلای «مسیح الله مصلوب» و حواریونش!
آنچه که شما نگاشتهاید، بیشتر ناظر به پیامدهای جنگ و نیز ابزارها و اهرمهایی است که آن را ممکن میکنند؛ امّا سخن من از سنخ دیگری است. من در پی شمارش و ترسیم عواقب نیستم؛ بلکه میکوشم مسبّب نخستین و فاعل بنیانی پدیداری جنگ را بازشناسم؛ یعنی نیرویی که پیش از هر ابزار، پیش از هر نظام و پیش از هر فناوری، در ژرفای وجود خودش، امکان و میلِ تخریب را میپرورد. طبیعت، در ذات خویش، هرگز بمب اتم نمی آفریند و نه کاپیتالیسم و نه هیچ نظام پیچیدهای از سلطه و انباشت را تولید نمیکند. طبیعت، فاقد آگاهیِ هدف گذار و معناپرداز است؛ طوری که بتواند تخریب را به صورت پروژهای آگاهانه سامان دهد. «انسان» است که ایده میپردازد، میاندیشد، طرح میریزد و در نهایت، خالق و بانی و فاعل تمامی ساختارها و ابزارهای تخریب میشود. ابزار، هر اندازه مهیب، چیزی جز امتداد اراده انسان نیست. سایهای است که از ذهنیّت او بر جهان عینی افتاده است. در نتیجه، برای مقابله با عواقب کنشهای بشری، نمیتوان به صرف از کار انداختن وسایل تخریب بسنده کرد. خلع سلاح و جنبش برای صلح، اگر چه ضرورتی عملی است، امّا هرگز به تنهایی کافی نیست؛ زیرا ریشه جنگ در فلز و باروت نیست؛ بلکه در لایههای نادیدنی روان انسانی است. آنچه که باید کاویده شود، «انسان» است. انسانی که در تاریکترین ابعاد سوائق، غرائز و امیال خویش، هم استعداد ویرانگری را در خود حمل میکند و هم امکان تعالی و مهار خویش را.
در حقیقت، سراسر آنچه «فرهنگ» نامیده میشود، چیزی جز کوششی تاریخی - فکری برای مهار همین ابعاد تاریک نیست. قانون، اخلاق، دین، هنر، فلسفه و آموزش، آداب و رسوم، موسیقی، ورزش، رقص و آواز و امثالهم، هر یک به گونهای، تلاشی هستند برای رام کردن پتانسیلی که اگر مهار نشود، به راحتی میتواند جهان را به میدان نزاع بدل کند. فرهنگ، در ژرفترین معنای خود، نه زینتی بر حیات انسانی؛ بلکه دیوار دفاعی در برابر تاریکیهای درونی انسان است. با این همه، هیچکس پیشاپیش نمیداند که هر انسان، بالقوه، حامل چه امکانهایی است. در هر فرد، نه تنها بذر مهر؛ بلکه امکان قساوت نیز نهفته است. نه تنها استعداد همدلی؛ بلکه قابلیّت سفّاکی نیز حضور دارد. فقط شرایط، اوضاع و موقعیتها هستند که این پتانسیلها را از نهان به عیان میآورند و آنچه را که بالقوّه هست، به فعلیّت بدل میکنند. تاریخ، در حقیقت، گستره آزمایشگاهیست که در آن، موقعیتها، انسان را میآزمایند و انسان، خویشتن پنهان خویش را آشکار میکند.
تأکید من بیش از هر چیز بر خود «انسان» است؛ نه بر سنجش صرفِ محصولات او. این پندار که خلع سلاح، بهتنهایی، به معنای چیره شدن بر ذهنیّت قصاصخواهی و انتقامجویی است، به نظرم سادهانگارانه است؛ زیرا من ابزار را از انسان تفکیک میکنم و بر این باورم تا زمانی که انسان میتواند مقهور و مغلوب و اسیر ذهنیّت خویش شود، هر ابزاری - اگر ابتدایی نیز باشد- میتواند در خدمت نیّات او قرار گیرد. انسان، اگر در بند تصویرهای ذهنیّت خود شود، نه تنها ابزار میآفریند؛ بلکه برای اعمال مقاصد خود، توجیهاتی میتراشد که حتّا میتوانند در ظاهر عقلانی جلوه کنند. خطر واقعی، نه در وجود ابزار؛ بلکه در توانایی انسان برای عقلانیسازی نیّات خویش نهفته است. انسان، موجودی است که میتواند برای ویرانگری، استدلال بسازد. میتواند خشونت را در جامه عدالت بنمایاند و انتقام را با نام حقّ ذاتی جلوه دهد. قتل عام دیماه و نزدیک به نیم قرن فعّال بودن گیوتین الهی بر شاهرگ مردمان ایران و تبهکاریها و جنایتها و کثافتککاریهای هولناک به نام «عدالت و ارزشهای الهی و دین حقّ بودن اسلامیّت و حکومت الله و حقیقت بودن محتویات قرآنی» اتّفاق افتاده اند تا امروز. از این لحاظ، تراژدی انسان نه در جهل صرف؛ بلکه در پیوند خطرناک میان هوشمندی و امیال رخ میدهد. جایی که عقل، به جای مهار غرایز، در خدمت آنها قرار میگیرد. بنابر این، آنچه که باید در مرکز نقدها قرار گیرد، خود «انسان» است؛ نه فقط ابزارهایش. نقد ابزار، اگر از نقد انسان جدا شود، همچون درمان علامتها بدون شناخت بیماری است. باید جرأت آن را داشت که به درون بنگریم و از خود بپرسیم که چه نیروهایی در ژرفای ما میتوانند روزی به صورت جنگ، خشونت یا سلطه متجلّی شوند؛ زیرا تا زمانی که انسان از شناخت خویش غفلت کند، هر اصلاح بیرونی، در نهایت، موقتی و ناپایدار خواهد بود.
باید این حقیقت را پذیرفت که مسئله جنگ، مسئلهای در باره خودآگاهی انسان است. به قول «ارنست یونگر»، جنگ، نوعی «گلاویزی درونی» است. انسانی که خویشتن را نشناسد، محکوم است که سایههای خویش را بر جهان بیفکند. آنچه جهان را ویران میکند، نه فقط اراده سلطه؛ بلکه ناآگاهی از سرچشمههای درونی اراده است. اگر انسان بتواند تاریکی پرتگاههای روح و روان خویش را ببیند و بپذیرد، شاید نخستین گام در راه مهار آنها برداشته شود. من میپرسم که آیا ما حقیقتا در پی خلع سلاح جهانیم یا اینکه هنوز جرأت خلع سلاح ذهنیّت مسلّح خویش را نیافتهایم؟. هر اندیشهای که بخواهد از سطح ظاهر عبور کند، ناگزیر است به سرچشمه بازگردد و از خود بپرسد که پیش از هر ساختار و هر فناوری، چه نیرویی نخستین جرقه را در ذهنیّت انسان افروخته است. بسیاری از نگاهها، هنگامی که با پدیده جنگ رو به رو میشوند، به سرعت به ابزارها چشم میدوزند. به سلاح، به صنعت، به نظامهای اقتصادی یا سیاسی. امّا هیچ ابزاری، هر چند پیچیده و هولناک، بدون اراده و تصوّرات انسانی، امکان تحقّق نمییابد. تأکید من بر ناپیشبینی پذیری انسان است. باید پرسید که چه چیزی در درون انسان، او را آماده میکند تا از مرز آفرینش عبور کرده و به سوی ویرانگری متمایل شود؟. آیا این موضوع، ریشه در ترسهای کهن دارد؟ در میل به بقا و تسلّط؟ در احساس تحقیر یا در جست و جوی معنا؟ یا در ترکیبی پیچیده از همه این عوامل؟ تا زمانی که این ساز و کارهای درونی به درستی شناخته نشوند، هر نقدی بر انسان، در سطحی کلی باقی خواهد ماند و به نظریّهای عمیق در باره ماهیت خشونت تبدیل نخواهد شد. در حقیقت، انسان تنها موجودی است که میتواند هم معمار فرهنگ باشد و هم ویرانگر آن. این دوگانگی، نه یک نقص تصادفی؛ بلکه شاید جوهر وضعیّت انسانی باشد. انسان، موجودیست که میتواند هم به خلق زیبایی و معنا بپردازد و هم برای نابودی، دلایل ظاهراً عقلانی فراهم آورد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Ali Amini
سپاس جناب محققی از نقد منصفانه وروشنگرانه تان براستی وبدرستی از تکبر آقای سرکوبی واز بالا به پایین نگاه کردن به مخاطبینش و عدم ارائه یک راه حل در تمامی مباحث ایشان که بخصوص تمام این برخورد هارابادکتر وریا امیری درکلاب هاوس را بگوش خود شنیدم که درابتدا با شدت هرچه تمام تر به کوبیدن ایشان پرداختند و ایشان را بسیار کوچک شمردن که من از این بابت بسیار برای آقای وریا امیری متاسف شدم .ضمنا به شاهزاده ایراد میگیرند که در هیچ مناظره رودر رو شرکت نمی کند ولی خود میگوید من کامنت های زیر پست های خودم را میبندم ونگاه نمی کنم اهمیت نمیدم که چه می نویسند البته باید گفت ایشان هنوز هم در گذشته پنجاه هفتی مانده وبه مبارزه ادامه میدهد، دریغا که درکی از نسل شیک پاسارگادی نداشته یا نمی خواهد که داشته باشدولی تاریخ ونسل جوان امروزی دیگر به این نوع نفاق اندازان رحم نخواهند کرد.بدرود
Nosratollah Kousha
ایشان در سنین حدود هشتاد سالگی و پس از سالها زندگی در غرب به سوسیالدمکراسی رسیده است ، درست در زمانیکه سوسیالدمکراسی در مرحله افول و سراشیبی است .
سوسیالدمکراسی این روزها با تاکتیک تزریق پناهندگی به زندگی خود ادامه میدهد ، خواستم بدین ترتیب هوش و درک سیاسی ایشان را نشان داده باشم .
از این مصیبت بدتر افتخار شان به فرزندشان است ، که همان راه پدر را رفته و پدر منتقد شاهزاده رضا پهلوی ایاست که مبادا راه پدر را برود ، وقاحت و بیشرفی از این بالاتر ، همانطور که قبلأ گفتهام وقت آن است که آقای سرکوهی نامشان را به پشتکوهی تغییر دهند .
آقای محققی کسی که با فروریزی کشورهای سوسیالیستی و آرمان های چپ هنوز بر همان تفکر پا فشاری میکند با استدلال های شما هم قانع نخواهد شد. وقت و انرژی خود را صرف این افراد نکنید . خود من یک بار با ایشان جندین سال پیش از نزدیک گفتگوی کوتاهی داشتم که متوجه شدم ایشان اصلا به حرف طرف مقابل اصلا توجه ای ندارد و در دنیای خودش سیر میکند
Sharo Shahi
درودبرشما...دقیقاهمینطوراست..! ولی خوب...جناب محققی گمان میکنند؟ که بقیه هم مثل خودشان صداقت دارند...؟! ...درحالیکه این فسیل "های مخ یخزده؟ بهتره فقط دهان پرزهرشان را "هم بکشند...؟!
Nasser Shams
قربان ایشان ( فرج سرکوهی) یک آدم تازه وارد به سیاست نیست و دقیقا میفهمند که چه میگویند و احتیاجی به نقد و تصحیح و انتقاد ندارند.!!!!!
ایشان سالهاست که طرفش را انتخاب کرده همچون شاملو که بزرگی بود در شعر، اما تهی از شعور غیرت وطندوستی و خاکپرستی!!!
اینها و امثال ایشان هرگز به درک واقعیت حرفهای شما نخواهند رسید چونکه نمیخواهند که برسند. ایرانیان بسیار از این (ببخشید) بوزینگان رنج و ضرر دیدهاند ولی دل بد مدار زیرا نسل ضد اینها را خوب شناخته است. 🙏
جنگ بخودی خود هیچ مشکل واقعی را حل نکرده و نمیکند. فقط اگر بتواند حداکثر یک مشکل را زیرزمینی می کند تا در زمانی دیگر با انفجاربزرگتری واردمیدان شود. در جنگ اولجهانی آلمان را که بدنبال فضای حیاتی و رشد بود رقبایش سرکوب کردند، اما در جنگ دوم همین معضل با ابعادبزرگتری سربازکرد. ولی پس از جنگ دومجهانی به آلمان و ژاپن وایتالیا... توسط پیروزمندان فضای تنفسی و رشد داده شد که در نتیجه آن شاهد صلحی نسبی و نسبتا پایداربخصوص در اروپا بودیم. درمورد سایرموارد نیز همین طوراست. یعنی جنگ معمولا به دنبال سهم بزرگترکیک یا تخصیص منافع بسودیک کشور و یا بلوک براه می افتد ولی هیچ مشکلی را حل نمی کند مگر آنکه به ریشههای آن پرداخته شود وعدالتی کمابیش منصفانه و توافق شده در آن زمینه برقرارشود.
جنبه دیگر مساله احساس زورمندی و توازن قوا است. حافظ می گوید من از بازوی خود دارم بسی شکر که زورمردمآزاری ندارد، و سعدی نیز: چگونه شکراین نعمت گزارم که زورمردم آزاری ندارم. معضل همان زور است و احساس زورمندی (مناسبات قدرت مبتی بر سلطه). بنابراین شکل گیری یک صدا و جنبش مخالف جنگ و پادقدرتاجتماعی نیروهایی که مخالف جنگ هستند و آن را او ج بربریت و جارشدن تنازع بقاء مبتنی بر درندگیبیحصر و اندازه می دانند، هرچه آنها نیرومندترباشند و به باورخودوفادارتر، بهمان اندازه ریسک جنگ کم تر می شود. علاوه براین من بر تاریخمندبودن زور و تحول در آن اشاره کردم و از جمله به فاکتورجدیدی که بروز و ظهورجدی تری پیداکرده است، یعنی پدیده توان انهدام کلی تمدن و بشریت توسط خودانسان (خودانتحاری). خطرجنون آمیزی که اگر کنترل نشود اصل بقاءتمدن بشری و البته همچنین شرایط زیست بسیاری از موجودات زنده را موردتهدید قرار میدهد. با وروداین فاکتور به روندتنازع بقاء، ضرورت مسأله کنترل خشونت برای اصل بقاء واردفازحساس تر و حیاتیتری میشود و طبعا در تناسب با آن انگیزههای قوی تر و جدیدتری برای کنترل تهدیدات معطوف به حیات مطرح میشود. نکته بعدی این که در جهانی که با چالشها و جنگ های گوناگون حول منافع گوناگون و چه بسا متضاد مواجه هست، اگر ما فقط بقول معروف به یکطرف گیربدهیم و بر شعلههای جنگ سوخت برسانیم، بجای برخوردبا ریشههای واقعی جنگ و خشکاندن تدریجی آن، واردوادی کین و نفرت شخصی شدهای می شویم که فاقدپاسخی در خور به درد و رنج واقعی جوامع درگیراست.
چنان که نوشتهاید کانت در زمانه خود بدنبال صلح پایداربود و به اندازه ظرفیتها و امکانات زمانه خود برای حذف یا کاهش آن در اروپا و جهان هم به لحاظ نظری و هم عملی می کوشید. اما تاریخ مقابله با جنگ و کشتارآدمیزاد بدست آدمیزاد و تلاش برای برقراری صلح، با کانت تمام نمی شود. اگر آن زمان درعصربلوغ دولت- ملت ها و مقتضیات و امکانات آندوره بودیم، اکنون بشر بطورعینی واردعصرجهانی شدن، امکان تحقق شهروندی درمقیاس جهانی، و به نوعی در بحبوحه (و بحران بلوغ) رنسانس و روشنگری درخوراین عصر شده است. اما بلحاظ ذهنی و عملی همچنان گرفتار جان سختی مناسبات، ساختارها و نهادها و تعصبات و علایق ناسیونالیستی بجامانده از آن عصر شده است. از این رو در دوره زایمان دردناک عصرگذار از اولی به دومی بسر میبریم که مستلزم پوستاندازی مهمی است که نگرش و رویکرد و خودآگاهی و فرهنگ و مقتضیات نوین خود را میطلبد ولاجرم نیازمند کانتها و نظریه پردازان و کنشگراناجتماعی امروزی خود. تاریخ بشر همواره در حال فراتررفتن از گذشته و برگرفتن از توشههای مثبت و منفی آن برای جلوتر رفتن است. تاریخ واقعی و زنده یعنی تاریخ حال و آیندهای که باید ساخته شود و نه غلطیدن به ناکجاآبادگذشته. در حقیقت بروز و «جنزدگی» پارادایم اسلامی سیاسی نوعی واژگونهگی ناشی از همین غلطیدن به ناکجاآبادگذشته بود. جالب است به این نکته اشاره شود که ستیزدولت آمریکا (بویژه در شکل عروج ترامپیسم)و در معیت دولت راست و افراطی اسرائیل و منازعه اشان با حکومت اسلامی در گوهرخود، گرچه هرکدام بزبانی و باقرائت خاصی، درگیر یک جدال انفجاری واحد حول همین دویدن به سوی سراب ناکجاآباد احیاء عظمت گذشته هستند. که در لابلای جنگشان و ادعاهایشان حتی یک امکان و عنصرترقیخواهانه و رهگشا یافت نمی شود. با صورتکی بر چهره تحت عنوان واکنش به تهدید و دفاع از خود و امنیت خود برای مشروعیت بخشیدن به خشونت جنگی و انهدام زندگی، که جملگی جز ریا و فریب نیستند.
آن بحرانی که تقریبا ۵۰ سال پیش در ایران، در تصادم بین جهان پیرامونی و مرکز، سرمایه داری درحال جهانی شدن بوجودآمد، و ریشه در تهاجم سرمایه داری به شدت ناموزون و تبعیض آمیز و سرکوبگر داشت، و خوداین روند، از جهانگستری سرمایه داری نئولیبرال در تمامی حوزههای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نشأت می گرفت که در مسیرپیشروی خود موجب برآمداسلام سیاسی ویرانگرانهای شد که ناشی از بیدارشدن و فعال گشتن گسلها و رسوبات خفته و سرکوب شده تاریخی در جامعه نیمه سنتی و نیمه مدرن ایران آن زمان بود و ناتوان از رقابت در برابر تعرض عنان گسیخته و یکجانبه نئولیبرالیسم. درونمایه آن رخدادمنفی در ایران، به نحوغریبی، اینک بهگونهای دیگر با آن چه که اکنون در آمریکا شاهدش هستیم همسنخ بوده و ناشی از کمانه کردن و پیآمدهای همان فرایندشتابناک رشد یک جانبه و ناموزون رشدبخشهای گوناگون سرمایه داری در خودکشورهای متروپل وپیشرفته سرمایهداری، بویژه در آمریکا به عنوان ستاداصلی سرمایه داری، هم به لحاظ اقتصادی و سیاسی و هم ارزشهای فرهنگی است. بطوری که با تهدیدمشاغل و صنایع داخلی آمریکا و نیز هویتها و ارزشهای اجتماعی و فرهنگی سنتی آن، جامعه آمریکا را دوشقه کرده و ترامپیسم محصول عروج ین دوشقهگی است. و لاجرم در لابلای جنگهایشان حتی یک امکان و عنصرترقیخواهانه یافت نمی شود. صورتکی که تحت عنوان تهدید و دفاع از خود برای مشروعیت بخشی به خشونت و جنگ بر چهره کشیدهاند، جملگی جز ریا و فریب نیست.
خلاصه آنکه انسان در مسیرپیشروی خود جز با گشودن معنا و قلمروهای جدید تمدنی، و کشیدن خط قرمز به زیرپلشتیها و باورها و عقایدتنگ نظرانه گذشته و بازخوانی داشتههای مثبت در تناسب با مقتضیات عصرجدید، عصر زیست جمعی نوین خود و تدوین و اجرائی کردن حقوق جهانشمول در ترازنوین و برای شهروندی نوین و البته هم چنین تنظیم و تمکین بیش از پیش به حقوق زیست بوم دیگرموجودات زنده، تمدن خود را شکوفا می سازد و مهم تر از آن امکان بقاء پایدارخود و موجودات زنده را فراهم می سازد. بنابراین ارتقاء کیفی تعامل جدید بشر با خود و با طبیعت دیگر یک امرتفننی و یا اخلاقی نیست. بلکه لازمه بقاء در قامت زیستجمعی ترازنوین جدید و داری وجهه جهانی و شکوفایی متوازن تر تمدن خود است.
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای تامّلاتی برای خاتمه دادن به حکومت الهی در ریزترین جزئیاتش.
در جهان معاصر، حقیقت دیگر همچون گذشته، امری بدیهی و اشاره ای نیست؛ بلکه در لابلای روایتها، تفسیرها و بازنماییها پنهان شده است. مناقشاتی که میان قدرتهای سیاسی شکل میگیرند، از همان آغاز، خطوطی مشخص و اهدافی تعریف شده دارند؛ اما آنچه به چشم مردمان جهان میرسد، اغلب نه خودِ واقعیّت؛ بلکه نمایشِ واقعیّت است. سیاست، در عصر شبکه های اجتماعی، بیش از آنکه میدان تحقق باشد، صحنه اجراست. بازیگرانش سخن میگویند، امّا آنچه شنیده میشود، نه لزوما حقیقت؛ بلکه آن چیزی است که باید شنیده شود.
در چنین فضایی، یکی از خطرناکترین خطاها، سپردن قوه تشخیص به جمعیتِ بی چهرهای است که در شبکههای اجتماعی شکل میگیرد. این جمعیّت علّاف و تشنه سابسکرایت و فالوور، نه مسئولیّت دارد، نه حافظه، و نه الزام به حقیقت. صدای آن بلند است، اما وزن آن، خیلی سبک و بی مغزه. به همین دلیل، خرد اقتضا میکند که انسان، بهجای غرق شدن در این هیاهو، به سراغ نشانههای واقعیتر برود؛ یعنی گفتارهای رسمی، تصمیمات عملی، و نقاطی که در آنها، قدرت، خودش را بهصورت عینی نشان میدهد؛ زیرا در نهایت، سیاست نه در تحلیلها؛ بلکه در کنشها معنا مییابد. تعلیقها، توقفها و تغییرات ظاهری در روندهای سیاسی و نظامی نیز، کمتر نشانه پایانند و بیشتر بیانگر مرحلهای دیگر از همان روند سابق هستند. هر توقفی، اغلب فرصتی است برای بازآرایی، سنجش هزینه ها، و تنظیم زمان. زمان، در سیاست، همانقدر تعیینکننده است که قدرت. آن که زمان را درست درک کند، بدون شلیک حتّا یک گلوله، میتواند نتیجه جنگ را تغییر دهد. امّا در پسِ همه تحلیلها، مسئلهای عمیقتر نهفته است. نسبت میان مردم و قدرت. هیچ نظمی، هر چقدر هم که خود را مقدّس یا تاریخی بداند، بدون نوعی پذیرش درونی از سوی مردمانش، پایدار نمیماند. قدرتی که صرفا بر اجبار و اعدام و قتل عام تکیه کند، در بهترین حالت، سرنگونی و متلاشی شدن خودش را به تعویق میاندازد، نه تثبیت. آنچه که سرنوشت یک جامعه را رقم میزند، نه صرفا اراده حاکمان؛ بلکه میل پنهان و عمیقی است که در وجدان جمعی شکل میگیرد. تمایلی که گاه سالها خاموش میماند، اما هرگز از میان نمیرود.
به نظر من، هیچ چیزی هولناکتر از شبکه های احتماعی برای تخریب و اعصاب خورد کردن و ایجاد دلهره های روحی و روانی نیستند. شبکه های اجتماعی، زرّادخانه هایی کشنده تر از ابزارهای جنگی هستند؛ زیرا ابزارهای جنگی، جسم آدمی را نابود میکنند؛ ولی زرّادخانه های دیجیتالی، روح و جسم و روان آدمی را با همدیگر و یکجا. مسئله ایران و مناقشه آمریکا و اسرائیل از روز اول، خطوط مشخّصی داشت. بقبه جوانب اجرای برنامه، جنبه نمایشی در برابر صحنه عمومی مردم آمریکا و دیگر نقاط جهان بوده است تا همین امروز. آمریکا و اسرائیل هنوز به آنچه که رئوس اصلی برنامه جنگ بود، دست نیافته اند و تا زمانی که این مسئله، واقعیّت پیدا نکند، بحران جنگ، همچنان پابرجاست. ضمنا به هوچیگریهای شبکه های اجتماعی و مفسران به شدّت بیسواد و فرستنده های عوضی و مزخرف اصلا و ابدا نباید گوش داد؛ بلکه فقط به صحبتهای کلیدی «ترامپ و نتانیاهو و بقیه زمامداران کشورها». معمولا تعلیق موقّت حملات نظامی به امور تعمیرات و تدارکات و لجستیکی و تنفّس قوای نظامی مربوط میشود و مهمتر از همه، برآورد کردن هزینه ها و تخمین زدن «زمان». اینکه ترامپ، اجرای پروژه آزادی را موقتا کنار گذاشته است، بی دلیل نیست. عراقچی، قبل از مسافرت ترامپ به چین، خودش را به آنجا رسانده تا صحبتهایی را که با پوتین کرده است با چین نیز در میان بگذارد. ترامپ نیز حواسش به این قضیه هست. از طرف دیگر، انتخابات میاندوره ای آمریکا نیز نزدیک است. ترامپ مجبوره به گونه ای حرکت کند که تمام جوانب را زیر نظر داشته باشد. هر چی باشه، شم تجاری دارد و نمیخواهد که اگر نفع نمیکند؛ ضرر نیز نکند. از طرف دیگر، کشورهای اروپایی با ترخیص سربازان آمریکایی و بازگشت آنها و تنها ماندن در مقابل روسیه و وضعیّت اکرائین و از همه بدتر، رادیکال شدن مسلمانان در کشورهای اروپایی هستند، زمامداران اروپایی مجبورند که یا در کنار آمریکا بایستند و کار پسمانده های فقاهتی را یکسره کنند یا اینکه به مماشاتگری خودشان همچنان ادامه دهند و شاهد بحرانهای هولناک در کشورهای خودشان باشند از هر لحاظی. در این حیص و بیص، اصلی که هیچکس تا امروز نمیخواهد در باره آن، لام تا کام، سخنی بگوید، این است که «مردمان ایران» - صرفنظر از ذینفعان و خبیثانی که از تداوم گیوتین الهی نفع میبرند – اصلا و ابدا نمیخواهند که چیزی به نام حکومت الهی در ایران، دوام بیاورد؛ بلکه در ریزترین جزئیاتش نیز متلاشی و نابود شود. این اصل کلیدی را هیچکس نمیخواهد در باره اش، حرفی بزند، حتّا طیف کثیری از احمقهای کشنگر ایرانی که ماندن گیوتین الهی را رحمت آزادی میدانند؛ زیرا از این طریق ایمان دارند که «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان» فرصت رسیدن به قدرت را کسب نخواهند کرد. یعنی اینکه، آچمزهای وطنی و ایدئولوژیگیرایان و دیگر خز و خیلهای سفیه، ترجیج میدهند که گیوتین الهی، هر روز هزاران جوان ایرانی را سلّاخی کند به شرطی که شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان، عمرا شانس به فرمانروایی را به دست نیاورند؛ ولو در این پروسه، ایران نیز از صحنه گیتی برای همیشه و ابد نابود و نیست و محو شود. فعلا باید منتظر بود و دید که نتیجه سفر ترامپ به چین به کجا منتهی میشود. فراموش نیز نباید کرد که «اسرائیل و یهودیان» تا ابدالدّهر رفیق و همدم و همیار صمیمی ما ملّت برانداز میمانند؛ زیرا مثل خود ایرانیان اصیل و میهندوست، تنهای تنها هستند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان