● صفحه شما
دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.
لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.
در بخش 4 صحبت رفیق ما این آمده بود: ۴. بنبستِ «کمالگراییِ مرضی»
بخشی از این سنگاندازیها که به آن اشاره کردید، ریشه در یک نوع «نارسیسیزم (خودشیفتگی) سیاسی» دارد. این افراد چون خود را «میعار آگاهی» میدانند، هر تغییری که نقش اولش متعلق به آنها نباشد را «روند غیرمنطقی» مینامند.
من:
هنگامی که شاهزاده برای همایش مونیخ 2025 دعوت عام به عمل آورد، کسی مثل مهران براتی جایگاه مساوی شاهزاده در رهبری حرکت میخواست. کسانی مثل مهران براتی یا دیگرانی که امروز گروهی دیگر را تشکیل داده اند اگر کنار شاهزاده قرار میگرفتند و شاهزاده فراخوان حضور مردم در خیابان ها در 17 و 18 دیماه را میداد، آنها امروز میگفتند که دلیل حضور مردم نبود مگر حضور آنها در کنار شاهزاده. و برای اثبات این امر اختلافات را بهانه کرده و کنار می کشیدند. این امر به سرخوردگی و نا امیدی مردم در ایران منجر میشد و نه تنها مردم در ایران دوباره در لاک خود فرو میرفتند بلکه این تظاهراتی که در خارج از کشور شاهد هستیم نیز فروکش میکرد. در اینجا ما شاهد این هستیم که چگونه شامورتی بازی و خودشیفتگی های نسل پیشین سیاست میتواند به حرکت ملی صدمه برساند.
بخش جا مانده از سوالی که از من پرسیده شد
در جایی از مطلب پاسخ من به سوال رفیقم جا ماند. سوال این بود: به نظر شما، آیا راه میانهای وجود دارد؟ یعنی سیستمی که در عین تامین رفاه و امنیت، اجازه دهد شهروندان بدون اینکه تمام وقت خود را صرف سیاست کنند، «اهرمهای کنترلی» موثری بر قدرت داشته باشند؟ یا اینکه سیاست همیشه یا «دیکتاتوریِ آرام» است یا «دموکراسیِ پرآشوب»؟
من: ایکاش یکی از این آدم های زیرک رژیم اسلامی مورد اعتماد و مشاور محمدرضاشاه می بود. درست در سال 57 به چنین مشاوری نیاز بود. این رژیم در مخالفان رسوخ میکند چه در داخل و چه در خارج از کشور و چه در کلابهاوس از انتقادهای شدید تا فحش های رکیک را به خامنه ای و رژیم میدهند و فحوای کلام شان این است: من هم خواهان سرنگونی این رژیم هستم اما... و همین یک جمله معجزه آمیز چند سالی مردم معترض را در سرگردانی نگه داشته است. اگر شاه دوتا از این مشاوران در کنارش داشت و کنترل اعتراضات را آنهم برای مردمی کاملا بی تجربه در دست میگرفت میتوانست اوضاع را اداره کند. مشکل او این بود که همه کارها را میخواست بفرموده انجام بدهد. حق رای زنان امری بود که به فرمان ملوکانه اجرا شد نه به صورت مطالبه ای اجتماعی از جانب جامعه و سپس حمایت پادشاه و حتا دیدن دم چند ملای صاحب نفوذ. شاه با 14 تا 16 ساعت کار در روز یک تنه میخواست همه مشکلات کشور را حل کند و این نشدنی بود.
ابوالفضل عزیز،
تو که از فاصلهای نسبتاً امن قضاوت میکنی، بد نیست لحظهای به این فکر کنی که فاصله، گاهی نهفقط جغرافیایی، بلکه تحلیلی هم میشود. کسی که زمانی با سند و استدلال م.ل. حرف میزد، چرا حالا در برابر یک مسئلهٔ به این سادگی، یا سکوت میکند یا آن را نادیده میگیرد؟
بحث پیچیدهای هم نیست: استراتژی و تاکتیک را بر اساس توازن قوا و شرایط عینی و ذهنی تعیین میکنند، نه بر اساس میل و هیجان. شعار سرنگونی، اگر بهموقع و بر بستر مناسب مطرح نشود، بیشتر از آنکه راهگشا باشد، میتواند هزینهساز شود—بهویژه وقتی از سوی کسی بیان شود که ادعای رهبری «تودهها» را دارد.
بهنظر میرسد هرچه به شازده نزدیکتر شدهای، از این واقعبینی فاصله گرفتهای. شاید بد نباشد دوباره به همان معادلهٔ ساده برگردیم: آمادگی مردم شرط لازم است، اما کافی نیست؛ شکاف در ساختار قدرت و ناتوانی در حکمرانی، تعیینکننده است. نادیده گرفتن اینها، تحلیل را از زمین واقعیت جدا میکند.
وقتی از «آخرین نبرد» صحبت میشود، پرسش این است: این گزاره بر چه مبنای عینی استوار است؟ در برابر ساختاری که بارها نشان داده در استفاده از خشونت تردید ندارد، چنین ادبیاتی اگر پشتوانه نداشته باشد، بیشتر شبیه دعوت به ریسک برای دیگران است تا ارائهٔ یک راهبرد مسئولانه. فقط شازده و شما شازده پرستان از خون سنگفرش خیابانها توانستید رهبری را بدست آورید که با دعوت به سیزده بدر و امضا برای وکالت ناموفق بودید و این با هزینهٔ خیلی گران و بی اخلاقی برایتان میسر شد.
مسئله فقط نقد یک فرد یا یک جریان نیست؛ مسئله مسئولیتی است که با کلمات ایجاد میشود. وقتی هزینهٔ واقعی را دیگران میپردازند، دقت در انتخاب واژهها و تحلیلها دیگر یک انتخاب نیست، یک ضرورت است که شما ها متوجه اش نیستید مهم شعار جاوید شاه تان است.
درد بسیار است و در این کامنت نمیگنجد.
مواظب سلامتی خودت باش ابول عزیز. این هم میگذرد همچنانکه بحث های آتشینت در دانشگاه در دفاع از مبارزهٔ مسلحانه با پیکاری ها گذشت.
#######
ممنونم صمد
سیروس مددی:
من جواب مفصل و مستندی به آقای ابوالفضل محققی خواهم داد و در سیمای او، حتی الامکان پروسه تبدیل عده ای از چپهای سابق به طرفداران سلطنت و تبهکاریهای اسراییل و امریکا را نشان خواهم داد.
آقای محققی که تا سالها پس از رسوایی خط مشی حمایت از رژیم ارتجاعی جنایتکار ایران، بر صحت ان پای می فشرد و تا دیروز امید به اصلاح جمهوری اسلامی از طریق اصلاح طلبان داشت،و رای می داد و به ایران می رفت و ….، ، اکنون مرا بخاطر موضع سرسختانه علیه هرگونه استبداد- چه دینی و چه شاهی، مخالفت سرسختانه با تجاوز خارجی برای بازگرداندن سلطنت، یا ویران کردن ایران، متهم به طرفداری از رژیم ایران می کند…..
ایشان که به تبع شاهپرستی، به مدافع و توجیه گر تجاوز نظامی اسراییل امریکا به ایران نیز تبدیل شده اند، مرا که در عین دشمنی با زژیم اسلامی،مخالفت سرسخت تجاوز تبهکاران اسراییلی و امریکایی و بمباران مدارس، بیمارستانها، پل ها، کارخانجات و …. هستم، مدافع رژیم ایران جلوه گر می کند.
منطق ایشان همانست که در دفاع از رژیم خمینی داشت. «دشمن دشمن او دوست اوست».،زمانی با این منطق خمینی را تقدیس می کرد و از «خط امام» و ضد امپریالیسم او دفاع می کرد و اکنون نیز با همان منطق طرفدار سلطنت و پشتیبانانش شده است و در تاختن به چپها و مخالفان شاهچه و تجاوزگران، الحق والانصاف شهرتی بهم زده.
چند نوشته اخیر من، که همه یک صفحه نمی شوند، اکنون سبب هیجان ایشان گشته اند تا باز قطعات ادبی بنویسند و جلوه ای از ذوب در ولایت سلطنت را نشان دهند.
ایشان بی انکه ان نوشته های مرا نقل کنند و انها را نقد با مورد حمله قرار دهند، با فریب خواننده، مواضعی را بمن نسبت می دهند که من از انها دورم.
من ان نوشته ها را در کامنتها گذاشتم تا خواننده بداند ماجرا چیست؟ اینها هستند:
«ای کسانی که از سر نفرت بحق علیه رژیم ایران،بدام تبلیغات شاهپرستان افتاده، ازتجاوز امریکا و اسرائیل دفاع کردید! اکنون که بجای آزادی میهن، شاهد ویرانی آنید،به خود آییدو این ننگ را از دامان خود پاک کنید»
و
«دست ما که به شاهچی های اوریژینال نمی رسد،لطفا یکی از چپهای سابق شاهپرست شده،گزارشی دهد:
کار آزادسازی ایران توسط بمبهای ترامپ و نتانیاهو، در چه مرحله ایست؟ خوب پیش می رود؟»
و یکی دیگر:
«امریکا جهان را زیر نگین خود می خواهد. همه کشورهای جهان باید تابع ان باشند و هر کشوری را که به این تبعیت تن در ندهد- بسته بمیزان سرپیچی و سرکشی، موقعیت و ذخایر انرژی اش و …- به شکلی «مجازات» می کند. ترور، ربودن و کشتن رهبران،کودتاها، انقلابهای مخملی، تحریم ها، تهاجمات نظامی و هر آنچه که «سودمند» باشد. اینکه حاکمیت این کشورها دست کدام نیرو باشد، برای امپریالیسم امریکا علی السویه است. چه کمونیست و چپ، چه ارتجاع دینی، چه ناسیونالیست و غیره….، تفاوتی درین میدان نمی کند!
آنهایی که قادر به درک این حقیقت نیستند، جهان را چنانکه هست نخواهند فهمید.
اکنون در اوج تجاوز امریکا و اسرائیل به ایران تحت حاکمیت ارتجاع دینی، سناتور گراهام -که مدافع سرسخت ترامپ است-کلاهی با نوشته «آزادی برای کوبا» بر سر نهاده و در مصاحبه ای اعلام کرده است که:
«پس از سقوط [نابودی] ایران، نوبت کوباست!».
کوبایی که نه غنی سازی می کند، نه نیروی نیابتی دارد، نه راکت می سازد و نه نفت به چین می فروشد….
روزگاری هر آن نیرویی که منافع امپریالیسم و دولتهای دست نشانده اش را بخطر می انداخت، بعنوان کمونیست و یا زمینه ساز کمونیسم، مورد حمله بود. اکنون آشکارا می گویند که ما اینطور می خواهیم. حتی نزدیکترین متحدان و کشورهای همسایه ایالات متحده نیز به درجاتی ازین شر در امان نیستند. عجیب دورانیست!....
بعد از سقوط ایران، یعنی پس از تسخیر ایران و .... نوبت کوباست تا توسط حاکمیت متجاوز تبهکار امریکا تسخیر شود. نه برای آزادی و سعادت انسانها، بلکه بخاطر سود بیشتر و قدرت بیشتر امپریالیسم امریکا...... عجیب دورانیست....»
و ابوالفضل محققی عزیز ازین چند نوشته برآشفته است!
رضا علوی:
جناب حیدریان گرامی ؛ درود برشما و سپاس از حاشیه نویسی پر بارتان که از متن اصلی ژرف تر است و بسیار آموختم .
چکیده یادداشتی که بر گفتار چهل و چند دقیقه ای هفتگی خود درج می کنم سر تیترگفتار هفتگی ام در کانال یک است پس "ابتر و دم بریده " است . درج می کنم که اگر خواننده علاقمند است به کل سخن توجه نماید .هرازگاهی کیانوش مهربان, مهر ورزی می کند و آن را در سایت درج می کند .
تشریح دقیق و امانیستی از جنگ ارایه دادی که با نوشته ات همسو هستم . یکی از زیبا ترین و در عین حال تلخ ترین و سیاهترین دست آوردهای جنگ را نوشتی .
اراده و قدرت مردم می تواند این دژخیم ها را واژگون کند و بس . یورش آمریکا - اسراییل بستر ساز است و بس . ای کاش خیابان پاسخ می داد و اعتراضات مدنی و خشونت پرهیز مردم سبب فرو پاشی حکومت ولایی می شد, اما این نشد . ایرانیان چندین جنبش و ابر جنبش افریدندند و هزینه فراوانی دادند اما انجام آن به نافرجامی انجامید .
حکومتی که تمام منابع "ایران ما" را در خدمت سرکوب , موشک , هسته ای و نیابتی قرار داده است , مشت آهنین دارد و قلدر خاورمیانه شده است .
کابوس من از آنجاست که اگر این حکومت فروپاشیده شود , از زهدان بقایای ج ا هسته های تروریستی و شبکه های داعشی, ایران ما و خاورمیانه را با تاریک اندیشی به سیاهی بکشا ند . و سال ۲۰۰۳ ؛ عراق , الزرقاوی , القاعده عراق , داعش و روزهای سیاه خاورمیانه دو باره تکرار شود .
کمتر از ۳۶ ساعت به تهدید های ترامپ مانده است ؛ شخم زدن وطن مان و نابودی زیر ساخت ها , هراسی بر همگان انداخته است .
به امید پایندگی و بالندگی ایران ما
رضا علوی
مجدّدا دروود بر آقای علوی گرامی،
تحشیه ای تکمیلی.
نکته دیگری که فراموش کردم بگویم، این است که آنچه از نظر دور میماند و چه بسا مهمتر از خودِ واقعهٔ جنگ است، پیامدِ روایتی است که پس از فروکش کردنِ آتشها ساخته خواهد شد. اگر این نزاع، به سقوط و خلعِ واپسماندههای نظام فقاهتی منتهی نشود و آنان همچنان بر اریکهٔ قدرت باقی بمانند، در شرایطی که اینترنت از اول جنگ به تمامی قطع شده و جریانِ آزادِ آگاهی مسدود گشته است، حقیقت نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که میخواهند، روایت خواهد شد. آنان خواهند گفت: «تاوانی سنگین دادیم، اما بر ایالات متحده آمریکا و اسرائیل چیره شدیم»، و جهانیان یا دستکم بخشی از آن در حیرتی ساختگی فرو خواهند رفت. این «حیرت»، نه از جنسِ کشفِ حقیقت، بلکه محصولِ مهندسیِ افکار عمومی است؛ یعنی برساختهای که از دلِ دستگاههای تبلیغاتیِ گسترده و به ویژه در میان جوامع مسلمان، پژواکی عظیم خواهد یافت. در چنین وضعی، روایت جای واقعیت را میگیرد، و یابس و طوبا بافیها بر ویرانههای تجربهٔ زیسته بنا میشوند. هزاران روایتِ آمیخته به حدیث و افسانه، برساخته، گزینش شده یا تحریفشده به خدمت گرفته میشوند تا وضعِ موجود را نه تنها توجیه، بلکه تقدیس کنند.
خطر اما در همینجا پایان نمییابد. آنچه هراسانگیزتر است، امکانِ الگو شدنِ این وضعیت برای بخشی از جهان اسلام است. آنجا که «قدرتِ بی پاسخگو» با «مشروعیتِ قدسی» در هم میآمیزد. در چنین ترکیبی، کنشهای خشونتبار میتوانند نه به مثابه انحراف، بلکه به عنوان «تکلیف شرعی/دینی/مذهبی» تعبیر شوند و آنگاه، در جوامعی که این افراد مسلمان در آن زیست میکنند، شکاف میان قانون و باور، میان فرهنگِ میزبان و ذهنیتِ مهاجر، به شکلی خطرناک گسترش مییابد. مسئله در اساس خودش، مسئلهٔ «مسئولیّت» است؛ یا دقیق تر، فقدانِ آن. هر جا که قدرت، خود را از حسابکشیِ انسانی و عقلانی برهاند و در سپهرِ قدسی مصونیت بجوید، مرز میان خیر و شر تیره میشود. آنگاه نه فقط خشونت، بلکه هر گونه تباهی از سرکوب و غارت تا تحریف و فریب میتواند در پوششِ «وظیفه» و «ایمان» تطهیر شوند و اسلامیّت کلا مانیفست تمام و کمال جنایت و خونریزی و تبهکاری و غارت و تجاوز و چپاول و سرکوب و سرقت و هر کثافتکاری را که بتوان تصوّر کرد و نکرد، در خودش تلنبار و کاملا تطهیر کرده است. این همان لحظهای است که دین ایمانخواه، به جای آنکه افقِ معنا و اخلاق را بگشاید، به ابزارِ انسدادِ آن بدل میشود. به همین دلیل، پایانِ صدای بمبها و خاموشیِ سلاحها، اگر با گشودگیِ افقِ حقیقت و مسئولیت همراه نشود، صرفاً گذار از خشونتی عریان به خشونتی پنهان تر است؛ یعنی خشونتی که در زبان، در روایت و در ذهنها لانه میکند. فرصتها در تاریخ، همیشه بهصورتِ لحظاتی کوتاه و گذرا پدیدار میشوند. لحظاتی که یا به گسست از چرخهٔ تکرار میانجامند یا خود، آغازِ تکراری دیگر میشوند. من میپرسم که اگر حقیقت، در غیابِ امکانِ سنجش و پرسش، بهدستِ قدرت روایت شود و اگر روایت، به جای روشنکردنِ واقعیت، آن را بپوشاند آیا آنچه باقی میماند «فتح» است، یا صرفاً توهمی منسجم از فتح المبینی که وجدانِ یک جامعه را برای سالها به خواب میبرد؟. در نتیجه، خاتمه بمبارانها و سکوت غرّش سلاحها باید فرصت ضربتی را برای نابودی پسمانده های فقاهتی امکانپذیر کند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای علوی گرامی،
تحشیه ای مختصر و شایان تامّل.
مسئلهٔ جنگ در هر صورت و شمایلی که رخ بنماید نه یک «رخداد»، بلکه یک انحراف بنیانی از پرنسیپ زندگی است؛ گسستی عمیق از هارمونی ناپیدایی که هستی بر آن استوار است. جنگ، خواه به نام احقاق حق برپا شود، خواه به قصد غلبه بر حق، در ماهیت خود چیزی جز تخریب نیست. تخریبِ انسان، تخریبِ جانداران، تخریبِ زیستبوم و در نهایت، تخریبِ خودِ امکانِ زیستن. آنچه که در ورد زبانها به عنوان «ضرورت» یا «اجتناب ناپذیری» جنگ صورتبندی میشود، در حقیقت، پوششی است بر یک فاجعهٔ عریان؛ آنهم فروپاشی حرمت جان.
توهمِ مهارپذیریِ جنگ با این خیال خام که میتوان آن را چون معادلهای ریاضی به طور قیراطی و دقیق محاسبه کرد از همان ابتدا محکوم به شکست است. تاریخ خون آلود تجربههای بشری، هیچگاه شاهد انطباق کامل میان نقشه و واقعیت نبوده است. جنگ، در میدان درگیری رخ میدهد و در میدان، آنچه که تعیین کننده است نه عقلِ محاسبهگر، بلکه نیروهای کورِ ترس، خشونت، بقا و گاه جنون است. به همین دلیل، آنچه که پس از جنگ باقی میماند، نه صرفاً «فاتح» و «مغلوب»، بلکه بقایای یک فاجعه است. یادگارِ سبعیتی که انسان بر «قداست جان» روا داشته است. از همین لحاظ، تمرکز بر اینکه «چه کسی مقصرتر است»، اگر چه بی اهمیت نیست، امّا پرسش اصلی نیز نیست. پرسش کلیدی این است که چرا انسان تا این اندازه مستعدِ صدمه زدن به خودِ زندگی است؟. چه خلأیی در آگاهی یا چه انحرافی در فهم، او را به جایی میرساند که نابودی را بر امکان ترجیح میدهد؟. در باب «تحلیل» نیز، باید مرزی روشن کشید. آنانی که صرفاً پژواک سخنان سیاستمداران هستند، تحلیلگر نیستند؛ بلکه ناقلانِ روایتهای قدرت هستند. تحلیل، آنگاه معنا دارد که از استقلال اندیشه برخیزد؛ از جرأتِ ایستادن در برابر روایتهای رسمی، از تواناییِ غربالکردنِ حقیقت از میان انبوهی از شایعات، تناقضات و مهندسیهای ادراکی و گفتاری و نمایشی. تحلیلگر، کسی است که به شعور و فهم و نیروی داوری خویش تکیه میکند، نه به زبانِ سیاستمدار؛ زیرا که سیاستمدار، بنا بر ماهیتِ کنش خود، هرگز آنچه را که هنوز در پرده است، آشکار نمیکند. او یا سکوت میکند، یا پس از وقوع، روایت را بازسازی مینماید.
اما در میانهٔ این تاریکی، مسئلهای انضمامی و استخوانسوز نیز وجود دارد و آنهم سرنوشت یک جامعه در دلِ این منازعات است. هیچ نیروی خارجی، هرقدر هم قدرتمند باشد، نمیتواند بارِ دگرگونیِ بنیانی یک ساختار سیاسی را بر دوش کشد. تاریخ نشان داده است که آزادی، اگر از درون نجوشد، در بیرون نیز پایدار نمیماند. به همین دلیل، اگر تحولی قرار است در جامعه ایرانی رخ دهد، این تحول نه در اتاقهای جنگ، بلکه در ارادهٔ مردمانی رقم میخورد که دیگر نمیخواهند قربانیِ چرخههای تکرار شوندهٔ خشونت باشند. تعویقِ آگاهی، همانند تعویقِ عمل، خودش شکلی از تسلیم است. لحظات تاریخی، همچون روزنههایی گذرا هستند. یا از آنها عبور میکنیم، یا در تاریکیِ پس از آنها فرو میرویم. اگر جامعهای نتواند در لحظهای که نگاه جهان بر آن دوخته شده، به بازتعریفِ سرنوشت خودش دست بزند، خطر آن است که نه تنها فرصت را از دست بدهد، بلکه به صحنهای دائمی از بازتولید خشونت بدل شود؛ یعنی جایی که زندگی و ارجمندی جان، به جای آنکه غایت باشد، به ابزار تبدیل میشود. در نهایت، پرسش شاید این نباشد که «جنگ را چه کسی آغاز کرد» یا «چه کسی فاتح خواهد شد»؛ بلکه این است که آیا انسان، در ژرفای وجود خودش، هنوز به «حرمت زندگی» باور دارد یا اینکه در پسِ همهٔ توجیهات، از این اصلِ بنیانی عبور کرده و آن را بی صدا قربانیِ قدرت، ترس و توهمِ کنترل کرده است؟.
بنابر این من همچنان تاکید میکنم که مسئله جنگ در هر شکل و شمایلی که وقوع پیدا کند، کلّا مسئله ای فاجعه بار است. امّا این جنگی که علیه حکومتگران گیوتینی است، باید در خاتمه بمبارانها و سکوت سلاحها به نابودی تمام و کمال حکومت فقاهتی بینجامد و این به معنای این نیست که کار حکومت را ریشه کن کردن از وظایف و تکالیف آمریکا و اسرائیل است، خیر و هرگز؛ بلکه کار اصلی نابودی حکومت فقاهتی به عهده مردمان ایران است؛ آنهم نه صبر کردن در پروسه ای نیم قرنه دیگر؛ بلکه بلافاصله تا زمانی که به قول معروف، تنور گرم است و افکار و نگاههای مردمان جهان به ایران زوم کرده اند، باید به خلع و عزل و نابودی حکومت فقاهتی اقدام کرد. اصل مسئله این است؛ زیرا اگر مسئله نابودی حکومت فقاهتی اتّفاق نیفتد و پسمانده های الهی بتوانند همچنان مصدر قدرت بمانند، آنگاه ایران به سلّاخ خانه خاور میانه تبدیل خواهد شد و جهان هرگز جای امنی نخواهد بود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای نه چندان دلچسب؛ ولی شایان تامّل.
اگر بخواهیم این متن شما را با نگاهی انتقادی بخوانیم، خودِ آن نیز از نوعی یک سویه نگری و تعمیمهای شتابزده انباشته است. شما هنوز فرق بین شعار دادن را و امید داشتن به «دوباره میسازمت وطن» متوجّه نشده اید. کی گفته که شعر فوق العاده مغزدار زنده یاد «سیمین بهبهانی»، شعار است؟. شما میگویید؟. مگر شما منتقد شعر هستید؟. آنچه در زبان زنده یاد «بهبهانی» تبلور یافته است، مغزه و گوهر بالنده و بار آور «پرنسیپ امید» است؛ نه صرفا شعار خُنُک و بی مزه برای تمسخر شدن و گوشه و کنایه زدن. مشکل برداشت شما از جایی آغاز میشود که ذهنیّت قالببندی خودتان را به نوعی نتیجهگیری کلی و تقریباً قطعی تعمیم میدهید؛ گویی هر مسیر تغییر سیاسی که از دل یک بحران یا حتّا جنگ بگذرد، ناگزیر به وابستگی، بدهی، و از دست رفتن استقلال ختم میشود. اینجاست که ادّعای شما از تحلیل به سمت نوعی جبرگرایی لغزیده و پیچیدگیهای تاریخی و امکانهای متفاوت را نادیده میگیرد. من میخواهم بدانم که وقتی آلمان با خاک یکسان شد، بر شالوده کدامین منابع و امکانها و هزینه ها توانست در کمتر از سه دهه به قویترین اقتصاد اروپایی تبدیل شود و وزنه ای سنگین در اقتصاد جهانی باشد؟. چه چیزی در مردمان این سرزمین بود که چنان تحوّل و پیشرفت خیره کننده را آفرید؟. چرا در مطالب شما و أمثال شما، همیشه «مردمان ایران» حذف هستند؛ پنداری هستومندهایی به نام مردمان ایران أصلا و ابدا وجود ندارند و هیچکاره اند.
واقعیت این است که اگر چه کاربست قدرت در نظام بینالملل - نه همیشه و متداوم- ، نقشی تعیینکننده دارد، اما کاربست قدرت همواره به یک نتیجه واحد منتهی نمیشود. تاریخ معاصر نمونههایی را نیز در خود دارد که کشورها، حتّا در شرایط شکست یا بحران، توانستهاند با سیاستگزاری هوشمندانه، استقلال خود را حفظ کرده یا مسیر بازسازی را به گونهای متفاوت پیش ببرند. نادیده گرفتن امکانها، به همان اندازه سادهانگارانه است که امید بستن به بازسازیِ بی هزینه. از سوی دیگر، مطلب شما در طرح پرسشهایی در باره منابع مالی و ارتباط برخی گرایشها با حمایتهای خارجی، به حوزهای وارد میشود که نیازمند دقت و شواهد و مدارک متّقن و مشخص است. طرح این پرسشها، فینفسه غلط نیستند، امّا هنگامی که بدون ارائه مستندات کافی مطرح شوند، میتوانند به جای روشنگری، به ایجاد سوءظن و تضعیف گفت و گوی عقلانی بینجامند. نقد مسئولانه، نه تنها باید پرسشگر باشد؛ بلکه باید نسبت خود را با حقیقتِ اثبات پذیر نیز حفظ کند.
نکته دیگر اینکه «ویرانی» صرفاً یک امر مادّی نیست و نمیتوان آن را بهسادگی جبران کرد. ولی همین تأکید اگر به نفی ضمنی هر گونه امکان بازسازیِ معنادار بینجامد، میتواند به نوعی انسداد فکری منتهی شود؛ گویی آنچه از دست رفته، نهتنها باز نمیگردد؛ بلکه هیچ افق تازهای نیز نمیتواند از دل آن شکل بگیرد. ناگفته نماند که اگر شما به «ایرانی و تاریخ و فرهنگش» ذرّه ای اعتقاد قلبی داشته باشید، باید بدانید که ملّتی که توانسته، میراثهای عظیم تاریخی در برهه های از تاریخش بیافریند، صد در صد میتواند میراثهای گرانبارتری نیز در آینده بسازد که حتّا از میراث پیشینیان نیز بسیار عالی تر و ماندگارتر باشند. وحشت شما از چیست؟. از سترون بودن خودتان میترسید؟. یا از مسئولیّتهای فردی و جمعی میخواهید بگریزید؟. کدامیک؟. من بارها گفته ام و تاکید کرده ام که چیزی به نام «دفترچه اضطرار و منتقدانش» را باید در سطل زباله انداخت. واقعیّتهای زندگی و آینده پیش رو را نمیتوان هرگز پیشاپیش قالب بندی کرد؛ بلکه مهم این است که من ایرانی، دلیر باشم برای ساختن و اندیشیدن با مغز خود. هر برنامه ای را میتوان در جا و زمان خودش طرحریزی کرد. نکته اساسی این است که هم شعارهای تو خالی و هم تحلیلهای مطلقگرا، در یک خطر مشترک هستند. هر دو، واقعیت پیچیده را به روایتی یک بُعدی تقلیل میدهند. یکی با اغراق در امکان، و دیگری با اغراق در محدودیت. بنابر این، اگر قرار باشد از دل این مطلب شما به جمعبندی دقیقتری برسیم، باید گفت که نقدِ شعارزدگی، زمانی به بلوغ میرسد که خود نیز از دام ساده سازی بگریزد. سیاستِ مسئول نه در انکار هزینهها خلاصه میشود و نه در تبدیل آنها به سرنوشتی محتوم و تغییر ناپذیر. آنچه غایب است، نه صرفاً شعار؛ بلکه نوعی گفتار سیاسی است که بتواند همزمان سه چیز را در خود جمع کند 1- صداقت درباره هزینهها، 2- دقت در تحلیل 3- حفظ افق امکان. بدون این توازن، هم امید به توهم بدل میشود و هم واقعگرایی به یأس. در نهایت، مسئله اصلی نه «ساختن یا نساختن»، بلکه نحوه اندیشیدن در باره ساختن است. آیا اندیشه بر پایه فهمی دقیق از واقعیت شکل گرفته یا صرفاً واکنشی است- چه در قالب شعار، چه در قالب بدبینی؟ - پاسخ به این پرسش است که مرز میان سیاستِ مسئول و گفتارِ نمایشی را تعیین میکند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آقای اسدی گرامی
پیشنهادات شما بسیار به موقع و موثر است و امیدوارم توسط برگزار کنندگان استقبال شود. متاسفانه اغلب هواداران سنتی شاهزاده هرگونه شعار جدید را به دلیل آگاه نبودن از شرایط مبارزه نوعی تهدید (برای چه هرگز نفهمیدم) به شمار می آورند چون درونمایه آن را درک نمی کنند. ترس از آن دارند که نکند یک وقت مشکلی در آن باشد که آنها سر در نیاورند. مثال هایی مانند شعارهای زن زندگی آزادی و کنار نهادن شعار مرد میهن ابادی و حتا چرایی این مسائل آنها را به وحشت می اندازد که نکند شعارها به نفع منافع ملی نباشد. شاید بهترین روش آن باشد که این گونه شعارها از دفتر شاهزاده پشتیبانی شود. مثلا با تماس با دفتر ایشان شعارهای جدید به دفتر با ذکر دلیل ارائه شود تا دفتر ایشان خود زحمت پخش ان را به سایر نیروها بکشند. البته این تنها فکر بود که به نظرم رسید.
ما ایرانیان باید این امر را جدی بگیریم
کاملا ب نویسنده موافقم و خطر جدی تر از آن است که نادیده گرفته شود. در همین راستا مقاله ای در دست تهیه دارم که پس از تکمیل درج خواهد شد. در این دریچه یکی دو ماهه قیام مسلحانه را باید از تئوری و راهبرد به عمل در آورد در غیر اینصورت عصر جدیدی از فئودالیسم مدرن بر جامعه ایران حاکم خواهد شد، چیزی شبیه کره شمالی.
دروود بر کیانوش عزیز،
بدون شرح!
طبق آمار رسمی، از آغاز جنگ علیه حکومتیان تا همین امروز، تقریبا 1650 نفر غیر نظامی، کشته شده اند، آنهم در فاصله سی و پنج روزه. سئوالی که هیچکس تا امروز مطرح نکرده و به پاسخ دادن به برنیامده است، اینست که حکومت سفّاکان الهی، چگونه توانستند در کمتر از چهل و هشت ساعت طبق روایتهای رسمی، 45 هزار نفر را بکشند و هزاران نفر را برایی تمام عمرشان، کور کنند و طبق روایتهای هنوز ناکاویده 120 هزار نفر را در سراسر ایران، قتل عام کنند و هیچکس نیز نمیخواهد مسئولیّت این کشتار و معیوب کردن فاجعه بار را به عهده بگیرد؟. آنانی که بر طبل ختم جنگ میکوبند، باید اگر ارزنی فهم از درک شرایط دارند، توضیح دهند که قتل عام حکومت فقاهتی، چگونه امکانپذیر بوده است و آیا هنوزم مایلند که چنین حکومتی، پسمانده هایش مصدر قتل عامهای مکرّر شوند یا خیر؟. اگر نه، توضیح دهند که به چه طریقی میخواهند بعد از ختم جنگ با آنها گلاویز شوند و آنها را از اریکه قدرت و مصدر اقتلویی بودن، ساقط کنند؟
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای کردی گرامی،
ختم سخن.
من به هیچ صحبتی و آوردن دلایلی دیگر نمیپردازم به به دلیل تهدید شما؛ بلکه به دلیل بی نتیجه بودن صحبتها. فقط یک نکته را میگویم. شما باید بین تفاوت «جنگ میهنی» با جنگ بین مردم و حکومتگران جبّار و خونریز بتوانید تفاوت را ببینید تا بتوانید موضع شفّاف داشته باشید. فراافکندن جنگ میهنی و تاکتیها و استراتژیهایش به دامنه جنگ مردم یک سررزمین با حکّام خونریزش به معنای خلط مبحث است و تمییز و تشخیص ندادن تفاوتها.. بالاخره آینده خواهد گفت که کدام دیدگاهها خلط مبحث بودند و کدام دیدگاهها به حق.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان.
دروود،
تحشیه ای کاکتوسی!
بهتر بود که آقای آصفی، پیش از هر چیز دیگر، موضع خودش را در برابر پسمانده های روانپریش گیوتینداران الهی روشن میکرد، بعدا به این رجزخوانی اقدام میکرد.، آقای آصفی، مطلبی نوشته است که آکنده از هیجان و فوران احساسی است و با زبان مثلا هشداردهنده، مخاطب را میخواهد به عمق فاجعه احتمالی رهبری کند. اما اگر بخواهیم آن را با نگاه فلسفی و رادیکال نقد کنیم، چند نکته بنیانی آشکار میشوند: اولا، این متن، ایران و تاریخ آن را در برابر تهدیدات بیرونی به شکل مطلق و قربانیانه تصویر میکند و ملت را تنها صبرکنندهای منفعل میبیند. چنین نگاهی، پیچیدگی واقعی تاریخ و سیاست را نادیده میگیرد و ظرفیتهای خلاق و فعال جامعه را در مواجهه با بحرانها کم اهمیت جلوه میدهد. تاریخ و مقاومت ملتها نشان دادهاند که از دل ویرانی میتوان ابتکار، سازماندهی و خلاقیت به دست آورد، نه صرفاً شکست و سرنوشت محتوم. دوما، متن با قطبی سازی شدید بین خیر و شرّ، رهایی و ویرانی، داخل و خارج، معادله صفر و یکی ایجاد میکند. در این چارچوب، حتّا اپوزیسیون داخلی به عنوان «همدست فاجعه» دیده میشود و هیچ جایی برای نقد درونمرزی، اصلاح یا اقدام هوشمندانه باقی نمیماند. فلسفه سیاسی نشان میدهد که چنین رویکردی، هم از واقعیت سیاست و هم از پیچیدگی اخلاقی انسانها فاصله میگیرد و مخاطب را به واکنشی احساسی و انفعالی سوق میدهد. سوما، استفاده از استعارات آخرالزمانی و زبان شدیدا فاجعه محور («بازگرداندن ایران به عصر حجر»، «زنجیره حیات قطع میشود»، «پول بی معنا میشود» و خزعبلات دیگر) یک خطر اساسی دارد و آنهم اینکه این زبان، تحلیل انتقادی و تفکر استراتژیک را تحت تأثیر هیجان قرار میدهد و خواننده را در حالت واکنش احساسی باقی میگذارد، نه اقدام خردمندانه. هشدار لازم است، اما هشدار باید با شفافیت، واقعبینی و امکان عمل ترکیب شود تا پیامد آن صرفاً ایجاد وحشت نباشد. چهارم اینکه، نگاه آقای آصفی به تاریخ و حافظه ملی، مطلق و ایستا است. تاریخ به عنوان قاضی نهایی معرفی میشود و گویی سرنوشت ملت از پیش نوشته شده است. این دیدگاه، امکان مقاومت هوشمندانه و تغییر را نادیده میگیرد و ظرفیت انسانها و جامعه را برای خلاقیت و بازسازی فعال کاهش میدهد. در نهایت، متن از این منظر، انتقادی رادیکال میطلبد که هشدار و شناخت بحران، باید با ظرفیت عمل، تحلیل واقعگرایانه و تمرکز بر ابتکار و خلاقیت جمعی همراه باشد. ایران و مردم تنها قربانی و موضوع نیستند؛ آنها نقش گزاران فعالند. اپوزیسیونها و منتقدان داخلی نیز نباید صرفاً محکوم شوند؛ آنها میتوانند ابزار سرنگونی فوری پسمانده های الهی باشند. به بیان دیگر، نقد ریشهای صحبتهای آقای آصفی را میتوان اینگونه عبارتبندی کرد در خصوص قدرت و ابتکار جمعی مردم، نه صرفاً قربانی پنداری آنها. پیچیدگی اخلاقی و سیاسی اپوزیسیون و منتقدان داخلی، نه محکومیت مطلق. هشدار آگاهانه و عملگرایی خردمندانه، نه آخرالزمانگرایی صرف. تاریخ به عنوان حافظه پویا و امکانبخش برای مقاومت و بازسازی، نه یک سرنوشت از پیش نوشته شده. این نگاه، هم مخاطب را از انفعال و وحشت خارج میکند و هم او را در مسیر تفکر انتقادی، عمل هوشمندانه و امید برای آینده قرار میدهد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آقای حیدریان گرامی،
هدف نوشتار من این نبود که مردم در خانه بمانند.. من هم معتقدم که عزم و اراده مردم برای سرنگونی این رژیم همچنان مثل سالهای گذشته است و هر دم این اشتیاق سرنگونی بیشتر هم میشود. در این مورد باهم اختلاف نظر نداریم. من میگویم زمین سوخته به سرنگونی رژیم کمک نمی کند. نبود نان و آب و برق به یک مبارز کمک نمی کند بلکه از قدرت مبارزه او می کاهد؟ شما با این نظر مخالفید؟ به نظر شما نان به مردم نرسد به سرنگونی رژیم کمک می کند و رژیم زودتر سرنگون میشود؟ نرسیدن آذوقه به سرباز باعث میشود که سرباز بزند به سیم آخر؟
نکته دیگر این که کاملا با نظر شما مخالفم که عقیده دارید: اگر اسرائیل و آمریکا، ختم بمباران را اعلام کنند، بلافاصله باید مردم ایران بدون هیچ فراخوانی به صورت میلیونی به خیابانها بریزند و ارگانها را در اختیار بگیرند تا «شاهزاده و یارانش» بتوانند بیایند و مستقر شوند، در غیر صورت همانطور که قبل از جنگ نیز هشدار دادم، باید آماده قتل عام میلیونی مردمان ایران بود.
اولا «بلافاصله مردم باید فلان کار را بکنند» با این که مردم فلان کار را حتما خواهند کرد، اولی استراتژی و تئوری و فرضیه است و دومی با قید «حتما» امری است که باید در میدان واقعی اثبات شود. تعریف شما از معنی زندگی و این که بحث انتخاب است و ارزش زیستن را نه بقای فیزیکی؛ بلکه معنای زیستن است که رقم میزند.میفرمایید اینها نگاه انتزاعی شما به این قضیه است. مثال هایی که آوردید از فرار بزرگ و پاپیون و غیره، انسان هایی هستند که در ابعاد بسیار کوچک و نه میلیونی ناچار بین مرگ و زندگی ناچار به ریسک بزرگ هستند. به شما اطمینان میدهم که همان لهستانی ها اگر بجای آن تونل که گرفتار آمده بودند در میان مردم در ورشو مثل بقیه زندگی میکردند، مثل بقیه مردم هرگز در مقابل اشغالگران دست به آن کار پر خطر نمیزدند چون ناچار نبودند بین مرگ و زندگی انتخاب کنند. شما اما بجای مرگ و زندگی، مرگ یا «زندگی با عزت» را میگذارید. در واقع به مردم میگویید بهتر است بمیرید تا زندگی با عزت نداشته باشید. مردم ایران هم با شما موافق بودند. اگر 47 سال با شما هم عقیده نبودند اما در 17 و 18 تیر میلیونی بیرون آمدند و جان شان را دادند برای زندگی با عزت. اما در مقابل دوشکا و تک تیرانداز وقتی 40 هزار کشته دادند آنچه را کردند که سایر انسان های معمولی می کنند: تسلیم و به خانه رفتن. این نه به معنای تسلیم همیشگی بلکه یک عقب نشینی تاکتیکی تا فرصت بعدی است. کاری که 47 سال مردم تکرار کردند و ننشستند. اما هرگز نظر شما را نمی پذیرند که هرگز هدف به زیر کشیدن رژیم از ذهن مردم ما بیرون نرفته.
مردم ما پس از 17 و 18 تیر همان را کردند که جانباز ترین و معتقد ترین و هدفمند ترین سربازان معاصر یعنی ارتش آلمان نازی در نبرد استالین گراد کرد. در ۳۱ ژانویه ۱۹۴۳، فریدریش پاولوس (Friedrich Paulus)، فرمانده ارتش ششم آلمان، در استالینگراد تسلیم ارتش سرخ شوروی شد. تنها یک روز قبل از تسلیم، هیتلر پاولوس را به درجه فیلدمارشالی ارتقا داد. در تاریخ نظامی آلمان تا آن زمان، هیچ فیلدمارشالی زنده تسلیم نشده بود؛ هیتلر با این کار به طور غیرمستقیم از پاولوس میخواست که دست به خودکشی بزند تا «افتخار» ارتش آلمان حفظ شود. اما پاولوس اعلام کرد که برای یک «سرجوخه اتریشی» (اشاره به هیتلر) خودکشی نخواهد کرد. وضعیت ارتش ششم: ارتش ششم آلمان که زمانی یکی از قدرتمندترین یگانهای ورماخت بود، ماهها در محاصره، سرمای شدید و گرسنگی مطلق قرار داشت.
میزان تلفات: با تسلیم پاولوس، حدود ۹۱ هزار سرباز آلمانی (از جمله ۲۲ ژنرال) به اسارت درآمدند. از این تعداد، به دلیل شرایط سخت اسارت و بیماری، تنها حدود ۶ هزار نفر توانستند سالها بعد به آلمان بازگردند. این که آلمان در خاک بیگانه می جنگید و انگیزه نداشت اشتباه است. انگیزه شان «حق» شان بود که باید سرزمین های روسیه به آلمان ملحق میشد که آرزوی هیتلر بود. آلمان ها در خاک آلمان هم هزار هزار تسلیم شدند.
میخواهم بگویم که ما نمیتوانیم از مردم بخواهیم برای «مرگ با عزت» خود را به کشتن بدهند. این سخن را یک انتحاری مسلمان به زبان می آورد. ما برای انسانیت و زندگی و ادامه زندگی ارزش قائل هستیم. مرگ با عزت برای آنها که ادامه بقا برای شان مهم نیست. ما فعلا در نبرد عقب نشینی می کنیم تا جنگ را در نهایت ببریم. و برای بردن جنگ سرباز نیاز به آذوقه و مهمات دارد. زمین سوخته باعث تسلیم ورماخت مردم ایران با فیلدمارشال هایشان - جوانان محلات - به سرنوشت میشود. مرگ با عزت برای شما .. بروید مقابل دوشکا و اسنایپر. من میگذارم به وقتش. به قول سعدی:
ناسزایی را که بینی بختیار ..... عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخنِ درّنده تیز ..... با دَدان آن بِه که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو، پنجه کرد ....ساعدِ مسکینِ خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار .......پس به کامِ دوستان مغزش بر آر
ببین آقا فرامرز... دیگه دوس ندارم اما و اگر بیاری.. یه کلام روتو کم کن بگو هرچی شوما بگی آقا محسن... خلاصه اگه لنگ نندازی و کوتاه نیایی عصر باید وایسی جلو مدرسه دخترونه یخامونو وا بکنیم...
دروود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای برای تامّلات شبانه و پیاده رویهای روزانه.
آنچه در این دیدگاه شما به ظاهر «واقعگرایانه» جلوه میکند، در لایهای عمیقتر اسیر همان تقلیلگرایی است که سیاست را به یک شطرنج مکانیکی «سیاه و سفید» فرو میکاهد؛ گویی مشارکان عرصه سیاست، صرفاً مهرههایی هستند که بر اساس محرکهای بیرونی و محاسبات هزینه - فایده، بهطور خطّی و پیشبینی پذیر جا به جا میشوند. اما تاریخِ اندیشه سیاسی، از «کارل فون کلاوزویتس تا هانا آرنت»، بارها هشدار داده است که سیاست، عرصه «کنش» است نه صرفاً «واکنش». مسئله کنش، همواره با عدم قطعیت، معنا و تفسیر گره خورده است. این پیشفرض که شکاف میان اروپا و آمریکا صرفاً «تاکتیکی» است، ادعائیست که، تفاوتهای عمیق در فهم «امنیت» را نادیده میگیرد. برای اروپا، امنیت بیش از آنکه در غلبه نظامی خلاصه شود، در تداوم نظم، ثبات بازارها و پیشبینی پذیری نهفته است؛ در حالیکه در سنّت آمریکایی؛ به ویژه در قرائتهای نزدیک به دونالد ترامپ، امنیت اغلب در نمایش قدرت و بازتعریف قواعد از طریق فشار حداکثری معنا مییابد. این دو، صرفاً اختلاف در «اولویت» نیستند، بلکه دو صورتبندی متفاوت از نسبت میان قدرت و نظم جهانی هستند.
دوم، این تصور که اروپا «اهرم فشار» خود را آگاهانه برای بازگرداندن تمرکز آمریکا به اوکراین حفظ کرده، بیش از حد به اروپا انسجامی میبخشد که در واقعیت وجود ندارد. اروپا نه یک سوژه یکپارچه، بلکه میدان نیروهای متکثر است با مشکلات عدیده. از دغدغه های انرژی در آلمان گرفته تا حساسیتهای امنیتی در لهستان و ملاحظات ژئوپلیتیکی فرانسه. آنچه بهعنوان «استراتژی» خوانده میشود، اغلب برآیند ناپایدار این نیروهای ناهمگون است، نه حاصل یک اراده واحد. سوم، در بخش مربوط به «چرخش احتمالی» اروپا در صورت تضعیف ایران، نوعی جبرگرایی خطرناک نهفته است؛ آنهم این فرض که ضعف یک یا چند سیاستمدار، به طور خودکاروار، دیگران را به مداخله سوق میدهد. اما تجربههایی چون جنگ عراق نشان دادهاند که «توان مداخله» لزوماً به «اراده مداخله» تبدیل نمیشود؛ بلکه گاه دقیقاً برعکس، خاطره بی نتیجه بودنهای مداخلات پیشین در کشورها، عقلانیتی بازدارنده میآفریند. اروپا امروز، بیش از آنکه به فرصتهای مداخله بیندیشد، به هزینه های پیشبینی ناپذیر آن حسّاس است و مهمتر از همه، این دیدگاه شما در دام یک پارادایم کلاسیک قدرت گرفتار است؛ یعنی این تصور که نظم بینالمللی، محصول همراستایی یا واگرایی بلوکهای بزرگ است. حال آنکه جهان معاصر به تعبیر «میشل فوکو»، شبکهای از قدرتهای پراکنده و سیّال است، نه یک ساختار دو قطبی یا حتّا چندقطبیِ ساده. در چنین جهانی، «تنگه هرمز» تنها یک گلوگاه انرژی نیست، بلکه گرهگاهی از روایتها، ادراکها و کشمکشهای چندسطحی است که در آن، کنش هر سیاستمداری میتواند معناهایی کاملاً متضاد در سطوح مختلف تولید کند. بنابر این، آنچه که بهعنوان «همگرایی محتوم» تصویر میشود، بیش از آنکه یک ضرورت تاریخی باشد، یک امکان در میان امکانات متعدد است. منظورم امکانی که تحقق آن نه صرفاً به «فشار واقعیتهای میدانی»، بلکه به نحوه تفسیر این واقعیتها از طرف مشارکان در موضوع مشاجره ای، منوط و مشروط است. سیاست، در نهایت، نه میدان اجبارها، بلکه صحنه تفسیرهاست. اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم؛ مسئله اصلی نه این است که آیا اروپا و آمریکا دوباره همراستا میشوند یا نه؛ بلکه این است که «همراستایی» در جهانی که خودِ مفهوم «راستا» در آن فرو پاشیده، اصلاً چه معنایی دارد؟. این پرسشی است که هر تحلیلی، اگر از مواجهه با آن بگریزد، ناگزیر به سادهسازی واقعیت تن خواهد داد و سادگی، در سیاست، اغلب نام دیگر همان خطا کردن با احترامات فائقه است.
از طرف دیگر. من بارها گفته ام و نوشته ام که «ترامپ» هرگز سیاستمدار در معنای کلاسیک آن نیست؛ بلکه تاجری بسیار با هوش است که میداند کجا سرمایه گذاری کند و کجا پا پس بکشد و سرمایه اش را بر باد ندهد. حقیقت این است که ترامپ با شمّ اقتصادی خودش از دیر باز فهمیده بود که اروپا دیگر نمیتواند همیار او در نظم قدرت جهانی باشد؛ زیرا چین با سرعت عجیبی در حال صعود اقتصادی بود. از طرف دیگر میدانست که «ایران» از مهمترین ایّام تاریخ کهنسالش، پنجره و پل ارتباطی شرق و غرب بوده است و نقطه فوق العاده حسّاس و حیاتی محسوب میشود؛ بویژه برای جهان غرب. وی برای اینکه بتواند تعادل قدرت را در سطح جهانی حفظ کند = [First America] و در مقابل «چین» بایستد، ناگزیر به ریسک سرمایه گذاری کلان شد. ورود آمریکا به خلیج فارس را ما نباید فقط از لحاظ نظامیگری و نظم جهانی و برچیدن بازیهای اتمی آخوندها تفسیر کنیم؛ بلکه باید به حیث امکانی برای «آزادی» خودمان و میهن از چنگال اختاپوس هزار و چهارصد ساله گیوتین الهی در نظر بگیریم. حضور و استقرار «آمریکا» در خاور میانه باید بتواند در خاتمه این جنگ باعث شود که مثلث اتّحاد و وحدت «آمریکا + اسرائیل + ایران» شکل بگیرد تا آزادی ایران، نه تنها تضمین و تامین شود؛ بلکه گسستن از غُل و زنجیرهای خاصمان همیشگی ایران که همان «روس و انگلیس» و سپس «چین» باشند، تحقّق یابد. یا ما این موقعیّت تاریخی و بسیار خجسته را با بیدارفهمی استقبال میکنیم و هر چه زودتر در صدد نابودی ربزترین نشانه های حکومت گیوتین الاهیون اقدام میکنیم، یا اینکه ذلیل پسمانده های حکومت الهی میمانیم و تنها صاحب زمینی سوخته میشویم و حاشیه ای در خاورمیانه برای أنواع و اقسام زباله های جهانی. مسئله، قدرتهای بیگانه نیستند؛ مسله انتخاب ما ملّت است که چه میخواهیم باشیم و چه نمیخواهیم باشیم یا بشویم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
وقتی مقاله آقای فرخی را دیدم، در همان جمله نخست – که مدعی است «این مقاله در روزهایی آماده انتشار بود که هنوز آتش جنگ، دود و خاکسترش را بر سر هموطنان درون مرزها فرو نریخته بود»– روشن شد که شالوده این نوشته از همان ابتدا کج نهاده شده است. پیش از آنکه حتی نیمی از مقاله را بخوانم، به این جمعبندی رسیدم که این متن نیازمند نقدی صریح و بیپرده است.
با پایان مقاله، نقد آقای حیدری را دیدم؛ نقدی که انصافاٌ دقیقتر و منسجمتر از آن چیزی بود که خود در نظر داشتم بنویسم و بهخوبی مقاله «پایان جنگ: پیش از آنکه ایران به سرزمین سوخته بدل شود» را به چالش کشیده است.
با اینهمه، یک نکته اساسی نیاز به تکرار و تأکید دارد: «درخواست پایان جنگ آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی»، اگر بدون پایان همزمان حکومت دینی مطرح شود، نه راهحل، بلکه تثبیت بحران است. چنین درخواستی – اگر با نیت جلوگیری از ویرانی بیان شود – در نهایت چیزی جز تعویق یک فاجعه بزرگتر و تحمیل شکستی تاریخی بر ملت ایران و مام وطن نخواهد بود.
یاشار استهباننژاد
Minu Vafai
جمهوری اسهالی سالیان هست که ایران را به عصر حجر برده فقط پول ملت عزیز ایران را خرج موشک و خرج سوریه و فلسطین و دیگر گشورها میکرد
Naz Yasi
ما سالیان طولانی هست در عصر حجر جمهوری اسلامی زندگی میکنیم در عصر حجری که طناب دار بر گردن فرزندان ما میاندازه ....در عصری حجری که یک مشت آخوند پیر که نفس هم نمیتوانند بکشند برای ما تصمیم میگیرند در عصر حجری که زنانما آزادی پوشش هم ندارند و ......
Shahnaz Shirdelian من چکاره ام که بتونم جلوی جنگ را بگیرم ؛ نه مردم و نه اپوزیسیون کاری از دستشون برنمی اید این رزیم ایران است که باید آینده ایران و خودش را به رفراندم بگذارد و فورا صلح کنه ؛ شما بروید این سئوال را از رهبران باقی مانده رزیم بکنید
Shahnaz Shirdelian
آقا کیانوش این متن را در تایید حرفای ترامپ و وزیر جنگش نوشتید؟!!! شما یکی از چریک های بزرگوار و مدافع اون خاک بودید؛ جدای از تمام اختلاف نظرها و گرایش سیاسی، این حرف ترامپ برای هر انسانی منزجر کننده است! چطورید احساس و قلب و عاطفه و منطق تون با این حرفا می تونه کنار بیاد؟!
Jahangir Alizadeh
در باور من ، هرشخص و هر فردی که شناسنامه و پاسپورت ایرانی دارد ، ولی از بمباران ایران با هر دلیلی خوشحال میشود و یا دفاع کند و قلبش از رنج و درد و مرگ و کشتار این مردمان بدرد نمی اید و از خرابی و ویرانی کشور توسط فاشیست های امریکایی و اسراییلی تحت هر عنوان و توجیهی استقبال می کند ، او ایرانی نیست و در کنار دشمنان این ملت و این کشور قرار دارد و به ملت و کشورش خیانت کرده است ، هر کسی که در برون مرز نشسته و از روی جنازه مردمان ، با شادی و هلهله ، رقص مرگ و جنون و خون دارد ، او چه کسی است ؟
همراهی با ترامپ که با صراحت اعلان می کند ، ایران را به عصر حجر می برم و پل ها و بیمارستان و زیر ساختارهای انرژی و اب و برق مردم و نان و دوا و کارخانه های تولید داروی وطن مان را ویران می کند و به جنایات جنگی و جنایت علیه بشریت محکوم است نامش چیست ؟
آیا همراهی با چنین جنایات و قتل عام مردم ، هیچ توجیهی بجز خیانت به وطن و مردم ، معنای دیگری دارد ؟!
ج-ع - فروردین ۱۴۰۴-برلین
Shadi Mitra
مگر موافق یا مخالف جنگ بودن، بدون قدرت اجرایی تاثیری در عملکرد طرفین جنگ دارد؟ مگر ترامپ به خواست مردم وارد جنگ شده که به خواست آنها از آن خارج شود؟ کاش آقای آصفی پیشنهاد عملی میدادند. قابل تصور نیست هیچ ایرانی از این جنگ خوشحال باشد یا حتی بی تفاوت باشد. ایرانیانی که از جنگ طرفداری میکنند، به خاطر نابودی جمهوری اسلامی و نهایتان نجات ایران است، اما این نظریه ، صرف نظر از درست یا غلط بودنش هیچ عاملیت اجرایی در شروع یا پایان جنگ نداشته است.
آزادی و رهایی بر آبادی ارجحیت دارد*
به این معنی وقتی ملتی در گروگان اشغالگران تبهکار اسلامی هستند، نه آزادی دارند و نه آبادی و شما بخوانید زیرساخت ها.
برای همین است -آنها- به درستی به این باور رسیده اند، که بی هیچ شک و تردیدی و یا اما و اگری بلکه به یقین، باید اقدام بشردوستانه آمریکا و اسراییل تا سرنگونی جمهوری اسلامی ادامه یابد و شرایط را برای خیزش ملی نهایی آماده کند و سرنگونی نهایی بدست خودشان رقم بخورد.
همچنین به درستی به این باور رسیده اند، کسانی را که در این شرایط تعیین کننده یِ مرگ و زندگی، شعار نه به جنگ می دهند آنها را در خدمت و عمله های جمهوری اسلامی تعریف کنند که می خواهند همین حکومت اشغالگر و وحشی و ایرانی-کشِ اسلامی در قدرت بماند و ملت ایران به تاریخ و فرهنگ و تمدن شاهنشاهی و پادشاهی شان سنجاق نشوند.
برای همین است این جماعتِ عمله و پادوی جمهوری اسلامی هر روزه از بام تا شام مبارزه شان -فقط- علیه شاهزاده رضا پهلوی و شادی و رقص ملت با فرهنگ ایران است.
زیرا خودشان از جنسِ فرهنگ ناله و عزاِ جمهوری اسلامی هستند و حرص می خورند دختران و زنان زیبای ایرانی دوشادوش پسران و مردان، در خیابان ها و متینگ ها در نابودی و کُشته شدن جانیان جمهوری اسلامی، رقص رهایی می کنند و ترانه و سرود آزادی می خوانند.
زیرا این ایرانیان راستین به درستی باور دارند که زندگی نیاکانشان بر بستر شادخواری وُ شادخوانی وُ شادگویی و شاد-زیستی و شاد-رقصی، سفره شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای کاشانه شان مکانی نبوده است که هیچ حتا در مرگ عزیزانشان لباس سپید می پوشیدند و برای شادی آن عزیز از دست رفته رقص و دست افشانی می کردند.
زیرا باور داشتند که باید شادی ها و شادمانی هایِ عزیز از دست را در زنده ماندگان شکوفا دید.
بنابراین بر پایه این فرهنگِ ناب و شادی-سالار ایرانیِ است که امروز بر سر مزار جاویدنامان به جای عزا و ناله که یک فرهنگ وارداتی است، رقص و دست افشانی و پایکوبی می کنند تا غم و ناله و گریه و عزا از جای جای ایرانزمین دور و دورتر گردد.
احمد پناهنده
*این دیوار نوشته را ایرانیانِ خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی با جان وُ خون خود روی دیوارهای جای جای ایران حک و ثبت کردند تا بگویند و بنویسند، وقتی جمهوری اسلامی باشد نه آزادی وجود دارد و نه آبادی.
بنابراین کمترین هزینه برای سرنگونی جمهوری اسلامی، ویران و نابود کردن زیرساخت های نظامی و شهرک های موشکی و زاغه های مهمات و همچنین زیرساخت هایی که در خدمت زیرساخت های نظامی جمهوری اسلامی استفاده می شوند،هست که فقط برای بقایشان از پول و ثروت و نانِ سفره تک تک ملت ایران هزینه می شود.
بله،
آزادی و شما بخوانید سرنگونی جمهوری اسلامی بر آبادی و شما بخوانید زیرساخت نظامی و نگهدارنده جمهوری اسلامی در این شرایط ارجحیت دارد.
مجدّدا دروود بر آقای کردی گرامی،
تحشیه ای دیگر برای تامّلاتی پیگیر.
آنچه برشمردید، تنها بخشی از واقعیتهای ثبت شده اند. میتوان بر آنها، دهها و صدها نمونه دیگر نیز افزود. واقعیتهایی که نه در خیال، بلکه در گوشت و خون تاریخ حک شدهاند. امّا پرسش اساسی اینجاست. آیا انباشت این همه فاجعه و تجربه تلخ، باید ما را به تسلیم وادارد؟. آیا تاریخ، اگر درست فهمیده شود، دعوت به سر فرود آوردن است یا فراخوانی برای ایستادن است؟. اینکه سفّاکان الهی، خود را به سلاحهای مرگبار آویخته اند و درّنده خوییشان از مرز توصیف گذشته است، حقیقتی هولناک است؛ اما هولناکیِ قدرت، هرگز توجیهی برای تسلیمِ انسان نبوده است. آنچه انسان را از حیوان متمایز میکند، نه صرفِ میل به بقا، بلکه توانِ انتخابِ معنا در دلِ خطر است. اگر بقا به هر قیمت، معیار نهایی باشد، آنگاه انسان پیشاپیش از آدمیگری، خالی و خلع شده است.
برای آنکه ژرفای این سخن را دریابید- نه فقط بفهمید- به این اثر سینمایی ذیل بنگرید که تمثیلی فشرده از همین وضعیت است که پیش آمده است. داستان انسانهایی که در برابر دوگانهای بی رحم قرار میگیرند. یا ماندن در اسارتِ تدریجی، یا عبور از تونلی که پایانش به احتمال بسیار، دهانِ مرگ است. تراژدی در همین جاست. آزادی، نه راهی امن، بلکه اغلب راهی است که از دلِ خطر میگذرد و با این حال، آنان انتخاب میکنند. نه از سرِ بی خردی، بلکه از سرِ فهمی عمیقتر. اینکه «زیستن» اگر تهی از آزادی و ارجمندی و حرمت انسانی باشد، چیزی جز استمرارِ مرگ نیست. مسئله، در نهایت، نه تونل است و نه دشمنِ آن سوی آن؛ مسئله «انسان» است. اینکه منِ انسان، برای آزادی، عزت، و شأنِ خویش چه ارزشی قائلم؟. آیا خود را شایسته نام «انسان» میدانم، یا آن چنان به بقا تقلیل یافتهام که حاضر باشم به هر ذلتی تن دهم، تنها برای آنکه چند صباحی بیشتر نفس بکشم؟. اینجا نقطه گسست است میان زیستن بهمثابه «امتدادِ زیستی» و زیستن به مثابه «تحققِ معنا». انتخاب، جوهر انسان بودن است. انسان، با انتخابهایش تعریف میشود، نه با ترسهایش و هر انتخابی، تفسیری است از اینکه «بودن» برای او چه معنایی دارد. اگر آزادی را تا سرحد جان نخواهیم، در حقیقت هرگز آن را نخواستهایم؛ زیرا آزادی، کالایی نیست که در حاشیه امنیت به دست آید، بلکه افقی است که تنها با خطر کردن به سویش میتوان رفت. من میپرسم که آیا ما آمادهایم بهای «انسان بودن» را بپردازیم یا ترجیح میدهیم در امنیتِ ظاهریِ بقا، آهسته و بیصدا، از انسان بودن استعفا دهیم و حیوان تابع و توسری خور و تا توی گور همچنان ظلوم و جهول قرآنی بمانیم؟ کدامیک؟.
همچنان تاکید میکنم. صرف واقعیّتهای تاریخی در گذشته نباید ما امروزیان را به نتیجه ای برساند که بعد از اینهمه فلاکتها، همچنان تسلیم سفّاکان الهی بمانیم؛ زیرا مسلّح هستند و به شدّت آلوده به سبعیّتی وحشتناک و توصیف ناپذیر. برای اینکه معنای فریادهای مرا دقیق متوجّه شوید و بدانید که چرا باید از نان و آب گذشت و بر «آزادی» پایورزی کرد تا سر حدّ جان باختن، پیشنهاد میکنم که فیلم ذیل را حتما گیر بیاورید و تماشا کنید.
«آندره وایدا»، یکی از فیلمسازان بسیار برجسته و کلاسیک سینمای لهستان و جهان است. وی فیلمی دارد به نام «تونل». موضوع این فیلم دقیقا آزادی أست و زیستن در آزادی یا اسارت و مردن در ذلالت. قضیه از این قرار است که عده ای تصمیم میگرند تا برای رسیدن به آزادی خودشان از تنها راه ممکن که یک تونل است، عبور کنند. تراژدی قضیه در این است که آنسوی خروجی تونل، سپاه نازیهای آلمانی سنگر گرفته اند. یعنی اینکه، فرار حتّا از طریق تونل به معنای رفتن در کام مرگ است. ولی آنها تصمیم قطعی میگیرند و از تونل عبور میکنند. بقیه ماجرا را خودتان میتوانید در فیلم تماشا کنید. همینطور فیلم «فرار بزرگ». همینطور فیلم »پرواز بر فراز آشیانه فاخته». همینطور فیلم «پاپیون». همینطور فیلم بسیار ستودنی «کلوب شاعران مرده». مسئله این است که من انسان، چقدر برای آزادی و ارجمندی و عزت و شرافت و شخصیّت خودم، ارزش قائل هستم؟. یا من خودم را انسانی میدانم که شایسته نام انسان هستم یا اینکه برای بقای فیزیکی خودم حاضرم به هر ذلالتی تن دهم تا روزی که مرگ مرا غافلگیر کند و بمیرم. بحث، بحث انتخاب است و ارزش زیستن را نه بقای فیزیکی؛ بلکه معنای زیستن است که رقم میزند. انسان میتواند انتخاب کند و با انتخابش اثبات کند که چه برداشتی از زندگی و معنای بودن دارد. ما اکنون فرصت انتخاب داریم و همانطور که قبلا هم نوشتم، اگر اسرائیل و آمریکا، ختم بمباران را اعلام کنند، بلافاصله باید مردم ایران بدون هیچ فراخوانی به صورت میلیونی به خیابانها بریزند و ارگانها را در اختیار بگیرند تا «شاهزاده و یارانش» بتوانند بیایند و مستقر شوند، در غیر صورت همانطور که قبل از جنگ نیز هشدار دادم، باید آماده قتل عام میلیونی مردمان ایران بود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک هشدار: https://iranglobal.info/fa/node/200386
آقای حیدریان گرامی،
سپاس از توجه تان.
1- حق با شماست که یک مقدار میتوانستم خلاصه تر بنویسم و چرخیدم... خوب است واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند... البته با چاشنی لبخند و شوخی ..
2- از یادآوری شکوهِ ارادهی انسانی سپاسگزارم، اما دوست عزیز اجازه بده از زاویهای دیگر به این «گوهر ایرانی» بنگریم. تاریخ به ما میآموزد که میان «شور مقاومت» و «امکان بقا»، مرزی فیزیکی وجود دارد که نادیده گرفتن آن، تراژدی میآفریند.
دو نمونهی تاریخی زیر بخوبی نشان میدهند که چگونه نابودی زیرساخت و گرسنگی، حتی سرسختترین ارادهها را فلج میکند:
۱. محاصره لنینگراد (۱۹۴۱-۱۹۴۴): هیتلر با استراتژی «عصر حجر»، آب و برق و نان شهر را قطع کرد. مردمی که با شکوه تمام آمادهی دفاع بودند، وقتی سهمیهی نانشان به ۱۲۵ گرم رسید، تمام توانِ سازماندهی و مقاومت سیاسیشان فروپاشید. در آنجا، «بیولوژی بر ایدئولوژی پیروز شد»؛ انسانهایی که برای آزادی جان میدادند، به دلیل تحلیل رفتن قوای جسمانی، دیگر حتی توان راه رفتن در خیابان برای اعتراض را نداشتند.
۲. قحطی بزرگ ایرلند (۱۸۴۵): ملت ایرلند که قرنها با سلحشوری در برابر استعمار بریتانیا ایستاده بود، با نابودی زیرساخت غذاییاش (محصول سیبزمینی) چنان ضعیف شد که بیش از یک میلیون نفر جان باختند و جنبشهای استقلالطلبانه برای دههها فلج شدند. ارادهی آنها نشکست، اما جسمشان توانِ حمل سلاح یا برپایی قیام را از دست داد.
بحث من «نانطلبی» نیست؛ بحث «لجستیکِ مبارزه» است. آن ۲۰ میلیون ارتش مردمی که به درستی از آنها یاد کردی، برای هماهنگی به موبایل، برای حرکت به پمپبنزین و برای رمقِ ایستادگی به آب و نان نیاز دارند. وقتی زیرساختِ زیستی توسط عامل خارجی (ترامپ) نابود شود، سپاه با در اختیار داشتن انبارها و ژنراتورهای نظامی، تنها مرجع توزیع بقا میشود؛ یعنی همان مدل حماس در غزه. در چنین شرایطی، مردم نه از روی ذلت، بلکه برای زنده ماندن فرزندانشان، ناچار به تمکین میشوند.
ترس من این است که با نابودی زیرساختها، «فرصتِ رهایی» به «تلاش مذبوحانه برای یک تکه نان» تبدیل شود و این دقیقاً همان هدیهای است که ترامپ ناخواسته به بقای سپاه میدهد. آزادی، افقِ انسان است، اما برای رسیدن به آن افق، باید زمینی زیر پا و جانی در بدن باقی مانده باشد.
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای روغن کرچکی برای احتمالا گوشهای شنوا!
اگر سخن «ترامپ» را نه به عنوان هیاهوی سیاسی، بلکه به مثابه امکانی بالفعل و تحقق پذیر در نظر بگیریم، آنگاه پرسش «ترس از بازگشت به عصر حجر» دیگر یک شعار تهی نخواهد بود، بلکه به محکّی برای سنجش حقیقتِ انتخاب بدل میشود. باید از آنانی که از تاریکی آینده بیم دارند، پرسید که آیا این هراس، هراس از فروپاشیِ عادتهاست یا هراس از مواجهه با حقیقتی که سالها از آن گریختهاند؟. آیا آمادهاند که به نام «امنیت»، به نام «نجات» و به نام «حکومت الهی»، تن به نظمی دهند که در آن، خشونت نه استثنا، بلکه قاعده است؟. نظمی که در آن، انسان نه سوژه، بلکه ابزار است؛ نه صاحب حق، بلکه موضوعِ حکم. آیا میپذیرند که زمان، در دستان قدرت الهی، منجمد شود؟.
که «ابدیت» نه بهمعنای تعالی، بلکه به معنای تکرارِ بی پایانِ سرکوب و کشتار تعریف شود؛ چنانکه در زبان و لحن چهرههایی چون «صادق خلحالی [هزار سال حکومت آخوندی] و علی خامنه ای « [اقتدار قرن به قرن ولایت فقیه] نه وعدهای برای رشد، بلکه تهدیدی برای دوام گیوتین الهی بود؟.
آیا حاضرید که هر صبح، با خبرِ مرگِ جوانی دیگر آغاز شود و هر شب، با ترسِ نوبتِ دیگری در فردا به پایان برسد؟. آیا حاضرید که حرمتِ تن و جانِ عزیزانتان، به سکهای در بازار قدرت بدل شود؟. آیا حاضرید که زیستن، به سطحِ بقا تقلیل یابد- یعنی بقای کوپنی، سهمیهبندی شده و مشروط به اطاعت؟. آیا میپذیرید که اندوه، به یک «وظیفه» تبدیل شود؟. که سوگواری، نه واکنش به فقدان، بلکه شرطِ حیات باشد؟. که شادی، نه حق، بلکه جرم تلقی شود؟. آیا میپذیرید که فرزند، پیش از آنکه فرزندِ شما باشد، ملکِ ایدئولوژی حکومتی باشد؟.
که پدر و مادر، پیش از آنکه پناه باشند، متهمانِ بالقوه باشند؟. که خانه، پیش از آنکه مأمن باشد، سایهای از زندان باشد؟.
آیا میپذیرید که سرزمینتان، نه در جغرافیا، بلکه در شأن و منزلت، به حاشیه جهان تبعید شود؟. که پیرامونتان را نه انسانهای آزاد، بلکه کارگزارانِ ترس، عقده و خشونت فراگیرند؟. که جهان، حتّا در سادهترین ارتباطات، شما را پس بزند، نه بهخاطر ناتوانی، بلکه به خاطر لکهای که بر پیشانیِ زیستِ جمعیتان نشسته است؟. آیا میپذیرید که آگاهی، به تکرارِ بی پایانِ متون فروکاسته شود؛ نه برای فهم، بلکه برای حک کردنِ اطاعت در عمقِ جان و مغز و قلب؟. اگر پاسخ به یکی از این پرسشها، منفی است، آنگاه مسئله دیگر، انتخابی میان «راحتی» و «هزینه» نیست؛ بلکه مسئله، انتخاب میان «بودن» و «فروکاستنِ بودن و اسارت ابدی» است. در چنین بزنگاهی، بی طرفی توهمی بیش نیست. یا باید ایستاد، نه صرفاً در برابر یک نظام سیاسی، بلکه در برابر هر نظمی که انسان را از معنا تهی میکند یا باید پذیرفت که تاریخ، نه در لحظات بحران، بلکه در تداومِ تسلیم، نوشته میشود. پس اگر نمیخواهید که آینده، صرفاً امتدادِ گذشتهای تیره باشد، باید نه فقط در خیابان، بلکه در اندیشه، در زبان، و در تعریفِ خویش از «انسان»، مقاومت کنید. زیرا هر استبدادی، پیش از آنکه در میدان پیروز شود، در ذهنها جا افتاده و حاکم شده است. باید پرسید که آیا آنچه از آن میگریزید، حقیقتاً «استبداد» است یا آنکه هنوز، در ژرفای جان، به نوعی به آن نیاز دارید تا از بارِ سنگینِ آزادی و مسئولیتِ خویش بگریزید؟. تکرار میکنم صحبتهایم را مجددا برای تاکید بر مبرم بودن تصمیم تاریخی.
آیا حاضرید حکومت سفّاکان الاهی را بپذیرید و به آن، رسمیت ابد الدّهر بدهید؟. آیا حاضر هستید که هر روز، شاهد اعدامهای جوانان و نوجوانان خود باشید؟. آیا حاضر هستید که هر روز به دختران و خواهران و زنانتان تجاوز شود؟. آیا حاضر هستید که شبانه روز ، کوپنی و قطره چکانی برای بقا زیست کنید؟. آیا حاضر هستید که فقط شبانه روز برای نیات حکومت آخوندی عزاداری کنید و بر سر و مغز خود بکوبید؟. آیا حاضر هستید که فرزندانتان را اعدام کنند و به مادر فرزنداننان تجاوز کنند و پدرانتان را در سیاهچالها محبوس کنند و اموالتان را مصادره؟. آیا حاضر هستید که سرزمینتان در آخرین رده کشورهای عقب مانده جهان برای قرنهای قرنها، محکوم و میخکوب بماند؟. آیا حاضر هستید که دور تا دور خودتان را فقط مکّاران و سفّاکان و کریه منظران و عقده ایها و تبهکاران و آدمکشها و جنایتکاران و متجاوزان حریص و خبیث بگیرند؟. آیا حاضر هستید که حتّا پاکستان و افغانستان و ترکیه و بنگلادش نیز به شما هرگز ویزای ترانزیت نیز ندهند؟. آیا حاضر هستید که هر روز و هر شب از کودکی تا توی گور فقط آیه های قرآن را در گوشتان بخوانند و حکّاکی کنند؟. آیا حاضر هستید در تمام مایحتاج برای بقای خودتان، أنواع و اقسام مواد شیمیایی و مرگبار را با قیمت نجومی بپردازید و میل کنید؟. آیا حاضر هستید که هر میلیمتری از خاک میهنتان، زاغه مهمات باشد حتّا زیر تخت خوابتان؟. و هزاران موارد دیگر. اگر حاضر نیستید به یکی از اینهمه موارد راضی باشید، آنگاه باید با دلاوری و رادمنشی برای بازپس گرفتن میهن خود و ارجمندی خدایی و شاهنشاهی خودتان و نسلهای پس از خودتان با تمام وجود بایستید و مقاومت کنید و بساط حکومت الهی را برچینید و در ریزترین نشانه های میکروسکپی اش نابود و نیست کنید؛ وگر نه باید آمادگی برای قتل عامهای از نوع دیماهی را داشته باشید؛ آنهم نه در مواقع اعتراض؛ بلکه هر ماه و هر ماه و هر ماه به ضرورت الهی. این گوی و این میدان. اکنون فرصت انتخاب است. یا این. یا آن. راه سومی هرگز و ابدا وجود ندارد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود!
تحشیه ای برای بیدارمغزان و هوشیاران.
اگر این صد نفر را نه صد، که یک میلیون نفر نیز فرض بگیریم، باز هم آویختن نام «حقوقدان» بر پیشانی آنها، بههیچ وجه من الوجوه، دلالت بر فهم، شعور، درایت یا حتّا آگاهی از جوهر «حقوق انسانی» ندارد. نام، تنها یک نقاب است و نقاب، هرگز جایگزین چهره نمیشود. آنچه حقوقدان را حقوقدان میکند، نه مدرک است و نه عنوان، بلکه نسبت زنده و بی واسطه او با حقیقتِ انسان است؛ یعنی حقیقتی که در رنج، در ستم، در بیدادگری، در تجاوز و غارت، در خاموشیِ قربانیان فریاد میکشد. کجا بودند این مدعیان، آنگاه که بنا بر روایتهای رسمی، هزاران هزار انسان بی سلاح در سکوتی مرگبار در دیماه به خاک افتادند؟. در کدام پناهگاهِ مصلحتی خزیده بودند، وقتی که جان انسانها، چون اعدادی بی ارزش، از صفحه هستی پاک میشد؟. چرا حتّا یک سطر اعتراض، یک فریاد مکتوب، یک ایستادن ساده در برابر این سیلابِ بیدادگری عریان از آنان سر نزد؟. آیا سکوت، خودش به نوعی امضا کردنِ حکمِ جنایت نیست؟.
اگر چین را با آن دیوارهای ضخیمِ پنهانکاری در باره اعدامهایش از معادله کنار بگذاریم، کشوری که در طول دههها از سال 1357 تا همین وضعیّت جنگی، بی وقفه در صدرِ آمار اعدام و مقام اول ایستاده است، چگونه توانسته است چنین جایی را حفظ کند، بی آنکه با موجی از اعتراضات حقوقی درونمرزی و برونمرزی مواجه نشود و همچنان امروز، در شرایطی که سایه جنگ، خود بهانهای برای تشدید خشونت شده، چگونه است که تهدید به اعدام، به یک زبان روزمره بدل گشته و باز هم مدعیانِ «دانش حقوق» در سکوتی سنگین فرو رفتهاند؟.
بیایید خود را نفریبیم. تحصیلِ دانش حقوق، اگر به بیداری وجدان نینجامد، نه تنها فضیلت نیست، بلکه میتواند به ابزاری خطرناک بدل شود؛ یعنی ابزاری برای توجیه، برای تزیینِ ظلم، برای توجیه بخشی به سرکوب. آنجا که در برابر چشمان ما، ابتداییترین حقوق انسانی - حق حیات، حق ارجمندی، حق آزادی، حقّ لباس پوشیدن و غیره - با وقاحت بی مرز و به نام الله و دین و رسول و اسلام و قرآن، لگدمال میشود، هر سکوتی، هر بی اعتنایی و هر توجیهی، چیزی جز مشارکت در همان جنایت نیست. وقتی قتل، تجاوز، غارت، مصادره، شکنجه و حذف انسان از صحنه اجتماع، به امری عادی و حتّا مقدس بدل میشود، دیگر نمیتوان از «حقوق» سخن گفت؛ زیرا حقوق، پیش از آنکه در کتابهای قوانین نوشته شود، باید در وجدانها زنده باشد و آنکه وجدانش خاموش است، هر چند هزاران جلد قانون از بر داشته باشد، در حقیقت، بیگانهای بی وجدان است در هیبت و شکل و شمایل انسان.
آنان که چنین مدعیانی را «سرمایه» یا «افتخار» میپندارند، در واقع ناآگاهانه بر تهیبودنِ بنیان فهم خویش مهر تأیید میزنند؛ زیرا حق، اگر حقیقتاً «حق انسانی» باشد، مرز نمیشناسد، تابع پرچم و قدرت نیست و در برابر هیچ حاکمی سر فرود نمیآورد. حق، آنجاست که انسان است و هر جا که انسان تحقیر میشود، حق نیز فریاد میکشد، اگر گوشی برای شنیدن باشد. پس مسئله، نه داشتنِ عنوان، بلکه داشتنِ شهامت است. نه دانستنِ علم حقوق و شناختن قانون، بلکه ایستادن در برابر بی قانونی و اعتراض با بانگ بلند در برابر پایمالی حقوق انسانی است. نه تکرار واژگانِ عدالت/دادگزاری و امثالهم، بلکه زیستن در افقِ آن است که معنای حقوق و حقوقدانی را رقم میزند. من میپرسم که اگر «حق» را نه در کتابهای حقوق، بلکه در رنجِ انسانِ دیگر باید جست، ما - هر یک از ما - در لحظهای که این رنج رخ میدهد، در کدام سوی ایستادهایم؟. در کنار حقیقت، یا در پناهِ سکوتی که خودش، چهره دیگرِ بیدادگری است؟
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
آیا آنچه امروز در ایران و جهان میگذرد، صرفاً مجموعهای از بحرانهای پراکنده است؟ یا نشانههای یک رویارویی بزرگ تاریخی؟ این مقاله با نگاهی جسورانه و متفاوت، پرده از پیوندی کمتر دیدهشده میان اسلام سیاسی و جریانهای چپ برمیدارد و آن را در قالب دو مفهوم کلیدی «رم سوم» و «خلافت سوم» بازخوانی میکند.
از روسیه تزاری تا بلشویسم، از اخوانالمسلمین تا انقلاب ۵۷، نویسنده با عبور از روایتهای کلیشهای، تلاش میکند نقشهای تازه از نیروهای درگیر در تحولات معاصر ترسیم کند؛ نقشهای که در آن، تقابل با دموکراسی و سکولاریسم بهعنوان نقطه تلاقی این جریانها برجسته میشود. این متن فقط یک تحلیل تاریخی نیست، یک دعوت است به دیدن آنچه در پسِ ظاهر رویدادها پنهان مانده است.
در زمانی که روایتها اغلب یا سادهسازی میشوند یا در هیاهوی رسانهای گم، این مقاله میکوشد تصویری کلان، بحثبرانگیز و تأملبرانگیز ارائه دهد؛ تصویری که چه با آن موافق باشید چه مخالف، شما را بیتفاوت نخواهد گذاشت.
به باور من، اگر به دنبال درکی عمیقتر از ریشههای بحرانها، پیوندهای پنهان ایدئولوژیک و آیندهای هستید که در حال شکلگیری است، این مقاله را از دست ندهید.
سپاسگزارم از بازنشر چنین مقاله روشنگرانه و پرمحتوایی
یاشار استهباننژاد
دروود بر آقای کردی گرامی،
تحشیه ای شایان تامّلات عمیق؛ نه واکنشی.
در نوشتهای که عرضه کردهاید، اگر بخواهم از حاشیه پردازیهای مکرر و گمانه زنیهای رایج بگذرم؛ یعنی گفتارهایی که هر روز از دهان و قلم تحلیلگران و مفسران و کنشگران مختلف، بی آنکه ریشهای و مغزه ای داشته باشند، تکثیر میشوند، تنها دو نکته هست که شایسته درنگ و سنجش هستند؛ زیرا باقی حرفهایتان، همه در پیرامون میچرخند، آنگاه که «اصل [= مردمان ایران]» به حاشیه رانده شده است و هنگامی که اصل گم شود، حاشیه اگر آراسته و پر هیاهو باشد، چیزی جز سایهای بی جان نیست. علت این گمگشتگی نیز روشن است. ما در وضعیتهای ناشناخته، هرگز نمیدانیم «اصل» چگونه خود را آشکار خواهد کرد؛ امّا یک چیز را تاریخ، بارها و بیامان به ما آموخته است: این «اصل [= مردمان ایران]»، توان آن را دارند که هر قطعیتی را واژگون سازند، هر پیش بینی را به سخره بگیرند و از دل آنچه مقدّر میپنداشتیم، سرنوشتی دیگر برآورند. تاریخ بشر و به ویژه تاریخ ما، لبریز از همین لحظاتِ خلافآمدِ عادت است. آنجا که انسان، برخلاف همه محاسبات، ناگهان «دیگرگونه» میشود.
اکنون بازمیگردم به آن دو نکته اساسی. نخست «نقش مردم» که همان اصلِ غافلگیر کننده است و دوم، تلقی شما از انسان که بیش از آنکه تحلیلی باشد، به نوعی تقلیل و فروکاست تحقیری میماند. اگر از خود بپرسیم، نه در مقام نظریهپرداز، بلکه در مقام انسانی که هنوز اندکی صداقت با خودش دارد، آیا انسان ایرانی تنها برای «نان و امنیت تحت گیوتین خونریز» میخواهد زنده بماند؟ یا آنکه «آزادی» و «هویت اصیل ایرانی» افقی است که حیات او را معنا میبخشد؟. پاسخ به این پرسش، نه در باره «دیگران»، بلکه درباره خودِ ماست و درست در همین پاسخ است که موضع و ماهیّت و ریشه بحرانمان، آشکار میشود. اگر ایرانی صرفاً موجودی بود در جست و جوی نان و امنیتِ ظاهری تحت لوای گیوتین خونریز، هرگز به خود زحمت نمیداد که در برابر ساختارهای سرکوب برخیزد. شورش، هزینه دارد و انسانِ صرفاً جوینده و خواهنده نان و آب، هرگز هزینهای چنین گزاف [به رروایتی 45 هزار به روایتی هنوز ناکاویده، 120 هزار قربانی] را بر خود تحمیل نمیکند. پس آنچه او را به قیام وامیدارد، چیزی فراتر است. در حقیقت، زخمی درونی، تحقیرِ ممتد، و اشتیاقی خاموش نشدنی به زیستنِ شایسته.
من، برخلاف این گفتارهای رایج و فرسوده، به «انسان ایرانی» یقین دارم، نه از سر احساس، بلکه از دلِ شناختی که تاریخ و اسطوره به ما سپردهاند. این انسان ایرانی، در ژرفترین لایههای وجود خودش، میان «آزادی» و «بقای ذلیلانه»، تردیدی ندارد. او آزادی را برمیگزیند، حتّا اگر این انتخاب، به بهای جانش تمام شود. این نه اغراق است و نه شعار. این همان حقیقتی است که در رگهای فرهنگ ما جاری است، از اسطورهها تا لحظات خونین تاریخ. ملتی را تصور کنید که در امنیتی موهوم، در وفور نان، اما در وحشتی دائمی و تحقیرآمیز زندگی میکند. آیا چنین زیستنی، جز کش دادن مرگ نیست؟. بر عکسش در برابر آن، حتّا اگر سرزمینی سوخته بماند و جمعیتی اندک، امّا آزاد، آیا امکان بازسازی، امکان معنا، امکان «دوباره زیستن» در آن نهفته نیست؟. تاریخ، بارها پاسخ این پرسش را داده است. ویرانی، پایان نیست؛ ذلت پذیری و تسلیم سفّاکان الهی شدن است که پایان میآفریند.
من قبل از جنگ نیز نوشتم و گفتم که اگر نتیجه این جنگ به جایی مختوم شود که تا عمق سیصد متری، خاک سوخته داشته باشیم و فقط یک میلیون نفر انسان داغان باقی بمانند، ارزش آن را دارد که بجنگیم و حکومت الهی را برای همیشه ریشه کن کنیم و میهنمان را از اشغالگران کریه منظر بازپس بگیریم. با یک میلیون نفر نیز میتوان وطن ویرانه را آباد کرد؛ امّا با هشتاد میلیون انسانی که ثانیه به ثانیه از طرف گیوتینداران الهی در وحشت و هراس بزییند و هرگز به اندازه سرگین سر کوچه نیز اعتبار و ارزش نداشته باشند، با خروارها تُن «نان سنگک و بربری بی همتا» نیز آرزوی مرگ عاجل را خواهند داشت. بنابر این، «بهای آزادی» از زیستن در ذلّت و خفّت و حقارت و تظاهر به «عزّت و ارجمندی و فیس و افاده های آنچنانی» خیلی ارجح دارد و این مسئله ریشه در عمق گوهر ایرانی دارد و در «اسطوره ایرج شاه» و کثیری از سلحشوران و پهلوانان نامدار تاریخ ایرانی مثل «بابک خرّمدین» که در اسطوره های نامیرا و شالوده ای دوام آورده است.
آزادی، نیاز ثانویه نیست که بتوان آن را با نان معاوضه کرد؛ آزادی، افقِ امکانِ انسان بودن است. بدون آن، نان نیز طعم و مزه ندارد و امنیت، چیزی جز قفس نیست. پرندهای که آب و دانه دارد، اما در قفس است، آرام نمیگیرد. او خود را به میلهها میکوبد، نه از سر حماقت، بلکه از سر وفاداری به حقیقتِ وجودی خویش. «بودن و زیستن در ارجمندی»، نه صرفاً «زنده ماندن». به همین دلیل، تقلیل انسان ایرانی به موجودی نانطلب و امنیت در سایه امریّه منکری و معروفی و شمشیر خونریز الهی، نه تنها خطایی تحلیلی، بلکه نوعی بی اعتمادی به گوهر تاریخی و فرهنگی اوست. آن که یقین به خود و ریشههایش را از دست بدهد، حتّا در آسایش، آرامش نخواهد یافت؛ زیرا انسان، بیش از آنکه با بدنش زندگی کند، با معنای وجودی اش زنده است. من از شما و دیگران میپرسم که اگر روزی ناگزیر شویم میان «زیستن در قفسِ امن به همراه نان و آب» و «مردن در افقِ آزادی با تمام خطرات نامنتظره» یکی را برگزینیم، آیا حقیقتاً میدانیم کدام را انتخاب خواهیم کرد یا آنکه هنوز جرئت رویارویی با پاسخ خود را نداریم؟.
متاسفم که به این نتیجه خبط و خطا رسیده اید و ایرانی را در حد نیازمند به نان و امنیّت دروغین، فروکاسته اید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درووود!
مطلب ذیل را در پای مطلب آقای پورمندی در «سایت ایران امروز» نوشتم. به دلیل آنکه مطمئن نیستم که مدیر محترم سایت ایران امروز، مطلبم را نشر دهد، برای احتیاط، آن را در اینجا بازنشر میدهم. لینک مطلب آقای پورمندی را در خاتمه مطلبم گذاشته ام.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
/////////////////////////////////////////////////////////////
دروود بر آقای پورمندی گرامی،
تحشیه ای دم دست بدون هیچ کشمکش تئوریک و موضعگیری سیاسی.
مطلب شما از نظر تحلیلی به شدت جهت دار، آمیخته با پیشفرضهای اثبات نشده و مملوّ از قضاوتها و محکومیّتها و قصاص دادنهای قبل از جنایت است. تقلیل تاریخ به روایت خطّی، یک ادّعای محوری دارد: «با سقوط سلطنت، مشروطه خواهی بلاموضوع شد.». این گزاره در ظاهر منطقی است، امّا در عمق، دچار یک خطای تقلیلگرایی تاریخی است؛ زیرا «مشروطه خواهی» صرفاً به معنای «محدود کردن سلطنت» نیست؛ بلکه در سنّت سیاسی ایران، حامل مفاهیمی مثل: حاکمیت قانون - تحدید قدرت - پاسخگویی - نهاد سازی مدرن است. بنابر این، حذف سلطنت به معنای حذف مسئله مشروطه خواهی پادشاهی نیست. شما عمداً این مفهوم را به «فرم» (سلطنت) تقلیل میدهید تا بتوانید نتیجه دلخواه خود را بگیرید و آن را «مرده» قلمداد کنید. این اقدام شما، یک جا به جایی مفهومی است، نه تحلیل سیاسی. سطح دیدگاهی شما جایگزینی تحلیلی است با روایت ایدئولوژیک. در سراسر متن مطلبتان و در کلمه به کلمه آن میتوان الگوی ثابتی را ملاحظه کرد: ادعاهای بزرگ بدون شواهد تجربی مثل: «اصلاحطلبی شکست خورد» ، «مشروطه خواهی به کما رفت»، «راست رادیکال فروکش کرد». همچنین ساختن زنجیرههای علّیّتی و ساده سازی شده مثل جرجتاون = چرخش راست = مونیخ = پروژه قدرت.
این روایت شما، پیچیدگی سیاست را به یک داستان خطّی و ارادهگرایانه فرو میکاهد. استفاده از نیّت خوانی «پهلوی تصور کرد کوتاهترین راه به قدرت است»، «برای نوالهای روزنهگشایی کردند». در اینجا تحلیل جای خود را به روانکاوی سیاسی بدون داده های منطقی داده است. سطح زبان شما به مثابه ابزار حذف به کار گرفته شده است؛ یعنی کاربست نخ نما و فرسوده و چندش آور تکنیکهای کلاسیک مبارزه ایدئولوژیکی برای بیاعتبارسازی رقیبان از طریق زبان تحقیر آلود. نمونه ها: «مشروط هخواهی کاریکاتوری»، «کارتنخواب حاشیه شهر سیاست»، «زنیکه»، «بیاصل و نسب» (حتّا اگر به نقل باشد، بازتولید همان ذهنیّت ایدئولوژیکی است)، «نبرد من تازه»، «دفترچه اضطرار» و الی آخر. این زبان، تحلیل تولید نمیکند؛ بلکه مرز دیوار چینی دوست/دشمن میسازد. در حقیقت، بهجای اینکه «واقعیت را توضیح دهد» میکوشد که «یک جبهه سیاسی را از مشروعیت [حقّانیّت/لژیتیماتسیون] ساقط کند». تناقض درونی متن شما از یک سو میگوید: «مشروطهخواهی مرده است» امّا از سوی دیگر، کلّ متن را صرف حمله به آن میکند.
باید پرسید که اگر مشروطه خواهی پادشاهی، واقعاً «مرده» است، این حجم از هدر دادن انرژی شما برای چیست؟. این نشان میدهد که آنچه که انکار میشود، در حقیقت، هنوز به عنوان یک امکان محتمل و واقعیّت پذیر، به حیث تهدید تلقی میشود. شما در مطلبتان، سوژه اصلی را حذف کرده اید. منظورم مردم هستند. در سراسر متن شما، «مردمان ایران (درونمرزی +برونمرزی)» حضور واقعی ندارند، بلکه یا «عوام» هستند یا «ابزار موجسواری». هیچ جا در مطلب شما، عاملیّت مردمان به رسمیت شناخته نمیشود. این یعنی متن شما، برغم ادّعای «ملی و دموکراتیک»، در عمقش، نگاهی منم منم کن و قیّممآب دارد. جمعبندی مطلب شما را میتوان چنین توصیف کرد: یک روایت سیاسی ایدئولوژیک که با استفاده از زبان تحقیر، ساده سازی تاریخی و نیّت خوانی میکوشد یک حقیقت آشکار و قویمایه و ریشه دار و عمیق را به نام «مشروطه خواهی پادشاهی به گرداگرد محور شاهزاده رضا پهلوی» به جای سنجشگری علمی، فقط کتمان و حذف کند. این سبک زبانی شما بیشتر نشانگر «بیانیه یک موضع سیاسی از جانب رقیبی به شدّت ورشکسته شده» است تا «تحلیل یک وضعیت تاریخی».
اگر بخواهیم منصف باشیم و به حدّاقلی از پاسخ منطقی دست یابیم، باید عرض کنم که مسئله این نیست که مشروطه خواهی مرده یا زنده است؛ بلکه مسئله این است که آیا قدرت در ایران باید محدود و کرانمند و کنترل شود یا نه؟. اگر پاسخ «بله» است، پس مشروطه خواهی بهمثابه ایده، هنوز زنده است، حتّا اگر نامش چیز دیگری باشد. شما میگویید که: «مشروطه خواهی بلاموضوع شده». امّا واقعیت این است که جمهوری اسلامی نیز بدون مشروطه (تحدید قدرت) به استبداد رسید . اصلاح طلبی بدون ابزارهای مشروطه شکست خورد . پس مشکل، نبودِ مشروطه خواهی نبود؛ مشکل، نبودِ تحقق آن بود.
شما مواضع و دیدگاههای شاهزاده رضا پهلوی را مثلا به اعتقاد خودتان نقد میکنید؛ امّا به جای نقد، او را به کاریکاتور تبدیل میکنید. این روش، دقیقاً همان چیزی است که هر استبدادی برای بقا نیاز دارد، آنهم حذف رقیب به هر طریقی که بشود. شما دیگران را از «راست رادیکال» میترسانید [در باره این اصطلاح و کژفهمی شدید آن میتوان جداگانه بحث کرد]، امّا نمیپرسید که چرا بخشی از جامعه اصلاً به سمت آن گرایش پیدا میکند؟. تا زمانی که این سؤال را نپرسید، تحلیل شما صرفاً اخلاقی و جانبمدارانه است، نه سیاسی و انگیزنده به تفکّر. شما از «پروژههای خارجی» میگویید، اما هیچگاه توضیح نمیدهید که چرا یک جامعه، آماده پذیرش چنین پروژههایی میشود؟. این خلأ، مهمتر از خود پروژه است و مهمتر از همه، شما میخواهید یک گرایش بسیار ریشه دار و عمیق و گسترده در تار و پود تاریخ و فرهنگ ایران را با دهن کجی کردن، فی الفور دفن کنید، در حالیکه هنوز جایگزینی واقعی ارائه نکردهاید. سیاست با نفی دیگران، زنده نمیماند؛ بلکه با بدیل استخواندار و ریشه دار در تاریخ و فرهنگ مردمان ایران است که زنده و فعّال میماند. اگر بخواهم خلاصه بگویم، مطلب شما، بیش از آنکه نشان دهد «مشروطه خواهی مرده است»، نشان میدهد و اثبات میکند که «شما هنوز از آن میترسید و به شدّت وحشت دارید» و ترس، هرگز تحلیل خوبی تولید نمیکند.
آنچه در مطلب شما بهعنوان «مرگ مشروطه خواهی» اعلام میشود، در حقیقت، نه یک واقعیت تاریخی، بلکه یک قضاوت شتابزده در باره سرنوشت یک ایده است و دقیقاً باید پرسید که آیا ایدهها میمیرند؟ یا آنچه که میمیرد، صرفاً صورتهای تاریخیِ ناقصِ تحقق آنهاست؟. من میپرسم که ـآیا «سوسیالیسم» مرده است بعد از فروپاشی قطب کمونیسم در جهان؟. مشروطه خواهی، اگر آن را به معنای عمیقش بفهمیم، نه یک شکل از حکومت، بلکه یک پاسخ به یک مسئله بنیانی است و آنهم اینکه چگونه میتوان قدرت را محدود و کنترل کرد، بی آنکه جامعه فروبپاشد؟ این پرسش، از لحظهای مطرح بوده است که انسان در وضعیت طبیعی خودش میزیسته است و أصول کشورداری و جامعه مداری با او بوده است و هرگز نه با سقوط یک سلطنت از میان میرود و نه با استقرار یک جمهوری حل میشود.
مطلب شما، در سطحی پنهان، دچار یک خطای عمیق فلسفی و به شدّت مغشوش نیز از لحاظ تئوریک و پراکتیک است: همسان انگاری "نهاد" با "مسئله"، پنداری که با حذف سلطنت، مسئله تحدید قدرت نیز حذف شده است. اما تجربه تاریخی دقیقاً عکس این را نشان میدهد. هر جا که قدرت مهار نشود- نامش هر چه میخواهد باشد [=جمهوری پارلمانی، جمهوری دمکراتیک سوسیالیستی، جمهوری دمکراتیک اسلامی، ولایت فقیه، و امثالهم] به استبداد متمایل میشود. در اینجا، یک پارادوکس شکل میگیرد. شما تلاش دارید که «مشروطه خواهی» را نفی کنید، امّا همزمان، تمام موضع عقیدتی خودتان را بر نقدِ فقدان همان چیزی تمرکز داده اید که مشروطهخواهی وعده میدهد: 1- قانون 2- محدودیت قدرت 3- مسئولیّت. این یعنی اینکه زیر و بم مطلب شما، بر چیزی ایستاده که در سطح، انکارش میکنید. اما مسئله فقط این نیست. لحن متن، نشان میدهد که ما با یک «تحلیل منطقی و شایان تامّل سنجشی» مواجه نیستیم، بلکه با نوعی اراده برای حذف دیگری رو به رو هستیم. در نتیجه باید پرسید که چرا در غیاب استدلال دقیق، زبان به سمت تحقیر و تحذیف و انکار و خصومت و پرخاش نفرت آلود میلغزد؟. پاسخ، ریشهای تر از مواضع سیاسی است؛ زیرا وقتی یک موضوع شایان اندیشیدن نمیتواند «دیگری» را در سطح حقیقت وجودی شکست دهد، میکوشد او را در سطح اعتبار و محبوبیّت، نابود کند و زشت جلوه دهد . این همان لحظهای است که سیاست، از جستجوی حقیقت، به میدان جنگ روایتها و کشمکش بر سر انحصاری کردن قدرت و اقتدار و امتیاز سقوط میکند. در چنین میدانی، مفاهیم دیگر ابزار فهم نیستند، بلکه به سلاح زرّادخانه ای تبدیل میشوند.
«مشروطه خواهی»، «اصلاح طلبی»، «راست رادیکال» - همه به برچسبهایی بدل میشوند برای تثبیت یک مرز بین «ما/آنها» و این دقیقاً همان ذهنیّت اعتقاداتی بسته است که هر شکل از استبداد - حتّا در لباس ضدّ استبداد - از آن تغذیه میکند. امّا عمیقترین لایه مسئله شما، جای دیگری است. متن، برغم ظاهر سیاسیاش، از یک اضطراب فلسفی و وحشت درونی شما حکایت میکند؛ یعنی اضطرابِ بی بدیلی که میکوشد یک امکان راهگشاینده و موفقیّت آمیز را ببندد، بی آنکه امکان دیگری را برای مردمان مستاصل بگشاید و این همان نقطهای است که نقد، به بن بست تبدیل میشود؛ زیرا سیاست و هنر سیاسی اندیشی، نه با نفی دیگران، بلکه با امکانسازی زنده است. اگر قرار باشد پاسخ ریشهای به معضلات عاجل داده شود، باید از سطحیّات تنفّر آلود عبور کنیم. مسئله این نیست که «سلسله پهلویها» چه کرد یا نکرد، یا «مشروطه خواهی» شکست خورد یا نخورد؛ بلکه مسئله این است که چرا جامعه ایرانی، در چرخهای تکرار شونده، میان اشکال مختلفِ تمرکز قدرت سرگردان است؟. تا زمانی که این پرسش بی پاسخ بماند، هر نقدی - حتّا گر ادّعای صحت داشته باشد- در سطح پیش پا افتاده باقی میماند. آنچه که مطلب شما اعلام میکند، «پایان یک فصل تاریخی» نیست؛ بلکه ناخواسته، یک حقیقت عمیق تر را آشکار میکند؛ یعنی این حقیقت که ما هنوز «مسئله قدرت و کرانمندی آن را» حل نکردهایم و تا زمانی که این مسئله حل نشود، ایدههایی مانند مشروطهخواهی/پادشاهی نه بهعنوان یک نام، بلکه بهعنوان یک «ضرورت عاجل» همچنان بازخواهند گشت و جاذبه های چشمگیری خواهند داشت و شاید بتوان چنین جمعبندی و نتیجه گیری کرد: ایدهها نمیمیرند؛ آنها صبر میکنند تا زمانی که واقعیّت ضرورتهای عاجل، دوباره آنها را فرا بخوانند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
------------------------------------------
لینک مطلب آقای پورمندی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/126804/
دروود بر آقای کریمی گرامی،
تحشیه در کوره راههای خار مغیلانی!
این سخن، در ظاهر خطاب به شماست، امّا در حقیقت، آینهای است برای آنانی که هنوز گوشِ شنیدن دارند؛ یعنی برای آنانی که پس از شنیدن حرفهای تکراری شما و أمثال شما، در سکوتی سنگین فرو میروند و از خود میپرسند: «این همه گفتار، در نهایت، به کجا اشاره داشت؟» و آقای کریمی چه میخواست بگوید؟. «من هئچّیدن اونون سؤزلریندن آنلامیرام، تانری اوزگهلرینین ایمدادینا چاتسون».
مسئله، دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از فاصله عمیق میان واژه و معنا، میان ادّعا و حقیقت، میان آنچه گفته میشود و آنچه در پسِ گفتن، پنهان و استتار میشود. شما و همسنخان شما، بهگونهای خستگی ناپذیر مدام از کلیّات سخن میگویید؛ از مفاهیمی که در تاریخ و فرهنگ، لایه لایه شکل گرفتهاند و بار سنگینی از تجربیات انسانی را از جامعه ای به جامعه ای دیگر حمل میکنند - «آزادی»، «انتخاب»، «قانون»، «سکولاریسم»، «جدایی حکومت از دین ایمانخواه» و غیره و ذالک. امّا این واژهها، در زبان شما، نه ابزار شفّاف اندیشی، بلکه نقابی برای پنهانکاری هستند؛ یعنی نه پلی به سوی فهمیدن، بلکه دیواری برای پوشاندن نیّات و مقاصد و اغراض و اهداف. آیا هرگز درنگ کردهاید که «آزادی»، پیش از آنکه شعاری برای عرضه باشد، معیاری برای سنجش است؟. معیاری که نهتنها سکولاریسم را میآزماید، بلکه ادیان ایمانخواه، ایدئولوژیها و هر نظام فکری و عقیدتی و آکادمیکی دیگر را نیز در ترازوی خود قرار میدهد؟. آزادی، اگر اصیل باشد، گزینشی نیست؛ نمیتوان آن را تنها در جایی که به نفع ماست به رسمیت شناخت و در جایی دیگر که به ضرر ماست، خاموش و بی اعتبارش کرد. آزادی، یا هست - و در همه جا جاری است - یا نیست، و در این صورت، هرچه هست، تنها صورتکی از آن است.
شما از «انتخاب» سخن میگویید، امّا آیا به معنای آن وفادارید؟. انتخاب، زمانی معنا دارد که امکانِ «نه» گفتن نیز وجود داشته باشد؛ بویژه زمانی که اراده، از قید تحمیل رها باشد. اگر کسی در میان گزینه های گوناگون، با صدایی رسا بگوید «من این را میخواهم»، و دیگری، با تکیه بر تجربه شخصی، ذوق فردی، یا حتّا قدرت عریان، پاسخ دهد «نه، تو باید آن را بخواهی که من میخواهم» - آیا هنوز میتوان از «انتخاب» سخن گفت؟. یا آنچه که باقی میماند، تنها صورتی مبدّل از اجبار است که در لباسِ انتخاب پنهان شده است؟. به عبارت دیگر و گویاتر. اگر من بخواهم مسئله «انتخاب» را مطرح کنم و گزینه های انتخابی را با لذیذترین غذاهای ایرانی [ = چلو کباب، باقالی پلو با ماهی، فسنجون، قورمه سبزی، زرشک پلو با مرغ، قیمه پلو، کوفته، کله پاچه، آبگوشت دیزی، میرزاقاسمی] مقایسه کنم و بخواهم طبق صحبت شما، مخیّر به انتخاب باشم و با صدایی بلند فریاد بزنم که من، «چلو کباب» میخواهم، آیا شما میتوانید با زور و خصومت و گردن کلفتی و مواضع بدجنسانه و حسادت آلود از در سخن درآیید که نخیر! شما باید «کوفته» بخورید؛ زیرا من، تمام عمرم، کوفته خورده ام و میدانم که خیلی خیلی خوشمزه است. آیا چنین اعمال زوری، خلاف آن صحبت شما نیست که از «انتخاب» دم میزنید؟.
در اینجا، مسئله از یک مثال ساده فراتر میرود؛ از ترجیح یک غذا یا یک سلیقه فردی عبور میکند و به بنیانِ نسبت میان فرد، جامعه و قدرت میرسد. آنکه انتخاب دیگری را برنمیتابد، در حقیقت، نه به حقیقت باور دارد و نه به آزادی؛ بلکه تنها به بازتولید اراده خویش در قالبی عام میاندیشد. اگر مردمی - به هر دلیل، آگاهانه یا از سر تجربه، با تأمل یا با شهود - به گزینهای گرایش پیدا کنند، نسبتِ ما با این انتخاب چیست؟. آیا باید آن را بشنویم، بفهمیم و در برابرش پاسخگو باشیم، یا آن را به مثابه انحرافی از «درک برتر» خود تلقی کنیم و در صدد تصحیح و حذف آن برآییم؟ اینجاست که مرز میان «گفت و گو» و «تحمیل» روشن میشود. اگر بیشینه شمار مردمان ایران به «شاهزاده رضا پهلوی و نظام پادشاهی» متمایل هستند، شما و امثال شما به چه دلیل به خودتان این حقّ را میدهید که علیه «انتخاب مردمان ایران» جبهه گیری خصمانه کنید؟. شما به حیث یک ایرانی حقّ دارید که در فضای عمومی از ایده آلهای خودتان صحبت کنید و چنانچه مردم به آنها اهمیّت بدهند، بی شک در وضعیّت و موارد لازم به آنها توجّه خواهند کرد؛ نه اینکه بیاید با ضرب و زور بخواهید به نام مردمان، ایده آلهای خودتان را حکم قطعی و ضروری و صحیح و انتخاب مردمان بدانید؟. کجای دنیا این رسم است آقای کریمی گرامی؟. مردمان ایران؛ از واقعه قتل عام دیماه تا همین امروز، فریاد میزنند که ما «شاهزاده رضا پهلوی» را میخواهیم. آیا شما باید به رای اکثریّت مردم که آگاهانه و بدون هیچ جبری و زوری انتخاب کرده اند، احترام بگذارید یا اینکه «رای مردمان و انتخاب» برای شما و امثال شما فقط ترفندهای سیاسی و رقابتهای قدرت طلبی هستند؟. کدامیک؟.
هیچکس از حقّ اندیشیدن و بیان ایدههایش محروم نیست؛ این، حداقلِ زیست در افقِ انسانی است. امّا لحظهای که ایده، به جای عرضه شدن، به تحمیل بدل میشود - لحظهای که «نظر» خود را «ضرورت» مینامیم و «میل» خود را «خواست عمومی» جا میزنیم - در آن لحظه، حقیقت قربانی میشود و آزادی، به ابزاری برای فریب تبدیل میشود. مردمان، در سکوتِ تاریخ، همواره در حال انتخاب هستند؛ انتخابهایی که گاه از رنج زاییده میشوند، گاه از امید، و گاه از انباشت تجربههایی که هیچ نظریهای به تنهایی قادر به توضیح آنها نیست. بی اعتنایی به این انتخابهای مردمان، یا تقلیل آنها به «خطا»، نه نشانه آگاهی، بلکه نشانه نوعی خودبینی خطرناک است؛ یعنی خودبینی که خویشتن و همعقیدگان و همسنخان خود را معیار حقیقت میپندارد.
من میپرسم که اگر «انتخاب مردمان ایران (= درونمرزیها و برونمرزیها)» تنها زمانی معتبر است که با خواستِ شما همسو باشد، آیا آنچه شما از آن دفاع میکنید واقعاً «آزادی» است یا صرفاً نامی زیبا برای سلطهای و اغراضی و اهدافی پنهان و استتار شده در مغز و قلب شما و همسنخان شما؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای کردی گرامی و سپاس بسیار از گوشزد و یادآوری شما و دیگرانی که من نمیشناسم و خواننده مطالبم هستند.
عرض شود که «سقراط عزیز و دوست داشتنی» برغم سلیس و روانگویی اندیشه هایش، فهمیدن و دریافتن و آموختن آنها فوق العاده استخوانشکن هستند. هنر بزرگ «افلاطون» در همین بود که توانسته است افکار استادش را در ساده ترین فرم ممکن، عبارتبندی کند. من متاسفانه، نه استعداد بی نظیر افلاطون را دارم، نه عمق شگفت انگیز اندیشیدن و جلوه های گفتاری و بسیار زیبای «سقراط» را.
در فاصله سالهایی که قلم به دست گرفته ام تا امروز، در روشهای مختلف، سعی کرده ام آنچه را که می اندیشم و در باره اش تامّلاتی داشته ام به موجزترین فرم ممکن بیان کنم. این کار نه از سرِ تفنّن است و نه از سرِ ماجراجوییهای قلمی؛ بلکه به دلیل فرصت کم و عاجلیست که هر انسانی در این روزگاران اسیرش هست. روزانه نزدیک به دوازده تا چهارده ساعت درگیر کارم. فرصت برای طول و تفصیل نویسی ندارم. بین کار و فرصت حدّاقلی میکوشم که حدّاکثر استفاده را ببرم. یکی دیگر از دلایل شاید دشواری زبان نوشتاری من در این باشد که صحبتهایم به کلمات و مفاهیمی آغشته نیستند که «شایع و رایج» هستند؛ بلکه خیلی هم برعکسند، در نقد و صف آرایی انتقادی با مفاهیم و اصطلاحات رایج و شایع و مقبول هستم. در مطالب اکثر کسانی که میخوانید یا گذرا نگاهی به آنها می اندازید، میبینید که کلمات مشترکی را به کار میبرند مثل: «دمکراسی، خدا، دین، سکولاریسم، جدایی حکومت از دین، لائیسیته، جامعه مدنی، لائیسیته، آته ائیسم، امپریالیسم، بورژوازی و کثیری امثال این واژه ها که به کرّات در مصاحبه ها و مقالات و مطالب دیگران بازگویی میشوند». اگر برای دیگران، اینگونه مفاهیم و واژگان، کاملا بدیهی جلوه میکنند، برای من، از پیچیده ترین و معضل سازترین و بُغرنجترین مفاهیم هستند و اتّفاقا اینها را موضوع نقد قرار میدهم و سعی میکنم نشان دهم که این مفاهیم با کاربرد خشک و خالی آنها، نه تنها به دامنه خاک فرهنگ ایرانیان، انتقال داده نمیشوند؛ بلکه حتّا فهمیده نشده اند و موجب خلط مباحث و فجایع مصیبت بار نیز میشوند. بالطّبع برای اینکه بتوانم تفاوتها و تمایزها را نشان دهم، ناچارم که قلمم را گونه ای دیگر به کار ببرم و همین باعث میشود که من نه تنها به زبان خودم حرف بزنم و بنویسم؛ بلکه خواننده مطالبم را نیز از سطح مانده بر مسلّم پنداشته ها به بالا میکشم. به این معنا که من خودم را تا سطح آنچه شایع و رایج و مقبول و تکراریست، فرونمی کاهم؛ بلکه خواننده را سعی میکنم اگر نه در سطح خودم؛ دست کم در جایی بیاورم که بتواند فضاهای دیگری را نیز ببیند و تجربه کند. شما اگر ساعتهای مدید در اتوبانی تخت و هموار با سرعت متناسب رانندگی کنید، دیر یا زود، خوابتان خواهد گرفت در پشت رل و این هم برای شما خطرناک است. هم برای دیگران. ولی من خواننده را در راههای مختلف میبرم که پر از پیچ و خمها و فراز و نشیبها و گردنه ها و گاهی هم آسفالت تخت اتوبانی هستند. این کار باعث میشود که ذهن خواننده، ساده بار نیاید؛ بلکه به پیچیدگیها نیز آموخته شود. سبک نگارشی مقالاتم بین آسان و مشکل در نوسان هستند یا به قول قدما، «سهل و ممتنع». ساده نویسی را من نسبت به سن انسانها، مخصوصا بچّه ها و نوجوانان میپسندم برای تفهیم موضوعی اساسی. امّا در دایره مسائل کلیدی باید تا میتوان به محتوای مفاهیمی که کاربرد اساسی در مسائل میهنی دارند با دقّت و مسئولیّت و بیدارفهمی اقدام کرد. میتوان مطالبی را به جای یک بار، دو بار یا سه بار خواند تا دقیقا متوجه شد. من خودم کثیری از مطالب متفکّران و فیلسوفان و شاعران و نویسندگان و استادان را چندین بار میخوانم و حتّا خیلی مواقع برای فهمیدن مطلبی و پاراگرافی، چندین کتاب کمکی شارحین و مفسّران و منتقدین را نیز میخوانم تا بتوانم بالاخره بفهمم که فلان متفکّر و امثالهم چه میخواسته بگوید.
در هر صورت سرتان را درد نیاورم. مطالب من بیشتر جنبه انگیزشی دارند برای فراتر کاویدن و دقیق دیدن و عمیق پژوهیدن و تسلیم نشدن به آنچه که روایت میشود و شایع و رایج و مسلّم پنداشته شده است. گونه ای تلاش برای از نو دیدن. بازاندیشی. بازنگری. برگشتن برای دقیق شدن بر چیزهایی. خلاصه نوعی «خلاف آمد عادت» برای نو شدن. برای فضاهای دیگرگون. برای رقصیدن و نایستادن. برای خندیدن و ماتم نگرفتن. من تمام تلاشم را بر این گذاشته ام که هموطنانم را به ذهنیّت انتقادی و اندیشیدنی بیانگیزانم. موفّق و ناموفق بودنم را نمیدانم. این تنها کاریه که فعلا از من بر میاد. البته یک چیز را نیز تاکید کنم. از لحاظ گفتاری و سخنگویی خیلی روان میتوانم در باره موضوعات حرف بزنم . توضیح دهم و اتّفاقا خیلی هم راحت تر است. ولی متاسفانه فرصت برای چنین کاری ندارم؛ وگرنه منم نیز پنجره ای فکسنی در شبکه هایی اجتماعی باز میکردم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دوست عزیز و دانشمندم آقای حیدریان. روی سخن این «مختصر و موجز» با شماست و «تحشیه ای» به نگارش و انشای شما.
راستش مقالات شما حامل حقایق عمیقی دربارهی پیوند قدرت و نفی زندگی است. اما حقیقتِ عریان، نیازی به جامههای فاخر و سنگین ندارد. وقتی معنا را در پیچوخمِ واژگانِ دشوار میپیچانید، خوانندهای که باید «جانب زندگی» را برگزیند، در میانهی متن شما گم میشود. این را از سایر دوستان نیز شنیده و حیف است که مطلب شما به جمع بیشتری نرسد. فراموش نکنیم که سقراط در بازار با مردم سخن میگفت، نه برای شاگردانش در اکادمی. ایجاز و سادگی، نه نشانهی فقرِ اندیشه، که نشانهی تسلطِ کامل بر معناست. بگذارید ایرانِ تشنهی آگاهی، بدون نیاز به میانجیِ لغتنامهها، پیام شما را بشنود.
در ادامه، بازنویسی ساده شدهی مطلب شما را آوردهام:
۱. تداوم نظام فعلی یعنی نابودی تدریجی ایران
باقی ماندنِ ساختار «ولایت فقیه» فقط جابهجایی یک قدرت سیاسی نیست؛ بلکه فرسودنِ روح و جان ایران است. این نظام، زندگی را فدای ادعاهای مقدس میکند و برای او، انسان نه یک ارزش، که یک مانع است. حتی اگر این قدرت ضعیف شود، نشانههایش مثل بذر مسموم عمل میکنند؛ زیرا این تفکر اساساً با «نفی دیگری» زنده است. به همین دلیل است که خروجی آن چیزی جز ویرانی، افسردگی و اعدام نیست. خشونت برای این سیستم، نه یک ابزار، بلکه تنها زبانِ حرف زدن با دنیاست. تا این ریشهها کنده نشود، هر فروپاشی فقط یک وقفهی کوتاه در تکرار فاجعه است.
۲. بحرانِ نشناختنِ ایران و خودخواهیِ گروهها
بسیاری از ما هنوز نمیدانیم «ایران» چیست. درگیر آجرها (اتفاقات روزمره) هستیم و نقشهی اصلی (بنیاد ملی) را فراموش کردهایم. مشکل بزرگ اینجاست که هر گروه، حزب یا قومی، خود را «کلِ ایران» میپندارد. آنها میخواهند دریای پهناور ایران را در کوزهی کوچکِ تفکرات شخصی و فرقه ای خود جا بدهند. کثرتگرایی بدون وحدت ملی، به فروپاشی میرسد و وحدتِ بدونِ قبولِ تنوع، به استبداد. ما بیش از آنکه بخواهیم ایران را بفهمیم، میخواهیم تصویر خودمان را به ایران تحمیل کنیم.
۳. روشنفکرانِ مقلد و بنبستِ جریانهای سیاسی
فاجعهی فکری ما در ۱۰۰ سال اخیر این بوده که مفاهیم را از دیگران «قاپیدهایم» اما آنها را «نیندیشیدهایم». تحصیلکردههای ما واژههای غربی را تکرار میکنند، بیآنکه در متنِ رنج و تاریخ ایران زندگی کرده باشند.
نمونهی بارز این شکست، جریان «چپ» در ایران است؛ موجودی که نه ریشه در خاک ایران داشت و نه پیوند درستی با جهان؛ آمیزهای از مذهب و مارکسیسم که قبل از حرکت، واژگون شد. این طیفها به جای گشودن راه، خودشان سدی در برابر تغییر شدند؛ چون از ترسِ مواجهه با حقیقت، به دامنِ یقینهای آماده و ایدئولوژیهای قرضی پناه بردند.
سخن آخر:
مبارزه فقط یک کنش سیاسی نیست؛ تلاشی است برای بازگرداندن معنا به زندگی. پرسش نهایی این است: آیا ما جرات داریم از توهمات خود دست برداریم و به جای پناه بردن به شعارهای تکراری، مسئولیتِ سنگینِ «اندیشیدنِ واقعی» را بپذیریم؟ یا همچنان میخواهیم اقیانوس ایران را به اندازهی فهمِ ناپختهی کوزهی خودمان کوچک کنیم؟
خب.. اینم یه تحشیه بود که همچی به معنای واقعی موجز و مختصر از مطلب شما برگردانده شد به زبانی که ما کلاس اولی ها هم دوزار ببریم!
خلاصه این که فداتشم.. یه جوری بنویس که ما و دوتا مث ما هم که اهل آکادمی نیستیم دوزار ببریم. امیدوارم این یادرآوری دوستانه با چاشنی شوخی شما را نرنجانده باشد.
شاد زی و دیر نکن که یار چشم به درب خانه دارد.
درووود!
تحشیه ای در گذرگاه عقربها و رطیلها!
سخنان آقای وهابی، پژواک همان صداهای کهنهای است که نیم قرن است از تریبونهای گوناگون برخاستهاند. صداهایی که بسیار گفتهاند، اما هرگز به «فهمی بُرّنده» و «مبنایی راهگشا» نرسیدهاند. این تکرارِ بی فرجام، نه از فقر نادانی یا بی خبری یا کژفهمی، بلکه از تهی بودن نسبتِ گوینده با واقعیتِ زنده ناشی میشود؛ به ویژه آنجا که اندیشه، به جای آنکه از دلِ تجربه برخیزد، به صورتِ بازگویی محفوظات درمیآید. مقایسه وضعیتها، اگر اصیل باشد، باید افق را بگشاید، نه اینکه افق را ببندد. سنجشِ تاریخ، هنرِ دیدنِ تفاوتها در دلِ شباهتهاست؛ اما آنجا که ذهن، از شهامتِ مواجهه با «اکنون» تهی است، به دامِ قیاسهای کژ و بی ریشه میافتد و به جای آنکه آینده را ممکن سازد، گذشته را به زنجیری بر پایِ حال بدل میکند. چنین مقایسهای، نه اندیشیدن، بلکه گریز از اندیشیدن است. آدمی در لحظههای خطیر، عریان میشود؛ نه در گفتار، بلکه در تصمیم گرفتن. آنانی که جسارتِ انتخاب ندارند، اغلب ناتوانی خویش را در لفّافهای از حرفهای ظاهراً پیچیده و علم نما پنهان میکنند؛ یعنی حرفهایی که هر چقدر که پرطمطراقترند، از حقیقت دورترند. اینان به جای آنکه بارِ انتخاب را بر دوش بگیرند، آن را به تعویق میاندازند و تعویق را به نامِ «احتیاط» یا «تحلیل» توجیه میکنند. حال آنکه زندگی، میدانِ تعلیقهای بی پایان نیست.
زندگی، خطی مستقیم با حاشیه امن نیست. کثرتِ راهها، ذاتِ آن است و انسان، درست در بزنگاهِ همین چند راهیهاست که به معنای انتخاب خویش نزدیک یا از آن دور میشود. انتخاب، نه یک کنش ساده، بلکه نوعی تعهدِ وجودی است: پذیرفتنِ پیامدها، پیش از آنکه به وقوع بپیوندند. جامعهای که از این تعهد میگریزد، در واقع از خودش میگریزد. ارجاعِ مکانیکی به رخداد 1357، اگر بدون درکِ زمینهها و دگرگونیهای تاریخی باشد، چیزی جز تحریفِ فهمِ جمعی نیست. تاریخ، تکرار نمیشود؛ این ما هستیم که اگر نیاموزیم، ناچارا خود را در صورتهای دیگر تکرار میکنیم. نسلِ امروز را نمیتوان با معیارهای دیروز سنجید، مگر آنکه بخواهیم فهم را به قالبی مرده تقلیل دهیم. خطای بزرگ، نه در اشتباهِ گذشته، بلکه در ناتوانی از بازاندیشی آن است. مشکل، فقط در خطای تحلیل نیست؛ بلکه در مصدر و مسند تحلیلگر نیز هست. آن که در برجِ عاج نشسته و از لای پنجره سخن میگوید، اغلب صدای زندگی را نمیشنود. فهمِ «شنا کردن»، نه در تورقِ کتابهای مصوّر، بلکه در تماسِ بی واسطه با آب است. اندیشهای که خیسِ واقعیت نشده باشد، هرچقدر هم صیقل خورده، در نهایت خشک و بی جان است. زیستن، پیش شرطِ فهم است و بدون آن، هر نظریهای در بهترین حالت، سایهای از حقیقت است، نه خودِ آن.
مسئله «رفراندوم» یا «انتخاب»، دقیقاً در همین نقطه گره میخورد. انتخاب، صرفاً گزینشِ میانِ گزینهها نیست؛ سنجشِ نسبتِ آن گزینهها با تاریخ، فرهنگ و زیستِ واقعی مردمان ایران است. انتخاب، یعنی پرسیدن اینکه: این راه، با ما چه میکند و ما با آن چه میشویم؟. تقلیلِ آن به یک ساز و کار صوری، تهیکردنِ آن از معناست و سکوت در برابر این پرسشِ بنیانی، نشانه همان ذهنیتِ آچمز است؛ ذهنیتی که جرأتِ ورود به ساحتِ تعیینکننده را ندارد. فاجعه، آنجا رخ میدهد که تحصیلکردگی و استادی، جای اندیشیدن را بگیرد؛ یعنی اینکه واژهها، جای تجربه را و تحلیل، به ابزاری برای تعویقِ حقیقت بدل شود. در چنین وضعی، جامعه نه از فقدانِ دانایی، بلکه از بی خاصیتیِ دانایی صدمه میبیند؛ یعنی دانایی که نمیتواند به تصمیم تبدیل شود و تصمیمی که جرأتِ تحقق ندارد. اگر «انتخاب» را به مثابه تعهدی وجودی نفهمیم و همچنان پشتِ واژهها و مقایسههای بی جان پنهان شویم، در لحظهای که تاریخ – وضعیّت فعلی جنگ و آلترناتیو عظیم شاهزاده رضا پهلوی - دوباره ما را در برابر چند راهیِ سرنوشت قرار دهد، آیا این بار ما انتخاب خواهیم کرد یا باز هم انتخاب خواهیم شد؟.
آقای وهابی، هیچ توضیح دقیق و شفّافی در باره مسئله «رفراندوم» ندادند و نتوانستند توضیح دهند که «انتخاب» یعنی چه؟ و چگونه میتوان آن را نه بر شالوده مدّعیان مشارک در مسئله انتخاب؛ بلکه نسبت آنها را با تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران، برآورد و بررسی و به محک زد. این اصل کلیدی را آقای وهابی و امثال او هیچوقت در باره اش، لام تا کام، حرفی نمیزنند و این یعنی فاجعه ذهنیّت آچمز و بی خاصیّت طیف تحصیل کردگان و آکادمیکرها و کنشگران سیاسی جامعه ایرانی.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
دروود،
تحشیه ای از لب پنجره!
در صحبتهای ترامپ، گاهی از «تغییر رژیم و افراد جدّی» صحبت میشود. تعریف ترامپ از رژیم و تغییر به ذهنیّت و برداشتهای خاصّ او از وضعیّت عینی معادلات سیاسی یا به عبارت دیگر «رئال پولتیک» مربوط میشوند و به اصل قضیه «تغییر رژیم و کارگزاران کشوری از لحاظ مبانی حقوقی و خواست مردمان ایران و سیستم کشورداری جدید» ربطی ندارند. اینکه تا چه اندازه ای این حرفهای ترامپ، واقعا «جدّی» هستند، برمیگردد به همان روشهای تارتوف بازی او که بارها گفته ام. حقیقت مسئله امّا این است که پروسه «انتقال قدرت اجرایی از پسمانده های ولایت الهی به شاهزاده رضا پهلوی» باید در همین وضعیّت شرایط جنگی اتّفاق افتد. اگر فرض را بر این بگذاریم که چنین نشود و ترامپ و نتانیاهو در مقطعی به این نتیجه برسند که به بمبارانها و دیگر اقدامها خاتمه دهند و از در معامله با پسمانده های الهی برآیند، آنگاه مردمان ایران هستند که باید قبل از نتیجه دادن قطعی قرار و مدارها بین ترامپ و پسمانده های حکومت الهی، سریع به خیابانها بریزند و منتظر هیچکس نمانند، حتّا فراخوان شاهزاده و بکوشند که سرنگونی تمام و کمال حکومت فقاهتی را فریاد بزنند. اگر در همین فاصله ضروری و مهم و کلیدی، مردمان ایران، اقدام کردند، مطمئنا میتوان با قاطعیّت گفت که مردم به تحوّل کلیدی در سراسر سیستم کامیاب شده اند و بساط حکومت الهی بالاخره برچیده میشود برای همیشه. امّا اگر مردمان ایران، تعلّل کنند و شک داشته و واپس نشینند، خطر این وجود دارد که پسمانده های الهی در فاصله ای بعد از توافقات با ترامپ به تحکیم و مستحکم کردن خودشان در حاکمّیت و مصدر قدرت بودن، تقلای سریع کنند. مسئله بر سر دقیقا «هنگام شناخت و همگام شدن ضربتی» است که اگر مردمان ایران و ایرانیان برونمروزی که تا امروز صدای مردمان داخل بوده اند، هوشیار نباشند و سر بزنگاه اقدام نکنند، فاجعه حکومت گیوتینی الهی تداوم پیدا خواهد کرد و معلوم نیست که چه از آب در آید و چه بر سر مردمان و ایران برود.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
🔶 در واکنش به کامنت آنانی که نوشتند "او ( امرالله) هم دچار این عارضه عمومی بیمرزی در دنیای سیاست است"، نوشتم 🔻
خدمت شما صادقانه عرض کنم که تا حدودی درست متوجه شدید و من به شما آفرین میگویم. مرزبندیام با تمامی باندهای مافیایی - تروریستی حاکم بر ایران خیلی سفت و سخت است ولی با گروهها و گرایشهای مختلفِ مخالف آنها، اصلاً مربندی ندارم و همه آنها را یاران بالفعل و بالقوه میبینم و برای عقیده همهشان هم احترام قائل هستم. معیار من در تنظیم رابطه با افراد، نوع نگرش و وابستگیِ سازمانی آنان نیست. بلکه، میزان بیداری وجدان و صداقت آنهاست. راستش را بخواهید، همیشه و همیشه، منتقد "مربندی"هایی بودم و هستم که مد نظر شماست. متأسفانه ما تحتِ لوایِ مرزبندی، چنان درۀ عمیقی در بینِ خود و دیگر گروهها و شخصیتهایِ اپوزیسیون ایجاد کردهایم که اگر این روندِ مُخرّب ادامه یابد، به دریایی از خشم و نفرت بدل میگردد و این همانی است که دشمن در پیِ آن میدَود. 🔻
🔷 باید به دور از برخوردهای عکس العملی، انتقادهای غیر سازنده، کنشهای هیستریک، دور زدن و گاف گیری از گذشتههای دور همدیگر، با کسانی مبارزه کرد که در حال حاضر بر کشورمان حاکم هستند. هر گروه مخالفِ باندهای حاکم بر ایران، باید گروه دیگر را همراه و مکمل خویش بهپندارد و به این بیاندیشد که میان ما " دریای خون" نیست. میان ما حقیقتی است که کتمان میشود، واقعیتی که استتار میگردد و همه ما فریادی داریم که توسط دشمن مشترک سرکوب میشود، حق و حقوقی داریم که ناجوانمردانه زیر پا گذاشته میشود و فقط با هم و در کنار هم میتوانیم به هدفمان برسیم. باید از گذشته درس گرفت و راه را برای هر کسی که خواهان تضعیف درندگان حاکم بر ایران است، باز کرد. باید همۀ مخالفان و حتی منتقدان این نظام جهل و جنایت را همراه دید تا بتوان نسل بعدی را نجات داد و این ویرانه را آباد ساخت.
مطمناً تا زمانیکه از تعصّبات منحط، انرژیگیر و بی بازده دست نکشیم، سقف ذهنیمان را بالا نبرده و در مدار کیفیتری سقف نزنیم، همچنان همان راه 47 سال گذشته را میپیمائیم و حاصل کاری جز آب به آسیاب جنایتکاران حاکم بر ایران ریختن نداریم. باید در شعار و عمل ثابت کنیم که هر کسی سدِ راه ما برای رسیدن به آزادی نباشد، با ما و در کنار ماست.
آری، فقط در این صورت است که میتوانیم بر این نظامی که در طی این 47 سال ایران و ایرانی را به روز سیاه نشانده است، فائق آئیم و پرچم عشق و آزادی را در هر کوی و برزن ایرانِ خمینیزده به اهتزاز در آوریم.
🔻 لازم است که دو نکته دیگر را هم اضافه کنم. 🔻
1- شما (منظورم فقط شخص خودتان نیست) یا این متن را نخواندید و یا درست متوجه منظورم نشدید.
2- باندی از باندهای سهیم در قدرت، چهار نعل در مسیری میتازد که نقشه آن را در طی جنبش زن، زندگی، آزادی ترسیم کرده است. اگر ما همچنان همان شیوه قبلی، یعنی به "مرزبندی" مد نظر شما ادامه دهیم، باند مزبور میتواند به اهدافش برسد و تحقق عدالت و آزادی در ایران، سالها به تعویق بیفتد.
عزیز دل، به درد ملت فکر کنید. هر روزی که از عمر ننگین این نظام مافیایی - تروریستی بگذرد، ضربه سنگینی به ایران و ایرانی و همچنین به کشورهای منطقه وارد میشود که شاید جبران ناپذیر باشد.
دروود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای نه چندان مختصر.
آنچه شما میگویید، نه راه میگشاید و نه اندیشه را برمیانگیزد؛ بلکه بیشتر به تعلیق فهم در سطحیترین لایههای واکنش شباهت دارد. مسئله، صرفاً رخدادها نیستند، بلکه «ماهیت» است - ماهیتی که تا شناخته نشود، هر داوری، هر موضعگیری و هر دلسوزی، به خطا خواهد رفت. شما هنوز با جوهره آنچه که «حکومت فقاهتی» نامیده میشود، درگیر نشدهاید؛ هنوز آن را نه به حیث یک پدیده سیاسی، بلکه به حیث یک دستگاه تفسیرگر حقیقت و ابزار تصاحب آن، زیر میکروسکوپ سنجشگری ننهادهاید. برای فهم این ماهیت، نمیتوان به سطح بسنده کرد. باید به سرچشمهها رفت - به متنی که بهعنوان بنیادِ مشروعیت حکومت فقاهتی و گیوتینی عرضه میشود، به قرائتی که از آن استخراج میشود، و به نسبتی که میان «قدرت» و «تقدس» برقرار میشود. به قرآن و مفادش باید رجوع کرد. تنها در این صورت است که روشن میشود چرا برای برخی، این تقابل نه یک نزاع سیاسی، بلکه گسستی وجودی است: گسست میان «زیستن در آزادی و سرفرازی» یا «بقا در سایه گیوتینِ خونریز تقدس نمایان».
تاریخ، بارها این پارادوکس را پیش روی ما نهاده است: انقلابهایی که در پی رهایی بودند، اما در مسیر خود، به بازتولید همان خشونت و استبدادی انجامیدند که قصد نفیاش را داشتند؛ زیرا آنچه تغییر نکرده بود، «مُعضل قدرت» بود - همان میلی که حقیقت را در انحصار میخواهد و انسان را به ابزار فرو میکاهد. نکته دیگر این است که هیچ قدرتی، هرچند سرسخت، در خلأ عمل نمیکند. استمرار آن، نه فقط محصول سرکوب، بلکه حاصل شبکهای پیچیده از باورها، ترسها، منافع و سکوتهاست. به همین دلیل، فروکاستن مسئله به حذف فیزیکیِ «بازوهای سرکوب» بدون دگرگونی در این شبکه، تنها به بازتولید همان الگو در لباسی دیگر خواهد انجامید. تاریخ ایران - و فراتر از آن، تاریخ جهان - گواهی میدهد که «صورت»ها میآیند و میروند، اما اگر «ساختار فهم و میل به سلطه» تغییر نکند، استبداد در هیئتی تازه بازمیگردد.
در باب آلترناتیو نیز، مسئله صرفِ وجود یک نام یا یک چهره نیست؛ بلکه مسئله، امکانِ نهادسازی، پذیرش کثرت و مهار قدرت در چارچوبی پاسخگوست. هر آلترناتیوی، اگر نتواند از این آزمونها عبور کند، دیر یا زود در همان چرخهای خواهد افتاد که پیشینیانش افتادند. پس شاید آنچه بیش از هر چیز نیازمند بازاندیشی است، نه فقط «که باید برود» و «چه باید بیاید»، بلکه این است که: ما با «قدرت» چه نسبتی برقرار میکنیم؟. آیا آن را مهار میکنیم یا در پی تصاحب مطلق آن هستیم. حکومت فقاهتی، نیم قرن تمام فرصت داشتند که خودشان را در جلوه های به شدّت خشونت مآب و رذالت آلود و شرارتهای توصیف ناپذیر، اصلاح کنند؛ امّا هر مرتبه سیصد و شصت درجه خلاف إصلاحات را با کاربست انواع و اقسام رذالتهای بیشمار علیه معترضین و سرکوب مردم به کار بستند. بنابر این در جایی و مکانی که مصدر قدرت حاضر نیست از موضع مطلق استبدادی خودش، میلیمتری واپس نشیند؛ برغم دهها طغیان و اعتراض صلح آمیز مردم، آنگاه باید به ذات خود احمق تمام عیار بود که بخواهیم توقع داشته باشیم، زمامداران مطلق مستبد، به کوچکترین اصلاحی تن در خواهند داد. بحث خلع و عزل زمامداران گیوتینی نیز به معنای قتل عام مومنان به اسلامیّت نیست؛ بلکه به معنای از کار انداختن بازوهای خونریز و سرکوبگرانیست که اسلامیّت را بهانه ای برای توجیه جنایتها و قتل عامها و خباثتها و شرارتهای خود قلمداد میکنند. از طرف دیگر؛ خلاف پرتگویی شما، «آلترناتیوی» بسیار عالی و قویمایه و پیوسته به تاریخ عظیم ایران؛ یعنی «شاهزاده رضا پهلوی و تداوم پادشاهی ایران» نه تنها در برونمرزها، خواهنده و طالب میلیونی دارد؛ بلکه در سراسر ایران نیز طالب میلیونی دارد. بنابر این، بیراهه نباید رفت. باید فقط بر این اصل تمرکز کرد که حتّا اگر ایران با خاک یکسان شود، امیدی به بقای ایران و دوام ایرانیان وجود دارد. امّا اگر پسمانده های حکومت الهی حتّا در رقم انگشت شمار به جا بمانند و مصدر ماشه به دست باشند، آنگاه از ایران با آن وسعت و جمعیّت میلیونی اش، یک نفر نیز زنده نخواهد ماند ؛ زیرا حکومت الهی برای «ایران و مردمانش» نبود و نیست و هرگز نیز نخواهد بود؛ بلکه ایران و مردمانش باید حسب کاربست شمشیر اقتلویی فقط در خدمت ولی فقیه و آخوند تبهکار باشند. در نتیجه، نابودی سیستم و کارگزاران مستبدش؛ یعنی آزادی ایران و مردمانش و دوام حکومت الهی به معنای نیست و نابود شدن ابدی ایران و مردمانش.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آنچه که ما را به قدرت میرساند، پایگاه اجتماعی است و پایگاه اجتماعی هم نه با حذف رقیب، بلکه با گفتار و کردار درست به دست میآید لذا، با صراحت باید گفت و نوشت که بخشی از مشکل امروز، به ضعف در تاکتیکها بازمیگردد. رفتارها، شیوههای کنش و حتی آرایش نیروهای ما، در بسیاری موارد نیازمند بازنگری جدی است. این کاستیها باعث شده مسیر دستیابی به اهداف طولانیتر و پیچیدهتر شود.
نکته نگرانکنندهتر این است که برخی جریانهای قدرتمند، از جمله باندهای مافیایی – تروریستی سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات، در مواردی از همین ضعفها بهرهبرداری کردهاند و میکنند.
در عمل، آنها با استفاده از شکافها و خطاهای رفتاری در میان مخالفان، میتوانند با کمترین هزینه، بیشترین بهره را ببرند.
مشکل آنجاست که این تجربهها بارها تکرار شده، اما کمتر به بازنگری جدی و «انتقاد از خود» منجر شده است.
✅ آری، همۀ ما با داشتنِ بیل و کلنگی در دست، مشغول کار و فعالیت هستیم اما طیفی از آن برای ساختن پُل و کندن تونل استفاده میکنند تا مسیرِ رسیدنِ به آزادی و عدالت را کوتاهتر سازند و طیفی هم با استفاده از همین ابزار، حتی کوره راههایِ موجود را هم خراب میکنند که تا فقط خودشان دیده شوند. شگفتا که همۀ ما، خودمان را مبارز و اپوزیسیون جمهوری اسلامی مینامیم. 😭
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای کوتاه.
چنانکه پیش تر، در تحلیل رفتارها، مواضع و گفتارهای به ظاهر متناقض و در حقیقت «تارتوفمآبانه» ترامپ نوشته بودم - و گذر زمان، لایههایی از آن را عیان کرد – این بار نیز باید با صراحت گفت: آنچه در سخنان او در باره «خارک» جلوه میکند، نه یک اظهار نظر مقطعی یا پراکنده، بلکه تلاشی سنجیده برای استقرار یک وزنه سخت و پایدار اقتصادی- سیاسی از سوی آمریکا در برابر «چین» است. این نه یک تاکتیک زودگذر، بلکه بخشی از منطق عمیق تری است که هنوز بسیاری از ناظران، به ژرفای آن راه نیافتهاند. حتّا طرح دیدار با رئیسجمهور چین در ماه مه نیز -برخلاف ظاهر دیپلماتیک و آشتی جویانهاش- در امتداد همین هندسه قدرت، فهمپذیر است: نظمی که بر مدار «توازن از خلال رقابت» میچرخد، نه بر پایه صلحی سادهلوحانه. در این چارچوب، هر حرکت، ولو نرم و نمادین، سایهای از یک جا به جایی سخت در موازنه جهانی را در خود حمل میکند. من پیش تر نیز بر این نکته پای فشردهام که حضور آمریکا در ایران؛ بهویژه در مراکز ثقل جمعیتی- اگر در افقی زمانیِ دستکم پانزده ساله فهم شود، میتواند نه به مثابه سلطه، بلکه بهمثابه یک «وقفه تاریخی» برای بازسازی معنا یابد: فرصتی برای رهایی از بقایای یک نظم خونریز و گیوتینی، و امکانی برای آزمودن دوباره باهمزیستی، اعتماد، و بنیانگذاری همبستگی مشترک. نمونه تاریخی آن را میتوان در تجربه پس از جنگ جهانی دوم و بازسازی آلمان مشاهده کرد؛ یعنی جایی که ویرانی، بهواسطه حضور یک نیروی خارجیِ مهار شده، به بستری برای تولد نظمی نو بدل شد. از این لحاظ، حضور پایدار و حتّا سنگین آمریکا - با تمامی توان نظامی اش - در خلیج فارس میتواند نه صرفاً یک آرایش نظامی، بلکه اهرمی برای گشودن افقهای تازه آزادی در ایران و منطقه تلقی شود. اما نکته اساسی در این میان، اینست که هر گونه همپیوندی میان ایران، اسرائیل و آمریکا، در لحظه فروپاشی نهادهای سرکوبگر باید به مثابه ساز و کاری بهره آور عمل کند: ساز و کاری که هم حفظکننده ثبات است و هم زاینده امکان، و بیش از هر چیز، میدان را برای حضور آگاهانه و تعیینکننده خود ایرانیان در پروسه بازسازی بگشاید.
مسئله، در نهایت، نه صرفاً تغییر صوری، بلکه دگرگونی «منطق کشور ارایی و همسایه داری» است. به همین دلیل باید رویدادها را از سطح ظواهر فراتر برد و در ژرف ساختهایشان نگریست. تاریخ، در سطح رخدادها تکرار میشود، اما در سطح معنا، تنها برای آنان که جرأت بازاندیشی دارند، گشوده میشود. اشخاصی که به سطح بسنده کنند، اسیر موجهای رویدادها میمانند و آنانی که به عمق میروند، میتوانند جهت رویدادها را اگر اندک نیز باشد، دگرگون کنند و سرانجام، آنچه بیش از همه، تعیینکننده است، نه حضور این یا آن قدرت، بلکه کیفیت «حضور ما»ست: آیا ما همچنان موضوع مسائل دیگران خواهیم ماند، یا به سوژه آگاه تاریخ و فرهنگ خودمان بدل خواهیم شد؟. آزادی، نه در آمدنِ دیگری، بلکه در برخاستنِ و بیدارفهمی و مسئولیّت ما آغاز میشود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای بر صحبتهای شما به صورت موجز بدون شرح کشّاف!
این گفتار من، نه در مقامِ نقضِ آنچه شما نگاشتهاید، بلکه در جایگاهِ بسط و بازگشاییِ اصولیست که یا در سایه مانده اند، یا به کژراهه فهم افتادهاند، یا اساساً در هیاهوی الفاظ، به فراموشی سپرده شدهاند. سخن من، معطوف به همان نقطهایست که باید «مبنا» باشد، اما به «حاشیه» رانده شده است و نیز ناظر بر جهتگیریِ برگزاریِ این گونه کنگرهها و اجماعهاییست که تا امروز، بیش از آنکه حاملِ معنا باشند، حاملِ صدا بودهاند - بی بو، بی خاصیت، و بی اثر در متن واقعیتها - .
من بارها، نه از سرِ تکرار، بلکه از سرِ ضرورت، تصریح کردهام که «دمکراسی» هرگز یک «سیستم» نیست؛ هیچگاه در قالبِ ساز و کارها و نهادها محصور نمیشود. دمکراسی، پیش از هر چیز، یک «وضعیت» است؛ حالتی از بودن، شیوهای از زیستن، و نحوهای از اندیشیدن. این وضعیت، نه از بالا تحمیل میشود و نه با مهندسیِ ساختارها خلق میشود؛ بلکه به میزانِ فرهیختگی، فرزانگی، و عمقِ فهم و شعورِ آحادِ یک ملت وابسته است ؛ به ویژه آنانی که در تار و پودِ نهادها و ارگانهای کشورداری نقش دارند. دمکراسی، منش است پیش از آنکه ساز و کار باشد؛ بینش است پیش از آنکه قانون شود. نهادها، اگر بازتابِ این منش و بینش نباشند، نه تنها حاملِ دمکراسی نیستند، بلکه میتوانند به ابزارِ تثبیتِ استبداد بدل شوند. تاریخ کثیری از سرزمینها، مملو از حکومتهاییست که با تقلیدِ صوری از نهادهای جوامع آزاد، همان چهره آشنای استبداد را بازتولید کردهاند، اما در باطن، هیچ نسبتی با آزادی نداشتهاند. پس، وجودِ نهاد، نه دلیلِ دمکراسی است و نه ضامنِ آن. آنچه بنیان و شالوده است، «انسان» است - با منش و بینشِ او -. از همین منظر، ایران را نمیتوان به سادگی در قامتِ یک «جامعه تمدنی» نشاند. این نه از سرِ انکارِ تاریخ، بلکه از سرِ دقت در مفاهیم است. هنوز بخشِ کثیری از ایرانیان، تفاوتِ بنیانی «فرهنگ» و «تمدن» را درنیافتهاند. این دو، نه مترادف هستند و نه جایگزین پذیر. فرهنگ، بستر است. ریشه است. آن نیروی زایندهایست که از درون میجوشد. اما تمدن، محصول است؛ برآمده از تحولاتِ فرهنگی. فرهنگ میتواند تمدن بیافریند، اما تمدن هرگز خالقِ فرهنگ نیست. تمدن، اگر از فرهنگ جدا شود، به پوستهای بدل میشود که درخشش دارد، اما حیات ندارد.
تمدنهای گوناگونِ تاریخِ ایران، همگی از دلِ فرهنگِ ایرانی برآمدهاند؛ از همان خاکی که لایه لایه در خودش، تجربه، معنا و حافظه جمعی را انباشته است. اگر بخواهیم تمثیلی بیاوریم، فرهنگ همچون مادریست که فرزندانِ متکثر- یعنی تمدنها - را به دنیا میآورد. اما هیچ فرزندی، مادرِ خویش را نمیزاید. در همین زمینه، باید بر یک خطای رایج نیز انگشت گذاشت: ترکیبِ «تکثر فرهنگی». این تعبیر، در بسترِ ایران، نهتنها نارسا، بلکه گمراهکننده است. ما با «تنوعِ قومی» یا «گوناگونیِ زیستی» مواجهایم، اما فرهنگ - بهمثابه یک کلیتِ زاینده- موضوعی یگانه است. همانگونه که در دیگر جوامعِ بزرگ نیز، سخن از «فرهنگِ واحد» [فرهنگ هندی، فرهنگ چینی، فرهنگ آلمانی، فرهنگ روسی، فرهنگ ایرانی و غیره] به میان میآید، نه فرهنگهای پراکنده و بی ریشه. ایران، از دیر باز، بافتی از اقوامِ درهمتنیده بوده است؛ نه اجزایی منفصل، بلکه تار و پودی پیوسته. این پیوستگی، همان است که در تصویرِ اسطورهایِ «سیمرغِ گسترده پر» تجسم یافته است؛ یعنی هویتی که از کثرت میگذرد و به وحدت میرسد، بیآنکه کثرت را انکار کند [منطق الطّیر عطّار نیشابوری]. پس، سخن گفتن از «تکثر فرهنگی» در این بستر، خلطِ مبحث است؛ نشانه ناتوانی در درکِ نسبتِ میانِ وحدت و کثرت.
اما فراتر از این مباحثِ نظری، باید به مسئلهای عینی تر و فوری تر پرداخت: یعنی کنگرهها و اجماعهایی که به نامِ «آزادی» و «ایران» برپا میشوند. پرسشِ کلیدی اینجاست: برگزارکنندگانِ این گردهماییها، خودشان چه تعریفی از این مفاهیم دارند؟. هر گفت و گوی جدی، از تعریف آغاز میشود. بدونِ تعیینِ معنای واژگان، هر سخنی در هوا معلق میماند. اما آنچه در اینگونه کنگرهها به چشم میخورد، فقدانِ همین گامِ نخست است. نه تعریفی از «آزادی» عرضه میشود، نه درکی از «ایران» به میان میآید. مفاهیم، نه از دلِ تاریخ و فرهنگ، بلکه از سطحِ واژگان ربوده میشوند - «مفهوم قاپی» به جای «مفهوم اندیشی». نتیجه، انباشتی از جملاتِ پر طمطراق است که فاقدِ شفافیت، ریشه، و مسئولیت هستند. هیچکس از مشارکین در کنگره نمیگوید که ادعایش از کدام لایه تاریخِ ایران برمیخیزد؛ از کدام تجربه زیسته، از کدام رنج، از کدام آگاهی. چگونه میتوان بدونِ تاریخ زیسته و بی نصیب از فرهنگِ مردمان، داعیه نمایندگیِ آنان را داشت؟. این، نه جسارت، بلکه گسست از واقعیت است.
آنچه در این کنگرهها غایب است، دقیقاً همان چیزیست که باید حاضر باشد: «ایران»- نه به عنوانِ نام، بلکه بهعنوانِ معنا؛ نه بهعنوانِ شعار، بلکه بهعنوانِ تجربه تاریخی، فرهنگی، و انسانی -. به همین دلیل، این گونه گردهماییها، بیش از آنکه وزنی در ترازوی مسئولیت داشته باشند، به حبابهایی میمانند که در پرتوهای نور میدرخشند، اما در تماس با واقعیت، فرو میپاشند. هیاهو دارند، اما اثر ندارند؛ صدا هستند، بیآنکه سخن باشند. و اما آنچه باید افزوده شود - نه بهعنوانِ نتیجه، بلکه بهعنوانِ هشدار: تا زمانی که ما به جای «فهم»، به «لفظ» پناه میبریم، و به جای «تعریف»، به «ادعا» بسنده میکنیم، هر تلاشی برای ساختن، به بازتولیدِ همان ویرانهای میانجامد که از آن میگریزیم.
آزادی، پیش از آنکه مطالبهای سیاسی باشد، ضرورتی وجودیست؛ نسبتیست که انسان با حقیقتِ خویش برقرار میکند. و ایران، پیش از آنکه جغرافیا باشد، افقیست از معنا که تنها در آگاهیِ تاریخی و مسئولیتِ فرهنگی تداوم مییابد. اگر این دو - آزادی و ایران - در جانِ ما به فهم نرسند، هر کنگرهای، هر اجماعی، و هر شعاری، صرفاً پژواکی خواهد بود در خلأ و تاریخ، بی آنکه اعتنایی کند، از کنارِ ما عبور خواهد کرد- چنانکه بارها عبور کرده است- و باز باید یک گام فراتر رفت- جایی که دیگر سخن، صرفاً نقدِ پدیدهها نیست، بلکه پرسش از «بنیان بودن» است:
مسئله این نیست که چرا کنگرهها بی اثرند، یا چرا مفاهیم تهی شدهاند؛ مسئله این است که ما به طور کلّی نسبتِ خود را با «حقیقت» از دست دادهایم. آنجا که حقیقت غایب شود، الفاظ تکثیر میشوند؛ و هرچه واژهها بیشتر شوند، معنا بیشتر فرو میریزد. این یک قانون نانوشته است: وفورِ واژگان و مفاهیم و اصطلاحات و زبانزدها و آرایشها و تصنّعات در زبان، اغلب نشانه فقرِ اندیشه است. در چنین وضعی، انسانها دیگر «حاملِ معنا» نیستند، بلکه «ناقلِ صدا» میشوند. واژهها را به کار میگیرند، بی آنکه در آنها سکونت داشته باشند. از آزادی سخن میگویند، بی آنکه حتّا لحظهای، وزنِ آن را در وجودِ خویش تجربه کرده باشند. از ایران نام میبرند، بی آنکه این نام، در وجود آنها به یک «مسئله درونی» بدل شده باشد. فاجعه، نه در خطاهای سیاسی، بلکه در این گسستِ وجودی نهفته است؛ زیرا اشخاصی که نسبتِ خود را با حقیقتِ یک مفهوم از دست بدهند، ناگزیر آن را به ابزار بدل میکنند. ابزاری برای کسبِ موقعیت، برای ساختنِ تصویر، برای اشغالِ جایگاهی که هرگز از درون به آن نرسیده است. و اینجاست که مفاهیم، به جای آنکه «راه» باشند، به «پوشش» تبدیل میشوند؛ پوششی برای خلأ.
من میپرسم که آیا میتوان از آزادی سخن گفت، بی آنکه انسان، پیش تر از بندِ خودفریبی رها نشده باشد؟. آیا میتوان از ایران دفاع کرد، بی آنکه ابتدا، این سرزمین را از سطحِ جغرافیا به عمقِ آگاهی ارتقا نداده باشیم؟. پاسخ، اگر صادق باشیم، منفی است؛ زیرا آزادی، نه در بیرون، بلکه در گسستنِ زنجیرهای درونی آغاز میشود و ایران، نه در نقشهها، بلکه در حافظه زندهای استمرار مییابد که ما یا آن را حمل میکنیم، یا از آن گسستهایم. آنچه امروز میبینیم، نه بحرانِ ساختارها، بلکه بحرانِ «حضور» است. انسانهایی که در صحنه اند، اما «حاضر» نیستند؛ سخن میگویند، اما «نمیگویند»؛ گرد هم میآیند، اما «اجتماع» نمیسازند. این، وضعیتِ تعلیق است؛ یعنی بودنی که به نبودن میل میکند و در چنین وضعی، هر تلاشی برای تغییر، اگر از این لایه عمیق تر آغاز نشود، صرفاً بازآراییِ همان سطح است؛ تعویضِ چهرهها، بدونِ دگرگونیِ معنا.
پس اگر قرار است چیزی دگرگون شود، باید از جایی آغاز کرد که کمترین توجه به آن شده است: از «خودِ انسان» - نه به عنوانِ فردی منزوی، بلکه به عنوانِ گرهگاهِ تاریخ، فرهنگ، و امکانِ آینده. تا انسان، در خود، به یک تعریف نرسد، هیچ جمعی، هیچ کنگرهای، و هیچ اجماعی، به تعریفی نخواهد رسید. و تا تعریف نباشد، جهت نیست؛ و بی جهت، هر حرکتی- اگر پر شور نیز باشد- در نهایت، به سرگردانی ختم میشود. این، شاید تلخ ترین حقیقت باشد: ما بیش از آنکه در پیِ ساختنِ آینده باشیم، در حالِ تکرارِ ناآگاهانه گذشتهایم- گذشتهای که نه آن را فهمیدهایم و نه از آن عبور کردهایم و تاریخ، با بی رحمیِ خاصِ خود، تنها یک چیز را نمیبخشد: نادانیِ آراسته به ادعا.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Shah Garshasb Pahlavan
به عنوان یک تحولخواه ضد سلطنتطلبی عرض میکنم، جمع اضداد ممکن نیست. نفس تشکیل این کنگره خوب بوده ولی قرار نیست به هر انگیزه مثبتی با هرکسی بنشینیم و یا حتی گفتگو کنیم. ملیت ها؟ جرم زدایی از جدایی خواهی؟ مشکل داشتن با لهجه عربی؟ داشتن تاریخ جدا برای هر یک از ملتهای درون ایران؟!!
این حرفها یعنی چه؟ این حرفها یعنی دموکراسیخواهی؟ آزادیخواهی؟ واقعا لزومی دارد که جمهوریخواهان واقعی با اینها بنشینند؟! به نظرم لزومی ندارد. بله شنیدیم و خواندیم که این ائتلاف نیست و گفتگو است و .... ولی حتی همینها هم حداقل مشترکهایی میخواهد. کسی که به صراحت میگوید تصمیمش بر جدایی از ایران است چه چیز مشترکی با یک جریانجمهوریخواه ایرانی دارد؟ فقط ضد جا و مخالف سلطنت بودنشان کافی است که باهم بنشینند؟ این نقض غرض است، این از چاله درآمدن و به چاه افتادن است.
می شود چپها و لیبرالها و ملی ها و فمنیستها و مذهبی ها و قومیتی هایی که خود را جمهوریخواه در چارچوب قطعی ایران غیرقابل تجزیه میبینند جمع شوند با همان اهدافی که ذکر میکنند. کسی با حزب کردی یا بلوچی یا عربی مشکلی ندارد، ولی با ملت خواندن قومیت ها و خواهان جدا شدن از ایران مشکل داریم.
شخصا بسیار از سلطنتطلبها فحش میخورم، ولی یک جمهوریخواه ایرانی واقعی فاصلهاش با یک سلطنتطلب دو آتشه کمتر از اینهایی است که چنین حرفهایی را زدهاند. لااقل یک سلطنتطلب هرچقدر هم که فاشیست و دیگرستیز هم که باشد زمین بازی را که ایران باشد میخواهد، اینها که رسما میگویند میخواهند ایران پاره پاره شود. چه نقطه عزیمت مشترکی میماند؟ اینها چه چیزی به آن جمع اضافه میکنند؟
Keyvan Rahmani
قبل از نوشتن پوزش من را اگر کلمه ای در قالب توهین باشد را بپذیرید . دوستان و رفقا و هموطنان دلاور و وطندوست من از نوجوانی به عنوان یک چپ و کمونیست مبارزات سیاسی خودم را آغاز کردم غریب به پنجاه سال مبارزه کردم هشت سال در زندان ارومیه و رحلی شهر کرج و 209اوین زندانی شدم بیست و سه ما ه در تک سلولی بودم تمام عمرم با سرافرازی بر علیه جمهوری جنایت مبارزه کردم از این بابت ناراحت یا پشیمان نیستم چند سالی است مطالعات و تحقیقات خودم را آغاز و به نتایج شگفت انگیزه رسیدم به واقعیات و حقیقت مبارزه و انسداد ها و گشایشها و رهاییها پی بردم متاسفانه به این نتیجه رسیدم چپ ایران بیمار و به دور از حقیقت نوین زندگی عصر در اوهامی وحشتناک به پرواز بدون فرود ادامه میدهد (آدمهای که در عالم خلسه بی روح و بی ذوق )دنبال نیاز اساسی و بسیار ضروری مبارزه مردم ایران برای رهای میگشتم همه گزینه ها را تحقیق کردم تنها و تنها گزینه که به واقع تنها را حل رهای و آزادی ایران و مردم در اسارت را یافت یافتن این گزینه به من نوعی شجاعت برای اعلام برائت از خطوط قبلی و اعلام حمایت از تنها گزینه رهایبخش را میداد ایران را دوست داشتم مردمم را دوست داشتم آینده ایران برایم اهمیت داشت و انرا یافتم آن گزینه و برگزیده شاهزاده رضا پهلوی بود تنها فردی که در سرتاسر عمر خود هرگز بیمار سیاسی نشد برای ایران جنگید برای ایران غصه خورد برای ایران صبوری کرد برای ایران حقارتها را خرید برای ایران زنده ماند برای رهایی ایران نفس کشید بر خلاف گذشته سیاسی خودم بعد از یافتن گزینه منتخب شاداب تر و با انگیزه و واقع بینانه مبارزه را ادامه دادم حال با شجاعت اعلام میکنم( پاینده ایران و جاوید شاه) غرض از بیان پنجاه سال تجربه مبارزه سیاسی نه تنها ادعایی برای بودن نیست بلکه برعکس داشته هایم را برای بودن ها هزینه خواهم کرد . و این بیان فقط یک پیام دارد ( چپ و مجاهد و همه نیرو های که حول محور خیال پرداز بیمارگونه گرد امده اند گاها در راستای اهداف سرکوبگرام با متدهای تعیین شده با دستمزد معین قدم برداشته اند و گاها با اوهام و خال آب در آسیاب سرکوبگران ریخته اند ) این بیماران در پروسه انقلاب شیرو خورشید و تحت تابش نور خورشیدی و غرش شیران به تدریج از صفحه سیاسی و اجتماعی طرف خواهند شد
Amrollah Ibrahimi III
نمیدانم منظور ایشان از «گفتگو» دقیقاً چیست؛ آیا منظور ایشان گفتگو میان طیفهای مختلف اپوزیسیون است، یا گفتگو درون سازمانها و جریانهایی که از پیش به هم نزدیک بوده و یا شدهاند.
اگر منظور ایشان نوع دوم باشد، چنین گفتگوهایی کموبیش وجود داشته و دارد، هرچند به نظر میرسد که همین سطح از گفتگوها نیز نتوانسته به مدیریت مؤثر اختلافها منجر شود و بیشتر تاکتیکی و در جهت حذف بلوک دیگر صورت گرفته و میگیرد و به نظرم اتحاد و ائتلافشان هم دوام نمیآورد.
اگر منظور ایشان، گفتگو میان بلوکهای مختلف اپوزیسیون است، تحقق آن در شرایط کنونی دشوار به نظر میرسد چون چون صف آرایی آنان نه معطوف به مبارزه با باندهای مافیایی - تروریستی حاکم بر ایران، بلکه درون و بیرون خودشان است و بیشتر فعالیتها در جهت حذف بلوک دیگر و یا به عبارتی، رقبای فرضی صورت گرفته و میگیرد. بدون اینکه روی مقاصد، شعار، عمل و حتی نظر افراد بیرون بلوک خود تأمل کنند، همه را دشمن، متهم و مظنون میبینند. این صف آرایی چنان خشن است که نه تنها امکان همکاری و همراهی با بلوک دیگر نیست، بلکه جایی برای تنفس، گفتگو، مذاکره و مصالحه هم وجود ندارد. نگاهها خصمانه و مملو از نفرت و کینه است. این خصم، نفرت و کینه، بی تردید ذوب کننده، انرژیگیر، بی بازده و عامل بقای کسانی است که در طی این 47 سال، ایران و ایرانی را به روز سیاه نشانده و به جهل و جنایت ادامه میدهند.
کافیست که فقط به کامنتهایِ زیر دو نوشتۀ آخرم توجه کنید تا به صحتِ آنچه که در اینجا نوشتم پیببرید. اصلا توجه نکردند که من چی نوشتم و منظورم چی بوده و هست. آنچه که به آن توجه کردند، فقط اسم خانم شیرین عبادی و آقای پهلوی بود که در نوشتهام نام آنان را آوردم.
🔶 آری، متأسفانه اپوزیسیون عملاً به بلوکهایی تقسیم شده که بخش قابل توجهی از انرژی خود را نه صرف مقابله با حاکمیت، بلکه صرف رقابت و حتی تقابل با یکدیگر میکنند و تداوم این وضعیت، بهجای تقویت اپوزیسیون، به فرسایش انرژی آنها میانجامد و در نهایت میتواند به تداوم شرایط موجود کمک کند.
Jaleh Roodbari
براستى چه حرفهاى شاعرانه و رمانتيكى زده اند.بنظر ميرسد اين دوستان در فراز ابرها پرواز ميكنند و كلن خبرى از هيچ خبرى ندارند!اين عزيزان دست به قلم تئورى گرا مرا دقيقن بياد گروه اركسترى مى اندازد كه تا آخرين لحظه پيش از اينكه كشتى تايتانيك به قعر اقياموس فرو رود،همچنان مشغول نواختن بودند!والا مانده ام كه چه بگويم!ضمنن آنطور كه من از سخنرانى بعضى از شركت كنندگان در اين كنگره دستگيرم شد، اين كنفرانس نه به منظور «آزادى ايران!»بلكه بيشتر براى كوبيدن پهلوى و پادشاهى خواهان تشكيل شده بود! شگفتا!اى كاش لااقل يك راه حل كاربردى ارائه ميدادند.به قول معروف«ما ميدونيم اين افراد فرهيخته چى ميگن،نميدونيم اصولا چى ميخوان!»باور كردنى نيست اما اينطور كه من دريافتم اكثرن راضى اند به ماندن اشغالگران آدمخوار اسلامى!!
Manochehr Maghssudnia
گفتگو دیروز لازم بود. و سال هاست که بخشی از نیروها این گفتمان را شروع کرده و در عمل هم آن را اجرا کردند.. ولی در همه این سال ها گذشته متاسفانه بخشی به راحتی از کنارش عبور کردند.
Ghorbani Yadi
این ادعا که عدد قابل توجهی از مردم از جنگ استقبال میکنند، از منظر جامعهشناسی سیاسی یک واقعیت موجود در لایههایی از افکار عمومی ایران است، اما به معنای «تمایل قلبی به جنگ» نیست؛ بلکه واکنشی است به بنبستهای معیشتی و سیاسی که جنگ را در ذهن این افراد به تنها موتور محرک تغییر تبدیل کرده است
Mike Nader
اين جمع تصميم گرفته بدون طرح رضا پهلوى و جمع و شوراى انها نه نامى به برد و نه همكارى كند ؟ اين گوى و اين ميدان به بينيم چقدر نيروى همكارى با هم خواهند داشت و چقدر در داخل مردم از انها استقبال خواهند كرد و. طرحى اش ايا كاركردى در داخل خواهد داشت چه حالا و بعد از فروپاشى ؟ اگر اين جمع همين طور در حرف و در فضاى مجازى بماند همان خواهد بود كه سالها در خارج بوده بى نتيجه مى ماند و در شعار خلاصه مى شود ؟ كارى كه ٤٥ سال با دشمنى و خود زنى و تهمت و فحاشى و ان هم عليه رضا پهلوى خلاصه شده ؟ كارنامه ها روشن هست و عمل كردها هم ثبت شده ؟ مردم درون كشور هم ثابت كرده اند كيلومتر ها جلوتر از اين روشنفكرها حركت مى كنند و حول چه تفكرى هستند و بين صدها صدا جذابيت يك صداى رسا و مطمعن را پژواك مى كنند ؟
درووود!
صحبتهای دم دست و لب طاقچه ای!
فعلاً مسئله این نیست که دیگران در باره ما چه گفتهاند، چه نوشتهاند، چه میاندیشند یا در پستوی خیالشان چه میگذرد. اینها، در بهترین حالت، حاشیهاند؛ پژواکهایی کم رمق از واقعیتی که جای دیگری در حال رقم خوردن است. آنچه اصالت دارد، آن نقطهای است که ما - در این لحظه خطیر و گره خورده به سرنوشت تاریخی- در آن ایستادهایم؛ جهتی است که به سوی آن نظر داریم و ارادهای است که در درون خود برای حرکت یا سکون میپروریم. وقتی از «ما» سخن میگویم، مرادم «مای ایرانی» است: موجودی تاریخی، برخاسته از لایههای عمیق فرهنگی که هزاران سال در خود انباشته است؛ نه آن «مای» جعلی و وصله پینه شدهای که در قالب ایدئولوژیها، فرقه ها، سازمانها و تشکیلات سیاسی، بر ما تحمیل شده است - ساختارهایی بی ریشه، بی سنخیت با جان و زبان و زیست و فرهنگ و تاریخ و هویّت این مردم، که جز با نقابسازی و ریا و فریب، بقایی برای خود نمییابند.
مسئله حکومت فقاهتی، مسئله «دیگران» نیست. این گونه نیست که بیگانگان بنشینند و برای ما نسخه بپیچند که چگونه باید زیست، چگونه باید ساختار قدرت را تعریف کرد، یا چگونه باید با یکدیگر بودن را سامان داد. این، پیش از هر چیز، مسئلهای است درونی؛ مسئلهای که به خود ما بازمیگردد - به میزان شفافیت، جسارت و صداقتی که در تعیین موضع خویش از خود نشان میدهیم. ما در میانه یک کشاکش عریان ایستادهایم؛ نزاعی نه صرفاً سیاسی و بر سر قدرت، بلکه وجودی. در این بستر، دیگر جایی برای ابهام نیست: یا ارادهای روشن برای برچیدن تمامیت این ساز و کار فقاهتی- آخوندی داریم - با همه اجزا، ریشهها و امتدادهایش - یا به طور ضمنی تن به دوام و بقای پسمانده های آن دادهایم؛ بقایایی که چیزی جز تداوم تحقیر، خشونت، غارت، سرکوب، تجاوز، اعدام، شکنجه، آوارگی و خونریزی و ابتذال حکمرانی نیست. در چنین وضعیتی، سخن گفتن از «راه سوم»، بیش از آنکه نشانه تعقل باشد، پوششی است برای گریز از مسئولیت.
آنان که سادهلوحانه - یا شاید آگاهانه اما بزدلانه- بر طبل پایان این کشاکش دوام حکومت گیوتینی میکوبند، اگر ذرهای از فهم و وجدان در خود سراغ دارند، باید با صراحت بایستند و تضمین دهند: تضمین دهند که با توقف این روند جنگ برای نابودی حکومت فقاهتی، حتّا اگر بقایای همین ساختار در قدرت بمانند، تضمین صد در صد بدهند که دیگر خونی از این سرزمین ریخته نخواهد شد؛ دیگر کسی تحقیر، شکنجه، اعدام، ذلالت یا به سکوت و امثالهم واداشته نخواهد شد. اگر چنین تضمینی در توانشان نیست- و صد در صد هم نیست - بهتر است سکوت اختیار کنند؛ زیرا سکوت، در اینجا، از گفتاری که بر جهل یا فریب استوار است، شرافتمندانه تر است. به تعبیر «اریش فروم» در کتاب [روح آدمی، توانمندی در گرایش به خیر و شرّ] که میگوید: «خطرناکترین انسانها نه هیولاهای استثنایی، بلکه انسانهای عادی هستند، آنگاه که در موقعیت اعمال قدرت بی مهار قرار میگیرند؛ زیرا در آن لحظه، هم طعم قدرت مطلق را میچشند و هم برای نخستین بار، توهم معنا در وجود خود مییابند». آنچه حکومت فقاهتی انجام داده، دقیقاً همین است: تسلیح انسانهای عادی و حتّا کودکان و جوانان صغیر و تبدیل آنها به ماشین کشتاری که نه از سر آگاهی، بلکه از قعر تهی بودگی و فقدان معنا، دست به خشونت و قتل عام میزند.
مسئله صرفاً تغییر یک اهرم حکومتی یا جا به جایی چند چهره نیست؛ سخن از لایروبی عمیق است - از زدودن ریزترین رگههایی که این باتلاق خشونت را در خود بازتولید میکنند؛ زیرا اگر حتّا یک حامل این ذهنیت معیوب و مریض و مزمن اسلامی نوع شیعه گری - یک «انسان عادیِ مسلح به توهم معنا» - در گوشهای از خاک ایران باقی بماند، امکان بازتولید فاجعه همچنان زنده است. اما آنچه کمتر گفته میشود و شاید بنیانیتر است: این نبرد، پیش از آنکه در خیابانها و میدانها رخ دهد، در درون ما جریان دارد. هر جا که ما به سازش با دروغ تن میدهیم، هر جا که برای آسایشِ موقّت، حقیقت را به تعویق میاندازیم، هر جا که مسئولیت را به دیگری حواله میکنیم، در واقع بخشی از همان ساز و کار را در خویش بازتولید کردهایم. استبداد، پیش از آنکه نظامی بیرونی باشد، امکانی درونی است. اگر قرار است چیزی به راستی دگرگون شود، این دگرگونی باید از این لایه آغاز شود: از بازتعریف نسبت ما با حقیقت، با ترس، با مسئولیت با ایران و ایرانی بودن. ملتی که نتواند در درون خود با این سه مواجههای صادقانه داشته باشد، حتّا اگر هزار بار ساختارهای بیرونی را واژگون کند، در نهایت، همان را - با چهرهای دیگر - بازخواهد آفرید. پس پرسش نهایی این نیست که «دیگران در باره ما چه گفته اند و چه میگویند»، بلکه این است: ما، در ژرفای خود، چه تصمیمی گرفتهایم؟. آیا آمادهایم بهای حقیقت را بپردازیم، یا همچنان در پی آنیم که بدون پرداخت هزینه، به آزادی دست یابیم؟. تاریخ، نه به گفتار ما، بلکه به این پاسخ خاموش اما تعیینکننده، گوش خواهد سپرد
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان.
دروود بر آقای اسدی گرامی،
توضیحاتی مختصر بدون پرداختن به جزئیّات.
هوش مصنوعی- چنانکه نامش بی پرده گواهی میدهد - نه رویشی از بطن طبیعت، بلکه برساختهای است از کارگاه خیال و محاسبه انسان؛ پدیدهای «مصنوع»، نه «موجود». آنچه که در هیأت آن ظاهر میشود، نه زایش خودجوشِ آگاهی، بلکه تبلور شبکهای از دادهها، الگوریتمها و ساختارهای ریاضی است که در چهارچوبی از پیش تعریف شده به حرکت درمیآیند. هوش مصنوعی، در اساس خودش، نه تجربه میکند، نه رنج میبرد، نه شوق میشناسد؛ زیرا آنچه از قلمرو آن غایب است، همان جوهر نادیدنی و در عین حال تعیینکننده هستی انسانی است: «روح» و «احساس». با اینهمه، باید اذعان کرد که این ساخته انسان، در قلمرو خویش، از کارآمدی خیرهکنندهای برخوردار است. میتواند در زمانی نزدیک به هیچ، انبوهی از دادهها را واکاوی کند و پاسخهایی دقیق، منسجم و گاه شگفتآور ارائه دهد. اما این سرعت و دقت، هرگز نباید ما را دچار این توهّم کند که با نوعی «فهم» یا «بینش» همتراز با انسان رو به رو هستیم. منطق حاکم بر آن، هرچند پیچیده، همچنان در دسترس سنجش، نقد و ارزیابی است و ارزش آن نیز دقیقاً در همین محدودیت نهفته است: ابزاری است برای تحلیل، نه منشأیی برای معنا.
پرسشی که شما طرح کردهاید، اساساً از سنخ مسائلی نیست که بتوان آن را به میدان هوش مصنوعی حواله داد. این پرسش، نه در قلمرو محاسبه، بلکه در ژرفای «تجربه زیسته انسان» ریشه دارد - در جایی که احساس، شهود و بینش به هم میپیوندند و افقی میگشایند که هیچ الگوریتمی یارای ورود به آن را ندارد. مسئله «روشناندیشی» یا «شفافیت فکری» نیز از همین سنخ است؛ مسئلهای که ریشه در لایههای کهن تاریخ اندیشه دارد و تنها در پرتو تأملی عمیق و رهایی از هیاهوی روزمره فهمپذیر است. اگر بخواهیم به جوهر این بحث نزدیک شویم، باید اذعان کنیم که تمامی گرایشهای فکری از رنسانس تا مدرنیته و حتی پست مدرنیسم، در نهایت بر یک محور بنیانی چرخیدهاند: «تصویر انسان». اینکه انسان چیست؟ جایگاه او در نسبت با جهان، کیهان و آن امر رازآلودی که گاه «خدا» و گاه «نیرویی فراکائناتی» نامیده میشود، چگونه تعریف میشود؟ این پرسش، نه صرفاً نظری، بلکه تعیینکننده سرنوشت فرهنگها و تمدنها بوده است. در بستر غرب، این نسبت بر پایه نوعی دوگانگی اساسی شکل گرفت: انسانی خاکی و محدود، در برابر خدایی متعالی، دوردست و حاکم. خدایی که بیرون از جهان ایستاده، فآمریّت میراند، قضاوت میکند و جزا میدهد. اما در تجربه تاریخی و فرهنگی ایرانی، این نسبت، صورتی دیگر یافته است: خدا نه در آنسوی هستی، بلکه در بطن آن، نه بهعنوان حاکمی منفصل، بلکه بهمثابه حضوری همنفس، همراز و حتّا همکار و همیال و معشوقه انسان. اینجا با «درونماندگاری» (Immanence) رو به رو هستیم، نه با «تعالیِ گسسته». (Transcendence). این دو تلقی، صرفاً تفاوتهایی مفهومی نیستند؛ بلکه دو افق کاملاً متمایز از فهم جهان و انسان را بنیان مینهند. در یکی، انسان در برابر قدرتی بیرونی تعریف میشود؛ در دیگری، در پیوندی زنده و درونی با کل هستی. از همین جاست که تفاوت مسیرهای تاریخی، فرهنگی و اجتماعی میان ایران و غرب، فهمپذیر میشود- نه از موضع برتری یا جدایی، بلکه از منظر تفاوت در تجربه.
در این میان، «تصویر انسان» نقشی محوری ایفا میکند: در سنت ایرانی، تصویری چون «جمشید جم»، نماد انسانی است که در پیوندی رازآلود با هستی، شکوه و آفرینندگی را تجربه میکند؛ و در غرب، «پرومتئوس»، نماد انسانی است که در تقابل با خدایان، آتش را میرباید و سرنوشت خود را با عصیان رقم مزند. این دو تصویر، دو سرگذشت متفاوت از انسان بودن را روایت میکنند و اکنون، اگر بخواهیم از این تأمل عبور کنیم و به نقطهای ژرفتر برسیم، باید بپرسیم: در عصر ما - عصری که هوش مصنوعی بهسرعت در حال گسترش است - ما کدام تصویر از انسان را بازمیسازیم؟ آیا در حال فروکاستن انسان به مجموعهای از دادهها و الگوهای محاسبه پذیریم؟ یا هنوز جرأت آن را داریم که از ساحتی سخن بگوییم که در هیچ کدی نمیگنجد؟ . حقیقت این است که خطرِ زمانه ما، نه در قدرت هوش مصنوعی، بلکه در فراموشی «گوهر خدایی و شاهنشاهی انسانی» است. آنگاه که انسان، خود را در آینه ساختههایش تعریف کند، به تدریج از آنچه که او را انسان می آراید و جلوه میدهد، تهی میشود. اگر «تصویر انسان» مخدوش گردد، نه رنسانسی در کار خواهد بود، نه روشنگری، و نه حتّا پرسشی اصیل. پس مسئله، بازگشت به تصویر ایده آلی از خویشتن است - نه بهمعنای عقبگرد، بلکه بهمعنای بازیافت آن کانون زندهای که در آن، اندیشه، احساس و هستی به وحدت میرسند. تنها از این مسیر است که میتوان در جهانی سرشار از تکنیک، همچنان «انسان» ماند؛ نه سایهای از داده ها، بلکه حضوری آگاه، زنده و معناجو. بنابر این، اندیشدین در باره «تصویر انسان [در ایران؛ تصویر جمشید جم]» و در کشورهای باختری «تصویر پرومتئوس یونانی» بود که زمینه را برای بسیاری از تحوّلات و نقش فلاسفه و متفکّران و هنرمندان و معماران و نقّاشان و غیره و ذالک را رقم زد که من فعلا از پرداختن به آنها میگذرم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درووود بر خانم سطوت گرامی،
تحشیه ای برای ریگهای بیابون و سیّارات فراسوی منظومه شمسی!
آنانی که امروز ناگهان به یاد «گفت و گو» افتادهاند، بیش از آنکه حاملان یک ضرورت تاریخی باشند، نشانه های یک تأخیر مزمن و بیمارگونه هستند؛ یعنی تأخیری که نه از سر ناآگاهی، بلکه از سالها غفلتِ آگاهانه و مغرضانه و هدفمند و بدجنسیهای کینه توزانه و انتخابهای خطا زاده شده است. نیم قرن فرصت، زمان کمی نبود - پنجاه سال مجال برای آنکه صداها به رسمیت شناخته شوند، نمایندگان واقعی و اصیل و مسئولیّت پذیر پدید آیند و بر سر دردهای مشترک این سرزمین، سخنی مشترک شکل گیرد. اما این فرصت، بهجای آنکه به گفت و گو بدل شود، به میدان فرساینده خصومت و حسادت و کینه توزی و بر باد دادن کاه کهنه نفرتها تقلیل یافت؛ منظورم خصومتیهایی استکه نه از جنس نقد بودند و نه از سنخ اندیشه و ایده، بلکه بیشتر به کینهای تاریخی و هیستوریک روانپریشی میمانست که خود را در هیأت حقیقت جا زده بود. در این میان، آنانی که خود را «اپوزیسیون» نامیدند، به جای آنکه از دل جامعه برآیند و زبان مردم شوند، در بسیاری موارد به بازتولید همان ساز و کارهای حذف و انکار پرداختند که مدعی نفیاش بودند. گویی «دیگری» نه رقیب که دشمنی بود که باید از صحنه زدوده میشد و در این مسیر، نود و نه و نیم درصد گرایشهای چپ ایدئولوژیک؛ به ویژه آنانی که خود را در چارچوبهای سخت و از پیش تعیین شده تعریف میکردند و همچنان تعریف میکنند – به نام مبارزه، عملاً به استمرار وضعیتی یاری رساندند که خود مدعی براندازیاش بودند. تناقضی که اگر چه در زبان پنهان میشد، در عمل عریان بود.
گفت و گو، اما، نه با ادعای مالکیت بر حقیقت آغاز میشود و نه با پیشفرضِ حقانیتِ مطلقِ خویش. گفت و گو از جایی آغاز میشود که انسان، «ندانستن» را نه ضعف، بلکه شرط امکان فهم بداند. آنجا که ذهن، به جای سنگر گرفتن در قطعیتها و منم منمها و حق به جانبیهای از خود متشکری، خویشتن و ذهنیّت اعتقاداتی خود را در معرض قضاوت دیگری قرار دهد و این، نه صرفاً یک روش، که یک منش است؛ یعنی منشی که ریشه در نوعی فروتنی معرفتی و مسئولیت تاریخی دارد. در چنین افقی، نمادها نیز بی اهمیت نیستند. پرچم، تنها یک تکه پارچه نیست؛ فشردهای است از تاریخ، رنج، امید و حافظه جمعی و پیوستگی فرهنگی یک ملت. بی اعتنایی به آن، اگر از سر ناآگاهی باشد، نشانه ایست از گسست و پاشیدگی و از خود بیگانه بودن حافظه جمعی و فرهنگی و اگر آگاهانه باشد، نوعی انکار هویّت و أغراض کینه توزانه است. پرسش اینجاست: چگونه میتوان از گفت و گوی ملی سخن گفت، بی آنکه زبان مشترک این ملت - در سطح نمادین و تاریخی - فهمیده نشده باشد؟. آنچه که امروز در برخی گردهماییها بهنام «کنگره» یا «اجماع» عرضه میشود، اگر فاقد این درک بنیانی باشد، بیش از آنکه گامی به سوی همگرایی باشد، میتواند به تعمیق شکافها بینجامد؛ زیرا که گفت و گو، پیش از آنکه به کلمات نیاز داشته باشد، به صداقت نیاز دارد و پیش از آنکه به تریبون متکی باشد، به فهم مشترک از «ایران» و «ایرانی بودن» وابسته است. اما شاید مسئله از این هم عمیقتر باشد. مسئله این نیست که چه کسی دیر آمده است، یا چه کسی زودتر سخن گفته است؛ مسئله این است که آیا ما هنوز توان آن را داریم که از دایره کینه توزیها، پیشداوریها و روایتهای بسته و از خود متشکریهای عزیز بی جهت بیرون بیاییم یا نه؟. آیا میتوانیم «دیگری» را نه تهدید، که امکان ببینیم؟. آیا میتوانیم تاریخ را نه به عنوان ابزاری برای تسویه حساب، بلکه به مثابه میدانی برای فهمِ خود و خطاهایمان بخوانیم؟.
اگر پاسخ این پرسشها منفی باشد، هر کنگرهای، هر شعاری، و هر ادعای گفت و گویی، صرفاً پژواکی توخالی خواهد بود. اما اگر- در حد امکان -جرئت بازاندیشی در خود را داشته باشیم، آنگاه شاید هنوز بتوان از دل این ویرانه بی اعتمادی، افقی تازه گشود و در پایان، باید با صراحتی بی پرده اذعان کرد: گفت و گو نه با «دیگران»، که پیش از هر چیز با «خود» آغاز میشود. ملتی که با خود به تفاهم نرسیده است، با هیچ فرد دیگری نیز به تفاهم نخواهد رسید. اگر ما هنوز در تعریف «ایران» سرگردانیم، اگر هنوز میان تاریخ و هویت خویش آشتی برقرار نکردهایم، آنگاه هر تلاشی برای ساختن آینده، بر زمینی لغزان بنا خواهد شد. پس شاید نخستین گام، نه برگزاری کنگرهها، بلکه بازگشت به این پرسش ساده اما سهمگین باشد: ما، به راستی، چه نسبتی با «ایران و تاریخ و فرهنگ مردمانش» داریم و آیا آمادهایم بهای فهم آن را بپردازیم؟. هنوز کثیری از گرایشهای مدّعی اپوزیسیون و کثرتگرایی؟؟؟ از شنیدن نام «شاهزاده رضا پهلوی و سلسله پهلویها»، به شدّت کهیر میزنند و چانه سکته ای می اندازند و دچار تاولهای چرکین میشوند. آیا شما توضیحی برای این حسّاسیّت بی علّت و بی منطق دارید؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مهران براتی در گفتمان رفیق ما