● صفحه شما
دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.
لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.
دروود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای برای بیدار ماندن تا نابودی ریزترین نشانه های ولایت گیوتینداران الهی.
اگر بخواهم بی پرده سخن بگویم، در میان تمامی آنان که داعیه «اپوزیسیون» دارند، جز «شاهزاده رضا پهلوی و تداوم پادشاهی»، هیچ تشکیلاتی/سازمانی/حزبی/گرایشی و هیچکس را شایسته این نام «اپوزیسیون» نمیدانم و برای دیگران نیز رسمیتی قائل نیستم. این داوری نه از سر تعصّب و گرایش شخصی، بلکه برآمده از تأملی ژرفاندیشیده در باره تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران نشات میگیرد که برای من به روشنی آفتاب است: دیگرانی که خود را اپوزیسیون مینامند، اگر از ریشههای تاریخی و فرهنگی یک ملت، برنخاسته باشند، صرفاً نقابی بر چهره بی معنا و بی هویّت خود افکنده اند. گرایشهایی که بر خود برچسب «اپوزیسیون» نهادهاند، در بهترین حالت، بی ریشهاند و در بدترین حالت، گسسته از حافظه تاریخی و روح فرهنگی ایران. آنان نه امتداد یک تجربه ریشه ای و استخواندار در تاریخ کهنسال ایرانند، نه پژواک یک زیست جهانی؛ بلکه صداهایی معلق در خلأند که نه از خاک این سرزمین برخاستهاند و نه به آن بازمیگردند. حال آنکه شاهنشاهی پهلوی - با تمام خطاها و فراز و فرودهایش - از دل همان بستر تاریخی و فرهنگ کهنسال و سرشار از اسطوره های بی همتا برآمد که قرنها هویت ایرانی را شکل داده بودند. تجربه سلسله پهلویها، هر چند در بن بست خاصمانی گرفتار شد که امروز خود را به نام اپوزیسیون میآرایند، اما در ذات خودش، تداوم یک سنّت عمیق و ریشه دار و بسیار خجسته بود، نه انقطاع از آن.
تاریخ ایران، از نخستین پرتوهای آگاهبود جمعیاش، با مفهوم «شاهنشاهی» تنیده شده است؛ نه بهعنوان صرفِ یک ساختار قدرت، بلکه به مثابه نماد وحدت در کثرت. «شاه» در این معنا، نه فردی در رأس، بلکه تمثیلی از تصویر سیمرغی است که در گستره بالهای رنگینکمانی اقوام ایرانی، یگانگی را در دل گوناگونی متجلی میسازد. این همان پیوند رازآلودی است که فرهنگ ایرانی را از فروپاشی در تکثر نجات داده و به آن صورتی از همبودی بخشیده است. در برابر این افق، آنچه امروز در قالب کنگرهها و محافل پر طمطراق اما تهی رخ مینماید - با نامهایی که بیشتر به دمل چرکین در تاریخ میمانند - نه توان راهبری دارند و نه حتّا قابلیت همراهی. اینان نه نیرویی سازنده، بلکه اغلب مانعی فرساینده هستند؛ یعنی بازتابی اغتشاشی از ارادههای قدرتطلبی که نه فرّی دارند و نه اعتباری و در بنبست خود، به هر وسیلهای متوسل میشوند، بیآنکه نسبتی با سرنوشت واقعی ایران داشته باشند.
دوست داشتن ایران، اگر چیزی بیش از یک شعار باشد، در لحظههای سرنوشت ساز، خودش را نشان میدهد و در عمل، اثبات میکند. در چنین بزنگاه تاریخی، ایستادن در کنار «شاهزاده رضا پهلوی و اندیشه تداوم شاهنشاهی»، نه الزاماً به معنای همعقیدگی، بلکه به معنای انتخاب یک افق تاریخی - فرهنگی است که امکان بقا و بازسازی را در خود دارد. این ایستادن، آزمون رادمردی و فرزانگی و بیدارفهمی است؛ آزمونی که در آن، مهر به ایران بر هر داعیه و اختلافی تقدم مییابد. باید از خود پرسید: در جهانی که هر روز بر گسستها و پراکندگیها افزوده میشود، آیا میتوان بدون تکیه بر یک ریشه زنده، به آیندهای پایدار اندیشید؟. ملتی که رشته پیوند خود را با حافظه تاریخی - فرهنگی اش ببُرد، نه به آزادی میرسد و نه به پیشرفت؛ بلکه در خلأیی سرگردان میشود که هر صدایی در آن، مدعی حقیقت است و هیچکدام حامل آن نیست. حقیقت، آنجاست که تداوم و تحول به هم میرسند؛ یعنی آنجا که گذشته زیسته و اندیشیده شده و قویمایه، نه زنجیر، بلکه امکان زایشی دیگر میشود. ایران، اگر بخواهد بماند، ناگزیر است خود را در همین پیوند دوباره بیابد: در بازشناسی آن سیمرغی که هرگز نمرده، بلکه تنها در غبار زمان، از دیدگان پنهان شده است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای برای پشت گوش انداختن و همچنان دنبال نخود سیاه رفتن.
اینگونه کنگره ها برخاسته از زخم کینه های فردی و ترکیبی از عقدههای رقابت با شاهزادهٔ رضا پهلوی و و استمرار ایدهٔ پادشاهی در ایران هستند. آنها نه تنها نقشی در تحوّلات بنیانی و ریشهای ایران ندارند، بلکه در عمل، سدّی بر مسیر هرگونه حرکت تحول آفرین ایجاد میکنند. این گذرا بودن، نشان دهندهٔ فقدان هر گونه بنیان فکری، تاریخی و اجتماعی است که بتواند تغییری ریشهای و پایدار در بستر تحوّلات ایران ایجاد کند. همانند ابرهای تابستانی که در لحظهای ظاهر میشوند و در لحظهای دیگر محو و ناپدید. حتّا اگر شاهزاده رضا پهلوی و خواست پادشاهی را به طور کامل کنار بگذاریم، این حضرات هرگز چنین کنگرههایی را برگزار نمیکردند و برگزار نخواهند کرد؛ زیرا تضادی با حاکمان موجود ندارند که با گیوتین اقتدار بر زندگی مردم ایران آمریّت اقتلویی میرانند. در حقیقت، آنها، چه در ظاهر و چه در پس پرده، بیش از هر چیز در مسیر نیات و اعمال حاکمان گیوتینی، خدمتگزارند، ولو شبانه روز در شبکههای اجتماعی، مواضع خود را منکر این واقعیت نشان دهند. ماهیت این کنگرهها نشان میدهد که حضورشان نه پاسخ به نیازهای اجتماعی و تاریخی، بلکه نمایشی از همسو بودن با قدرت موجود و حاکم بر ایران است.
این برگزارکنندگان و مشارکان که بهطور کامل از بستر تاریخی و فرهنگی مردم ایران جدا افتادهاند و در برج عاج ذهنیات بسته و بی مایهٔ خود اسیرند، هرگز قادر نخواهند بود بر اهرمهایی چیره شوند که خواست ریشهای و آگاهانهٔ مردم ایران برای تحوّلات آینده ساز را نمایندگی میکند. تنها دستاورد این کنگرهها، آشکار ساختن ماهیت بیمایگان، نادانان و مغرضانی است که از دانش و بصیرت فاصله دارند و فقط به قدرت طلبی و جاهطلبی خود ارج مینهند.این کنگرهها، در بزنگاههای سرنوشت ساز تاریخ ایران، با قصد و نیت مشخص شکل میگیرند تا یک هدف را محقق کنند: جلوگیری از برچیدن ساز و کارهای خشونتآمیز و ممانعت از تحول بنیانی و حفظ وضعیتی که در آن قدرت در دست کسانی است که بر شاهرگ جامعه حکم میرانند. این اقدامات نه بازتاب خواست مردم، بلکه بازتاب منافع گروهی و محدود گرایشها و اشخاص مغرض و همیشه خاصم تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران است. در پرچم برگزارکنندگان این کنگره، حتّا هیچ کدام یک از نمادهای ثبت شده در پرچم سه رنگ ایران، وجود ندارند. این خودش بزرگترین گاف حضرات است که نشان میدهد، خاصم ایران و تاریخ و فرهنگ و مردمان ایرانند.
با این حال، آنچه فراتر از همه این رخدادها اهمیت دارد، ماهیت تاریخ و تحوّل اجتماعی ایران است. تاریخ ایران، با ریشههای عمیق و استوار خود، هرگز در بند عقدهها و جاهطلبیهای گذرا نمیماند. مردمان ایران، با آگاهی و بصیرت، قادرند تحوّلی ریشهای پدید آورند که هیچ کنگرهٔ توخالی و هیچ قدرت مقطعی قادر به مهار آن نخواهد بود. این واقعیت که دیر یا زود آشکار میشود، نشان میدهد که سدّهای ظاهری در برابر تحوّل، همچون حبابهای شکننده در برابر ارادهٔ آگاهانهٔ جامعه دوام نمیآورند و تاریخ، بهطور طبیعی و خردمندانه، راه خود را خواهد یافت.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درووود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای بر صحبتهای آقای فرهنگ.
سخنان آقای فرهنگ، نه صرفاً لغزشهایی گذرا در داوری، بلکه نشانههایی عمیق از گسست با ریشههای فهم تاریخی و فرهنگیا هستند؛ یعنی گسستی که هم نسبت به ایران و هم نسبت به تجربههای فکری و اجتماعی و فرهنگی دیگر جوامع – به ویژه در اروپا و آمریکا- بهوضوح خود را آشکار میکند. آنچه که در گفتار ایشان بیش از هر چیز جلب توجه میکند، پافشاری بر مفهومی است به نام «استبداد»، گویی که این واژه، کلید تمامی قفلهای بسته تاریخ و جامعه ایران است؛ حال آنکه این تأکید، بیش از آنکه نشانه شناخت و شعور و دانش عمیق و کاونده باشد، پردهای است بر نادیدن حقیقتی بنیانیتر؛ زیرا آنچه که افقهای دمکراسی را میگشاید یا میبندد، صرفاً حضور یا غیاب ساختارهای استبدادی نیست؛ بلکه کیفیت اندیشیدن و بینش انتقادی است یا دقیقتر بگوییم، فقدان اندیشیدن و غیبت بینش انتقادی. در حقیقت، مسئله «نیندیشیدن و نداشتن بینش انتقادی و قائم به ذات بودن» است که همچون مهی غلیظ، بر فضای امکانها مینشیند و آن را یا به روشنایی زایشی میرساند یا در تاریکی انسداد فرو میبرد. استبداد، در بسیاری از موارد، نه علت، بلکه پیامد ناتوانی در اندیشیدن و قائم به ذات نبودن و گرفتار بودن در شابلونهای عقیدتی/مذهبی/ایدئولوژیکی است.
در تاریخ معاصر ایران، از واپسین سالهای قاجار تا اکنون، آنچه که به طرزی دردناک غایب مانده، نه صرفاً نهادهای دموکراتیک، بلکه روح دمکراسی؛ یعنی جسارت اندیشیدن مستقل و پرورش بینش انتقادی بوده است. طیفی که خود را «چراغدار جامعه» میپنداشت و هنوزم میپندارد و همچنان در حماقتهای خود، گرفتارند و اسیر، در عمل، اغلب از ابتدایی ترین توانایی اندیشیدن مستقل محروم ماند؛ نه جرأت رویارویی با میراث تاریخی و فرهنگی مردمان خویش را داشت و نه توان زایش ایدههایی نو را. نتیجه آن شد که به جای آفرینش، به تکرار و تقلید و متابعت و دنباله روی و اقتباس و هر چی آقا گفت و توسری خور تابع اساتید بیگانه بودن و امثالهم پناه برد و به جای افق گشایی، در دالانهای تنگ تقلید سرگردان ماند. دمکراسی، پدیدهای نیست که چون بارانی خاموش، بی مقدمه و بی ریشه، بر سر جامعهای فرو ببارد. هر زایشی، نیازمند بذر است و بذر دمکراسی، اندیشه زنده و بینش انتقادی است. چگونه میتوان از جامعهای انتظار داشت که در آن اندیشیدن به موضوعی حاشیهای و حتّا گاه مخاطرهآمیز بدل شده، امّا در عین حال، خواهان رویش نهادهای دموکراتیک باشد؟ این انتظار، چیزی جز تناقضی خودفریبانه نیست.
من میپرسم کسانی که از توان اندیشیدن بی بهرهاند، چگونه میتوانند ایدهآفرین باشند؟. چگونه میتوانند معماران فضایی باشند که بر شالوده پرسش، نقد و بازاندیشی استوار است؟. دمکراسی، پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، یک منش فکری است و بدون منش فکری، هر ساختاری، دیر یا زود، به پوستهای تو خالی بدل خواهد شد. تأسف بارتر آنکه آقای فرهنگ، با وجود سالیان دراز تجربه و زیست در بسترهای گوناگون، همچنان بر همان مدار معیوب نیندیشیدن میچرخد؛ گویی زمان، به جای آنکه افق دید را بگشاید، تنها بر دوام عادتها افزوده است. نواختن سرنا از سر گشاد آن، تنها یک لغزش نیست؛ بلکه نشانهای است از وارونگی در فهم، از جا به جایی بنیانها و اینجا باید صریحتر گفت: مسئله، دیگر صرفاً خطای یک فرد نیست؛ بلکه آیینهای است که در آن، سیمای جمعی ما منعکس میشود. تا زمانی که اندیشیدن، بهعنوان کنشی اصیل و شجاعانه، در متن زندگی ما جای نگیرد، هر سخنی از دمکراسی، صرفاً پژواکی خواهد بود در خلأ. بی ریشه، بی اثر و محکوم به زوال. تنها آنگاه که انسان، خطر اندیشیدن را بپذیرد و از امنیّت تکرار و اقتباس و بازخوری فاصله بگیرد، امکان زایش جهانی دیگر فراهم میشود؛ جهانی که در آن، آزادی نه یک شعار، بلکه نتیجه ضروری یک آگاهی بیدار است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
پرسش شما…
جناب آذری گرامی
پرسش شما دقیق و بهجا است. اگر پاسخ ساده و قطعی وجود داشت، این بنبست سالها ادامه پیدا نمیکرد. من این واقعیت را انکار نمیکنم که اتحاد در شرایط فعلی دشوار است و حتی در برخی موارد دور از دسترس به نظر میرسد. اما دشواری به معنی غیرممکن بودن نیست.
اجازه دهید تجربهای را روشن بیان کنم. در جلسهای که با رضا پهلوی داشتیم، از ایشان پرسیده شد چگونه خطابتان کنیم. پاسخ دادند «رضا». این پاسخ ساده، نشانه یک نگاه است. نگاهی که بر فاصله گرفتن از سلسلهمراتب و نزدیک شدن به ادبیات مدرن سیاسی تأکید دارد. من این رفتار را نشانهای از روحیه دموکراتیک میدانم.
از سوی دیگر، در دیدارهایی که در مقر مریم رجوی داشتم، با شخصیتی مواجه شدم که خود را وقف یک هدف سیاسی کرده و با انرژی و تعهد بالا عمل میکند. این دو تجربه برای من یک نکته مهم را روشن کرد. در سطح فردی، امکان گفتوگو و درک متقابل وجود دارد.
مسئله اصلی در سطح ساختار و گفتمان است، نه صرفاً افراد. اختلافها عمیق هستند. بیاعتمادی تاریخی وجود دارد. رقابت بر سر رهبری نیز مانع جدی ایجاد میکند. اینها را نمیتوان با یک نشست حل کرد. اما میتوان آنها را مدیریت کرد.
نمونه تاریخی روشن است. جریانهای متضاد در جهان، با وجود اختلافهای بنیادین، در برابر فاشیسم کنار هم قرار گرفتند. آن اتحاد دائمی نبود، اما کارکرد داشت. هدف مشترک، اختلافها را موقتاً به حاشیه برد.
نکته کلیدی همینجا است. اتحاد به معنی یکی شدن نیست. اتحاد یعنی توافق حداقلی بر سر یک هدف مشخص. در اینجا آن هدف میتواند گذار از وضعیت موجود باشد، نه تعیین شکل نهایی نظام آینده.
در مورد شعارهایی مانند «نه شاه، نه شیخ»، شما درست میگویید. این شعارها مانع ایجاد میکنند. اما سیاست محل بازتعریف مواضع است. هیچ خط سیاسی ثابتی ابدی نیست. اگر هزینه تداوم این شعارها بالا برود، تغییر در آنها نیز ممکن میشود.
در مورد نبود قدرت هم باید واقعبین بود. قدرت فقط در خیابان شکل نمیگیرد. شبکهسازی، رسانه، مشروعیت بینالمللی و نافرمانی مدنی، همه اجزای قدرت هستند. اتحاد میتواند این اجزا را به هم متصل کند و ضریب اثر آنها را بالا ببرد.
فشار مؤثر نیز فقط نظامی یا خارجی نیست. فشار اجتماعی، اقتصادی و سیاسی میتواند همزمان عمل کند. اگر این فشارها هماهنگ شوند، توازن تغییر میکند.
جمعبندی روشن است. اتحاد در شرایط فعلی شکل نگرفته چون اراده مشترک، تعریف هدف مشترک و سازوکار عملی وجود نداشته است. اینها اگر ایجاد شوند، مسیر باز میشود. اگر ایجاد نشوند، هیچ شعاری به نتیجه نمیرسد.
اختلافها واقعی هستند. موانع جدی هستند. اما سیاست دقیقاً برای عبور از همین موانع شکل گرفته است.
.
آقای مرادی،
شما از «اتحاد نیروهای داخلی» و «نشستن کنار هم» سخن میگویید، اما به یک سؤال ساده پاسخ نمیدهید: اگر این راهحل اینقدر روشن است، چرا تا امروز محقق نشده است؟ مشکل در ندانستن نیست، در غیرقابل اجرا بودن آن در شرایط واقعی است.
پیشنهاد شما برای کنار هم نشستن چهرههایی با اختلافات عمیق—از جمله مریم رجوی و رضا پهلوی—بیشتر شبیه یک آرزوست تا یک تحلیل. این اختلافها سطحی نیستند که با یک جلسه حل شوند.
از طرف دیگر، اتحاد بدون قدرت فقط یک شعار است. در شرایطی که هر نوع فعالیت داخلی با سرکوب شدید روبهروست، این اتحاد دقیقاً چگونه باید شکل بگیرد؟
و مهمتر از همه، شما حتی به موانع روشن این همبستگی هم توجه نمیکنید. چگونه میتوان از اتحاد سخن گفت، در حالی که در ادبیات رسمی برخی جریانها—از جمله در سخنرانیهای مسعود رجوی یا مریم رجوی—هنوز شعار «نه شاه، نه شیخ» بهعنوان یک خط سیاسی تکرار میشود؟ این فقط یک شعار نیست؛ اعلام صریح نفی بخشی از همان نیرویی است که شما دعوت به همنشینی با آن میکنید.
در نهایت، شما از خطر جنگ میگویید، اما توضیح نمیدهید در نبود هرگونه فشار مؤثر—چه داخلی و چه خارجی—این حکومت چگونه قرار است تضعیف شود. صرف دعوت به اتحاد، راهحل نیست.
درووود بر آقای جاوید گرامی،
بدون شرح!
این حضرات، نه سر پیازند. نه ته پیازند. نه پوسته پیازند. نه بوی پیازند. نه رنگ پیازند. اینها را همه همه که در هم بچلانی و یک واحد از آنها بسازید حتّا «صفر» نیز نمیشوند؛ زیرا صفر، مقدار است و اگر آن را در پس رقم بگذاریم از آن میکاهد و اگر در پیش رقم بگذاریم بر آن می افزاید. بنابر این، واحد هیچان بیسواد و مُتعه حکومت گیوتینی، پشیزی ارزش ندارند تا کسی بخواهد به ترّهاتشان بهایی نیز بدهد. بنابر این، با تمام نیرو و امکانات و انرژی هرگز خستگی ناپذیر تا نابودی ریزترین نشانه های گیوتین الهی و پسمانده های سفّاکش به پیش!.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
با درود و سپاس جناب آذری گرامی
نوروز را به شما و دیگر دوستان گرامی در سایت وزین ایرانگلوبال تبریک میگویم. امیدوارم سال جاری سرآغاز پایان حکومت ضدبشری جمهوری اسلامی باشد.
در مورد نقض حقوق بشر و جنایت حکومت علیه مردم صلحطلب ایران با شما همنظر هستم. این واقعیت روشن است و جای تردید ندارد.
با این حال، در تحلیل مسیر پیشرو دیدگاه متفاوتی دارم. من معتقدم حکومت برای پوشاندن سرکوب داخلی، ناتوانی در اداره کشور و جلوگیری از خیزش مردم، آگاهانه به سمت تنش و حتی جنگ حرکت کرده است. برای این حکومت، جنگ ابزار بقا است و نه تهدید. تجربه نشان داده جنگ اغلب ساختارهای سرکوب را تقویت میکند و هزینه آن مستقیم بر دوش مردم مینشیند، بنابراین باور ندارم جنگ بتواند به سرنگونی منجر شود.
مسئله اصلی این است که چرا برای تغییر، به همپیمانی با نیروهای خارجی فکر میکنیم، اما در داخل، میان جریانهای ایرانی که منافع مشترک دارند، تفرقه ایجاد میکنیم. اگر هدف سرنگونی است، راه آن اتحاد نیروهای داخلی است، نه شرطگذاری بر سر موافقت یا مخالفت با جنگ.
راهکار روشن است. همه جریانهای اثرگذار باید کنار هم بنشینند، از جمله مریم رجوی و رضا پهلوی، و بر پایه حداقلهای مشترک حرکت کنند. برای من اولویت روشن است؛ سربلندی ایران و ایرانی، حفظ کرامت انسانی و استقرار یک نظام قانونمدار، فدرال و پارلمانی.
این مسیر هزینه داشته است. خودم و خانوادهام آواره شدهایم و سه تن از اعضای خانوادهام توسط این حکومت اعدام شدهاند. با این تجربه تأکید میکنم راه نجات از دل جامعه و با اتحاد نیروهای ایرانی میگذرد، نه از مسیر جنگ.
با احترام، اسماعیل مرادی
.
درود بر شما جناب مرادی و سال نو ۲۵۸۵ شاهنشاهی را به شما و جناب حیدری و همه مخاطبان ایرانگلوبال شادباش میگویم و برای ملت ایران سالی سرشار از پیروزی، همبستگی و رهایی آرزو دارم.
آقای مرادی، شما تمام بحث را به قواعد کلاسیک حقوق بینالملل محدود کردهاید، گویی تنها نوع جنگ، جنگ میان دولتهاست. اما عامدانه یک واقعیت تعیینکننده را کنار گذاشتهاید: در ایران، سالهاست جنگی دیگر در جریان است جنگ حکومت علیه مردم خودش.
نمونه عریان این وضعیت، سرکوب خونین روزهای ۱۸ و ۱۹ دی است؛ جایی که بنا بر مستندات موجود، در عرض دو روز بیش از چهل هزار نفر از جوانان این سرزمین به خاک و خون کشیده شدند. این دیگر «برخورد امنیتی» یا «مدیریت بحران» نیست؛ این تعریف دقیق استفاده سازمانیافته از خشونت در مقیاس یک جنگ داخلی علیه شهروندان بیدفاع است.
شما از «مشروعیت استفاده از زور» در چارچوب منشور سازمان ملل حرف میزنید، اما توضیح نمیدهید وقتی خود حکومت به عامل اصلی کشتار و ناامنی علیه ملتش تبدیل میشود، این چارچوبها چه پاسخی دارند. آیا باید همچنان به همان قواعدی چسبید که در عمل، هیچ مکانیسم مؤثری برای توقف چنین فاجعهای ارائه نمیدهند؟
مسئله اینجاست که شما معادله را ناقص دیدهاید. این فقط بحث حمله یک کشور خارجی نیست؛ این ادامه یک چرخه خشونت است که سالهاست از درون آغاز شده. وقتی یک حکومت عملاً در حال جنگ با مردم خود است، دیگر نمیتوان با تکرار صرف اصول انتزاعی، واقعیت را نادیده گرفت و انتظار داشت که پاسخ معناداری به این وضعیت داده شود.
نادیده گرفتن این حقیقت، تحلیل شما را از یک نقد حقوقی به یک روایت ناقص و جدا از واقعیت تبدیل کرده است.
کلام این زنخدای عزیز دوست داشنی، حقگزار ایست و شایان آفرینگوییها.
https://www.youtube.com/watch?v=vr8wyU6USGI
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
مجدّدا درود بر آقای مرادی گرامی،
تخشیه ای دیگر.
از «حقوق بینالملل» تنها در آن هنگام میتوان سخن گفت که اصلِ بدیهیِ آن - یعنی حرمت تجاوز به حریم دیگران ــ به رسمیت شناخته شود. حقوق بینالملل نه واژهای تزئینی در خطابه های سیاسی است و نه پوششی لفظی برای پنهان کردن ارادهٔ سلطه؛ بلکه حدّاقلِ اخلاقیِ نظم جهانی است؛ یعنی قاعدهای که میگوید هیچ دولت و قدرتی حق ندارد موجودیت و حیات سیاسیِ دیگری را هدف نابودی قرار دهد. در نتیجه، کشوری که برنامهٔ سیاست داخلی و خارجی خود را بر انکار و نابودی موجودیت کشوری دیگر بنا میکند ــ و نزدیک به نیم قرن، شبانه روز بر طبل نابودی آن میکوبد [در اینجا، کشور اسرائیل] ــ اساساً از همان آغاز، خود را بیرون از دایرهٔ معنای حقوق بینالملل قرار داده است. در چنین وضعی، استناد به حقوق بینالملل، دیگر نه استدلالی جدی، بلکه چیزی شبیه طنزی تلخ است؛ زیرا کسی که موجودیت دیگری را برنمیتابد، نمیتواند مدعی نظامی از حقوق باشد که دقیقاً بر پذیرش موجودیت دیگری بنا شده است. به همان اندازه، سخن گفتن از حقوق بینالملل؛ آنهم در حالیکه حکومتی در قلمرو دیگران، ترور، قتل، و بی ثباتسازی سازمان یافته را پیش میبرد، چیزی جز تناقضی آشکار نیست. حقوق بینالملل مفهومی دقیق دارد و مقصود و منظور از آن عبارت است از نظمی مبتنی بر مسئولیت دولتها در قبال یکدیگر، بر اصل عدم مداخله و بر احترام به حیات و امنیت سیاسی جوامع دیگر. حکومت فقاهتی با اسرائیل و آمریکا در جنگ است، ولی به تمام کشورهای همسایه موشک می اندازد. کجای حقوق بین الملل، چنین چیزی را به رسمیّت شناخته است؟. حکومتی که رسالت ایدئولوژیک خود را در نابودی «دیگران» تعریف میکند، اساساً در این چارچوب نمیگنجد؛ زیرا چنین حکومتی نه بر شالودهٔ حقوق، بلکه بر بنیان دعوی حقیقت مطلق ایستاده است .در اینجا تفاوتی بنیانی رخ مینماید؛ یعنی اینکه حقوق، بر محدودیت قدرت استوار است؛ اما حقیقتِ ایدئولوژیک، بر نامحدود بودن مأموریت الهی بر روی زمین.
حکومتی که جهان را به دو قلمروِ «حق» و «باطل»، «دارالایمان» و «دارالکفر» تقسیم میکند و نابودی دیگران را رسالت الهی خود میپندارد، در واقع از پیش، حکم به تعلیق هر نوع حقوقی داده است؛ زیرا مفاد حقوق، زمانی معنا دارند که دیگری حق داشته باشد زنده بماند؛ حال آنکه در دستگاه عقیدتی و نصوصی چنین حکومتی، دیگری از آغاز محکوم به حذف است. مسئله صرفاً اختلاف سیاسی میان دولتها نیست؛ بلکه نزاعی است میان دو منطق متفاوت از جهان: یکی منطق حقوق که میگوید هیچ حقیقتی مالک مطلق جهان نیست و یکی نیز منطق ایدئولوژی و ایمان مزخرف که میپندارد حقیقت در انحصار اوست و هر آنچه غیر اوست باید محو شود. در چنین وضعی، پایان دادن به ساختاری که خود را فراتر از حقوق میداند، نه نقض حقوق بینالملل؛ بلکه در معنایی ژرفتر، دفاع از امکان عملکرد و تامین و تضمین خودِ اصل حقوق است؛ زیرا حقوق فقط در جهانی میتواند زنده بماند و عملکرد داشته باشد که در آن هیچ قدرتی مدعی مالکیت حقیقت نباشد. در نهایت باید گفت: حقیقت ـ؛ یعنی آن حقیقتی که اندیشهٔ انسانی، قرنها در جستجوی آن بوده است ـ و هرگز ملکِ طلق کسی نیست همچنان مشمول جستجوست. حقیقت نه در آمریّت انحصاری ایدئولوژیها و ادیان ایمانخواه، بلکه در افقِ گشوده پرسشها و جستجو زاده میشود. هر قدرتی که خود را مالک حقیقت بداند، ناگزیر نخستین قربانیِ همان حقیقت خواهد شد؛ زیرا حقیقت در انحصار نمیگنجد. به همین سبب، دفاع از جهانی که در آن هیچ حکومتی حق ندارد دیگری را به نام حقیقت نابود کند، در واقع دفاع از ارجمندی انسانها و حرمت به عقلانیّت استدلالی و آزادی جستجوی حقیقت است و اگر تاریخ، درسی داشته باشد، این است که هر جا قدرتی به نام حقیقت مطلق برخاسته است، نخستین وظیفهٔ وجدان انسانی آن بوده که در برابر آن بایستد - نه برای ظفر یافتن یک قدرت دیگر، بلکه برای حفظ افقِ گشودهای که در آن، حقیقت هنوز موضوع جستجوست، نه ابزار نابودی دیگران. مدّعیان اسلامیّت نوع شیعه گری مزخرف بر این توهم خانماسوز هستند که جهان را کفر فراگرفته و وظیفه ماست، آن را نابود کنیم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دغدغه…
جناب آقای اسدی گرامی،
دغدغه شما درباره حقوق بشر در ایران قابل احترام است. اما متن شما در شیوه استدلال و چارچوببندی دچار اشکال است و همین مسئله از اثرگذاری آن کم میکند.
جناب آقای اسدی گرامی،
دغدغه شما درباره حقوق بشر در ایران قابل احترام است. اما متن شما در شیوه استدلال و چارچوببندی دچار اشکال است و همین مسئله از اثرگذاری آن کم میکند.
نخست، شما دو حوزه متفاوت را بههم گره میزنید. حقوق بینالملل روابط میان دولتها را تنظیم میکند و حقوق بشر بر رفتار دولت با شهروندان تمرکز دارد. این دو بههم مرتبط هستند، اما یکی نیستند. وقتی نقض حقوق بشر در ایران را شرط اعتبار موضعگیری درباره حقوق بینالملل قرار میدهید، هر دو بحث را تضعیف میکنید. در این حالت، نه نقد شما بر جنگ دقیق میماند و نه دفاع شما از حقوق بشر متمرکز.
دوم، پرسش آغازین شما جهتدار است. شما با طرح این سوال که آیا حقوق بینالملل بدون معیار است، پاسخ را از پیش تعیین میکنید. این نوع صورتبندی گفتوگو ایجاد نمیکند و مخاطب را در موضع دفاعی قرار میدهد. در چنین شرایطی، حتی نقد درست هم شنیده نمیشود.
اگر فرانک والتر اشتاینمایر پاسخ «نه» بدهد، یعنی بپذیرد که حقوق بینالملل بدون معیار است. چنین موضعی برای رئیسجمهور آلمان قابل تصور نیست و جایگاه حقوقی کشور را تضعیف میکند.
اگر پاسخ «بله» بدهد، یعنی بر وجود معیار در حقوق بینالملل تأکید کند. در این صورت، مقدمه نامه موضوعیت خود را از دست میدهد و متن به یک تذکر کلی تقلیل پیدا میکند.
سوم، استدلال شما این برداشت را ایجاد میکند که حقوق بینالملل زمانی معتبر است که با اولویتهای سیاسی ما همسو باشد. . این نگاه در سطح بینالمللی بهعنوان نسبیسازی قانون تعبیر میشود. اگر قرار باشد هر نقضی با نقضی دیگر سنجیده شود، اصل جهانشمول بودن قانون زیر سوال میرود.
چهارم، اشاره به نشان لیاقت فدرال، متن را از یک نقد اصولی به یک موضعگیری شخصی نزدیک میکند. اعتبار یک نامه سیاسی باید از انسجام استدلال بیاید، نه از موقعیت فردی.
با احترام، اسماعیل مرادی
درووود!
کلامی در حاشیه و معطوف به متن.
عرض شود که شما مسئله را به درستی دریافتهاید. مقصود من نیز دقیقاً تأکید بر همین نکته بنیانی است. منظورم این سات که هیچ تکثّری بدون ستونها، اهرمها و شالودههایش نمیتواند دوام بیاورد یا نقشی پایدار ایفا کند. کثرت اگر از بنیانهای خویش گسسته شود، نه نشانه پویایی؛ بلکه علامت پراکندگی و زوال است. برای ملموستر شدن سخن، میتوان چنین تمثیلی آورد: محورهای کلیدی همچون زیرساخت و ستونهای یک ساختمان هستند و آنچه که در درون ساختمان قرار میگیرد - اتاقها، فرشها، کمدها، رنگها و دیگر جزئیات- همه صورتهای گوناگون کثرت هستند. این کثرتها زمانی معنا و ارزش مییابند که بر آن ستونها استوار باشند. در غیر این صورت، مجموعهای از اجزاء پراکندهاند که نه وحدتی میآفرینند و نه کارآییدارند. وحدت ساختمان، نه در حذف تفاوتها، بلکه در استواری بنیانهایی است که تفاوتها را در خود جای میدهند و به آنها کارکرد میبخشند.
سالهاست که من بر چهار ستون ریشه ای بُنمایه های فرهنگ مردمان ایران در جامعیت وجودی آن تأکید کردهام. هنوز نیز بر این باور ایستادهام که هر گرایشی، هر اندیشه ای و هر کوشش فرهنگی یا اجتماعی، تنها زمانی میتواند به نیرویی کارگزار بدل شود که بر همین پرنسیپها استوار باشد؛ نه آنگاه که با بریدن از آنها بخواهد برای خودش اصالتی جداگانه دست و پا کند. بریدن از شالودهها نه استقلال میآفریند و نه نوآوری؛ بلکه تنها به گسیختگی حافظه تاریخی - فرهنگی و پریشانی جهتگیریها میانجامد. برای تفهیم قضیه میتوان به مثال ساده ماشین اشاره کرد. هیچ موتور ماشینی - اگر شاهکار مهندسی نیز باشد - بدون قطعات دیگر نمیتواند کلیت کارآمد یک ماشین را پدید آورد. در عین حال، قطعات جداگانه نیز- اگر کوچکترینشان مانند واشر شمع باشد - بدون موتور و مجموعه کلان ماشین، نقشی جامع و معنادار نخواهند داشت. کارکرد واقعی هر جزء، تنها در پیوند با کلّ است و کلّ نیز بدون هماهنگی اجزاء، چیزی جز طرحی ناتمام نیست.
روشهای من متفاوتند. گاهی برای تفهیم منظور و مقصود معنا به طنز، مطایبه، یا حتّا هزل متوسل میشوم. این روش نه از سر تمسخر دیگران است و نه برای ریشخند کردن. چه بسا بارها کوشیدهام نکاتی را با استدلالهای روشن و عباراتی صریح بیان کنم؛ اما یا درست فهمیده نشده، یا چندان جدی گرفته نشده است. ابه همین دلیل، گاه طنز را به خدمت میگیرم، زیرا طنز - اگر درست به کار رود - میتواند چشم را به دیدن چیزی بگشاید که استدلال خشک از دیدنش ناتوان میماند. مقصود من از همه این کوششها تنها یک چیز است: انگیزاندن نگاهها به اصل قضیه.
اصلی که نادیده گرفته مشود و همین نادیدهگرفتن است که تشتّت، پراکندگی و سرگردانی را بازتولید میکند؛ زیرا حقیقتی ساده اما ژرف در کار است: کثرت، زمانی بارور و سازنده است که ریشه در وحدتی زنده داشته باشد و وحدت، تنها آنگاه زنده میماند که بتواند کثرت را در درون خود بپرورد. هر گاه یکی از این دو از دیگری جدا شود، آنچه باقی میماند نه فرهنگ است و نه سامان، بلکه صرفاً انبوهی از اجزاء بی افق است که نه به آینده راه میبرند و نه حتّا گذشته را درست به یاد میآورند.
و شاید بد نباشد بر نکتهای ژرفتر نیز درنگ کنیم. در حقیقت، نسبت میان وحدت و کثرت تنها یک مسئله نظری یا زیباییشناختی یا اختلاف دیدگاهی نیست؛ بلکه مسئله بودن و دوام آوردن است. هر فرهنگی که نتواند میان این دو نسبتِ زنده برقرار کند، یا در جزم اندیشی یخ میزند یا در پراکندگی فرومیپاشد. جزم اندیشی، وحدت را به سنگ بدل میکند و پراکندگی، کثرت را به گرد و غبار. در هر دو حال، آنچه از دست میرود روح زنده فرهنگ است. از این لحاظ، ستونها تنها عناصر ساختمانی نیستند؛ بلکه محورهای حافظه جمعی و جهت یاب معنوی یک جامعهاند. آنها همچون قطب نماییا هستند که در میان تلاطم زمانه، راه را نشان میدهند. اگر این قطبنما از کار بیفتد، هر حرکتی - اگر پرهیاهو و پرشور نیز باشد - در نهایت به دور خود چرخیدن است. جامعهای که شالودههایش را از یاد ببرد، ممکن است لحظهای سرشار از جنب و جوش به نظر برسد، اما در حقیقت همچون کاروانی است که در بیابان بیستاره پیش میرود: حرکت هست، اما افق نیست.
در نتیجه، تأکید من بر این ستونها [= گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی] نه از سر نوستالژی است و نه از سر تعصب. مقصودم نگاهبانی از چیزی است که میتوان آن را «انسجام زنده و کارگزار» نامید؛ انسجامی که نه تفاوتها را سرکوب میکند و نه آنها را رها میگذارد تا به هر سو پراکنده شوند، بلکه آنها را در شبکهای از معنا و پیوند جای میدهد؛ زیرا در نهایت، راز هر فرهنگ بالنده در این است که بداند کجا باید ریشه بدواند و کجا باید شاخه بگستراند. ریشهها اگر بریده شوند، شاخه ها دیر یا زود خشک خواهند شد و اگر شاخهای نروید، ریشه نیز در تاریکی خاک خاموش خواهد ماند. پس مسئله در حقیقت این است: نه ریشه بدون شاخه معنا دارد و نه شاخه بدون ریشه دوام و هر کوششی که این نسبت بنیانی را نادیده بگیرد، هر چند در ظاهر، پر شور و نوآورانه جلوه کند، در نهایت چیزی جز تکرار سرگردانی در لباسی تازه نخواهد بود.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
با درود جناب حیدریان گرامی،
نقد شما بهجای پرداختن به محتوای استدلال، به «شیوه فکر کردن» من میپردازد. این جابهجایی محل بحث است. من درباره یک موضوع مشخص، یعنی مشروعیت حقوقی جنگ، بر پایه قواعد شناختهشده استدلال کردهام. پاسخ به این نوع استدلال باید در همان سطح حقوقی داده شود، نه با نقد کلی نسبت به روشهای علمی.
بحث من روشن است
آیا حمله نظامی مبنای حقوقی دارد یا نه
این پرسش، با «شهود» یا «تجربه زیسته» پاسخ داده نمیشود. حقوق بینالملل دقیقاً برای همین موارد شکل گرفته تا تصمیم درباره جنگ از سطح برداشتهای شخصی خارج شود.
در نقد شما، هیچ پاسخ مشخصی به این پرسش داده نمیشود
بر چه مبنای حقوقی میتوان یک حمله نظامی را توجیه کرد
همچنین این ادعا که چنین استدلالی «کاربرد ندارد»، بدون ارائه دلیل باقی میماند. در حالی که همین قواعد، مبنای قضاوت رسمی دولتها و نهادهای بینالمللی است.
با احترام، مرادی
این متن کوتاه بلافاصله مرا به خود جذب کرد. این متن، در قالب طنز، به یکی از پدیدههای آشنای سیاست ایرانیها در خارج از کشور اشاره میکند. تکثر بیپایان تشکلها با نامهای پرطمطراق اما با اثرگذاری محدود. نویسنده با اغراق، نامگذاریهای طولانی و ترکیبهای متناقض (مثل جمعکردن سکولاریسم با شعائر مذهبی یا شعارهای آزادیخواهانه با رفتارهای فرصتطلبانه) سعی دارد شکاف میان «ادعا» و «واقعیت» را برجسته کند. این طنز، در اصل نقدی است به نبود انسجام، پراکندگی نیروها و گاه فاصله گرفتن از مسائل واقعی داخل کشور.
طنز سیاسی در چنین مواردی دو کارکرد مهم دارد: اول، تخلیه فشار و بیان انتقاد در قالبی غیرمستقیم و قابلتحملتر؛ دوم، ایجاد آگاهی نسبت به ضعفهای ساختاری بدون ورود به زبان خشک و رسمی.
میدانم و اعتراف میکنم که مرز میان «نقد طنزآمیز» و «بیاعتبارسازی کلی» بسیار باریک است. اگر طنز بهگونهای استفاده شود که همه تلاشها را یکسره بیمعنا جلوه دهد، ممکن است به جای اصلاح، به یأس و بیاعتمادی بیشتر دامن بزند.
در مجموع اما، این متن را میتوان نمونهای ساده از «طنز انتقادی» دانست که هدفش یادآوری یک مشکل واقعی است: نبود هماهنگی و کار جمعی مؤثر. ارزش آن زمانی بیشتر میشود که مخاطب، فراتر از خنده، به این پرسش برسد که چگونه میتوان از این چرخه پراکندگی عبور کرد و به سمت تشکلهایی رفت که هم ریشه در واقعیت جامعه داشته باشند و هم توان اثرگذاری عملی.
دروود بر آقای مرادی گرامی،
تحشیه ای بیخود برای خالی نبودن عریضه!
من هیچ ضرورتی نمیبینم که بخواهم به واکاوی و نقد سخنان شما بپردازم؛ زیرا مسئلهای که مایه شگفتی من شده، نه محتوای گفتهها، بلکه ذهنیّت حاکم بر شیوه دیدگاه شماست. در نوشتههایتان نوعی نگاه ریاضیوار موج میزند؛ گویی جهان، با تمام پیچیدگیها و ژرفای انسانی اش، باید از تنگنای یک چارچوب محاسبهپذیر عبور کند و همه چیز - از پدیدههای طبیعی گرفته تا حالات روحی و انسانی - در مقیاسی قیراطی سنجیده و اندازهگیری شود. بی گمان ریاضیات یکی از درخشانترین دستاوردهای عقل بشری است؛ همانگونه که بسیاری از علوم دیگر نیز چنینند. اما هر دانشی افق و قلمرو خاص خود را دارد. علوم، همچون ابزارهایی هستند که در جای مناسب، کارآمد و روشنگرند؛ اما اگر از مرزهای طبیعی خود فراتر روند و در قلمروهایی که با ماهیتشان بیگانه است دخالت کنند، نه تنها روشنگر نیستند، بلکه چهبسا موجب خلط مبحث، اغتشاش مفهومی، و حتّا صدمات مصیبت بار به روند فهم شوند. کاربرد نداشتن یک روش یا روشهایی در زمینهای خاص، به معنای بیاعتبار بودن آنها نیست. هنر حقیقی اندیشیدن در این است که انسان بتواند جای کاربرد هر ابزار را تشخیص دهد؛ بداند کجا باید از آن بهره گیرد و کجا باید آن را کنار بگذارد. ارزش علوم نه در تعمیم بیحدّ آنها، بلکه در تمییز ظریف موقعیتها و زمینهها آشکار میشود.
اجازه دهید با مثالی روشنتر سخن بگویم. فرض کنید قصد دارید از استکهلم به زوریخ سفر کنید و سپس از آنجا رهسپار قله اورست شوید. بدیهی است که هواپیما تا نقطهای شما را میرساند؛ وسیلهای که در جای خود فوقالعاده کارآمد و سودمند بوده است. اما وقتی به دامنه اورست میرسید، هیچ انسان خردمندی هواپیما را بر دوش نمیگیرد تا با آن از کوه بالا برود. ابزار، هرچقدر هم ارزشمند، برای همه موقعیتها ساخته نشده است. صعود به اورست به ابزار و مهارتهای دیگری نیاز دارد. یا مثلا تصور کنید با خود روی شخصیتان از استکهلم به سوی لندن در حرکت هستید. همه چیز طبق قواعد راهنمایی و رانندگی پیش میرود. ناگهان در میانه یکی از بزرگراههای منتهی به لندن، گردبادی سیاه و سهمگین را میبینید که با شتاب به سوی شما میآید. اکنون اگر کسی اسیر ذهنیتی باشد که همه چیز را باید ابتدا اندازهگیری، برآورد و محاسبه کند، شاید چنین بیندیشد: ابتدا باید صحت وجود گردباد را ارزیابی کنم، سپس میزان خسارت احتمالی آن را برآورد نمایم، بعد منشأ آن را تحلیل کنم و ترکیب درونیاش را بشناسم و آنگاه، وقتی سرانجام از خطرناک بودن آن یقین حاصل شد، تازه فرمان خودرو را کج کند و به جایی امن پناه ببرد.
اما زندگی همیشه چنین فرصتی برای محاسبه های قیراطی به ما نمیدهد. در بسیاری از لحظات، فهم موقعیت پیش از محاسبه رخ میدهد؛ شهود، تجربه و ادراک بی واسطه، گاه پیشتر از هر تحلیل عددی عمل میکنند. به همین دلیل است که ذهنیت محاسبهگر ــ هر چند در جای خود تحسینب رانگیز ــ اگر به الگوی عام اندیشیدن بدل شود، میتواند به نوعی تقلیلگرایی معرفتی بینجامد؛ جایی که جهان زنده و سیّال انسانی، به شبکهای از اندازهها و ضرایب فروکاسته میشود. راستش را بخواهید، گاه چنین به نظر میرسد که اگر این نگاه تا نهایت خود پیش رود، شاید حتّا بتوان میزان عشق را نیز به قیراط سنجید؛ میزان دلبستگی انسان به همسرش، فرزندانش، خواهر و برادرش را در جدولهایی از اعداد و ضرایب ثبت کرد ــ دست کم برای آنکه از تلاطمات روحی و روانی خویش «شناختی دقیق» به دست آورد. اما پرسش اینجاست: آیا حقیقت تجربه انسانی ــ با آن همه پیچیدگی، شور، اضطراب و راز ــ واقعاً در چنین محاسبهای میگنجد؟ یا اینکه برخی از ابعاد زندگی، دقیقاً به این دلیل ارزشمندند که از قیاس و اندازهگیری میگریزند و تنها در قلمرو فهم انسانی، تجربه زیسته و شهود معنا مییابند؟
همانطور که کثیری از قوانین بر روی کاغذ مانده اند و هیچ کاربرد عملی ندارند، صحبتهای شما نیز مشمول همان قوانین متروکه میشوند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروووود!
تحشیه ای مختصر.
مهم نیست که نامش چیست یا چه نامیده میشود. مهم این است که در خاتمه این جنگ بسیار خجسته، حتما و بی چون و چرا، نشانه ای میکرسکپی از پسمانده های گیوتینداران الهی در هیچ نقطه ای از ایران دیده نشود. من اطّلاع حاصل کرده ام که پسمانده های گیوتین الهی به کارمندان اخطار داده اند که اگر در محلّ کارشان حاضر نشوند، اخراج خواهند شد. آنها میخواهند از این طریق، همه چیز را عادی جلوه دهند. ایست بازرسیها فقط برای سه هدف برقرار شده اند: یکی ایجاد رععب و وحشت در دل مردم. یکی به صف ایستادن مردم برای پوشش حفاظتی ماموران کنترل که در معرض حملات قرار نگیرند. یکی نیز اگر حمله ای صورت گرفت، دستگاههای تبلیغاتی اعلام کنند که به مردم بی دفاع حمله شده است.
چپهای ایدئولوژیک که از روز اول، وظیفه پرولتری و مبارزه طبقاتی را در رکابداری و متعگی برای حکومت آخوندی میدانستند و همچنان میدانند، فقط منتظر چنین لحظه هایی هستند تا یک نفر شهروند عادی، قربانی شود و آنها پیرهن عثمان ازش بسازند و علیه جنگ بتوپند. همین الان در سایت اخبار روز، اینقدر که حضرات در باره «مدرسه میناب» که کار خود سفّاکان الهی بود عین سینما رکس ابادان، اینقدر رجز خوانی کرده اند که حدّ نداره. ولی حضرات تا امرزو یک کلام در باره قتل عام دیماه که طبق اطّلاعات رسمی، چهل تا چهل و پنچ هزار نفر را قتل عام کردند، لام تا کام سخنی نمیگویند و به جایی نیز شکایتی نمیبرند. حال بماند که اسناد رسمی، موثّق قطعی نیستند و من مطمئنم که بیش از نود و پنج هزار نفر را قتل عام کردند در کمتر از چهل و هشت ساعت. فقط بعد که آبها از اسیاب افتاد، میتوان میزان جنایت هولناک را برآورد و دقیق به دست آورد.
این جنگ عالی باید به طور کامل، بساط الهی را برچیند؛ ولو از ایران فقط خاک سوخته ای به عمق سی صد متر باقی بماند و جمعیتی به میزان یک میلیون نفر. بحث بر سر یا زندگی یا مرگ است. بنابر این اگر قرار است که ما ایرانیان در تحت سیطره حکومت گیوتینداران الهی و متعگانش کشته شویم، پس بهتر است که در جنگی سرنوشت ساز، بمیریم؛ نه در تحت ذلّت و خفّت کریه ترین سفّاکان الهی.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
مدیریت نتیجه مند هوشنگ اسدی
خوب است بار دیگر مخالفان شاهزاده به سخن هوشنگ اسدی توجه کنند: «یک حزب کوچک، یک گروه روشنفکری، یک سازمان بدون پایگاه اجتماعی و یک جریان دارای نفوذ واقعی در جامعه نمیتوانند در رهبری نقش یکسان داشته باشند.».
دلیل آن خیلی ساده این است که در جوامع دمکراتیک اینها نمیتوانند به حد نصاب 4 درصدی برای ورود به پارلمان دست یابند. در خارج از کشور 4 درصد تظاهر کنندگان از آن ها حمایت نمی کنند. با چنین حد نصاب پایینی در میان تظاهر کنندگان آنها نباید توقع داشته باشند که با شاهزاده سر یک میز بنشینندو از حق رای مساوی با ایشان که در واقع 99 درصد تظاهر کنندگان را نمایندگی می کنند داشته باشند. از همین رو رهبری شورایی بی معنا میشود. این سری دوستان صلاح نیست حتا وارد اتوبوسی شوند که شاهزاده راننده اش است چرا که وسط راه با سایر مسافران و در آخر با خود راننده گلاویز میشوند و یا تلاش میکنند خود را از اتوبوس در حال حرکت بیرون بیاندازند که در هر صورتی به نفع اتوبوس و مسافران آن نیست. لذا جامعه سیاسی ایران را امروزه باید به دو گروه بخش کرد: موافقان و مخالفان شاهزاده. آنها که موافق شاهزاده هستند در یکطرف و مخالفینش در جهت دیگر. از نگاه من مخالف شاهزاده بناچار در صف موافقت رژیم اسلامی قرار میگیرد.
شما یک…
جناب ابوالفضل محققی
شما یک روایت مفصل از رفتار و اهداف جمهوری اسلامی ارائه میکنید. در این بخشها تصویر شما قابل بحث است. اما نتیجهای که میگیرید، یعنی اینکه حمله خارجی میتواند به سرنگونی حکومت منجر شود، بدون مبنای روشن باقی میماند.
نخست باید روشن کنید این نتیجه دقیقاً بر چه سازوکار عملی استوار است
حمله خارجی چگونه به فروپاشی ساختار قدرت منجر میشود
کدام نهاد کلیدی از کار میافتد
چه نیروی داخلی جایگزین میشود
این انتقال قدرت چگونه مدیریت میشود
هیچکدام از این مراحل در متن شما توضیح داده نمیشود. شما از یک تحلیل سیاسی به یک نتیجه قطعی میرسید، بدون اینکه مسیر تحقق آن را نشان دهید.
دوم باید به تجربههای واقعی نگاه کنید
در موارد متعدد، حمله خارجی نهتنها به سرنگونی سریع منجر نشده، بلکه به تقویت انسجام درون حکومت انجامیده است. ساختارهای امنیتی در شرایط جنگی بستهتر و خشنتر عمل میکنند. جامعه نیز زیر فشار خارجی، به سمت بقا و نه تغییر، حرکت میکند. شما این سناریو را نادیده میگیرید.
سوم باید به ریسک شکست این فرض پاسخ دهید
اگر حکومت باقی بماند چه میشود
اگر همان الگوی سرکوب گسترده مانند آبان تکرار شود چه میشود
در این نقطه یک پرسش جدی مطرح است
جایگاه شما در قبال مردمی که به سمت چنین وضعیتی سوق داده میشوند کجاست
چه مسئولیتی میپذیرید
چه تضمینی میدهید که این هزینهها بر جامعه تحمیل نشود
بدون پاسخ به این پرسشها، دعوت ضمنی به پذیرش جنگ، یک موضع پرهزینه و بدون پشتوانه میشود.
چهارم شما میان دو موضوع متفاوت خلط ایجاد میکنید
تحلیل علتهای رفتار جمهوری اسلامی
توجیه پیامدهای یک جنگ خارجی
اینکه حکومت سیاستهای پرهزینه و تنشزا داشته، میتواند درست باشد. اما این گزاره بهتنهایی هیچ مجوزی برای پذیرش یا توجیه حمله خارجی ایجاد نمیکند. این دو را باید از هم جدا کنید.
پنجم شما به شعار پایان جنگ انتقاد میکنید و آن را همراستا با خواست حکومت میدانید
اما جایگزین شما چیست
ادامه جنگ تا کجا
با چه معیار موفقیتی
و با چه هزینهای برای جامعه
اگر پایان جنگ بد است، باید دقیق بگویید ادامه آن چه دستاورد مشخصی دارد و چگونه از فروپاشی اجتماعی جلوگیری میکند.
ششم در تحلیل شما، مردم بیشتر بهعنوان ابزار فشار دیده میشوند تا موضوع اصلی تصمیم
در حالی که هر جنگی قبل از هر چیز زندگی، امنیت و آینده همین مردم را هدف میگیرد. هر موضع سیاسی که این هزینهها را کمرنگ کند، از نظر راهبردی ناقص است.
جمعبندی روشن است
شما در توصیف رفتار حکومت مفصل مینویسید، اما در توجیه نتیجهای که میگیرید، یعنی پیوند جنگ با تغییر قدرت، استدلال عملی و قابل سنجش ارائه نمیدهید
سناریوی شکست این فرض را بررسی نمیکنید
هزینه انسانی و اجتماعی را در تصمیمگیری وارد نمیکنید
و مسئولیت پیامدها را روشن نمیکنید
اگر قرار است از چنین موضعی دفاع کنید، باید دقیق و شفاف پاسخ دهید
مکانیسم تغییر چیست
ریسکها چگونه مدیریت میشود
و اگر نتیجه معکوس شد، چه کسی پاسخگو است
با احترام، مرادی
درووود!
تحشیه ای بر یابس و طوبا بافیهای آقای طاهری.
آقای طاهری، همچون گذشته، بار دیگر به صحنه آمدهاند؛ نه برای اندیشیدن؛ بلکه برای نمایش خودش. برای نوشتن انشائی دیگر، آراسته به واژگان پر طمطراق و تهی از معنا، تا خلأیی را بپوشاند که نه با کلمه؛ بلکه با سکوتِ صادقانه میتوان به آن اعتراف کرد. این جنس نوشتار، بیش از آنکه تحلیل باشد، نوعی خودنمایی است؛ یعنی بازآفرینی همان پاورقیهای سطحی که به جای روشنکردن موضوعی، فقط گرد و غبار میافشانند. مسئله اما شخص نیست؛ مسئله نوعی ذهنیت است. ذهنیتی که به جای فهم واقعیت، در پی تحمیل روایت خویش است. خشم فروخوردهای که نه به اندیشه بدل میشود و نه به راه حل؛ بلکه صرفاً به زبان قلم میریزد و در قالب «من میدانم»های تهی بلغور میشود. گویی دانایی نه حاصل تأمل، بلکه نتیجه ادعاست.
آنچه در نوشته ایشان بیش از هر چیز خود را عیان میکند، نه آگاهی از تاریخ، بلکه ناتوانی در فهم «پیوندها»ست؛ پیوند میان رویداد و زمینه، میان جغرافیا و قدرت، میان علت و پیامد. تاریخ، فهرست وقایع نیست که بتوان آن را با چسب و وصله به هم دوخت؛ تاریخ، شبکهای زنده از ضرورتها و امکانهاست. کسی که این شبکه را نمیبیند، هر چقدر هم نام جنگها و قرنها را ردیف کند، هنوز بیرون از گستره فهمیدن ایستاده است. ادعای دانستن، وقتی از مرز شناخت عبور میکند، به ابتذال میرسد. آنگاه مشق نویس که آقای طاهری باشد، میکوشد خود را در تمام إعصار ذکر شده حاضر نشان دهد؛ گویی از ازل تا امروز، شاهد و مشاور و مغز متفکّر همه جنگها بوده است. این نه نشانه تسلط؛ بلکه نشانه گسست از واقعیت است؛ نوعی توهم دانایی که خطرناکتر از جهل است،؛ زیرا خود را پنهان نمیکند، بلکه فریاد میزند و در برابر انظار دیگران رسوا میکند..
در سوی دیگر، واقعیت عریانتر از آن است که با انکار پوشانده شود. حاکمیتی که از آغاز، بقای خود را با تهدید به آتشکشیدن همه چیز تعریف کرده، چیزی را پنهان نکرده است. آنچه امروز رخ میدهد، نه غافلگیری؛ بلکه تحقق همان وعدهها و تهدیدهای زمامداران حکومتیست. اگر کسی این را نمیبیند، مسئله ندانستن نیست؛ مسئله نخواستنِ دیدن است. اما نقدِ واقعی، در نفی متوقف نمیشود. پرسش بنیانی این است: «راه چیست؟» انشاء نویسی هرگز جایگزین ارائه راه حل نمیشود. کسی که مدعی فهم و تخصّص و کارشناس و خُبره خودپنداشته است، باید بتواند افق بگشاید؛ و گرنه رجز خوانیهای او، صرفاً پژواکِ همان آشوبی است که میخواهد محکوم کند.
در این میان، آنچه در بطن جامعه ایرانی رخ داده، نه کشمکش بر سر قدرت؛ بلکه نوعی دگرگونی در «تصوّر از آینده» است. حمایت از چهرهای خاص [= شاهزاده رضا پهلوی]، اگر معنا داشته باشد، نه از سر آمریّت؛ بلکه از دل یک گرایش فرهنگی و تاریخی برمیخیزد. فهم این موضوع، نیازمند درک ظرایف فرهنگ ایرانی است؛ چیزی که با قیاسهای سطحی و ارجاعهای بی ربط به انقلابهای دیگر، دستیاب پذیر نیست. مقایسه، زمانی معنا دارد که «نسبتها» فهمیده شوند؛ وگرنه به تحریف میانجامد. فاجعه، در قیاسکردن نیست؛ در ناتوانی از اندیشیدن است. ذهنیّتی که نمیتواند تفاوتها را درک کند، ناگزیر همهچیز را شبیه هم میبیند و این، آغاز خطاست. پیکار پیشِ رو، صرفاً نزاعی سیاسی نیست؛ نزاعی است بر سر صورتبندیِ آینده. آیندهای که اگر قرار باشد تکرار گذشته باشد- با همان پیرسالاری، همان نصیحتگری بی پشتوانه و همان بی سوادی مزمن آدمهایی أمثال شما- از اکنون محکوم به شکست است. رهایی، نه با جا به جایی چهرهها؛ بلکه با دگرگونی در شیوه اندیشیدن ممکن میشود. سیاستِ فردا، اگر قرار است راهی بگشاید، ناگزیر باید از دل نسلهایی برآید که هنوز در اسارت گذشته منجمد نشدهاند؛ از زنانی و مردانی و دخترانی و پسرانی که جرأتِ اندیشیدن دارند، نه فقط تکرار کردن. آینده، به آنان تعلق دارد که میتوانند بیافرینند؛ نه آنانی که امثال شما سترونند و فقط میتوانند ادعا کنند. کسی که حرفی برای گفتن ندارد، با بلندتر سخنگفتن و اُرد دادنهای بر ما چیز مکنید، چیزی به جهان اضافه نمیکند.
و امّا نکتهای که از چشم امثال آقای طاهری همواره میگریزد- یا شاید عمداً نادیده گرفته میشود- این است که تاریخ، صحنه نمایش برای خودشیفتگان نیست؛ محکِ بی رحمِ تمایز میان «اندیشیدن» و «ادا درآوردن» است. تاریخ، نه به حافظههای انباشته از نامها و تاریخها؛ بلکه به ذهنهایی میدان میدهد که توانایی فهم «ضرورتِ تغییر» را دارند. مشکل آقای طاهری، کم دانستن نیست؛ بلکه کژ فهمیدن و أصلا نفهمیدن و بد فهمیدن است و بدفهمی، آنگاه که با غرور و ادعا درآمیزد، به هیولایی بدل میشود که نه تنها حقیقت را میپوشاند؛ بلکه امکانِ ظهور آن را نیز مسدود میکند. چنین ذهنیّتی، به جای آنکه چراغی در تاریکی باشد، خود به بخشی از تاریکی تبدیل میشود. اینگونه مشق نوشتنهای آقای طاهری و أمثال او؛ یعنی این انشاءهای پرطمطراق و تهی در واقع آخرین تقلاهای ذهنیّتی است که دیگر توان زایش ندارد. ذهنیّتی که به جای زایش اندیشه، به نشخوار واژهها پناه برده است و این، دقیقاً همان لحظهای است که یک «ژورنالیست پاورقی نویس مثل آقای طاهری» به «مقلدِ خویش» سقوط میکند؛ تکرارِ بی پایانِ خویشتن، بدون کوچکترین افق تازه.
شما، آقای طاهری، نه با مخالفان خود درگیر هستید و نه حتّا با واقعیت. شما با سایهای از خویش میجنگید که دیگر توان ایستادن ندارد. این همه هیاهو، این همه خشم، این همه «من میدانم»- همه و همه، تلاشی است برای پوشاندن یک خلأ: ناتوانی در رویارویی صادقانه با جهانِ در حال تغییر و جهان، بی اعتنا به این هیاهوها، کار خود را پیش میبرد. نسلها تغییر میکنند، افقها جا به جا میشوند و آنانی که در گذشته منجمد ماندهاند، به حاشیه رانده میشوند- نه بهخاطر توطئه؛ بلکه بهخاطر ناتوانی در فهم «زمان». بزرگترین شکست، آن نیست که کسی اشتباه کند؛ بلکه آن است که نفهمد چرا اشتباه کرده است و بزرگترین سقوط، آنجاست که انسان، به جای تصحیح خویش، به انکار جهان پناه ببرد. از این منظر، مسئله دیگر صرفاً نقدِ یک نوشته یا ذهنیّت یک ژورنالیست پاورقی نویس نیست؛ بلمه مسئله، عبور از نوعی «زیستِ ذهنی» است که سالها بر این سرزمین سایه انداخته است - زیستی که در آن، ادعا جای اندیشه را گرفته، و صدا، جای معنا را. این عبور از نسل بی خاصیّت شما و أمثال شما آقای طاهری گرامی، ناگزیر است. نه به خاطر خواستِ این یا آن فرد؛ بلکه بهخاطر منطقِ خودِ زندگی و شما، اگر هنوز میخواهید در این آینده سهمی داشته باشید، ناچارید یکبار - فقط یکبار - به جای حرف بی محتوا زدن، بیندیشید. و اگر نه، تاریخ، بی هیچ کینهای، شما را همانجا خواهد گذاشت که اکنون ایستادهاید: در حاشیهای پر هیاهو و بی اثر.
خوش و شادکام باشید!
فرامرز حیدریان
سوئدی ها از برچسب اسلامو فوبی ترس دارند. سالها حمایت از فلسطینی ها باعث شده با هواداران فلسطینی ها روابط گرمی داشته باشند. همین هواداران به ایرانیان پناهنده به چشم نوکران اسرائیل نگاه میکنند. آنها اصلا درکی از انسانیت ما ایرانی ها و این که ما بعنوان ایرانی حقوقی داریم که رژیم زیر پا نهاده و حق ما را به فلسطینی ها میدهد ندارند. اصلا ما را صاحب حق نمیدانند. اما دوستان سوئدی ما با ما هرچه بیشتر همنظر میشوند.
دروود بر ابوالفضل عزیز،
مختصری بر تکرار روضه های رضوانی در حضور صُم بُکم ها!
من سالها پیش، در سنجشگریِ رفتار و گفتار و کردارِ طیفی که بی هیچ مسمّایی بر پیشانی خویش مُهر «روشنفکری» کوبیده بودند - چنانکه گویی حقیقت را نباید جستجو کرد و کاوید و در بستر مجهولاتش زیست؛ بلکه باید نامش را بر پیشانی خود داغ زد - قلم را تا سرحدّ فرسودگی فشردهام. گفتهام و باز میگویم: مسئله آنچه «روشنفکری» نامیده شد در جامعه ایرانی، نه کمبود دانسته ها بود و نه فقر واژگان؛ فاجعه در ناتوانیِ اندیشیدن بود. آنان هرگز از دلِ این خاک و تاریخ و فرهنگش، از رنجِ این مردم، از گره های تاریخی و زخمهای انباشته این سرزمین نیندیشیدند؛ بلکه مسائلِ دیگران را- مسائلِ زاده بسترهای تاریخی و فرهنگی و تمدنیِ بیگانه- چون جامهای عاریتی بر تن جامعهای پوشاندند که نه آن قامت بود و نه آن اقلیم. آنچه که رخ داد، نه ترجمه اندیشه؛ بلکه تقلیدِ بی ریشه بود؛ نه تفکر؛ بلکه طوطیوارگیِ مفاهیم. ذهنی که باید به ژرفای واقعیتِ زیسته فرو رود، به سطحیترین بازیهای مفهومی دل بست و در یاس و طوبا بافی، عالمی موهوم برای خود ساخت. عالمی که در آن، واژه ها از معنا تهی بودند و مفاهیم، بی آنکه هضم شوند، چون بارِ اضافی بر دوشِ زبان سنگینی میکردند و در این میان، آنچه مغفول ماند، «میهن» بود - نه به معنای شعار؛ بلکه به مثابه مسئلهای زنده، سوزان و فوری. غفلت از مسائلِ حادّ این سرزمین، خلائی پدید آورد که بی درنگ با نیروهایی پر شد که زبانِ قدرت را بهتر میشناختند. اسلامگرایان، نه از سرِ نبوغ؛ بلکه از سرِ هوشیاری نسبت به این خلأ، میدان را تصاحب کردند و جامعه را به تدریج در دیگی از شریعتِ تصلّب یافته و تخیّلِ ایدئولوژیک فرو بردند؛ دیگی که در آن، انسان نه اندیشنده؛ بلکه ماده خامِ «ساختنِ مؤمن» بود.
در این هیر و ویر، آنکه میبایست دیدهبانِ حقیقت باشد - آنکه وظیفهاش پرسش، سنجش و روشنگری بود - خودش به آژیتاتور و مروّج بدل شد؛ به مبلّغِ ایدئولوژیهایی که نه فهمیده شده بودند و نه با زیستِ این مردم نسبتی داشتند. مارکسیسم، نه بهعنوان یک دستگاهِ فکریِ نیازمندِ فهم عمیق؛ بلکه به مثابه شعار، بهمثابه ایمانِ جایگزین، به میدان آمد و چنین شد که «روشنفکر»، به جای آنکه نقّادِ قدرت باشد، حاملِ ایدئولوژی شد؛ بهجای آنکه مسئله بسازد، نسخه پیچید.
فرجامِ این بی فکریِ مزمن، آن فاجعهای شد که در سال 1357 بر گردنِ تاریخ مردمان این سرزمین همچون طوق لعنت آویخته شد- نه بهعنوان حادثهای ناگهانی؛ بلکه بهمثابه نتیجه منطقیِ سالها تغافل، تقلید و خیانت به وظیفه اندیشیدن. این فاجعه، تنها یک رخداد سیاسی نبود؛ بلکه سقوطِ یک امکان بود. امکانِ اینکه جامعهای، خودیشتن اصییل خود را بفهمد. امّا دردناکتر از خودِ فاجعه، تداومِ همان وضعیّت است. هنوز هم، آن طیفِ بیمسمّا، نه از گذشته درسی گرفته و نه حتّا پرسشی طرح کرده است. گویی بنیانیترین پرسش—اینکه «اندیشیدن چیست و چگونه ممکن میشود؟»—اصلاً هرگز به ذهنشان خطور نکرده است. آنان همچنان در همان کوره مذابی میجوشند که نطفه عقیدتیشان در آن بسته شد. آمیزهای از شریعتِ تصلّب یافته و ایدئولوژیِ ترجمه شده. نه از آن بیرون آمدهاند و نه حتّا ارادهای برای خروج دارند.
از چنین بستری، انتظارِ کنشِ خردمندانه داشتن، انتظاری عبث است. آنچه میبینیم، تکرار است - تکرارِ بیوقفه همان خطاها، در جامههایی تازه. اعلامیههایی که بی هیچ نسبتی با واقعیتِ زیسته صادر میشوند، مواضعی که بیش از آنکه از فهم برخاسته باشند، از ژست روشنفکری تغذیه میکنند. گویی «مسئله»، نه رنجِ انسانِ ایرانی؛ بلکه حفظِ انسجامِ ذهنیِ یک ایدئولوژی است و شاید تراژدیِ اصلی همین جاست. اینان نه تنها درد و رنج و اضطرابِ مردم را نفهمیدهاند؛ بلکه تصمیم گرفتهاند که نفهمند؛ زیرا فهمیدن، مستلزم فرو ریختنِ آن بنای ذهنی است که سالها با آن زیستهاند و چه دشوار است ویران کردنِ «کعبهای» که خودت، سنگ به سنگش را چیدهای به همین دلیلم، حضرات، همچنان طواف میکنند - نه به گرد حقیقت؛ بلکه به دورِ تصوّراتِ بسته خویش - و این طواف، نه عبادتِ از سر آگاهی؛ بلکه آیینِ تکرارِ جهل است؛ آیینی که تا لحظه فرو افتادن در گور، ادامه خواهد یافت، مگر آنکه لحظهای، جسارتِ پرسیدن فرا رسد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
شوخی به شدّت جدّی!
من اصلا هیچ صحبتی در این باره نمیکنم؛ چونکه آنقدر که باید و شاید است، صحبت در این خصوص کرده ام. ولی خواستم بگویم که میتوانی گرایشهای ذیل را نیز اضافه کنی تا از قلم نیفتاده باشند:
- کنگره سکولار، دمکرات بادیگاردهای پوسته پیاز
- سازمان دمکرات، سکولار طرفداران مومن به جدایی جلذ کتاب از متن آن
- حزب وحدت آزادیبخش سکوی سر کوچه با رهبری حسین دله دزد
- اتّحادیّه هواداران کفترباز در مجامع عمومی با رعایت بسم الله + آته ایسم
- ائتلاف دوازده فرقه علّاف با مرام ولم کن تا غوغا نکردم
- شورای بیل و کلنگ داران بی دسته و مشتاق سکولاریسم و جدایی حقوق فوق العاده با دستمزد زیرمیزی
- شبکه فراگیر و سراسری لچک نکن سرت، دامن بپوش تا خوشگل بشی
و تعداد کثیر دیگری که هنوز اعلامیه های موجودیّت آنها تحریر نشده و به دستم نرسیده و به محض وصول، برای موجودیّت بی هویّت خودشان به سمع همگان خواهد رسید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Sarafi Arya
متاسفانه دولت های اورپای هیچ درکی از اسلام سیاسی ندارند که چقدر خطرناک است برای جامعه اورپا زمانی به هوش میاند که خیلی دیر شده.. متاسفانه چب ها در اسرائیل ستزی با اسلام گرها پیوند دارند
متأسفانه این وضعیت تقریباً در همه رسانههای «پابلیک سرویس» اروپا دیده میشود. ما در تلویزیون ملی سوئد بهطور منظم و بر اساس قراردادهای رسمی با تلویزیونهای نروژ (NRK)، دانمارک (DR)، بریتانیا (BBC) و آلمان (ZDF) همکاری داشتیم.
بخشی از این همکاریها، بهویژه در زمینه تولید مستندها و پروژههای مشترک، از نظر کیفیت در سطح بسیار بالایی قرار داشت. اما نکته مهم ــ که منظور من هم دقیقاً همین بخش است ــ مربوط به بخش خبری این کانالهاست. بخش خبر، هم از نظر بودجه و هم از نظر تعداد کارکنان، تقریباً یکسوم کل یک شبکه تلویزیونی را در بر میگیرد.
همه گروه ها یک طرف!! فرقه ورشکسته و پلید مسعود/ امام سیزده در غیبت و مریم لچکی را کجای دلمون بگذاریم
Kia Rostami
این واقعییت که هنوز رژیم سرنگون نشده و باید راهکارهایی برای سرنگونی تمام و کامل این رژیم و تمام ساختارهایش ارائه نمود عملن در دستورالعمل تمام مجموعه اپوزیسیون وجود خارجی ندارد. وظیفه سنگین سرنگونی رژیم فاشیستی حاکم عملن بر دوش متفقین نهاده گشته و ما مدعیان اپوزیسیون تنها نقش منتقدین میدانی و نه چیزی فراتر از آنرا بازی میکنیم. حال به این دلخوشیم که اسراییل قالیباف و ذوالقدر و چند چهره باقیمانده نظام را نیز بزند تا شاید کار تمام شود، اما این رژیم فاشیستی آخرالزمانی همچنان رهبران جدید بازتولید میکند. در آخر بنظر من مردم تنها و بدون سلاح ایران تنها با کمک نیروی نظامی زمینی آمریکا و اسراییل و متحدین میتوانند در نبرد تن به تن این جنایتکاران فاشیست را خنثئ و نابود کنند. بعبارت دیگر هیچ راهی جز اشغال کامل نظامی ایران برای سرنگونی و تحقق آزادی ایران از یوغ فاشیسم اشغالگر وجود ندارد. یا باید این راه را پذیرفت و تا پایان رفت، ویا باید پایان جنگ و یعنی ادامه حاکمیت رژیم را بهر شکلی پذیرفت. آنزمان مجموعه اپوزیسیون وقت باندازه کافی برای صد سال آینده خواهد داشت هر چقدر که میخواهد کنگره و نشست برگزار کند و دولتهای گذار و تبعید و .... تشکیل دهد. حالا و اکنون بدون اما و اگر باید متفقین را حمایت کامل و تشویق به حمله زمینی و کمک به مسلح شدن مردم واشغال نظامی کامل ایران نمود. اروپای سال پایان جنگ جهانی دوم نمونه روشن و بارز و الگوی تاریخی پیش روی ماست!
چیزی که برای من شخصن خیلی جالب است این نکته است که بسیاری از نیروهای باصطلاح اپوزیسیون که نشست و کنگره برگزار میکنند زیر چتر حملات اسراییل و آمریکا به جمهوری اسلامی یا با محکوم کردن این دو کشور بعنوان متجاوز،و یا با ژست صلح طلبی و شعار پایان جنگ،که معنی آن بقای حکومت فاشیستی و مافوق جنایتکار اسلامیست، با بیشرمی در صدد معرفی خود بعنوان آلترناتیو هستند
تردیدی نیست ، آنچه ما داریم به عبارتی در سفره فقیر کشورهای دیکتاتوری توتالیتر «احزاب واقعی» وجود ندارند، و یا اگر هستند، بسیار کم اثرند، اما اینکه بعد از «پروژه» براندازی و یا در مسیر گذار احزابی شکل بگیرند، قطعا وارد معادلات بازی خواهند شد.
Ramin Ahmadi
آقای اسدی عزیز، احزاب واقعی همیشه در یک گذار سهم دارند و در واقع گذار بدون حضور و سهم آنان ناممکن است. اشکال اینجاست که این اپوزیسیون بقول شما چند محفل خانوادگی کوچک هستند حزب و پایگاه اجتماعی در داخل کشور ندارند اگر داشتند اسم رهبران و اهداف آنها در اعتراضات و تظاهرات مطرح بود. بدون پایگاه اجتماعی فقط با شانتاژ و سابوتاژ جنبش می خواهند خودشان را تحمیل کنند.
Hoshang Asadi
بیشتر این «احزاب» نه حزباند، نه پایگاه دارند، نه درون ایران ریشهای دارند.
محفلاند.
حلقهاند.
و گاه، صرفاً یک نام خانوادگی با چند امضا.
حزب واقعی از دل جامعه میآید، از خیابان، از مردم، از هزینه دادن.
نه از استودیو، کلابهاوس، و نشستهای تکراری خارج از کشور.
دوران گذار، میدان تسویهحساب سیاسی و تقسیم غنیمت نیست.
ایران در آستانه یک فروپاشی ساختاری، به مدیریت، تخصص، و تصمیمگیری سریع نیاز دارد؛ نه به شوراهای پر از مدعی که هرکدام دنبال سهم خود هستند.
پس بله،
خوشبختانه در تیم دوران گذار، خبری از احزاب نیست.
چون قرار نیست ایران را به شرکت سهامی سهمخواهان تبدیل کنند.
ایرانِ فردا، جای کارآمدهاست
نه کسانی که چهل سال فقط حرف زدند، بیانیه دادند، و حالا هم دنبال صندلیاند.
برداشت از متن اروند گرامی
مدیریت نتیجهمند در برابر رهبری صوری شورایی
یکی از جدیترین خطاهای فکری در میان بخشی از نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، تبدیل مسئله «رهبری» به یک بحث کاملاً صوری است. به جای آنکه پرسیده شود چه نوع رهبری میتواند نتیجه ایجاد کند، بحث به این تقلیل داده میشود که رهبری باید فردی نباشد و حتماً جمعی و شورایی باشد. این دقیقاً همان نقطهای است که سیاست از واقعیت جدا میشود
هر جامعه متکثر بیش از هر چیز به یک مدیریت سیاسی توانمند نیاز دارد که بتواند این تفاوتها را به یک نیروی مؤثر تبدیل کند.
آنچه امروز به نام «رهبری جمعی» مطرح میشود، در بسیاری موارد نه نشانه دموکراسی، بلکه نشانه ناتوانی در پذیرش مسئولیت است. وقتی هیچکس مسئول تصمیم نهایی نباشد، در واقع هیچ تصمیمی هم گرفته نخواهد شد
رهبری شورایی؛ برابری صوری، بینتیجگی واقعی
نگاه چپ لنینی به رهبری جمعی بر یک فرض نادرست بنا شده است: اینکه همه نیروهای سیاسی باید در رهبری وزن برابر داشته باشند. اما سیاست بر پایه برابری صوری میان احزاب شکل نمیگیرد؛ سیاست بر پایه وزن واقعی نیروها در جامعه شکل میگیرد.
یک حزب کوچک، یک گروه روشنفکری، یک سازمان بدون پایگاه اجتماعی و یک جریان دارای نفوذ واقعی در جامعه نمیتوانند در رهبری نقش یکسان داشته باشند. وقتی این تفاوت نادیده گرفته شود، نتیجه آن نه دموکراسی، بلکه فلج سیاسی است
مدیریت نتیجهمند؛ معیار واقعی رهبری
رهبری زمانی معنا دارد که بتواند نتیجه ایجاد کند. نتیجه یعنی توانایی تصمیمگیری در لحظههای بحرانی، ایجاد هماهنگی میان نیروهای پراکنده، تبدیل شعار به برنامه عملی و ایجاد اعتماد در میان مردم..
مدیریت نتیجهمند با رأیگیری بیپایان و ساختارهای شورایی بیپاسخگو به دست نمیآید. مدیریت نتیجهمند نیازمند مسئولیت روشن، مرکز تصمیمگیری مشخص و توان اعمال تصمیم است. در غیر این صورت، رهبری فقط یک عنوان خواهد بود، نه یک واقعیت سیاسی
امروز مشکل اصلی نیروهای مخالف جمهوری اسلامی نبودِ رهبری نیست؛ مشکل اصلی، ترس از رهبری است. به همین دلیل به جای پذیرش یک مدیریت سیاسی نتیجهمند، نوعی رهبری صوری شورایی مطرح میشود که در ظاهر دموکراتیک است، اما در عمل ناتوان از ایجاد نتیجه.
جامعه ایران بیش از هر چیز به رهبریای نیاز دارد که بتواند عمل کند، تصمیم بگیرد و نتیجه ایجاد کند. دموکراسی به معنای ناتوانی در تصمیمگیری نیست.
دموکراسی یعنی مسئولیتپذیری در برابر نتیجه
دروود بر کیانوش عزیز،
توضیحی مختصر.
من کما فی السّابق تاکید میکنم که بازار بلبشوی تحلیلگران صد تا یه غاز شبکه های اجتماعی و مطبوعات جهانی و تلویزیونها و رادیوها، باد هوا نیز نیستند. تحلیل مغزدار را نباید از گفتارها و مواضع و ادا و اطوار و نمایشگریهای فعّالان عرصه سیاست آغاز کرد؛ بلکه از دامنه هایی که «کردارهای واقعی» عاملان را رقم میزند و تلاش برای دیدن سر نخهای ریشه ای و کلیدی در تاریکیهای ایجاد شده ناشی از گرد و خاکهای سرسام آور اخبار و ضدّ و نقیضگوییها. داستان پسمانده های حکومت فقاهتی را و مواضع رادیکال آنها را در قبال مردمان ایران و دولتهای آمریکا و اسرائیل فقط بر شالوده واقعه «کریلا و هفتاد و دو تن یاران حسین ابن علی» میتوان ارزیابی و تحلیل ریشه ای کرد. ذهنیّتی که حاصل توهمی تلقینی و حماقتی زنگار گرفته باشد، نه تنها شاخکهای حسّاس برای درک و فهم واقعیّتها ندارد؛ بلکه مقاومت در برابر هر گونه هجوم تهدید آمیز را به حیث «امتحان الهی» قلمداد میکند و بر مصرّ بودن استقامتش تا درجه شهادت، بیشتر میکند و حتّا بر این عقیده است که هر چقدر در واقعه شهادت، تکه پاره تر و پودرتر شود به همان میزان در نظر الله، مقرّبتر و عزیزتر است. این مسئله را اگر تحلیلگران بیسواد بیگانه نمیفهمند، مشکلی نیست؛ زیرا هیچ شناختی از اسلامیّت نوع شیعه گری مزخرف ندارند. امّا اگر خودیهای مدّعی تحلیلگری بخواهند به خبط و خطای بیگانگان مبتلا باشند، این دیگر دقیقا حکایت همان حماقت متحجرّیست که به آن میتوان گفت قوز بالا قوز. این جنگی که علیه حکومتگران خلفای الله راه افتاده است، باید تا ریزترین جزئیاتش به ثمر نشیند؛ وگرنه نه تنها ایران و مردمانش باید تاوانهای سرسام آوری پس بدهند؛ بلکه مردمان جهان نیز از هیچ مصّونیتی برخوردار نخواهند بود؛ مخصوصا که سازمانی به نام سپاه، به حیث تروریست شناخته شده است و دهها گروه تروریستی دیگر را در تحت قیمومیّت خودش دارد. حالا بگذریم از اینکه آدمکشهای خرفه ای دست به مزد را نیز به فعلگی میگمارد برای رسیدن به اهدافشان. این جنگ باید به نابودی حکومت الله بینجامد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درووود بر کیانوش عزیز!
بدون شرح اضافی.
ترامپ به دنبال اهداف خودش است. ما هستیم که میخواهیم رژیم حکومت فقاهتی را برای همیشه و ابد، عزل و ملغی کنیم. بنابر این، اگر اهداف ترامپ با اهداف ما ایرانیان همسو باشد و به نتیجه دلخواه ما ایرانیان بینجامد، اقداماتاش، شایان ستایش و آفرینها و ارزش ماندگاری در تاریخ ایران و آمریکا را دارند. امّا اگر قرار باشد که پسمانده های سیستم فقاهتی، همچنان در ارگانهای کشوری، کارگزار باشند، ما ملّت باید تا آخرین نفسهایمان بجنگیم و به نابودی پسمانده ها اقدام کنیم؛ زیرا دولتهای آمریکا و مردمش نیستند که قراره در تحت سیستم پسمانده های الهی زندگی کنند؛ بلکه ما ملّت هستیم که تحمّل هیچ مستبد الهی را دیگر نداریم و آزادی را خواهانیم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
این نوشته، با طرح مفهومی کلیدی و کمتر مورد توجه – یعنی «عاملیت شرّ» – یکی از مهمترین مغالطات رایج در تحلیلهای سیاسی امروز ایران را بهدرستی به چالش میکشد. نویسنده با دقت نشان میدهد که چگونه حذف عاملیت سیاسی از تحلیل جنگ، عملاً به تبرئه عامل اصلی خشونت و انتقال مسئولیت به سطوحی انتزاعی و بیچهره منجر میشود.
نقطه قوت اصلی این متن، تمایز روشن میان «رخداد رنج» و «ارادهای که آن را پدید میآورد» است؛ تمایزی که با ارجاع هوشمندانه به سنت فلسفه اخلاق، بهویژه دیدگاه کانت، به شکلی استدلالی و قابل دفاع صورتبندی شده است. در این چارچوب، نویسنده بهدرستی تأکید میکند که قضاوت اخلاقی نمیتواند صرفاً بر پیامدها متمرکز باشد، بلکه باید زنجیره علیت و نقش کنشگران را نیز در نظر بگیرد.
همچنین، استفاده از مثال تاریخی نروژ، بهعنوان یک قیاس روشن و قابل فهم، به تقویت استدلال کمک کرده و نشان میدهد که چگونه وجدان جمعی و حقوق، میان «عامل» و «نتیجه» تمایز قائل میشوند. این قیاس، خواننده را از سطح بحث انتزاعی به درک عینیتر مسئله هدایت میکند.
در مجموع، این متن نهتنها نقدی جدی بر نوعی صلحطلبی انتزاعی و غیرمسئولانه ارائه میدهد، بلکه بر ضرورت بازگشت به تحلیلهای مبتنی بر واقعیت و مسئولیتپذیری اخلاقی نیز تأکید دارد. چنین رویکردی، میتواند نقش مهمی در روشنتر شدن فضای فکری و سیاسی پیرامون یکی از پیچیدهترین مسائل روز ایفا کند.
با سپاس: یاشار استهباننژاد
Bahram Mohammadi
ممنون از نويسنده متن! جان كلام را نوشت!
اگر رژيم از اين جنك سالم سر براورد، كابوس تيره اى در انتظار مردم ايران و منطقه خواهد بود! زير بمباران اسراييل و امريكا همچنان مردم ايران را به قتل ميرساند مورد تهديد قرار ميدهد! بارها نوشته ام اين رژيم هر ان ميتواند ازادى و نجات جانش را با توافق و سازش از امريكا خريدارى كند! ترس واقعى انها از مردم است كه هيچ راه سازش و أشتى با انها نميبيند! رژيم براين باور است كه اگر من كشتار نكنم و قدرت را ازدست بدهم ، توسط مردم به قتل خواهم رسيد! اين منطق جانيان بر سرير قدرت است!
Dag Persson
تحلیل های یک در میان و گزینشی
این آقای برازش که در نروژ مقیم ست و نکته ای را از جنگ جهانی دوم 1944 در آن کشور را پیدا کرده تا با آن برای مسائل وحشتناک امروز و «کوبیدن » مخالفان فکری خود مصادره به مطلوب کند. لازم ست به این موضوع مهم تر در جنگ جهانی دوم ولی سال 1941 در ایران خودمان توجه کند.
متفقین از همه طرف وارد ایران شدند و رضا شاه را خلع و به جزیره مویس تبعید کردند.
سران حزب فاشیستی سومکا را دستگیر کردند و بیش از 600 نفر از مقامات کشور و لشگری را دستگیر, بازداشت یا تبعید کردند( تیمسار زاهدی, تیمسار آریانا, مهندس شریف امامی , داریوش همایون , داوود منشی زاده و.....) این را نوشتم که بگویم این حضرات از کودتای انگلیسی 1299 با هنگ قزاق روس مستقر در قزوین در قتل عام مشروطه خواهان مشارکت داشتندو اصولا جز سرکوب و کشتار کاری دیگر بلد نبودند.
بعداز جنگ جهانی دوم وحشت از نازیسم و فاشیسم خیلی زود فراموش شد و در ایران و جهان نازی ها برای سرکوب جنبش های آزادی بخش و ضد استعماری در راس همه توسط آمریکا استخدام شدند. شاه ایران هم نازی ها را بکار برگزداندو ترفیع داد تا در کودتای 28 مرداد 32 از آنها استفاده کند. تیمسار فضل الله زاهدی از کودتای 1299 تا فعالیت نازیستی در زمان رضا شاه و رهبری کودتای نظامی 28 مرداد 32 را نیروهای راست و راست افراطی پهلوی پرست نمی توانند از پیشانی تاریخ پاک کنند.
کودتای 28 مرداد 32 به خواست انگلیس و آمریکا و توسط تیمسار زاهدی ها قبل از همه کندن گور حکومت نوپای پادشاهی مشروطه بعداز استبداد کبیر رضا شاه بود که شاه با دست خودش گور خود را کند و با حکومت فردی بعداز کودتا و ایجاد نارضایتی بخاطر تبعیضات عدیده در بحران اقتصادی و سیاسی سالها 55 غرق شد که آمریکا از ترس شوروی روحانیون مرتجع را به شاه بیمار ترجیح داد.در ظرف 2 سال روحانیون مرتجع را به قدرت رساند. البته آمریکا در هیچ کشوری به عواقب کار خود فکر نمی کند. برایش سال های قبل از مرگ شاه مهم بود . در این 47 سال هم با کمک این حکومت ابله و دیگر احمق های منطقه اب پولهای بدست آمده از فروش نفت توسط ایران و اوپک صرف خرید اسلحه شده ست. برای آمریکا و قدرت ها مهم نیست که استاندارد زندگی در همه جا پائین آمده .ولی اقلیتی صاحب ثروتهای جهان شده اند. مردم در همه جه از جمله ایران هزینه ی دخالت های بیشرمانه ی قدرتها از کودتای 1299 ( بعداز جنگ جهانی اول) تا امروز پرداخت کرده اند تا امثال جنابعالی به پرداختن به علت های تباهی ها به واکای و فرافکنی مشغول شوید
Mike Nader
بهتر از اين نميشه تحليل كرد. و به نكاتى خواننده را متوجه كرد كه كسى به اين نكته سنجى تا بحال توجه نكرده بود ؟ اموزنده ترين نوشته اى كه. يك اموزگاه فهميده و نكته سنج مى توانسته به شاگردانش اموزش بدهد. و انها از سر درگمى و ريشه يابى معضلات جنك درس بيابد
دروود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای اضافی!
مردمان، آنگاه که از «دیگری» سخن میگویند، در حقیقت از حدود فهم خویش پرده برمیدارند. مسئله نه در «اعراب» است و نه در «ایرانیان»؛ مسئله در ناتوانی ما برای درک پیچیدگی تاریخی و درهمتنیدگی سرنوشتهاست. ایران، تنها یک جغرافیا نیست؛ بلکه لایههایی از زمان است که در هم تنیدهاند. همانگونه که جهان عرب نیز صرفاً مجموعهای از کشورها نیست؛ بلکه تجلّی تجربهای دیرپا از زیستن، سنت، و تداوم فرهنگی است. آنکس که یکی را بدون دیگری میفهمد، در حقیقت هیچکدام را نفهمیده است. در تاریخ، دشمنیها اغلب ساخته روایتها بودهاند، نه ضرورتهای ذاتی. آنچه امروز بهعنوان خصومت عرضه میشود، بسیاری اوقات بازتاب ترسها، ایدئولوژیها و احتیاج به تعریف «خود» در برابر «دیگری» است. اما حقیقت، در مرزها سکونت ندارد. جنگ، پیش از آنکه در میدانها رخ دهد، در ذهنها شکل میگیرد؛ در جایی که انسان، به جای فهم، به ایمان کور پناه میبرد. ایمانهایی که از دل ایدئولوژیها برمیخیزند، اغلب خودشان را به صورت «بدیهیات» عرضه میکنند، بی آنکه تاب پرسش داشته باشند. سخن گفتن از «توطئه» یا «همپیمانی»، اگر از دل فهمی ژرف برنیاید، صرفاً جا به جایی واژگان است، نه کشف حقیقت. تاریخ، نه به سادگیِ دوستیهای مطلق است و نه دشمنیهای ابدی؛ بلکه شبکهای از منافع، ترسها، امیدها و سوءتفاهمهاست.
مردمان ایران با اعراب، هیچ مشکلی ندارند. مشکل فقط آنانی دارند که نه ایران و تاریخ و فرهنگش را میشناسند. نه اعراب و زبان عربی و نقش مناسبات ایران و اعراب را در پروسه تاریخ چند هزار ساله. اعراب کشورهای خلیج فارس به هیچ جنگی متمایل نیستند به دلیل روحیه و سنّتهای کهنی که داشته اند و همچنان طبق آنها تا امروز زیسته اند. در این جنگ، حضور برخی از کشورهای ناتو، محتمل است، امّا قطعی نیست؛ زیرا آمریکا و اسرائیل، مایل نیستند که به اروپائیان مماشات کن و فضول و آخوند پرست، امتیاز بدهند. بنابر این، صحبتهای شما، پرتگویی هستند و با واقعیّتهای جاری هیچ سنخیّتی ندارند. کلّ حرف شما از مبتلا بودن به «تئوری توهمی توطئه» ریشه میگیرد . شما هنوز متوجّه نشده اید که «کشور اسرائیل و یهودیان جهان» از بزرگترین همپیمانان تاریخی و فرهنگی ایرانیان هستند؛ نه دشمن ایران و ایرانیان. شما هنوز در همان جبهه ای ایستاده اید که آخوندها و چپهای ایدئولوژیکی ایستاده اند و اسرائیل و یهودیان را خاصم می انگارید. باعث تاسفه. تا همین جا بسه.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای اقبالی گرامی،
تحشیه ای تامّلاتی.
حتّا جنگ لفظی نیز پیامدهای زشت و تخریبی و هولناک دارد؛ چه رسد به جنگ توام با ویرانگریهای و جانستانیها و فلاکتهای متعاقبش. اندیشیدن در باره جنگ میتواند ما را در باره حقّانیّت داشتن یا نداشتن آن، نسبت به وضعیّتها و موقعیّتهای ناگریز و ناگزیر مدد کند تا بدانیم و بفهمیم که جنگ در کجا و کی، پذیرفتنی است و در کجا و کی، مذموم و مخرّب. هیچکس طالب جنگ نیست حتّا ژنرالهای کارکشته نظامیگری نیز مخالف جنگ هستند؛ زیرا عمق فاجعه را میتوانند در مخیله خودشان متصوّر شوند؛ ولو هیچ سلاحی به دست نگیرند و فقط در مقام آمر و گرداننده جنگ، نقش خود را ایفا کنند. در ایران میتوانست نه تنها هیچ جنگی بعد از سیطره یابی آخوندها ایجاد نشود؛ بلکه حتّا هیچ کشتارهای جمعی و رذالتهایی که جامعه را به این نقطه فاجعه بار درغلتانند نیز وقوع پیدا نکنند. پیش شرط چنین آرزویی این بود که حضراتی که خود را «مخالف سیستم آخوندی» میدانستند و هنوز میدانند، در زیر یک پرچم واحد گرد می آمدند؛ ولو هر کدام از گردآمدگان، به عقیده و ایدئولوژی و مذهب و مرام و مسلک کاملا متفاوتی نسبت به دیگران ایمان حبل المتینی داشتند. وجه مشترک آنها باید فقط بر یک محور میچرخید، «آزادی ایران و مردمانش». ولی متاسفانه، تقریبا نیم قرن آزگار نشان داد که مدّعیان «اپوزیسیون» برایشان «آزادی ایران و مردمانش» مطرح نبود؛ بلکه عقاید ذهنیّت آکبندی خودشان و أصول و مرام تشکیلات سیاسی خودشان. برای تفهیم این مسئله مجبورم به مثالی اکتفا کنم. فرض کنید که در تحت شرایطی، من حاکم هستم و شما محکوم اراده من. بالطّبع تا زمانی که من حکم میرانم، شما باید اطاعت کنید و نفرت داشته باشید از من. کاملا طبیعیست. امّا میزند و بر اثر تحوّلاتی یا شرایطی دیگر، نه تنها من از اریکه حکمرانی فرو میافتم؛ بلکه جان خود شما نیز به خطر می افتد. در نتیجه ما هر کداممان مجبور میشویم که پا به فرار بگذاریم و جان خود را نجات دهیم. در جایی و زمانی، ما به همدیگر میرسیم؛ یعنی در موقعیّتی که نه من، حاکم هستم و نه شما، محکوم؛ بلکه جفتمان آواره ایم و دربدر و در موقعیّت فاجعه بار. در این شرایط، دو امکان برای ما وجود دارد. یا شما در فکر انتقام گرفتن از من همچنان مصرّید و بر آن میشوید که راه خودتان را بروید یا اینکه تصمیم میگیرید بیدادی را که بر شما رفته است به حیث شالوده ای برای ساختن آینده ای زیبا و نو قرار دهید و در کنار من بایستید و با همدیگر، چنان آینده ای را بسازیم. بالطّبع، واکنش شما نسبت به من، باعث خواهد شد که من نه تنها از پیشینه خودم در حقّ شما پشیمان باشم؛ بلکه درس بزرگی نیز خواهم آموخت که چگونه میتوان به جای حاکم و محکوم بودن، ارجمندی وجود یکدیگر را فهمید و برای همدیگر مسئولیّت تقبّل کرد و مناسبات انسانی را در خور وجود با عرّت یکدیگر در میهن رقم زد.
ما نمیتوانیم بحث از «صلح» کنیم؛ وقتی که متولّیان الهی و أعوان و انصارشان أراده کرده اند که هر نشانه ای از صلح و صلحخواهی را نابود کنند. نمیتوانیم؛ زیرا جنگ افروز بر این عقیده است که یا تسلیم أراده من میشوید یا من تا جان و قوّت و امکانات دارم، علیه شما خواهم جنگید؛ گیرم که در این راه، تکه پاره و پودر شوم!. سئوال اکنون این است با موجوداتی که جنگ را و أراده مطلق جبّاریّتی خود را پیش شرط هر نوع «صلحی» قلمداد میکنند، چگونه باید روبرو شد؟. اندیشیدن در باره این پرسش، شاید بتواند ما را در باره نقش جنگ؛ ولو تلفات انسانی و خسارات شدید مادّی به همراه داشته باشد، در پیامدهای ارزشمندش مجاب کند؛ نه در تلفات و خسارات ناشی از آن. تا زمانی که جنگ را نتوان از چارچوب دیدگاه و چشم انداز مُجریان جنگ برانداز کرد، خواه ناخواه نمیتوان در باره چند و چون، «حقّ و ناحقّ» بودنش قضاوت نهایی کرد. انسانی که در موقعیّت غارتگران متجاوز قرار گیرد، یا باید تن به تجاوز و آزار و از دست دادن جانش بدهد و تسلیم شود یا اینکه حتّا اگر بداند که کشته خواهد شد برای حفظ شرافت و عرّت و ارجمندی خودش بجنگد. حقیقت این است که حکومت آخوندی و أعوان و انصارش در فاصله چهل و هفت سال تمام در حقّ ملّت ایران فقط تجاوز و شکنجه و کشتار و آزار و تحقیر و عذاب مازوخیستی و رذالتها و شرارتها و اعدامها و تبعیضها و امثالهم اجرا کردند و دار و ندار مردمان را غارت و چپاول. ملّت در موقعیّت دفاع از خودش برآمد و اکنون به هر وسیله ای که شده است میخواهد از دست خاصمان جان و زندگی آسوده شود؛ ولو در انتهای این جنگ بسیار خجسته، زخمی و لخت و کونپتی بر تلی از خاک سوخته بقا یابد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
شما راه حل عاقلانه و منطقی برای یک کارتل مافیایی و غیرمتعارف که هیچ خط قرمزی ندارد ارائه میدید ؟!!!؟ ببخشید اما این حکومت حاضر هست تمام مردم ایران را به کشتن بدهد و زمین سوخته تحویل دهد! اگر زیر بار این راه حل میرفت که به اینجا نمیرسیدیم ! امیدوارم قوه عاقله ای پیدا شود و سخنان شما را اجرایی کنند... اما شما خودتان چقدر به عملی شدن این فرضیه باور دارید ؟!؟!؟
Hassan Golsafidi
باز متوجه نشدیم که چنین فتوای صادر میشود از این که میفرمایند: برای شکل حکومت از مردم رای گیری کنند!!
مردم در انقلاب ۵۷ رای دادند به جمهوری و نه به شاهنشاهی.
چیزی تغییر کرد وقتی شکل حکومت از سلطنتی که یک نفر برای همه تصمیم میگیرفت، بعد وقتی جمهوری شد باز یک نفر تصمیمگیری میکند، فرقی کرده است!!؟؟
باید بطرف مجلس قانونگذاری حرکت کرد که حاکمیت مردم که در آن قوای مختلف جدا و منجر به حاکمیت فردی نشود تمرکز کرد، نه فقط شکل حکومت رأی گیری شود. محتوای حکومت از فردی به شورا یا مشارکت مردم باشد تا از حکومت ایدئولوژیک و فردی که سبب دورنگی در جامعه میانجامد و افراد برای منافع خود تملق گو و دورو شده و خود را حامی حکومت معرفی میکنند، جای کاردانان و مدیران دلسوز کشور را گرفته و به جامعه متملق طرفدار و بیرون و در حاشیه ماندن انسانهای آزاده خدمتکار میانجامد...
حالا هم شاهدیم، عده ای برای رسیدن بقدرت دور ور رضا پهلوی جمع شدند، هنوز بقدرت نرسيده مخالفان را نه حتی توهین بلکه ترور و مورد حمله فیزیکی قرار میدهند!!
کشته شدن دکتر مسعود مسجودی در ونکور کانادا و ضرب و شتم محمد یاری، احسان در تورنتو که سبب شکستن دست و سر آنها شده است.
در این چند هفته بخوبی شاهد آن بودیم.
بهتر است بجای تمرکز به یک نفر به سخنگویان جمعی تمرکز و بدنبال مجلس موسسان برای برقراری حاکمیت مردم که همهی قوانین از طریق مردم تصویب شود دنبال گردد نه یک نفر همه کاره و صاحب کشور شود....
بازهم انسان طراز نوین
هنگامی تفکر به «انسان تراز نوین» می اندیشد، یک تصویر انتزاعی از انسان بدست میدهد که مثل روبات در همه انسان ها یک سان است. خانم دانشگری و آقای محققی نمونه بارزی هستند که نشان میدهد انسان طراز نوین نمیتواند وجود داشته باشد.. چرا که این کسان انسان هستند نه یک مفهوم فلسفی و نه یک تصور انتزاعی. احترام آقای محققی برای روقیه آن دوران نگاه انتزاعی به انسان طراز نوین بود. از همین رو همه به یکدیگر به همان گونه می نگریستند. آنچه امروز از دانشگری ترسیم می کند چهره انسانی و نه انتزاعی اوست. با همه کمبودهایش، حسادت هایش و لجبازی هایش. اگر بخواهیم یک نمونه بیاوریم که چرا انسان طراز نوین یک تصور انتزاعی ساده لوحانه بود این نمونه بسیار گویاست. اگر آن انسان واقعا وجود میداشت در تمام دوران باید به همان حالت و با همان نگاه و اندیشه باقی می ماند. دنیای ما دنیای انسان های واقعی است و انسانها را باید همانگونه که هستند نگاه کنیم. انسان طراز نوین هنگامیکه از اسارت اردوگاه اتحاد شوروی بیرون پا میگذارد میشود خود واقعی اش با تمامی تمایزاتی که دارد.
دروود بر کیانوش عزیز،
مختصری توضیح.
بدترین حالت ممکن این است که آدم در تحت تاثیر شبکه های اجتماعی بخواهد نظری، حرفی، موضعی در برابر وضعیّت فعلی ایران ابراز کند. ترامپ، همانطور که بارها گفته ام، تاجری با هوش است و محاسبه گری بسیار توانا. اینجور نیست که بیاد حرفی را بزند. برای درک عمیق صحبتهای ترامپ و بی بی نتانیاهو باید آنها را نه در بستر وقایع و مذاکرات؛ بلکه در اهداف مطلوب ترامپ و بی بی بررسی کرد. چطور میشود مثلا من بخواهم موضوعی را از طریق مذاکرات، حلّ و فصل کنم، بعدش بیایم هزاران نفر چتر باز و تفنگدار و نیروی ضربتی و آنهمه ناوبر و زرّادخانه جنگی را با هزینه های سرسام آور به جایی گسیل کنم؟. اگر حتّا ترامپ را به شکل و شمایل یک کابوی هفت تیر کش نیز در نظر بگیریم، بالاخره در جایی و مکانی، اسبش به آب و اندکی استراحت محتاج است. همینطور خودش نیز باید یه قهوه ای بنوشد و یه پیاله لوبیا را بپزه و یخوره تا بعدا دوباره هی بزنه به اسبش و رینگو بازی درآورد. صد در صد همانطور که گفتم، ترامپ بر این عقیده راسخ هست که سیاست اجرایی؛ یعنی فریب دادن همه آنانی که قصد دارند از نیّات من، مطّلع شوند. ترامپ برای اجرای این کار، مهارت عجیبی دارد. در حقیقت از هنر تجاری اش بهره برداریهای سیاسی نیز میکند.
مسئله این است که باید فعلا صبور بود. در اینکه انتقال قدرت از راه مناسب در ایران اجرا شود، هزینه اش کمتر و نتیجه اش رضایت بخشتر خواهد بود. امّا اگر کار به جایی بکشد که انتقال قدرت نخواهد از راه مطلوب به مقصود برسد، آنگاه فاز جدید جنگ ، رنگ دیگری خواهد گرفت و نیروهای زمینی وارد عمل میشوند. نکته ای که در این فاز خیلی اهمیّت دارد، نقش مردم ایران است درست عین آدمی که بخواهد در معیّت بادیگارد به مقصدی راه یابد. بنابر این، نباید تحت تاثیر هجوم اخبارهای ضدّ و نقیض و بلبشوی شبکه های اجتماعی قرار گرفت. هنوز این جنگ علیه حکومت گیوتینداران به مقاصد نهایی نرسیده است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مجدّدا درود بر آقای اقبالی گرامی،
توضیحی دیگر.
شما نوشته اید که:
«نیاز امروز ایران، ایجاد اجماع عمومی و ملی پیرامون برنامه ای دمکراتیک (و نه آمرانه) ، سکولار، ملی و کثرت گرا می باشد که ریشه در خرد جمعی جامعه داشته باشد و افق آن معطوف نهادینه سازی اصول دمکراتیک، حقوق بشر و آزادی همگانی، رفع تبعیض و تامین کرامت انسان ایران باشد و اینهمه، با به میدان آمدن جنبش های مدنی، و نه پوپولیستی - لمپنی میسر است. سه محوری که طرح شد، چشم انداز واقعن موجود است و راه سومی را من نمی شناسم.»
این صحبت شما، زمانی واقعیّت پیدا میکند که حاملانی داشته باشد. ولی تقریبا نیم قرن گذشته رویدادهای ایران و کنشها و واکنشهای آنانی که خودشان را به یکی از صفات فوق یا همه آنها ملصّق میکنند، أصلا و ابدا میلیمتری برای واقعیّت پذیر شدنشان، گام برنداشته اند که هیچ، حتّا سیصد و شصت درجه نیز خلاف تک تک آنها اقدام کرده اند در حرف و رفتار و گفتار. برای تفهیم مسئله یک مثال ساده میزنم: فرض کنید شما و من و آقایان کیانوش توکلی و محسن کردی و دیگرانی که در این سایت، فعّال هستند، به گرایشهای مختلف سیاسی تعلّق داشته باشیم و بخواهیم که مثلا به صحبت و آروز و فراخوان شما صحه بگذاریم. آیا ما باید در کنار همدیگر بایسیتیم و «پرنسیپهای حدّاقلی» را برای کار مشترک بپذیریم و دنبال واقعیّت پذیری آنها گام برداریم یا نه؟. من میخواهم بدانم کسی که ادّعای کنشگری سیاسی میکند به چه دلیل از رقیبهای سیاسی خود، فاصله میگیرد و در صدد تهاجم و حمله به آنها برمی آید؟. یا من به ذات خودم کنشگر سیاسی در معنای مسئولیّت در قبال جامعیّت جغرافیایی و فرهنگی و تاریخی و مردمان ایران هستم که آنگاه هیچ مشکلی با دیگراندیشان و دیگر گرایشها ندارم؛ بلکه آنها را حتّا بخشی از پازل جامع ایران میدانم. یا اینکه من انسان به شدّت مغرض و جاه طلب و خودنمایی هستم و فقط در فکر سیادت و قیادت و سلطه خودم و همعقیدگان خودم و سازمان و مرام و مسلک خودم هستم؛ ولو برای رسیدن به اهدافم، ایران و مردمش به خاک سیاه نشانده شوند. حقیقت این است که من در طول تقریبا نیم قرن اخیر، هیچ گرایشی را سوای پادشاهی خواهان و شاهزاده ندیدم که جرات داشته باشند صحبت از «ایران در جامعیّت وجودی» کنند و اتّفاقا شاهزاده در عمل نیز اثبات کرده است که مرد میدانه. ولی دیگران أصلا اسم شاهزاده می آید، کهیر میزنند و تاولهای چرکین.
راستش را بخواهید آقای اقبالی گرامی. حرفهای قشنگ و دلربا همیشه از روزی که بشر به سخن گفتن و نوشتن کامیاب شد در تمام جوامع بشری وجود داشته است. ولی به ندرت میتوان در تواریخ جهانی و بالاخص تاریخ ایران، انسانهایی را دید و در تاریخ گذشته و معاصر جستجو کرد که حرفشان و عملشان و رفتار و کاراکترشان یک چهره شفّاف و گویا و تاثیر گذار داشته باشد. مفاهیمی مثل پوپولیستی- لمپنیسم و امثالهم را نمیتوان به دامنه هایی سوق داد و فراافکند که حقیقت ندارند؛ بلکه عارضه های پیرامونی هستند عین فرض کنیم آت و آشغالهایی که در لب ساحل دریا ریخته اند. هیچکس کفها و آت و اشغالهای به کنار افتاده کناره های ساحلی را با دریا، اینهمانی نمیدهد. شما و من و دیگران اگر اهل همبستگی و همکاری و میهندوستی و مردمدوستی باشیم و کنار یکدیگر بایستیم، مطمئن باشید که سواحل آلوده را نیز میتوان پاکسازی کرد و دریایی بس بسیار زیبا را برای همگان داشت. اگر هم نخواهیم و نشود به هر دلیلی که میخواهد باشد، آنگاه داستان فلاکتهای ملّت مثل قایقی شکسته بر رودخانه ای نامعلوم در خم و پیچ تاریخ رویدادها جاری خواهد شد تا در جایی یا به ساحل برسد یا درهمکوبیده و نابود نابود شود. من سالیان سال است با آنانی که خودشان را اپوزیسیون مینامند، کلا خداحافظی کرده ام. در این رویداد جنگی که هنور در حال جاریست یا شاهزاده و پادشاهی در ایران، به واقعیّت میپیوندند یا اینکه همه چیز تمام میشود و آنچه از ایران میماند، پسمانده های گیوتین الهی هستند که به وظیفه شرعی و الهی خود در قتل عام ایرانیان با توفیقات الهی ادامه خواهند داد. آنانی نیز که خودشان را اپوزیسیونها مینامند، همچنان همان کاه کهنه ای را بر باد خواهند داد که تا امروز داده اند با شعارهای خوشگل و تیتیش مامانی. شما هر گاه توانستید مثلا نمایندگان طیفهای چپ ایدئولوژیک، ملّیها، لیبرالها، مذهبیها ، سوسیال دمکراتها و چند تایی دیگه امثال اینها را «در کنار شاهزاده ببینید که بایستند و هرگز از کنار او تا رسیدن به اهداف مشترک، میلیمتری واپس ننشینند»، آنگاه اطمینان حاصل کنید که آنچه را به نام «نیاز امروز ایران» مینامید، صد در صد واقعیّت پیدا خواهد کرد. من که چنین چیزی را حتّا در تصوّراتم نیز ندارم؛ چه رسد واقعیّت پذیر شدنش را؛ ولو آرزویش را داشته باشم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروووود!
خلاصه ساده.
ترامپ، با مزه ترین و خبره ترین بازیگر نمایشنامه «تارتوف» سیاسی است. حرف نداره. بعضی وقتا حتّا خودش را به «مریض توهمی» نیز میزنه تا همان خطّی را دنبال کند که معتقد است: «در سیاست اجرایی باید همه را فریب داد و فقط اهداف خود را دنبال کرد». در ایران، هیچ رهبری وجود ندارد؛ بلکه گمارده ای که تابعی از متغیّر شروط امریکا و اسرائیل باید باشد؛ یعنی خواستی که برآورده نخواهد شد. شرط اول نیز تقدیم دو دوستی اورانیوم غنی شده به آمریکا با احترامات فائقه است!. حالا تا بقیه ارقام درخواستی. نتیجه میگیریم که جنگ تا نابودی کامل پسمانده های حکومت الهی ادامه خواهد داشت تا فرصت مناسب برای حضور مردم پیش خواهد آمد.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
…
درودتان باد جناب حیدریان؛
"دم و دستگاه گیوتین الهی را فقط با از کار انداختن ریزترین جزئیات آن است که میتوان خنثا و از کار انداخت آن را. راه دیگری نیست". آنچه در مورد ماهیت رژیم نوشتید، بدیهیاتی ست که برای ما از سال 1357 روشن بود. در جریان انقلاب بهمن 1357 ، افشاگری علیه حکومت اسلامی را آغاز کردیم و از سال 1358، تحلیل به درستی مبنی بر استقرار فاشیسم اسلامی در ایران استوار بود. ما به درازای عمر حکومت اسلامی، سیاست سرنگونی آن را دنبال کردیم.
نیاز امروز ایران، ایجاد اجماع عمومی و ملی پیرامون برنامه ای دمکراتیک (و نه آمرانه) ، سکولار، ملی و کثرت گرا می باشد که ریشه در خرد جمعی جامعه داشته باشد و افق آن معطوف نهادینه سازی اصول دمکراتیک، حقوق بشر و آزادی همگانی، رفع تبعیض و تامین کرامت انسان ایران باشد و اینهمه، با به میدان آمدن جنبش های مدنی، و نه پوپولیستی - لمپنی میسر است. سه محوری که طرح شد، چشم انداز واقعن موجود است و راه سومی را من نمی شناسم.
پیشاپیش (به دلیل کمبود وقت)، از وارد شدن به مباحثات دونفره معذورم.
پاینده باشید.
با مهر و احترام
اقبال اقبالی
دروود بر ابوالفضل عزیز،
مختصر و بی تفصیل.
آنچه از رفتارها و مواضع اینگونه افراد بر میآید، نه صرفاً یک لغزش فردی؛ بلکه نشانهای است از شکافی دیرینه در بنیان ذهنیّت متلاشی شده؛ یعنی شکافی که از همان نخستین لحظات شکلگیری «خود»، در تار و پود وجودشان رخنه کرده است. گویی در آغاز راه، آنگاه که هنوز امکان تمییز میان حقیقت و وهم فراهم بود، نیروی تشخیص به خوابی سنگین فرو رفته و جای آن را میلی خام و ناآزموده گرفته است. آن انتخاب نخستین- آن خبط بهظاهر گذرا [ایمان آوردن به ایدئولوژی و مبارزه مسلحانه] - در حقیقت، بذری بوده است که در خاک وجود او کاشته شده؛ بذری که نهتنها نپژمرده؛ بلکه در سکوت سالیان، ریشه دوانده و اکنون، در کهنسالی، به هیئتی آشکارتر و شاید کریه منظرتر سر برآورده است. این تداوم، صرفاً تداوم یک خطا نیست؛ بلکه استمرار نوعی «خودفریبیِ آگاهانه» است؛ حماقتی که دیگر از سر نادانی نیست؛ بلکه با غروری بیمارگونه و درهمآمیخته است و به سان فضیلتی واژگونه به نمایش گذاشته میشود. مسئله، آنگونه که در نگاه نخست مینماید، به ساحت اسیر و ذلیل بودن در چنگال ایمان یا ایدئولوژی محدود نمیشود. آنچه در پس این چهره ها پنهان است، نه باور و یقین و آگاهی و فرزانگی؛ بلکه امیالی سرکوب شده و غرائزی ناکام و سوائقی زخمگین و پوسیده است. نیروهایی که هرگز مجال ظهور صادقانه نیافتهاند و متعاقبش ، در هیئتهایی مسخ شده و آلوده به خودنمایی، سر برمیآورند. آنچه که ما میبینیم، نه حقیقت وجود آنان؛ بلکه بازتابی تحریف شده از تمنّاهایی است که راهی برای تحقق نیافتهاند. شاید رهایی از دست اینگونه افراد، نه در تقابل با آنها؛ بلکه در نوعی بی اعتنایی آگاهانه نهفته باشد؛ زیرا که برخی سرنوشتها، پیش از آنکه در زمان جاری شوند، در گذشتهای دور دفن و گور به گور شدهاند. اینان، نه رادمنشان اکنون؛ بلکه اشباحیا هستند که در راهروهای تاریخ، سرگردان ماندهاند. بازماندگانی از لحظهای که خود را هرگز به دادگاه بازاندیشی انتقادی و سنجشگری صادقانه فرانخواندند و چه بسا تراژدی اینگونه اشخاص، نه در حضور آنان؛ بلکه در این واقعیتی نهفته باشد که انسان، اگر در لحظه بیداری از خودش غافل بماند، میتواند تمام عمر را در تکرار همان خواب نخستین سپری کند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود!
مختصر و موجز.
برای ترامپ، فاجعه حکومت گیوتینی الله، قدمتش چهل و هفت سال است. امّا برای ما ایرانیان، قدمتش هزار و چهارصد سال است. به همین دلیلم باید تمام نشانه هایش نیست و نابود شوند. هیچ چیزی که بخواهد یادآور این نکبت هزار و چهارصد ساله باشد، نباید پس از جنگ در هیچ گوشه ای از ایران یا خاورمیانه یا دیگر اقصاء نقاط جهان، نشانی از آن، دیده شود. اسلامیّت نوع شیعه گری کینه توز باید برای همیشه و ابد سر به نیست شود. ترامپ و بی بی نتانیاهو نیز نخواهند بجنگند، ما ایرانیان باید بجنگیم تا میهنمان را بازپس بگیریم حتّا اگر شده است که با چنگ و دندان، شبانه روز کوشش کنیم..
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
Ramin Roghani
در ظرف چهل و اندی سال گذشته در کدام مقطع زمانی منافع ملی در سیاست گذاری و سیاست ورزی جمهوری اسلامی نظر گرفته شده؟ لطفا دقت داشته باشید که منافع ملی یعنی منافع همه ملت بدون هیچ تبعیض نژادی، دینی، قومیتی و صرفنظر از دیدگاه های سیاسی افراد. بنظر میاد در چند دهه گذشته، فقط منافع گروه کوچکی از افرادی که به حکومت همراه و در دایره خودی ها تعریف میشده اند از منافع ملی بهره مند شده اند. سیستان و بلوچستان یا خوزستان و کردستان سهمشان از منافع و منابع ملی چی بوده؟ آب شرب کثیف و گل آلود یا گلوله و اعدام یا کیلومتر ها پیاده روی برای شرکت در کلاس درس توی یه چادر روی زمین خاکی؟ من تجزیه طلب نیستم ولی این تمامیت ارضی که مرتب سنگش رو به سینه میزنید، فقط برای حکومتی ها و پایتخت نشینان منفعت داره. درست مثل گاوی که نگهداریش و جمع کردن مدفوعش به عهده یکنفره ولی شیر و بقیه منافعش مال کس دیگه. مسئولیت تقسیم ثروت توسط دولت یک کشور دولی اون کشور هست و بر اساس سیاستهای کلی و درازمدت اون دولت تعیین میشه. نتیجه نحوه تقسیم ثروت و منایع ایران در چند سال گذشته فقیر شدن عامه و ثروت اندوزی ها و ریخت و پاش های اعوان و انصار حکومت (هر کس به نسبت قرابتش به راس هرم قدرت) بوده. ایده حکومت داری اسلامی یا هر گونه حکومت داری دینی یک ایده شکست خورده هست ولی متأسفانه آقایان حاضر به ترک صندلی قدرت و حکمرانی نیستند چون اصولا حکومت داری شون برای تامین منافع ملی تنظیم نشده بلکه نشات گرفته از یک ایدئولوژی قرون وسطایی هست برای قبظه و حفظ قدرت و ثروت بهر قیمتی.
سیستم و سیاست تقسیم ثروت باید در ایران عوض بشود و این مهم اتفاق نمیافتد مگر با تغییر حکومت و بطور کلی طرز فکری که پشت این سیاست هست.
مردم ایران تمام راههای ممکن رو آزمایش کرده اند. از اصلاح طلبی تا مبارزه مدنی و کمپین های مختلف ولی متاسفانه گوش شنوایی برای حرف شون و خواسته شون نبود و نیست.
خلاصه سخن اینکه یک سری کلمات در فرهنگ لغت معاصر فارسی باید بازنگری و باز تعریف بشوند از جمله همین کلمات دهن پر کن مثل منافع ملی و این ژستهای روشنفکرانه و میهن پرستی تو خالی مثل تمامیت ارضی. تمامیت ارضی و میهن پرستی زمانی معنا پیدا میکند که همه احادی که در اون تمامیت ارضی زندگی میکنند از مواهب اون ارض بهره مند باشند. درست شبیه این میمونه که بچه ای از طرف پدر و مادرش مورد آزار و ضرب و شتم قرار بگیره ولی مجبور و موظف به ادامه زندگی با اونها باشه.
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
Esmail Eshghi
آقای برنوشیان امثال شما سالهاست مردم و بویژه طبقه ضعیف و حقوق بگیر کارگری و کارمندی را از وقوع تنگنای معیشتی می ترسانید شما گویا نمی دانید اغلب مردم و بالاخص این گروهی که دلسوزانه چون شما دارند سالهاست زیر سایه جمهوری اسلامی و مدیران فاسد و منفعت طلب و مزدورش در معیشت ناکافی و مسیله دار به سر می برند و هیچ دشمن و بیگانه ای به اندازه اینان قادر به لطمه به سفره این عزیزان نبوده و نیست!
البته که ما هم چون شما دغدغه از دست رفتن سرمایه های کشور عزیزمان چه نظامی باشد و چه انرژی سخت نگرانیم و بیش از هر شخص یا گروهی مسیولین کشور را مسیول آن می دانیم.
لطف کنید در لباس دلسوزی برای معیشت کارگران، عاملان اصلی بدبختی های مردم و کشور را تبری نجویید!
درووود!
تحشیه ای بی تفضیل.
برنامه های آقای «مجید محمّدی» ارزشمند هستند از جمله: از سوی دیگر، بساط نقد، پنج رج. مهمترینش همان «از سوی دیگر» است. از لحاظ محتوا و سمت و سوی صحبتهای او توصیه میکنم که به برنامه های مشارالیه با دقّت گوش کنید. حتما نباید همعقیده و موافق تمام دیدگاههایش بود یا علیه نظرات او فقط نطق تهاجمی و انکاری کرد؛ بلکه به ارزشمندی مواضع و نظراتی که شایان تایید هستند، حتما با تامّلات پیگیر گوش سپارید. ضرر نخواهید کرد.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان