● صفحه شما
دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.
لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.
.
دیگران را کوتوله سیاسی مینامد، اول ثابت کن خودت چه قدِ سیاسی داری.
اتهام پشت اتهام، بدون یک اسم و یک سند—این اسمش یاوگوی هست، اسمش هیاهوی توخالی است.
کسی که از بالا به همه برچسب میزند اما حتی جرأت حرف شفاف زدن را ندارد،
نه منتقد است، نه تحلیلگر—فقط بلندگوی بیاعتبارِ تخریب است.کوتوله سیاسی ورشکسته ۵۷تی
مجدّدا درود بر آقای رها گرامی،
توضیحاتی دیگر برای همچنان تامّلات پیگیر.
در اصول و بنیانها، اختلاف نظری نداریم. مسئله کاملا اشکار و به بحث و مشاجره محتاج نیست. همه ما ایرانی هستیم و دلواپس امروز و فردایش. امّا تفاوت دیدگاهها را نباید حادّ و مشکل کلیدی دانست؛ زیرا دیدگاهها را چنانچه انسان گشوده فکری باشیم، میتوان با تکیه به انتقادهای ارزشمند و بارآور به آسانی تغییر داد.
شما نوشته اید که بدون دولت مقتدر، آزادی ممکن نبود. من میپرسم که آیا این گزاره یک واقعیّت است یا یک تفسیر؟. آیا هرج و مرج، الزاما به دولت مقتدر ختم میشود؟ یا این فقط یکی از مسیرهای ممکن تاریخ است که بعدا بهعنوان «ضرورت»، بازسازی و عبارتبندی شده است؟. این همان جایی است که فلسفه تاریخ وارد کارزار میشود. آیا ما تاریخ را میخوانیم یا تاریخ را بازنویسی میکنیم تا نتیجه مطلوب خود را ضروری جلوه دهیم؟. معمولا هر قدرتی، خود را نماینده مصلحت اجتماع و میهن معرفی میکند. استبدادها نه با نفی مصلحت؛ بلکه با مصادره آن آغاز میشوند. اگر آزادی، شرط مصلحت نباشد، چگونه میتوان ادّعا کرد که مصلحت، شرط آزادی است؟. شما از خطر فروپاشی، تجزیه و آشوب سخن میگویید. آیا ترس، خودش یکی از مهمترین ابزارهای حقّانیّت بخشی به اقتدار و قدرت نیست؟. بسیاری از اقتدارگراییها نه با وعده آزادی؛ بلکه با وعده نجات به قدرت رسیدهاند. شما طیف روشنفکری را به «امتناع»، متهم میکنید. آیا روشنفکران از رسالت خودشان امتناع کردند یا قدرتها و مقتدرین، امکان مشارکت واقعی را از آنان سلب کردند؟. شما از ضرورت یک چهره مرکزی سخن میگویید. من امّا میپرسم که رهبری بدون ساز و کار پاسخگویی، چه تفاوتی با شخصمحوری دارد؟.
آنچه در صحبت شما برجسته است، بیش از آنکه دفاع از قدرت باشد، دفاع از یک تصوّر خاصّ از ضرورت تاریخی است؛ یعنی تصوّری که در آن، دولت مقتدر به مثابه شرط امکان نظم و نظم به مثابه شرط امکان آزادی معرفی میشود. امّا دقیقا در همین نقطه، باید مکث کرد و پرسید که آیا آزادی، واقعا از دل اقتدار زاده میشود، یا اقتدار فقط وعده ای را برای تولّد آزادی میدهد؟. مشکل اساسی این نیست که شما از دولت، سخن میگوید؛ بلکه اینست که دولت را در افق «ضرورت» مینشانید؛ نه در افق «امکان». هنگامی که یک مسیر تاریخی به عنوان ضرورت معرفی میشود، هر مسیر دیگر به طور ضمنی ناممکن یا نابخردانه جلوه داده میشود. این همان جایی است که تاریخ، از میدان تجربه، به میدان توجیه تبدیل میشود. از سوی دیگر، مفهوم «مصلحت کشور» که در صحبت شما به عنوان مفهومی عقلانی معرفی میشود، در بُعد عمیقتر، یکی از لغزنده ترین مفاهیم سیاست است؛ زیرا مصلحت، همیشه در زبان و اصطلاحات و لغات قدرت تعریف میشود، نه در زبان مردم. آنانی که ابزار قدرت را در اختیار دارند، معمولا ابزار تعریف مصلحت را نیز در اختیار میگیرند. در چنین شرایطی، مصلحت، دیگر نه معیار محدود کننده قدرت؛ بلکه ابزار گسترش و تحکیم آن میشود. همچنین باید از خود پرسید که آیا ترس از فروپاشی که در صحبت شما، حضوری پُر رنگ دارد، خودش نوعی ساز و کار ذهنی برای پذیرش اقتدار نیست؟. ترس، بیش از امید، قادر به بسیج انسانهاست. امّا جامعهای که بر پایه ترس از فروپاشی شکل گیرد، ممکن است به جای آزادی، تنها امنیّتی شکننده به دست آورد. منظورم امنیتی است که همواره در سایه تهدید حفظ میشود.
در باب روشنفکر نیز، نسبت دادن فلج سیاسی به نقد، شاید ساده سازی مسئلهای پیچیده باشد. نقد، در ذات خودش، مانع کنش نیست؛ بلکه شرط کنش آگاهانه است. آنچه که جوامع را فلج میکند، نه نقد؛ بلکه فقدان امکان مشارکت واقعی و نبود اعتماد نهادی است. جامعهای که نتواند به نهادهای خودش اعتماد کند، حتّا اگر هزاران رهبر داشته باشد، همچنان پراکنده خواهد ماند.
و امّا معضل رهبری. شما به دُرُستی از خطر شخصمحوری آگاه هستید، امّا همچنان بر ضرورت چهرههای مرکزی تأکید میکنید. با این حال، مسئله اصلی، وجود یا عدم وجود رهبر نیست؛ بلکه مسئله، ساختارهایی است که قدرت کاربستی رهبر/رهبران را محدود میکنند. بدون ساختارهای کنترل کننده، هر رهبری - اگر با نیّت خیر آغاز کند - در معرض تبدیل شدن به مرکز قدرت بی پاسخگو قرار میگیرد. خطر قدرت عین خطر حمل نیتروگلیسیرین است که اگر کنترل نشود، هم برای حامل آن، خطرآفرین است، هم برای کسانی که در معرض آن هستند. به همین دلیل نمیتوان فقط پرسید و تاکید کرد که آیا باید از ظرفیّتهای موجود استفاده کرد یا نه؟؛ بلکه باید در این خصوص نیز اندیشید که آیا جامعه، توانایی ایجاد ساز و کارهایی را دارد که حتّا قدرتمندترین رهبران را نیز در مواضع پاسخگویی و مسئولیّت پذیری نگه دارد؟؛ زیرا بدون پاسخ به این پرسش، هر سخنی از دولت مقتدر، هر چند با نیّت سازندگی همراه باشد، میتواند ناخواسته به بازتولید همان چرخهای بینجامد که تاریخ، بارها تجربه کرده است؛ یعنی چرخه ترس، اقتدار، وعده نظم، و سپس بازگشت به بحران و غیره و ذالک.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آقای فرامرز حیدریان گرامی، با درود
از اینکه برای مطالعهٔ مقاله من وقت گذاشتید ، و مهمتر اینکه به نقد آن پرداختید، سپاسگزارم. اجازه میخواهم برای رفع شبهه یا ابهاماتی که من بخاطر رعایت اختصار، در مقاله کمتر به آنها پرداخت ام، ذیلا اشاره کنم.
نقد شما از یک نگرانی درست آغاز می شود:
خطر قدرت بیمهار. من نیز با این نگرانی بیگانه نیستم. هیچ دولت مقتدری، صرفاً بهدلیل مقتدر بودن، مشروع یا مطلوب نیست. تاریخ پر است از قدرتهای متمرکزی که به جای ساختن، ویران کردهاند. بنابراین پرسش از «مهار قدرت» کاملاً ضروری است.
اما شبهه ای که پیش آمده این است که گویی در این مقاله، من از «قدرت بیمهار» دفاع کرده ام؛ در حالی که بحث من چیز دیگری است: تمایز میان دولتسازی و قدرتپرستی.
وقتی از ضرورت دولت مرکزی در ایرانِ پس از مشروطه سخن میگویم، منظورم تقدیس اقتدار نیست، بلکه اشاره به واقعیتی تاریخی است: کشوری گرفتار ناامنی، فروپاشی اداری، مداخله خارجی و فقدان توان حکمرانی، بدون احیای ظرفیت دولت، اساساً امکان اجرای قانون، توسعه، آموزش، امنیت و حتی آزادی پایدار را نداشت. آزادی در خلأ نهادی دوام نمیآورد. آزادی نیازمند دولت قانونمند است؛ نه دولت ضعیف، نه دولت خودکامه.
پس مسئله این نیست که «قدرت خوب است» یا «قدرت بد است». مسئله این است که قدرتِ بیمهار خطرناک است، اما فقدان قدرتِ ساماندهنده نیز میتواند کشور را به آشوب، تجزیه، اشغال یا استبدادهای خشنتر بسپارد.
شما میپرسید: «مقتدر برای چه کسی و علیه چه کسی؟»
این پرسش کاملاً بجاست. پاسخ من این است: دولت مقتدر فقط زمانی قابل دفاع است که برای حفظ تمامیت کشور، امنیت عمومی، برقراری قانون، توسعه نهادها و ایجاد ظرفیت حکمرانی باشد؛ نه برای حذف جامعه، سرکوب آزادی یا تقدیس حاکم. اتفاقاً تفاوت اصلی همینجاست: اقتدار دولت اگر در خدمت نهادسازی باشد، میتواند سازنده باشد؛ اگر در خدمت اطاعتطلبی باشد، ویرانگر است.
اما نقد شما میان این دو تمایز نمیگذارد و گویی هر سخن گفتن از دولت مقتدر را معادل شیفتگی به قدرت میگیرد. این همان سادهسازیای است که شما خودتان به مقاله من نسبت میدهید،
در مورد روشنفکر نیز، بحث من نفی نقش انتقادی روشنفکر نیست. روشنفکر اگر در برابر قدرت پرسشگر نباشد، کارکرد خود را از دست میدهد. اما پرسش من این است: آیا «نقد قدرت» باید همیشه به «امتناع از هر همکاری» تبدیل شود؟ آیا روشنفکر فقط وقتی اصیل است که بیرون از هر امکان عملی بایستد؟ آیا در لحظات بحرانی، که سرنوشت کشور در میان است، هیچ تفاوتی میان نقد مسئولانه، همکاری مشروط، و تخریب مطلق وجود ندارد؟
مقاله من ضد روشنفکر منتقد نیست؛ ضد نوعی روشنفکری است که نقد را به امتناع، احتیاط را به فلج سیاسی، و استقلال فکری را به ناتوانی در ائتلافسازی تبدیل میکند.
شما میگویید بیاعتمادی به قدرت ممکن است عقلانی باشد. بله، کاملاً. اما آیا هر بیاعتمادی، تا ابد عقلانی باقی میماند؟ آیا تجربه تاریخی نباید بازبینی شود؟ آیا اگر یک نسل در مخالفت با پهلوی به انقلاب ۵۷ رسید و نتیجهاش نه آزادی، نه عدالت، نه استقلال، بلکه جمهوری اسلامی شد، باز هم نباید از خود بپرسد کدام بخش از داوریهایش خطا بود؟
بحث من دقیقاً همین است: پرهیز از بازنگری گذشته.
درباره آقای رضا پهلوی نیز مقاله من دعوت به اطاعت از یک فرد نیست. بحث این نیست که او فراتر از نقد است، یا همه باید زیر پرچم او جمع شوند. بحث این است که اگر چهرهای در اپوزیسیون، برخلاف بسیاری از گروههای پراکنده، سرمایه اجتماعی، شناختهشدگی بینالمللی و ظرفیت نمادین برای همگرایی دارد، آیا نادیده گرفتن مطلق او عقلانی است؟ آیا رد پیشینی هر همکاری با او، پیش از بررسی مواضع و امکانات عملی، نشانه استقلال فکری است یا نشانه اسارت در داوریهای گذشته؟
شما از خطر شخصمحوری میگویید. این خطر واقعی است. اما در سیاست، نفی شخصمحوری نباید به نفی رهبری، هماهنگی و مرکز ثقل سیاسی منجر شود. گذار سیاسی بدون سازمان، بدون چهرههای معتبر، بدون اعتماد نسبی و بدون محورهای همگرایی رخ نمیدهد. مسئله این نیست که یک فرد «منجی» است؛ مسئله این است که آیا میتوان از ظرفیتهای موجود برای عبور از وضعیت موجود استفاده کرد یا نه.
درباره «مصلحت کشور» نیز حق دارید که این واژه میتواند خطرناک باشد اگر بهانه حذف آزادی شود. اما در مقاله من، مصلحت کشور در برابر آزادی قرار نگرفته؛ در برابر لجاجت تاریخی، تفرقه سیاسی و فرصتسوزی قرار گرفته است. مصلحت یعنی حفظ ایران، گذار از جمهوری اسلامی، جلوگیری از فروپاشی، و فراهم کردن امکان انتخاب آزاد مردم درباره آینده. این نه نفی آزادی، بلکه شرط امکان آزادی است.
من نمیگویم آزادی را باید تعلیق کرد. میگویم آزادی بدون کشور، بدون امنیت، بدون دولت کارآمد و بدون گذار از جمهوری اسلامی، در حد آرزو باقی میماند.
پس اختلاف اصلی ما شاید اینجاست: شما از خطر قدرت بیمهار میگویید، و من نیز با آن موافقم. اما من همزمان از خطر دیگری سخن میگویم که نقد شما آن را کمرنگ میکند: خطر امتناع دائمی، بیاعتمادی فلجکننده، و ناتوانی در ساختن بدیل سیاسی.
ایران هم از قدرت بیمهار آسیب دیده است، هم از اپوزیسیونی که در لحظات حساس، به جای ساختن، فقط نفی کرده است. نقد قدرت ضروری است؛ اما نقدی که هیچ راهی برای ساختن باقی نگذارد، خود به بخشی از بنبست تبدیل میشود.
پرسش مقاله من این نیست که «چرا همه با قدرت همراه نمیشوند؟»
پرسش این است: چرا بخشی از نخبگان، حتی وقتی قدرتی در کار نیست و سخن از همکاری برای گذار است، همچنان طوری رفتار میکنند که گویی هر ائتلافی خیانت است؟ و این پرسش همچنان باقی ست!
با مهر و سپاس، شاد زی و دیر زی
ارادتمند - امیر دها
درود بر آقای امیدوار گرامی،
توضیحی دیگر.
در باره اصول و شالوده ها با توجّه به نظرات ابراز شده، هیچ انتقادی نیست. همه ما نگران میهنیم و دلهره امروز و فردای آن را داریم. اختلافاتی اگر هست در نظرات و جزئیّات تمرکز دارند که میتوان با سنجشگری و تبادل نظرات به رفع آنها همّت کرد. لازم میدانم چند پرسش را طرح و تاکید کنم که من در باره کارنامه هیچ شخصیّتی در گذشته و اکنون صحبت نکردم؛ بلکه با عنایت به مقاله آقای دها، نکاتی را برجسته کردم جهت تامّلات پیگیر. اکنون میپردازم به صحبت شما.
وقتی از «بیش از نود درصد جامعه بیسواد و خرافی» سخن میگویید، آیا این یک توصیف تاریخی است یا یک داوری اخلاقی؟
و اگر داوری اخلاقی است، چه کسی حقّ دارد که جامعیّت مردم را به مثابه یک کلِ اخلاقا معیوب توصیف کند؟. اگر مردم، دروغگو، چاپلوس یا مسئولیّتگریز معرفی میشوند، این رفتار و کردار آنها از کجا آمده است؟. آیا فرهنگ، ساخته همان مردم است یا نیست؟ یا ساخته قدرتهایی است که کاراکتر مردم را شکل دادهاند؟. وقتی نقش «آخوندها»، «سفارتخانه ها»، «کمونیستها» یا «ایدئولوژیستها» برجسته میشود، آیا این دیدگاه شما، تحلیلی تاریخی است یا نوعی میل به یافتن دشمن؟. آیا دفاع از «ایران» در برابر «آزادی روشنفکران»، یک دو گانه واقعی است؟ یا یک دو گانه ساختگی برای حقّانیّت بخشی به محدود کردن نقد؟ و مهمتر از همه، آیا میتوان از مسئولیّت جمعی سخن گفت بدون آنکه از مسئولیّت نخبگان، دولتها و روشنفکران به طور همزمان سخن نگفت؟. در صحبت شما، مردم به نوعی به عنوان حاملان «دروغ و چاپلوسی» معرفی میشوند. امّا اینجا یک تناقض پنهان وجود دارد. اگر مردم، قربانی استبداد، بیسوادی و ساختارهای سرکوبگر بودهاند، چگونه میتوان همان مردم را بهعنوان عامل اصلی فساد فرهنگی معرفی کرد؟. این همان تناقض کلاسیک میان مردم به عنوان «قربانی» و مردم به عنوان «مقصّر» به شمار می آید. به عبارت سر راستر؛ آیا مردمان آلمان، مقصّر بودند که سیستم نازیسم شکل گرفت یا سیستم نازیست بود که مردمان آلمان را نازیست بار آورد؟. اگر مردم، قربانی هستند، باید فهمید چه ساختارهایی آنها را شکل دادهاند. اگر مقصّرند، باید توضیح داد چرا امکان اصلاح از درون آنان شکل نگرفته است. امّا صحبت شما، میان این دو حالت در نوسان است بدون حل مسئله. شما رویدادهای تاریخ را به میدان «دشمن شناسی» و به نیروهای بیرونی - از روحانیّت تا قدرتهای خارجی – ارجاع میدهید. این صحبت شما میتواند بخشی از تحلیل رویدادهای تاریخ معاصر ایران باشد؛ امّا وقتی این فهرست، طولانی شود، یک خطر پدید میآید و آنهم اینکه تحلیل تاریخی به اسطوره سیاسی تبدیل میشود. سوال این است که آیا ما تاریخ را تحلیل میکنیم، یا برای رهایی از مسئولیّت تاریخی، دشمن میتراشیم؟؛ زیرا هر چقدر که تعداد دشمنان بیشتر شود، مسئولیّت خودی کمتر میشود و این خودش نوعی مسئولیّتگریزی است که شما علیه آن میجنگید. نکته دیگر، دوگانه سازی «ایران یا آزادی» است. شما میگویید که آیا ایران مهمتر است یا آزادی روشنفکران وابسته؟. در نگاه نخست، این پرسش به نظر، میهندوستانه میرسد. امّا از نظر فلسفی، این یکی از خطرناکترین دوگانههاست. چرا؟؛ زیرا که ایران بدون آزادی اندیشیدن و سنجشگری، به تدریج به یک نام بی محتوا تبدیل میشود. میهن صرفا خاک در بخشی از جغرافیای زمین نیست. میهن یک «افق معنا» است و این افق بدون امکان نقد و اندیشیدن، فرو میریزد. اگر آزادی روشنفکر و اندیشیدن و سنجشگری، حذف شود، تنها چیزی که باقی میماند، وطن، بدون اندیشیدن است و وطنِ بدون اندیشه، دیر یا زود، به وطنِ بدون آینده تبدیل میشود. و امّا در باره مسئولیّت روشنفکری.
آیا روشنفکر صرفا قربانی شرایط است، یا سازنده آن نیز هست؟. اگر روشنفکران نتوانستند مردم را از باتلاق خرافه یا استبداد بیرون آورند، آیا این فقط تقصیر مردم بود؟ یا نشانه ای از محدودیّت خود طیف روشنفکری نیز بود؟ این پرسش، دفاع ساده را ناممکن میکند. هیچ جامعهای را نمیتوان با فهرستکردن دشمنان، تار و پودش را فهمید و هیچ تاریخی را نمیتوان با مقصّر دانستن مردم یا تبرئه روشنفکران توضیح داد. رویدادهای تاریخ، نه میدان جنگ خیر و شر؛ بلکه شبکهای از مسئولیتهای درهمتنیده است. اگر مردمانی، بیسواد و خرافی بودند و شاید هنوزم هستند، باید پرسید چه ساختارهایی آنها را در چنین وضعی نگه داشت و هنوزم نگاه داشته است و اگر روشنفکرانی کوشیدند اصلاحی پدید آورند، باید پرسید چرا اصلاحات آنها، به بنیان تار و پود و شیرازه و نهادهای اجتماعی بدل نشد؟. هیچکدام از این پرسشها با اشاره به «دشمنان خارجی» یا «فرهنگ عمومی» حل نمیشوند. رفتار و کاراکتر آلوده به دروغ و چاپلوسی از خلأ پدید نمیآید. چنین وضعیّتی محصول ترس است و ترس، پیامد کاربست قدرتی است که پاسخگو نیست. بنابر این، هر سخنی که مردم را مسئول بداند، امّا ساختار قدرت را نادیده بگیرد، در نهایت به توجیه همان ساختاری میانجامد که مردم را ناتوان کرده است. از طرف دیگر، دفاع ساده از روشنفکران نیز خطاست. روشنفکر، اگر فقط سخن بگوید و نتواند زبان مردم را بفهمد، به تدریج به موجودی منزوی بدل میشود؛ نه راهبر جامعه. میهن، آنگونه که در این بحث مطرح میشود، نباید به سپری علیه آزادی تبدیل شود؛ زیرا میهن، بدون آزادی اندیشیدن، نه خانهای برای شهروندان؛ بلکه زندانی برای ساکنان خود خواهد بود. پرسش واقعی این نیست که «ایران، مهمتر است یا آزادی روشنفکران». پرسش واقعی اینست که آیا میتوان ایرانی داشت که در آن، آزادی اندیشیدن و سنجشگری سرکوب شود و همچنان انتظار پیشرفت و شکوفایی داشت؟. اگر پاسخ منفی است - و تاریخ اغلب چنین نشان میدهد - آنگاه دو گانه میان «میهن» و «آزادی» نه یک انتخاب واقعی؛ بلکه یک خطای فلسفی است؛ زیرا میهنی که آزادی اندیشیدن و سنجشگری را قربانی کند، امکانهای زاینده در آینده خود را قربانی کرده است. اگر روزی تمام دشمنان بیرونی حذف شوند و تمام مخالفان داخلی خاموش شوند و تنها یک روایت رسمی از «میهن» باقی بماند، آیا آن لحظه، آغاز شکوفایی خواهد بود؟ یا آغاز فراموشی اندیشیدن و سنجشگری و قهقرائی میهن؟. پاسخ به این پرسش، شاید مهمتر از هر دفاع یا حملهای در این بحث باشد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
با درود به هم میهنان و نویسنده محترم و آقای حیدریان که با پرسش های انتزاعی خویش در باره روشنفکر به نادرستی میگویند: “....نه کسی که قدرت مسئولیّت گریز را تثبیت میکند....” آیا امثال فروغی و داور بودند که در دورانی که بیش از نود درصد جامعه بیسواد، و تاحدی خرافی و مذهبی استبداد زده بودند، قدرت مسئولیت گریزی را تثبیت کردند؟ پس نقش مردم اطراف روشنفکران کجاست؟ نقش فرهنگ غالب دروغ و چاپلوسی و خیانت و فرار از مسئولیت بخشی یا حتی شاید اکثر عامه مردم کجاست؟ نقش آخوندها و دخیلبندان امام زاده ها و سفارتخانه های اجنبی و کمونیست های وابسته به روس و انگلیس و سایر ایدئولوژیست های رؤیایی ضد حقیقت و واقعیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه کجاست؟ چرا باید برای پیشبرد یک بحث، عوامل و فاکتورهای مهم تررا حذف کرد؟ از همه مهمتر فاکتور ایران و میهنمان است. کدام جبهه به پیشرفت ایران کمک کردند؟ ایران مهمتراست یا ازادی روشنفکران وابسته؟
با تقدیم احترام آرمان امیدوار
Dear Ms. Tavakoli,
A brief marginal note.
Allow me to submit that the issue of the clerical rule in Iran has been founded upon Islamic convictions, not upon the homeland and its people as a whole. For the rulers of the clerical establishment, it is Islamicity that holds primacy and precedence—not the homeland, nor the condition of the people who belong to it. For this very reason, those in power speak incessantly of preserving the clerical system and the Islamic order. They are prepared to sacrifice Iran and its people to Islamic doctrines, and, in the name of safeguarding the system of Velayat-e Faqih, to carry out acts of sacrifice and bloodshed.
Therefore, one must remain attentive to this central dilemma that reveals itself in the words, behaviors, and deeds of the rulers of the clerical regime and their adherents. So long as doctrinal foundations are granted precedence over devotion to the homeland and care for the people, tension and conflict between the people of Iran and the juristic-clerical government will endure—until such a time as it leads to their removal and dismissal.
May you live in joy and live long.
Faramarz Heidarian
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای میانراهی با عنایت به الله اکبر گویان و اذان بلندگوهای مساجد اتّحادیّه اسلامی کشورهای اروپایی!
من فعلا به بررسی خاطراتت نمیپردازم؛ زیر هنوز تکمیل نشده اند و به صورت تحریری در اختیار عموم نیستند. امّا در باره همین نکته ای که اشاره کرده ای و گفته ای که «اسلحه بر اندیشه» پیشدستی کرد، باید عرض کنم که مشکل کلیدی و ریشه ای و اساسی «شکلگیری چپ ایدئولوژیک» در ایران، أصلا بر سر «تقدّم اسلح بر اندیشه» نبود؛ بلکه این تنها صورت ظاهری یک بحران عمیقتر بود. بحران حقیقی در این نهفته بود که بنیانگذاران و فعّالان این طیف، در بنیانِ کار خود، هیچ شناخت ریشه داری از تاریخ، فرهنگ، حافظه جمعی و بافت پیچیده مردمان ایران نداشتند. آنان با ذهنیّتهایی که از بیرون اخذ و اقتباس شده بود، به سرزمینی پا گذاشتند که روح تاریخی و فرهنگی آن را نه خوانده بودند و نه زیسته بودند. دقیقا همین بی اطّلاعی و جهل نسبت به تاریخ و فرهنگ و ترکیب اقوامی مردمان ایران باعث شد که حتّا ایدئولوژی که به حیث مشعل تئوریک؛ - ولو اقتباسی و رونویسی و ترجمه شده از نوشته های فونکسیونرهای حزب کمونیست شوروی و فرانسه و غیره بودند - محسوب میشد، در هیچ کجای تاریخ و فرهنگ مردمان ایران، مونتاژ پذیر نباشد. ایدئولوژی، هنگامی که از زمینه تاریخی - فرهنگی خودش کنده شود، دیگر مشعل نیست؛ شبحی است از نوری که در جایی دیگر معنا داشته است.
متوسّل شدن به اسلحه، در حقیقت نه آغاز مسئله، بلکه پیامد آن بود؛ تلاشی برای تحمیل شتاب به واقعیتی که هنوز ریشههای آن در خاک جامعه شکل نگرفته بود. اسلحه، برای آنان ابزاری بود تا آرمانهای ذهنی خود را به واقعیت نزدیک کنند؛ امّا واقعیت، نه با شتاب فلز؛ بلکه با رسوب تدریجی تجربه تاریخی ساخته میشود. حقیقت این بود که بی ریشگی، گسستن از حافظه تاریخی - فرهنگی مردم، و ذهنیّتی که به شدّت در ساختارهای شرعی و سنتیِ اسلامی ذوب شده بود، مجموعهای از نیروهای ناسازگار را پدید آورد که در نهایت، جز شکستهای فاجعه بار، حاصل دیگری نداشت. اگر این تراژدی هولناک را با جنبشهای وسیع و ریشه دار تاریخ ایران مقایسه کنیم، ماهیت مسئله روشنتر میشود. برای نمونه، کافیست به جنبش «بابک خرّمدین» بنگریم تا دریابیم که چرا برخی مبارزات، با وجود مسلّح بودن، در حافظه تاریخی ملت ایران، ماندگار و عزیز میشوند، و برخی دیگر، با وجود فداکاریهای فراوان [سازمان چریکها و مجاهدین و غیره و ذالک]، به فراموشی یا حتّا نفرت سپرده میشوند.
نبرد «بابک» نیز پیکاری مسلّحانه بود؛ امّا تفاوت اساسی در این بود که «بابک»، برآمده از متن تاریخ و فرهنگ ایرانیان بود، نه تحمیل شده بر آن. او از حافظه زخمی و آرزوهای انباشته مردمی برخاست که خود را در او بازمییافتند؛ به همین دلیل نیز، مبارزه او نه صرفا یک رخداد سیاسی، بلکه تجلّی یک اراده تاریخی بود. به همین دلیل، نام او در تاریخ ایران تا امروز با نوعی احترام و عزّت همراه است؛ زیرا مردم، در او پژواک خود را شنیدهاند. در مقابل، اقدامات چریکها و پیش از آنان تشکیلاتی چون حزب توده ـ هر چند در آغاز، ستایش بخشهایی از جامعه روشنفکری را برانگیخت، امّا به تدریج، با گسستن از واقعیتهای تاریخی جامعه و سپس با تمایل به همسویی با حکومت آخوندی، وجهه تاریخی خود را از دست دادند و در حافظه جمعی، به نمادی از خطاهای راهبردی بدل شدند. این دگرگونی، نه از سر خیانت فردی و تشکیلاتی؛ بلکه از ناتوانی در فهم روح زمانه و بستر فرهنگی جامعه ناشی میشد. به همین سبب، مسئله اصلی نه «تقدّم اسلحه بر اندیشه» بود و نه حتّا فقدان اندیشه به معنای صِرف آن؛ بلکه مسئله بنیانی، ناآگاهی از «ریشههای تاریخی و فرهنگی و ترکیب متنوّع اقوام ایرانی» بود. اندیشهای که ریشه در تاریخ و فرهنگ یک ملّت نداشته باشد، هر اندازه منسجم و نظری باشد، در نهایت به سازهای معلّق بدل میشود که نه در خاک ریشه میزند و نه در زمان دوام میآورد. ذلالت چپ ایدئولوژیک در ایران، در حقیقت، سرنوشت محتوم اندیشهای بود که خود را از زمینه تاریخی - فرهنگی خویش جدا کرده بود و این جدایی، تا امروز نیز سایه خود را بر سرنوشت آن افکنده است؛ یرا هر جنبشی، پیش از آنکه به ابزار و ایدئولوژی نیاز داشته باشد، به «خودآگاهبود تاریخی» نیازمند است؛ یعنی آگاهی از اینکه از کجا برخاستهایم، در چه زمینی ایستادهایم، و کدام نیروهای پنهان، ذهنیّت و جان مردمان میهن را شکل دادهاند. بدون این خودآگاهی، هر اندیشهای، هر چند درخشان و پرشور باشد، در نهایت به تکرار خطاهایی میانجامد که پیشتر نیز آزموده شدهاند.
من میپرسم که آیا هر اندیشهای/ایده ای/نظریّه ای که خود را رهاییبخش مینامد، پیش از آنکه در باره «تغییر جهان» بیندیشد، جسارت آن را دارد که نخست به ریشههای تاریخی و فرهنگی مردمانی بنگرد که میخواهد برای آنان آیندهای نو را بسازد؟
شادز ی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درودد بر آقای قنبری گرامی،
توضیحی کوتاه.
عرض شود که من متوجّه اشاره تلویحی آقای دها بودم که منظورش از äزینه حاضر، «شاهزاده رضا پهلوی» است. ولی من به پسزمینه روایت ایشون پرداخته بودم و میخواستم نشان دهم که علّت دیده نشدن – دانسته یا ندانسته - گزینه حاضر از کجا نشات میگیرد. من غالبا در باره همراهان با شاهزاده و همسویان با او نمی اندیشیم؛ بلکه بیشتر در باره آنانی ذهنم درگیر است که نه تنها همپایی و همبستگی نمیکنند؛ بلکه مانع سر راه نیز میشوند. «شاهزاده» را میتوان شانس خیلی خوب و تاثیرگذاری برای مراحل عزل و خلع و جابجایی و گذار محسوب کرد و همپای با او شد تا بتوان به مقصود رسید. البته هیچ چیز ایده آلی، تهی از نواقص نیست. ولی وجود نواقص، دلیل مکفی برای ندیدن ابعاد عالی نمیشود. نقص را میتوان انتقاد و ترمیم کرد؛ ولی فقط در وجود قلیلی از شخصیّتها و رجال میتوان ابعاد و خصال عالی را پیدا کرد. به همین دلیل میگویم که شاهزاده یک شانس عالی در وضعیّت فعلی است و باید ارزش نقش کارگشاینده او را دانست.
شادز ی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آقای حیدریان عزیز. شما در کامنت خود از نویسنده مقاله پرسیدهاید که “وقتی که میگویید مسئله امروز فقدان گزینه نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن گزینههاست، منظورتان چیست و از چه چیزی سخن میگویید؟”.
چون من تأیید کننده این جمله بودهام، اجازه میخواهم جسارتا نظرم را بنویسم. منظور این است که آقای رضا پهلوی گزینهای برای ما ایرانیان برای گذار از ج.ا. است و تلویحا نسبت به دیده نشدن این گزینه هشدار میدهد. من بدون اینکه سیستم پادشاهی را به جمهوری ترجیح بدهم، معتقدم که در چهارچوب شرایط فعلی داخلی ایران و مناسبات بینالمللی، حمایت از حرکت آقای رضا پهلوی، بهترین و کارآمدترین طریق برونرفت از شرایط ج.ا. است. نظر من نقض میشود، اگر بتوانید راه بهتر و موثرتری را نشان بدهید.
همین جا تاکید کنم که راههایی که چهل سال گذشته برای مبارزه طی کردهایم را (مثلأ در چارچوب تقویت جامعه مدنی) در شرایط فعلی بهترین پاسخ نمیدانم. نیز تاکید کنم که با ذکر ایراداتی که به حرکت وی و سیستم فکری وی وارد است، نمیتوان این را نتیجه گرفت که بهترین آلترناتیو نیست. چرا که روشها و حرکتهای دیگر نیز خالی از ایرادات و نقائص نیستند.
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
Hossein Shahabidan
اینها که این خبرها را دارند پس چرا هیچ کاری برای آزادی مردم ایران انجام نمیدهند حتی ما که توانستیم از پنجه مرگ فرار کنیم چرا سالهاست در ترکیه آواره و بی هویت و بی چاره رها شدیم
Nazfar Pakdel
Mr. Donald Trump
Please, we urgently ask for your help to save the lives of the Iranian people. The situation is critical, and innocent lives are at risk. We need global attention and action to support human rights and protect those who cannot defend themselves.
Your voice and influence could make a difference in bringing awareness and encouraging meaningful action.
Please stand with the people of Iran.
Thank you.
Reza Kourehzadeh
متاسفانه سازمان ملل و سازمانهای وابسته به آن مثل حقوق بشر و بقیه سازمانها مایه ننگ بشریت هستند؟ وقتیکه رئیس سازمان ملل ، ۴۷ سالگی رژیم خونخوار اسلامی را در ایران به نماینده ایران تبریک میگه؟ شما به عمق فاجعه پی خواهید برد؟ یعنی این احمق کوچکترین اگاهی و شناختی از کشورهای دنیا ندارد؟ و باز هم متاسفانه احزاب چپ در پارلمان اروپا اکثریت را دارند و برای همین حمایت از فلسطین و لبنان برای اینها یک ترند شده؟ و یک روزی از این خواب خرگوشی بیدار میشوند که دیر شده و همین اسلامیستهای افراطی خواهان خلافت اسلامی در کشورهای اروپایی خواهند شد؟
درود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای پرسشی و تامّلاتی.
برای پرهیز از طول تفصیل، بگذارید با پرسشهایی آغاز کنم که شما آنها را نادیده گرفته اید:
آیا «ساختن دولت مقتدر» واقعاً بدیهیترین خیر تاریخی است؟. یا این تنها بازتولید یک افسانه سیاسی است که هر قدرتی برای حقّانیّت تراشی خودش میسازد؟. اگر «دولت مقتدر» پیش شرط توسعه است، پس چرا تاریخ جوامع بشری، پُر است از دولتهای مقتدر که ویرانی آفریدند؟ و چرا شما نمیپرسید که مقتدر برای چه کسی؟ و علیه چه کسی؟. آیا حمایت روشنفکران از «رضاشاه فقید» واقعاً یک «واقعگرایی ملّی» بود، یا نوعی تسلیم در برابر جذابیّت قدرت؟. آیا روشنفکران آن دوره، «دولت ساختند» یا خودشان را به خدمت دولتی سپردند که آزادی را مقیّد به نظم کرد؟. آیا شما میان «ساختن کشور» و «ساختن اقتدار» تفاوت قائل هستید؟ یا این دو را عمدا یکی گرفتهاید؟. چرا شما «ضدّیّت با قدرت» را یک بیماری معرفی میکنید، امّا از «شیفتگی به قدرت» صحبتی نمیکنید؟. آیا تاریخ ایران بیشتر از «ضدّ قدرت»، صدمه دیده یا از قدرت طلبی مُزمن؟. آیا مشکل روشنفکری ایران فی نفسه، «امتناع از اتّحاد» است؟ یا مشکلِ خیلی عمیقتر، فقدان اعتماد به هر قدرت متمرکز است؟. آیا بی اعتمادی، نشانه بیماری است یا واکنشی عقلانی به تجربه های تلخ تاریخی؟. آیا نقد مواضع و دیدگاههای نظری هر چهره سیاسی، الزاما ناشی از «عادت ذهنی» است؟ یا ممکن است نتیجه داوری عقلانی باشد که شما آن را از پیش بی اعتبار اعلام کرده اید؟. پرسشهای من صرفا انتقادی نیستند؛ بلکه متوجّه ریشه های روایت شما هستند. صحبت شما بر سه پیش فرض اساسی بنا شده است: الف- دولت مقتدر، شرط نجات کشور است ب - ضدّیّت با قدرت، یک انحراف روشنفکری است پ - اتّحاد حول یک چهره خاصّ، ضرورت تاریخی است. امّا هر سه این پیش فرضها، از لحاظ فلسفی، مسئله سازند.
شما نوشته اید که دولت مقتدر تقریباً به شکل یک منجی تاریخی ظاهر میشود. امّا این تصوّر، بیش از آنکه تحلیل باشد، ناخودآگاه، آلوده به بینشی اسطوره ای است. در حالیکه تاریخ فلسفه سیاسی با صف آرایی انتقادی در برابر تصاویر اسطوره ای آغاز میشود؛ نه بر عکس. دولت مقتدر میتواند هم سازنده باشد، هم ویرانگر. در نتیجه باید پرسید که چه چیزی، دولت را مهار میکند؟ نه اینکه چه چیزی آن را قدرتمند میکند؟. شما از قدرت، سخن میگویید، امّا از مهار قدرت، هیچ حرفی نمیزنید و سکوت در این باره، عواقب خطرناک دارد؛ زیرا تاریخ ایران و مردمانش نه از ضعف قدرت؛ بلکه از فقدان مهار قدرت، صدمه و لطمه دیده اند. دیگر اینکه، مفهوم «روشنفکر علیه قدرت» در دیدگاه شما تحریف شده است. از نظر شما، روشنفکرِ منتقد قدرت تقریباً به صورت یک موجود ایدئولوژیک و نابخرد تصویر شده است. امّا این تصویر، از نظر فلسفی، وارونه سازی نقش روشنفکر است. در سنّت مدرن، روشنفکر به کسی میگویند که از لحاظ اندیشیدن، قائم به ذات است و موضعی شفّاف و پرسنده و سنجشگر در برابر قدرت دارد؛ نه کسی که قدرت مسئولیّت گریز را تثبیت میکند. اگر روشنفکر، «موضعی سلیس و رادمنش در برابر قدرت حاکم» نداشته باشد، او دیگر روشنفکر نیست؛ بلکه کارگزار مستقیم و غیر مستقیم برای توجیه بخشی آپارات قدرت است. شما تاریخ معاصر ایران را از دوران «پادشاهی رضا شاه فقید» به یک داستان ساده تقلیل داده اید و آنهم به دوره اول = ساختن و دوره دوم = تخریب. امّا تاریخ زیسته هرگز چنین تمیز قیراطی نمیدهد. حمایت از قدرت میتواند همزمان نظم بسازد و امکانهای آزادی را محدود یا حتّا صدمه بزند و مسدود یا اینکه آزادی را حفظ کند و بال و پر بدهد و مخالفت با قدرت میتواند حتّا آشوب و اختناق و سرکوب و خشونت افسار گسیخته ایجاد کند [نمونه حیّ و حاضرش، حکومت ولایت فقیه]. صحبت شما، این پیچیدگی ابعاد قدرت را نادیده گرفته است و حذف پیچیدگی، همیشه نشانه ای از تمایل به روایت ایدئولوژیکی از رویدادها دارد. در صحبت شما، گرایشی پنهان به شخصمحوری به عنوان راه نجات مستتر است. وقتی که میگویید مسئله امروز فقدان گزینه نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن گزینه هاست، منظورتان چیست و از چه چیزی سخن میگویید؟. شما از «مصلحت کشور» سخن میگوید. اما نمیگویید که مصلحت را چه کسی تعریف میکند؟. قدرت حاکم؟ اپوزیسیونهای قمر در عقرب؟ روشنفکران سرگردان؟ یا مردم مستاصل؟. در فلسفهٔ سیاسی، «مصلحت» یکی از گمراه کننده ترین واژه هاست؛ زیرا اغلب، نام مستعاری برای حذف آزادی است. وقتی که میگویید حفظ کشور بر آزادی تقدم دارد، ناخودآگاه دارید یک اصل خطرناک را میپذیرید؛ آنهم اینکه آزادی را میتوان تعلیق کرد. در حالیکه تجربه نشان داده است کشوری که آزادی را تعلیق میکند [نمونه حیّ و حاضر، ولایت مطلقه فقیه]، در عاقبت کار، خود کشور را نیز از دست میدهد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای از پسکوچه های واموندگی!
من حوصله پرداختن به صحبتهای شما را ندارم؛ زیرا وقت تلف کردن هستند و خشت بر آب زدن. امّا مایلم ادّعای شما و امثال شما را به محک بزنم. شما ادّعا میکنید که: «وزن اجتماعی روشنی دارید. کارنامهای معتبر دارید. برنامهای روشن برای ایران آینده دارید. تحمل حداقلی برای نقد و رقابت سیاسی دارید.» من شخصا کاری ندارم که دیگران چه میگویند و چه مینویسند و فرض را بر این میگذارم که اصلا شخصیّتی به نام «شاهزاده رضا پهلوی و همچنین پادشاهی خواهان» فقط در رویاها و فانتزیها وجود دارند و اصلا و ابدا واقعیّت ملموس و مادّی ندارند. شما لطف کنید و فقط یک مورد از ادّعاهای خودتان را تحریر و در اختیار عموم بگذارید؛ آنهم «برنامه روشن برای آینده ایران». اینکه آیا با دوام پسمانده های حکومت گیوتینداران خونریز و سفّاکان گماشته شده در اختیار آنها و متعگان و رکابداران صادراتی، سرزمینی به نام ایران و مردمانش، بقایی نیز خواهند داشت که کسانی بخواهند برایشان آینده ای روشن را رقم بزنند، بحث ثانویست و من به آن نمیپردازم. شما فقط لطف کنید و از برنامه خودتان بگویید. ضمنا این را نیز تاکید کنم که نسل شیک پاسارگادی به پیر پاتولهای آچمز، هیچ احتیاجی ندارند و خودشان خیلی عالی و شفّاف و خوب میتوانند فکر کنند. دوران «سرخیل بازی» در همان فریادهای جوانان در «دیماه فاجعه بار» به پایان رسید. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
چقدر صادقانه حرف میزنه. با هر فدایی و مجاهد و تودهای در باره حقوق زنان در زمان شاه صحبت میکنم، سه ساعت بحث میکنه که قانون حق رأی زنان را شاه از ما دزدید و به اسمش خودش کرد. 😆 درود به شرفت جناب توکلی
دروود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای از فراز منبر مسجد جامع اتّحادیه اسلامی اروپائیان مشتاق ختنه شدن!
حدود نوزده سال پیش، در یک مصاحبه مکتوب - نه در گفتگویی حضوری [کتاب: گشتاره های سپهر] - از من پرسیده شد که «اپوزیسیونها و گرایشهای چپ ایدئولوژیک» را چگونه میفهمم و سرشت وجودی آنان را در چه میدانم. آن زمان، در حد توان تجربی و مطالعاتی و افق فکری خودم، پاسخی نوشتم؛ امّا اکنون، پس از گذر سالیان و تجربه فراز و نشیبهای تاریخی، درمییابم که آن پاسخ را میتوان در افقی ژرفتر و بنیانیتر بازاندیشید. آنچه که در بسیاری از نمودهای تاریخی، خود را «چپ ایدئولوژیک» نامیده است، غالباً معنای وجودی خویش را نه از دل آفرینش و پیوند زنده با تاریخ و فرهنگ مردمان ایران؛ بلکه از مسیر «نفی» و «تضاد با سلسله پهلویها و تاریخ و فرهنگ مردمان ایران به طور یکجا» تعریف کرده است. چنین جریانی، به جای آنکه از بطن حافظه تاریخی و فرهنگی یک ملت تغذیه کند و خود را در امتداد تداومهای دیرپای آن بیابد، موجودیت خویش را در برابر یک پدیده تاریخی معین - در اینجا سلسله پهلویها- صورتبندی کرده و به همین دلیل، تداوم خود را نه در آفرینندگی و زایش؛ بلکه در ستیز و تقابل، جست و جو کرده است. اینگونه وجود، برساحته ای است که از «نه گفتن» زاده میشود، نه از «بودن»؛ و آنچه از نفی زاده شود، ناگزیر در گرو استمرار همان نفی باقی میماند. این نکته، صرفاً یک داوری سیاسی از طرف من نیست؛ بلکه مسئلهای است در حوزه فلسفه تاریخ و فلسفه ایجاد سازمان و تشکیلات سیاسی. باید پرسید که آیا میتوان وجودی پایدار بر پایه نفی دیگری و تاریخ و فرهنگ یک ملّت بنا کرد، یا هر هویت و موجودیّت اصیل، ناگزیر نیازمند نوعی «ایجاب» و «آفرینش» است؟.
تجربه تاریخی ملتها نشان میدهد که آنچه در حافظه جمعی آنان ماندگار میشود، نه صرفا قدرت و نظام سیاسی؛ بلکه «پیوستگی فرهنگی» است. تاریخ، امّا، عرصه دوام «بودن»هاست، نه «انکار»ها. آنچه در تار و پود فرهنگ و حافظه جمعی یک ملت ریشه دوانده است، حتّا اگر دگرگون شود و صورتهای تازه به خود بگیرد، از میان نمیرود؛ زیرا در ضمیر ناخودآگاه تاریخی مردمان جای دارد. در برابر آن، گرایشهایی که فاقد پیوندی زنده با تاریخ و فرهنگ یک ملت باشند، ناگزیر دوام خویش را در استمرار خصومت میجویند؛ زیرا اگر موضوع خصومت از میان برخیزد، خودشان نیز از معنا تهی میشوند و به تدریج در خلأ بیریشگی فرو میافتند. این، سرنوشت هر گرایش عقیدتی است که به جای آفرینش، بر ویرانگری و نفی استوار شده باشد. قدرت سیاسی میتواند فرو ریزد، نظامهای کشورداری میتوانند تغییر کنند، امّا آنچه که در لایههای عمیق زبان، آیین، خاطره و تخیّل و آداب و رسوم و فرهنگ یک ملت جای گرفته است، به آسانی محو نمیشود. به همین دلیل، هر گرایش عقیدتی یا سیاسی که بخواهد تداوم یابد، ناگزیر باید خود را با این لایههای ژرف پیوند دهد؛ وگرنه به پدیدهای گذرا تبدیل خواهد شد که تنها در سایه هیاهوی زمانهای کوتاه دوام میآورد. هویتی که صرفا بر «نفی» استوار باشد، به نوعی وابستگی پنهان تبدیل میشود. در چنین حالتی، دشمن نه تنها از میان نمیرود؛ بلکه به صورت ناخودآگاه به محور معنای وجودی بدل میشود. این همان پارادوکسی است که تاریخ بارها آن را نشان داده است.گاهی دشمنان یک پدیده، بیش از دوستدارانش به بقای معنوی آن یاری رساندهاند، زیرا با استمرار نفی، آن را در مرکز توجه نگه داشتهاند.
هنگامی که در مقطعی تاریخی، چهرهای سیاسی یا نمادی اجتماعی - چون شخصیتی [= در اینجا، شاهزاده رضا پهلوی] که در دل مردمان جامعه به عنوان امکان تحولی بنیانی و بازگشت به نوعی تداوم تاریخی - فرهنگی مطرح و به کانون توجه اجتماعی بدل میشود، به معنای این است که هر گاه جامعهای در جست و جوی بازسازی خویش باشد به سوی نمادها یا چهرههایی بازمیگردد که در حافظه تاریخی آن حضور دارند، این بازگشت را نباید صرفا به عنوان یک انتخاب سیاسی فهمید؛ بلکه باید آن را نشانهای از یک تمایلی عمیقتر دانست- تمایلی برای بازیابی تداوم تاریخی و رهایی از گسستهای هویتی - فرهنگی. در چنین بزنگاههایی، بسیاری از گرایشهای سیاسی که تاریخچه وجودی خود را بر تقابل بنا کردهاند، با بحرانی درونی مواجه میشوند؛ زیرا جامعه به جای زیستن در سایه نفی، به سوی ساختن و پیوند دادن روی میآورد. با این همه، باید در نظر داشت که «ریشه داشتن» به معنای «ایستایی» نیست. ریشه، اگر زنده باشد، همواره در حال رشد است و شاخههای تازه میرویاند. در چنین وضعیتی، خصومت دیگر تنها یک موضع سیاسی نیست؛ بلکه به نوعی واکنش وجودی بدل میشود؛ یعنی واکنشی که از ترس بی معنا شدن برمیخیزد؛ زیرا برای گرایشهایی که معنای خود را از دشمنی میگیرند، پایان دشمنی به معنای فروپاشی خویشتن است. به همین سبب، هر نمادی که امکان تداوم تاریخی و فرهنگی را یادآور شود، برای اینگونه گرایشهای سیاسی به تهدیدی وجودی تبدیل میشود، نه صرفا رقیبی سیاسی.
در این زمینه تاکید کنم که جهان سیاست، بیش از آنکه عرصه کشمکشها باشد، میدان منافع متغیر است. ملتها در لحظههای سرنوشتساز، ناگزیر به تنهایی خویش بازمیگردند. این تنهایی، اگر به خودشناسی بینجامد، میتواند نعمتی پنهان باشد؛ زیرا ملت را وامیدارد که به سرچشمههای درونی خودش بازگردد. در چنین افقی، اصولی و بُنمایه هایی چون گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی و راستمنشی، تنها ارزشهای اخلاقی فردی نیستند؛ بلکه بنیانهای هستی جمعی هستند. جامعهای که حرمت جان را پاس بدارد، داد را برتر از انتقام بداند و راستمنشی را پایه اعتماد قرار دهد، میتواند از میان تاریکترین بحرانها عبور کند؛ زیرا نیروی حقیقی یک ملت، پیش از هر چیز، در «وجدان اخلاقی» آن نهفته است، نه در ابزارهای بیرونی یا پیروزیهای مقطعی.
در نهایت، مسئله اساسی، این نیست که کدام گرایش سیاسی باقی میماند و کدام از میان میرود؛ بلکه این است که کدام اندیشه و گرایش سیاسی میتواند خود را به سرچشمههای زنده فرهنگ و تاریخ پیوند دهد و کدام اعتقادات و گرایشهای سیاسی، تنها در سایه نفی و خصومت به حیات خود ادامه میدهند. تاریخ، همچون رودخانهای عظیم، تنها شاخههایی را با خود به آینده میبرد که از چشمههای ژرف فرهنگ سیراب شده باشند و آنچه از این چشمهها بی بهره است، هر چند زمانی با صدای بلند حضور خود را اعلام کند، سرانجام در سکوت فراموشی فرو خواهد رفت. آنچه که تداوم میآفریند، آمیزهای است از «یادآوری» و «آفرینش». از وفاداری به ریشهها و جسارت برای نو شدن.
بنابر این خصومت گرایشهای سیاسی مختلف با شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان میتواند با تمام امکانهای مادّی و شبکه های اجتماعی و رادیوها و تلویزیونها و فرستنده ها و لابییهایی که دارند، موانع عدیده ای را در سر راه شاهزاده و پادشاهی خواهی برقرار کنند. برای این طیف وامانده، حکومت فقاهتی با ماشین ترمیناتوری و گیوتین خونریزش، هنوز دشمن اصلی ملّت و ایران محسوب نمیشود. آنها ترجیح میدهند که ملّت هر روز، هزار هزار سلّاخی شوند، امّا محبوبیّت شاهزاده رضا پهلوی و امکان تداوم شاهنشاهی در ایران، واقعیّت پیدا نکند. بنابر این، بحث کردن و انرژی صرف کردن برای اینگونه طیفها، وقت تلف کردن است. باید تا میتوان شاهزاده و پادشاهی خواهی را با تمام امکانهای ممکن در سراسر جهان انعکاس داد. ضمنا نباید به اروپائیان و دولتهای آنها اعتقادی داشت. ما ایرانیان در خاور میانه و کلّا سراسر جهان، واقعا «تافته ای جدا بافته» هستیم. من قبل از اینکه مسائل اخیر رفتارهای دولتهای اروپایی مطرح شوند، در مقاله ای با عنوان «از تنهایی ایران و ایرانیان [در آرشیو سایت هست]» نوشتم و توضیح دادم که فاجعه قتل عام دیماه، ماهیّت وجودی همه ایرانیان و دولتهای روی کره زمین را به یکباره عریان و آشکار کرد. ایرانیان اصیل در این پیکار خجسته علیه حکومت گیوتینی الاهیون، تنهای تنها هستند و فقط یک دوست بسیار صمیمی دارند و آنهم «اسرائیل و یهودیانند در سراسر جهان». امریکائیها نیز زمانی در کنار ما خواهند بود و ایستاد که فقط جمهوریخواهان انتخاب شوند و فرصت لازم را برای اقدامات کلیدی به دست آورند. ما باید حدّاکثر دوستیها و همپائیها را با آنها امروز و فرداها داشته باشیم. بقیه دولتهای جهانی دنبال منافع خودشان هستند و در این گیر و دار، دو کشور نیز هستند که از روز اول، خاصم و حسود و کینه توز به تاریخ و فرهنگ و مردمان ما بودند. این دو کشور نیز «انگلستان و روسیه» هستند که باید با ذکاوت و هوشیاری مدام آنها را زیر نظر دشت و ثانیه ای از شرارتها و تبهکاریهای آنها غفلت نکرد؛ زیرا همین دوکشور در باره تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران، کثیری «تحقیقات دلبخواهی» نوشته و منتشر و توزیع کرده اند در سراسر جهان.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Kevin Soltani
متن بالا از اتحاد حرف میزند، اما هنوز در همان چارچوب آشنای «مرگ بر…» باقی مانده است. مسئله فقط این نیست که بهجای یک برچسب، برچسب ملایمتری بگذاریم؛ مشکل، خودِ این نوع نگاه حذفگراست.
شعارهای مرگ بر …….اگر هم متوجه «افراطی» باشد در نهایت بر طرد و نفی استوارند و تجربه نشان داده که این ادبیات، دایره دشمنی را مدام بزرگتر میکند، نه اینکه به همگرایی کمک کند.
اگر معیار ما دموکراسی و حقوق بشر است، این باید در زبان و روش ما هم دیده شود. نمیتوان از جامعهای آزاد گفت، اما همچنان از ادبیات مرگ استفاده کرد.
اتحاد واقعی از جایی شروع میشود که از این چرخه خارج شویم، نه اینکه فقط واژههایش را عوض کنیم.
بهجای هر «مرگ بر…»:
زندهباد آزادی، زندهباد انسان
مجدّدا درود بر آقای روزبه گرامی،
اندکی صحبتها از حالت شوکه شدن و هذیانگوییهای «پاپ الله کاتولیکی» در کربلای «مسیح الله مصلوب» و حواریونش!
آنچه که شما نگاشتهاید، بیشتر ناظر به پیامدهای جنگ و نیز ابزارها و اهرمهایی است که آن را ممکن میکنند؛ امّا سخن من از سنخ دیگری است. من در پی شمارش و ترسیم عواقب نیستم؛ بلکه میکوشم مسبّب نخستین و فاعل بنیانی پدیداری جنگ را بازشناسم؛ یعنی نیرویی که پیش از هر ابزار، پیش از هر نظام و پیش از هر فناوری، در ژرفای وجود خودش، امکان و میلِ تخریب را میپرورد. طبیعت، در ذات خویش، هرگز بمب اتم نمی آفریند و نه کاپیتالیسم و نه هیچ نظام پیچیدهای از سلطه و انباشت را تولید نمیکند. طبیعت، فاقد آگاهیِ هدف گذار و معناپرداز است؛ طوری که بتواند تخریب را به صورت پروژهای آگاهانه سامان دهد. «انسان» است که ایده میپردازد، میاندیشد، طرح میریزد و در نهایت، خالق و بانی و فاعل تمامی ساختارها و ابزارهای تخریب میشود. ابزار، هر اندازه مهیب، چیزی جز امتداد اراده انسان نیست. سایهای است که از ذهنیّت او بر جهان عینی افتاده است. در نتیجه، برای مقابله با عواقب کنشهای بشری، نمیتوان به صرف از کار انداختن وسایل تخریب بسنده کرد. خلع سلاح و جنبش برای صلح، اگر چه ضرورتی عملی است، امّا هرگز به تنهایی کافی نیست؛ زیرا ریشه جنگ در فلز و باروت نیست؛ بلکه در لایههای نادیدنی روان انسانی است. آنچه که باید کاویده شود، «انسان» است. انسانی که در تاریکترین ابعاد سوائق، غرائز و امیال خویش، هم استعداد ویرانگری را در خود حمل میکند و هم امکان تعالی و مهار خویش را.
در حقیقت، سراسر آنچه «فرهنگ» نامیده میشود، چیزی جز کوششی تاریخی - فکری برای مهار همین ابعاد تاریک نیست. قانون، اخلاق، دین، هنر، فلسفه و آموزش، آداب و رسوم، موسیقی، ورزش، رقص و آواز و امثالهم، هر یک به گونهای، تلاشی هستند برای رام کردن پتانسیلی که اگر مهار نشود، به راحتی میتواند جهان را به میدان نزاع بدل کند. فرهنگ، در ژرفترین معنای خود، نه زینتی بر حیات انسانی؛ بلکه دیوار دفاعی در برابر تاریکیهای درونی انسان است. با این همه، هیچکس پیشاپیش نمیداند که هر انسان، بالقوه، حامل چه امکانهایی است. در هر فرد، نه تنها بذر مهر؛ بلکه امکان قساوت نیز نهفته است. نه تنها استعداد همدلی؛ بلکه قابلیّت سفّاکی نیز حضور دارد. فقط شرایط، اوضاع و موقعیتها هستند که این پتانسیلها را از نهان به عیان میآورند و آنچه را که بالقوّه هست، به فعلیّت بدل میکنند. تاریخ، در حقیقت، گستره آزمایشگاهیست که در آن، موقعیتها، انسان را میآزمایند و انسان، خویشتن پنهان خویش را آشکار میکند.
تأکید من بیش از هر چیز بر خود «انسان» است؛ نه بر سنجش صرفِ محصولات او. این پندار که خلع سلاح، بهتنهایی، به معنای چیره شدن بر ذهنیّت قصاصخواهی و انتقامجویی است، به نظرم سادهانگارانه است؛ زیرا من ابزار را از انسان تفکیک میکنم و بر این باورم تا زمانی که انسان میتواند مقهور و مغلوب و اسیر ذهنیّت خویش شود، هر ابزاری - اگر ابتدایی نیز باشد- میتواند در خدمت نیّات او قرار گیرد. انسان، اگر در بند تصویرهای ذهنیّت خود شود، نه تنها ابزار میآفریند؛ بلکه برای اعمال مقاصد خود، توجیهاتی میتراشد که حتّا میتوانند در ظاهر عقلانی جلوه کنند. خطر واقعی، نه در وجود ابزار؛ بلکه در توانایی انسان برای عقلانیسازی نیّات خویش نهفته است. انسان، موجودی است که میتواند برای ویرانگری، استدلال بسازد. میتواند خشونت را در جامه عدالت بنمایاند و انتقام را با نام حقّ ذاتی جلوه دهد. قتل عام دیماه و نزدیک به نیم قرن فعّال بودن گیوتین الهی بر شاهرگ مردمان ایران و تبهکاریها و جنایتها و کثافتککاریهای هولناک به نام «عدالت و ارزشهای الهی و دین حقّ بودن اسلامیّت و حکومت الله و حقیقت بودن محتویات قرآنی» اتّفاق افتاده اند تا امروز. از این لحاظ، تراژدی انسان نه در جهل صرف؛ بلکه در پیوند خطرناک میان هوشمندی و امیال رخ میدهد. جایی که عقل، به جای مهار غرایز، در خدمت آنها قرار میگیرد. بنابر این، آنچه که باید در مرکز نقدها قرار گیرد، خود «انسان» است؛ نه فقط ابزارهایش. نقد ابزار، اگر از نقد انسان جدا شود، همچون درمان علامتها بدون شناخت بیماری است. باید جرأت آن را داشت که به درون بنگریم و از خود بپرسیم که چه نیروهایی در ژرفای ما میتوانند روزی به صورت جنگ، خشونت یا سلطه متجلّی شوند؛ زیرا تا زمانی که انسان از شناخت خویش غفلت کند، هر اصلاح بیرونی، در نهایت، موقتی و ناپایدار خواهد بود.
باید این حقیقت را پذیرفت که مسئله جنگ، مسئلهای در باره خودآگاهی انسان است. به قول «ارنست یونگر»، جنگ، نوعی «گلاویزی درونی» است. انسانی که خویشتن را نشناسد، محکوم است که سایههای خویش را بر جهان بیفکند. آنچه جهان را ویران میکند، نه فقط اراده سلطه؛ بلکه ناآگاهی از سرچشمههای درونی اراده است. اگر انسان بتواند تاریکی پرتگاههای روح و روان خویش را ببیند و بپذیرد، شاید نخستین گام در راه مهار آنها برداشته شود. من میپرسم که آیا ما حقیقتا در پی خلع سلاح جهانیم یا اینکه هنوز جرأت خلع سلاح ذهنیّت مسلّح خویش را نیافتهایم؟. هر اندیشهای که بخواهد از سطح ظاهر عبور کند، ناگزیر است به سرچشمه بازگردد و از خود بپرسد که پیش از هر ساختار و هر فناوری، چه نیرویی نخستین جرقه را در ذهنیّت انسان افروخته است. بسیاری از نگاهها، هنگامی که با پدیده جنگ رو به رو میشوند، به سرعت به ابزارها چشم میدوزند. به سلاح، به صنعت، به نظامهای اقتصادی یا سیاسی. امّا هیچ ابزاری، هر چند پیچیده و هولناک، بدون اراده و تصوّرات انسانی، امکان تحقّق نمییابد. تأکید من بر ناپیشبینی پذیری انسان است. باید پرسید که چه چیزی در درون انسان، او را آماده میکند تا از مرز آفرینش عبور کرده و به سوی ویرانگری متمایل شود؟. آیا این موضوع، ریشه در ترسهای کهن دارد؟ در میل به بقا و تسلّط؟ در احساس تحقیر یا در جست و جوی معنا؟ یا در ترکیبی پیچیده از همه این عوامل؟ تا زمانی که این ساز و کارهای درونی به درستی شناخته نشوند، هر نقدی بر انسان، در سطحی کلی باقی خواهد ماند و به نظریّهای عمیق در باره ماهیت خشونت تبدیل نخواهد شد. در حقیقت، انسان تنها موجودی است که میتواند هم معمار فرهنگ باشد و هم ویرانگر آن. این دوگانگی، نه یک نقص تصادفی؛ بلکه شاید جوهر وضعیّت انسانی باشد. انسان، موجودیست که میتواند هم به خلق زیبایی و معنا بپردازد و هم برای نابودی، دلایل ظاهراً عقلانی فراهم آورد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Ali Amini
سپاس جناب محققی از نقد منصفانه وروشنگرانه تان براستی وبدرستی از تکبر آقای سرکوبی واز بالا به پایین نگاه کردن به مخاطبینش و عدم ارائه یک راه حل در تمامی مباحث ایشان که بخصوص تمام این برخورد هارابادکتر وریا امیری درکلاب هاوس را بگوش خود شنیدم که درابتدا با شدت هرچه تمام تر به کوبیدن ایشان پرداختند و ایشان را بسیار کوچک شمردن که من از این بابت بسیار برای آقای وریا امیری متاسف شدم .ضمنا به شاهزاده ایراد میگیرند که در هیچ مناظره رودر رو شرکت نمی کند ولی خود میگوید من کامنت های زیر پست های خودم را میبندم ونگاه نمی کنم اهمیت نمیدم که چه می نویسند البته باید گفت ایشان هنوز هم در گذشته پنجاه هفتی مانده وبه مبارزه ادامه میدهد، دریغا که درکی از نسل شیک پاسارگادی نداشته یا نمی خواهد که داشته باشدولی تاریخ ونسل جوان امروزی دیگر به این نوع نفاق اندازان رحم نخواهند کرد.بدرود
Nosratollah Kousha
ایشان در سنین حدود هشتاد سالگی و پس از سالها زندگی در غرب به سوسیالدمکراسی رسیده است ، درست در زمانیکه سوسیالدمکراسی در مرحله افول و سراشیبی است .
سوسیالدمکراسی این روزها با تاکتیک تزریق پناهندگی به زندگی خود ادامه میدهد ، خواستم بدین ترتیب هوش و درک سیاسی ایشان را نشان داده باشم .
از این مصیبت بدتر افتخار شان به فرزندشان است ، که همان راه پدر را رفته و پدر منتقد شاهزاده رضا پهلوی ایاست که مبادا راه پدر را برود ، وقاحت و بیشرفی از این بالاتر ، همانطور که قبلأ گفتهام وقت آن است که آقای سرکوهی نامشان را به پشتکوهی تغییر دهند .
آقای محققی کسی که با فروریزی کشورهای سوسیالیستی و آرمان های چپ هنوز بر همان تفکر پا فشاری میکند با استدلال های شما هم قانع نخواهد شد. وقت و انرژی خود را صرف این افراد نکنید . خود من یک بار با ایشان جندین سال پیش از نزدیک گفتگوی کوتاهی داشتم که متوجه شدم ایشان اصلا به حرف طرف مقابل اصلا توجه ای ندارد و در دنیای خودش سیر میکند
Sharo Shahi
درودبرشما...دقیقاهمینطوراست..! ولی خوب...جناب محققی گمان میکنند؟ که بقیه هم مثل خودشان صداقت دارند...؟! ...درحالیکه این فسیل "های مخ یخزده؟ بهتره فقط دهان پرزهرشان را "هم بکشند...؟!
Nasser Shams
قربان ایشان ( فرج سرکوهی) یک آدم تازه وارد به سیاست نیست و دقیقا میفهمند که چه میگویند و احتیاجی به نقد و تصحیح و انتقاد ندارند.!!!!!
ایشان سالهاست که طرفش را انتخاب کرده همچون شاملو که بزرگی بود در شعر، اما تهی از شعور غیرت وطندوستی و خاکپرستی!!!
اینها و امثال ایشان هرگز به درک واقعیت حرفهای شما نخواهند رسید چونکه نمیخواهند که برسند. ایرانیان بسیار از این (ببخشید) بوزینگان رنج و ضرر دیدهاند ولی دل بد مدار زیرا نسل ضد اینها را خوب شناخته است. 🙏
جنگ بخودی خود هیچ مشکل واقعی را حل نکرده و نمیکند. فقط اگر بتواند حداکثر یک مشکل را زیرزمینی می کند تا در زمانی دیگر با انفجاربزرگتری واردمیدان شود. در جنگ اولجهانی آلمان را که بدنبال فضای حیاتی و رشد بود رقبایش سرکوب کردند، اما در جنگ دوم همین معضل با ابعادبزرگتری سربازکرد. ولی پس از جنگ دومجهانی به آلمان و ژاپن وایتالیا... توسط پیروزمندان فضای تنفسی و رشد داده شد که در نتیجه آن شاهد صلحی نسبی و نسبتا پایداربخصوص در اروپا بودیم. درمورد سایرموارد نیز همین طوراست. یعنی جنگ معمولا به دنبال سهم بزرگترکیک یا تخصیص منافع بسودیک کشور و یا بلوک براه می افتد ولی هیچ مشکلی را حل نمی کند مگر آنکه به ریشههای آن پرداخته شود وعدالتی کمابیش منصفانه و توافق شده در آن زمینه برقرارشود.
جنبه دیگر مساله احساس زورمندی و توازن قوا است. حافظ می گوید من از بازوی خود دارم بسی شکر که زورمردمآزاری ندارد، و سعدی نیز: چگونه شکراین نعمت گزارم که زورمردم آزاری ندارم. معضل همان زور است و احساس زورمندی (مناسبات قدرت مبتی بر سلطه). بنابراین شکل گیری یک صدا و جنبش مخالف جنگ و پادقدرتاجتماعی نیروهایی که مخالف جنگ هستند و آن را او ج بربریت و جارشدن تنازع بقاء مبتنی بر درندگیبیحصر و اندازه می دانند، هرچه آنها نیرومندترباشند و به باورخودوفادارتر، بهمان اندازه ریسک جنگ کم تر می شود. علاوه براین من بر تاریخمندبودن زور و تحول در آن اشاره کردم و از جمله به فاکتورجدیدی که بروز و ظهورجدی تری پیداکرده است، یعنی پدیده توان انهدام کلی تمدن و بشریت توسط خودانسان (خودانتحاری). خطرجنون آمیزی که اگر کنترل نشود اصل بقاءتمدن بشری و البته همچنین شرایط زیست بسیاری از موجودات زنده را موردتهدید قرار میدهد. با وروداین فاکتور به روندتنازع بقاء، ضرورت مسأله کنترل خشونت برای اصل بقاء واردفازحساس تر و حیاتیتری میشود و طبعا در تناسب با آن انگیزههای قوی تر و جدیدتری برای کنترل تهدیدات معطوف به حیات مطرح میشود. نکته بعدی این که در جهانی که با چالشها و جنگ های گوناگون حول منافع گوناگون و چه بسا متضاد مواجه هست، اگر ما فقط بقول معروف به یکطرف گیربدهیم و بر شعلههای جنگ سوخت برسانیم، بجای برخوردبا ریشههای واقعی جنگ و خشکاندن تدریجی آن، واردوادی کین و نفرت شخصی شدهای می شویم که فاقدپاسخی در خور به درد و رنج واقعی جوامع درگیراست.
چنان که نوشتهاید کانت در زمانه خود بدنبال صلح پایداربود و به اندازه ظرفیتها و امکانات زمانه خود برای حذف یا کاهش آن در اروپا و جهان هم به لحاظ نظری و هم عملی می کوشید. اما تاریخ مقابله با جنگ و کشتارآدمیزاد بدست آدمیزاد و تلاش برای برقراری صلح، با کانت تمام نمی شود. اگر آن زمان درعصربلوغ دولت- ملت ها و مقتضیات و امکانات آندوره بودیم، اکنون بشر بطورعینی واردعصرجهانی شدن، امکان تحقق شهروندی درمقیاس جهانی، و به نوعی در بحبوحه (و بحران بلوغ) رنسانس و روشنگری درخوراین عصر شده است. اما بلحاظ ذهنی و عملی همچنان گرفتار جان سختی مناسبات، ساختارها و نهادها و تعصبات و علایق ناسیونالیستی بجامانده از آن عصر شده است. از این رو در دوره زایمان دردناک عصرگذار از اولی به دومی بسر میبریم که مستلزم پوستاندازی مهمی است که نگرش و رویکرد و خودآگاهی و فرهنگ و مقتضیات نوین خود را میطلبد ولاجرم نیازمند کانتها و نظریه پردازان و کنشگراناجتماعی امروزی خود. تاریخ بشر همواره در حال فراتررفتن از گذشته و برگرفتن از توشههای مثبت و منفی آن برای جلوتر رفتن است. تاریخ واقعی و زنده یعنی تاریخ حال و آیندهای که باید ساخته شود و نه غلطیدن به ناکجاآبادگذشته. در حقیقت بروز و «جنزدگی» پارادایم اسلامی سیاسی نوعی واژگونهگی ناشی از همین غلطیدن به ناکجاآبادگذشته بود. جالب است به این نکته اشاره شود که ستیزدولت آمریکا (بویژه در شکل عروج ترامپیسم)و در معیت دولت راست و افراطی اسرائیل و منازعه اشان با حکومت اسلامی در گوهرخود، گرچه هرکدام بزبانی و باقرائت خاصی، درگیر یک جدال انفجاری واحد حول همین دویدن به سوی سراب ناکجاآباد احیاء عظمت گذشته هستند. که در لابلای جنگشان و ادعاهایشان حتی یک امکان و عنصرترقیخواهانه و رهگشا یافت نمی شود. با صورتکی بر چهره تحت عنوان واکنش به تهدید و دفاع از خود و امنیت خود برای مشروعیت بخشیدن به خشونت جنگی و انهدام زندگی، که جملگی جز ریا و فریب نیستند.
آن بحرانی که تقریبا ۵۰ سال پیش در ایران، در تصادم بین جهان پیرامونی و مرکز، سرمایه داری درحال جهانی شدن بوجودآمد، و ریشه در تهاجم سرمایه داری به شدت ناموزون و تبعیض آمیز و سرکوبگر داشت، و خوداین روند، از جهانگستری سرمایه داری نئولیبرال در تمامی حوزههای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نشأت می گرفت که در مسیرپیشروی خود موجب برآمداسلام سیاسی ویرانگرانهای شد که ناشی از بیدارشدن و فعال گشتن گسلها و رسوبات خفته و سرکوب شده تاریخی در جامعه نیمه سنتی و نیمه مدرن ایران آن زمان بود و ناتوان از رقابت در برابر تعرض عنان گسیخته و یکجانبه نئولیبرالیسم. درونمایه آن رخدادمنفی در ایران، به نحوغریبی، اینک بهگونهای دیگر با آن چه که اکنون در آمریکا شاهدش هستیم همسنخ بوده و ناشی از کمانه کردن و پیآمدهای همان فرایندشتابناک رشد یک جانبه و ناموزون رشدبخشهای گوناگون سرمایه داری در خودکشورهای متروپل وپیشرفته سرمایهداری، بویژه در آمریکا به عنوان ستاداصلی سرمایه داری، هم به لحاظ اقتصادی و سیاسی و هم ارزشهای فرهنگی است. بطوری که با تهدیدمشاغل و صنایع داخلی آمریکا و نیز هویتها و ارزشهای اجتماعی و فرهنگی سنتی آن، جامعه آمریکا را دوشقه کرده و ترامپیسم محصول عروج ین دوشقهگی است. و لاجرم در لابلای جنگهایشان حتی یک امکان و عنصرترقیخواهانه یافت نمی شود. صورتکی که تحت عنوان تهدید و دفاع از خود برای مشروعیت بخشی به خشونت و جنگ بر چهره کشیدهاند، جملگی جز ریا و فریب نیست.
خلاصه آنکه انسان در مسیرپیشروی خود جز با گشودن معنا و قلمروهای جدید تمدنی، و کشیدن خط قرمز به زیرپلشتیها و باورها و عقایدتنگ نظرانه گذشته و بازخوانی داشتههای مثبت در تناسب با مقتضیات عصرجدید، عصر زیست جمعی نوین خود و تدوین و اجرائی کردن حقوق جهانشمول در ترازنوین و برای شهروندی نوین و البته هم چنین تنظیم و تمکین بیش از پیش به حقوق زیست بوم دیگرموجودات زنده، تمدن خود را شکوفا می سازد و مهم تر از آن امکان بقاء پایدارخود و موجودات زنده را فراهم می سازد. بنابراین ارتقاء کیفی تعامل جدید بشر با خود و با طبیعت دیگر یک امرتفننی و یا اخلاقی نیست. بلکه لازمه بقاء در قامت زیستجمعی ترازنوین جدید و داری وجهه جهانی و شکوفایی متوازن تر تمدن خود است.
ضمنا بنظر میرسد بخاطر «برخی ملاحظات» رسانه های فارسی زبان نخست وزیر انگلیس را «کی یر استارمر» خطاب می کنند که ...
ضمنا بنظر میرسد بخاطر «برخی ملاحظات» رسانه های فارسی زبان نخست وزیر انگلیس را «کی یر استارمر» خطاب می کنند که اشتباه است میگی نه برو رسانه های عربی را نگاه کن! مثل کشور چکسلواکی که زمان شاه عمری در اخبار چنین نامی را شنیدیم و ذهن مان منحرف نشد اما آخوند منحرف که حاکم کشور شد این کشور را قبل از تقسیم و بدون آن که حرفی از آن باشد کشور یکپارچه «چک و اسلواکی» میخواند! مرده شور ببردشون که سق شون هم مث عمامه شون سیاه بود این کشور را به دو نیم کرد!
تماشای این ویدیو را به اهل نظر پیشنهاد می کنم.
تماشای این ویدیو را به اهل نظر پیشنهاد می کنم. بی بی سی در راستای سیاست های دولت کیراستارمبر نخست وزیر مشغول زدن ترامپ و سیاست های او در خاورمیانه است. آوردن تاکر کارلسون به این برنامه حتا با چالشی ترین برخوردها که مجری برنامه لورا کوینزبرگ انجام داد در نهایت بر ضد ترامپ تمام شد. بنظر میرسد که دولت انگلستان به جای پرداختن به آینده و خروجی وضعیتی که اکنون بر منطقه خلیج فارس حاکم است تنها به علل این رویداد - که در آن حرف بسیار است- بسنده کرده است و بحث اصلی که اکنون چه باید کرد را خاموش گذاشته چرا که برای بخش چه باید کرد کیراستارمر تا اینجا با کم کاری نشان داده است که: هیچ.. هیچ کاری نباید کرد.
در این باره مقاله مفصل تری در دست دارم که تلاش میکنم امشب تنظیم و درج کنم و خوب است که صاحبنظران دیگری نیز نظرات شان را در معرض مطالعه عموم قرار دهند.
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای بدون حواشی!
جای تعبب ندارد؛ زیرا عادت واتیکانه. سه قرن و نیم بعد از محکومیّت گالیله، تازه ژان پل دوم در سال 1992 میلادی اعتراف کرد که جدا و واقعا، «زمین به دور خورشید میگردد». حالا حکایت پاپ ابله است که بعد از فریاد زدن ترامپ، تازه دو زاری اش افتاد. همه اینگونه حضرات را باید به کار گِل گماشت. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
وقتي نيروهاي منفرق و صد تكه چپ و جمهوريخواه، به نا روا آقاي بهلوي را مسءول فقدان اتحاد در اپوزيسيون معرفي ميكنند، ياد اين شعر مولانا ميافتم:
ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را
شواهد نشان ميدهند كه اين نيروها از هيچ ظر فيتي براي ايفاي نقشي تاثير كذار در ديروز و امروز نبوده وجز سنك اندازي و تفرقه جويي و تخريب كاري بلد نيستند، اگر غير از اين بود كه صد تكه نبودند.
يكي از خصيصه هاي عجيب اين نيرو ايفاي نقش "طلبكار هميشه در صحنه" است و هميشه در عين استبداد در منش و روش وفكر ، ديكران را به داشتن اين خصيصه ها متصل ميكند…اي كاش تدابيري مثل كنكره آزادي اين دردشان را درمان بكند ولي،هنوز هم معلوم نيست كه اين كنكره براي وصل كردن و نه فصل كردن آمده باشد…
اقای رضا برومندگرامی / چند نکته را تلگرافی برات می نویسم:1 سیاست سایت ایران گلوبال تغییر چندانی نکرده است و همان_ استراتزی اتحاد عمل از چپ تا راست_ را دنبال می کندو علیه رسانه تک صدایی است 2_ در مور منشور مهسا من صمیمانه کوشش کردم که این نهاد نو پا ؛ سراغاز اتئلاف وسیع ایرانیان مخالف نظام اسلامی باشد ؛ متاسفانه نشد 3- در حال حاضریک جنبش وسیع و پر شور تحت رهبری اقای رضا پهلوی در داخل و خارج وجود دارد _4 این جبش اشتباهات, افت ها و افراط گرایی هاخود را دارد که بایستی صبورانه با ان برخورد کرد
دروود بر آقای روزبه گرامی،
تحشیه ای دیگر از مراسم سینه زنی روئسای جمهور اتّحادیّه اسلامی ممالک یوروپ، نادیان اسلامیّت ناب محمّدی از نوع شیعه گری!
در باب جنگ و رنجهای برآمده از آن، بهنظر میرسد نقطهای از اشتراکِ اساسی میان همه ناظرانِ خردمند وجود داشته باشد. جنگ، در ذات خود، گسستی است از توازنِ انسانی. شکافی است در پیکره زندگی که در آن، هم خسارات مادّی و تلفات انسانی وجود دارد و هم فروپاشیهای نامرئیِ روح و اخلاق رخ میدهد. از این لحاظ، کمتر کسی میتواند در اصلِ ویرانگر بودن آن تردید روا دارد. با این حال، آنچه که در این میان اهمیّت دارد، تفکیک میان «نفی جنگ در مقام موضوعی مطلق» و «تحلیل امکانهای تاریخیِ آن در جهانِ انسانی» است. مخالفت با جنگ، هر چند در سطح اخلاقی، واکنشی موجّه و حتّا ضروری است، به خودی خود تضمین کننده زوال آن از سپهر واقعیّت مناسبات انسانها نیست. جهان انسانی، نه بر مدار آرزوها؛ بلکه بر بستر کشاکش نیروهایی شکل گرفته است که ریشه در ژرفای غرائز و امیال و ساختارهای ناپالوده روان بشر دارند. تا زمانی که انسان، در مقام موجودی آگاه امّا نه الزاما مهارگرِ خویشتن، در بند کششهای افسارگسیخته درون خود باشد، نه جنگ به تمامی حذف میشود و نه صلح به تمامی پایدار میماند؛ بلکه این دو، همچون دو قطب متناوب، تاریخ را در نوسانی دائمی نگاه میدارند.
در چنین افقی، اگر از امکان کاهش خشونت سخن گفته شود، نه از طریق اجبار بیرونی صرف و نه از رهگذر نظامهای صرفاً قانونی؛ بلکه تنها از مسیر تحوّلی درونی میتوان در باره آن اندیشید. تحوّلی که در آن، انسان از سطح واکنشهای غریزی به مرتبه آگاهی مسئولانه و فرزانگی نقّادانه ارتقا یابد. تنها در چنین وضعی است که امکانِ کاهشِ ستیز و گسترش نسبیِ صلح، بهمثابه یک وضعیت ناپایدار امّا حفظ پذیر، تصور شدنی میشود. با این همه، باید میان تحلیل کلی وضعیت انسانی و داوری درباره مصادیق تاریخی تفکیک قائل شد. هنگامی که سخن از وضعیّتهای مشخّص سیاسی و اجتماعی به میان میآید، بحث از سطح انتزاعی فلسفه اخلاق به میدان پیچیده تاریخ، قدرت و تجربه زیسته وارد میشود. میدانی که در آن، بسیاری از کنشها نه از سر انتخابهای ایدهآل؛ بلکه از دل انسدادها، بنبستها و فقدان گزینههای اخلاقا بی هزینه سر برمیآورند. در این افق، انسان با موقعیتهایی مواجه میشود که در آنها، نه خیر ناب در دسترس است و نه شرِّ خالص؛ بلکه تنها درجاتی از امکانهای صدمه زا در برابر هم قرار میگیرند.
جنگ، وضعیّتی تخریبی است از لحاظ تلفات انسانی و مادّی و دیگر فلاکتهایش. ولی به نکته ای ضروری در صحبتهایتان اشاره میکنم. اینکه من با جنگ – و در اینجا، جنگ علیه سیستم گیوتینداران الهی – موافقم، به معنای این نیست که من به «جنگ فی نفسه» اعتقاد دارم. أصلا و ابدا. امّا صرف اعتقاد نداشتن یا حتّا محکوم کردن جنگ در هر صورت به معنای نابود شدن جنگ از صحنه جوامع بشری نیست و بیشتر به رویایی با شکوه به نظر میرسد تا امکانی شایان ستودن. علّتش را نیز گفته بودم که تا زمانیکه انسانها اسیر و تابع و مقهور و مغلوب غرائز و سوائق و امیال افسار گسیخته خود هستند، جنگ و صلح نیز دوام می آورند. فقط زمانیکه انسانها بتوانند آگاهانه و با مسئولیّت – نه با اجبار و بند و بستهای قوانین و امثالهم – بر امیال و سوائق و غرائز خود کنترل داشته باشند و در گستره فرزانگی و بیدارفهمی مسئولانه بمانند، احتمال اینکه کمتر جنگ شود و دامنه صلح، گسترده شود، بسیار زیاد است. طرفداری من از جنگ در تحت شرایط فعلی علیه حکومت گیوتینداران که اعدام هر روزه شده است تفریح و سرگرمی الهی برای سفّاکان الهی و همچنین تجاوزهای هولناک به دختران و زنان ایرانی و وضعیّت اسفناک اینترنت و دیگر جنایتها و تبهکاریهایی که مرتکب میشوند و از همه هولناکتر، ذهنیّت به شدّت کمپلکسی و روانپریشی دست اندرکاران حکومتی که نیم قرن تمام، هیچ منطقی نتوانست در رفتارها و گفتارها و کردارهای آنها خردلی تاثیر داشته باشد، یگانه انتخاب ناگزیر است. امّا من همچنان تاکید میکنم که در برابر جنگ و خونریزی و شکنجه و دیگر کثافتکاریهای شناخته شده به شدّت موضعی رادیکال و سنجشی دارم. این استثناء در خصوص گیوتینداران الهی نه گزینش دلبخواهی من؛ بلکه اجباری بود که مسئول و بانی و مسبّب آن، خود مُجریان سیستم فقاهتی هستند. اگر شما یا دیگران تصوّر میکنید که با آخوند جماعت میتوان از راه منطق به نتایج عقلانی رسید، باید عرض کنم که سخت بر خطایید؛ زیرا آخوند جماعت ایمان دارد که «معلّم» مردمان است و دیگرانند که باید به حرفهای او گوش کنند و مطیع باشند؛ نه بر عکس. این مطلب را به آسانی میتوان از محتویات قرآن استنباط و به عیان، آیه به آیه نشان داد و اثبات کرد. پسمانده های حکومت فقاهتی خودشان مسبّب جنگی هستند که آجر به آجر آن را از سال 1357 چیدند تا امروز. همچنان تاکید کنم که بحث جنگ و صلح را میتوان از ابعاد مختلف در تحت شرایط و موقعیّتهای متفاوت در باره اش بحث کرد و نظر داد و انتقاد کرد. امّا در آن معنای ایده آلی که منظور شما یا من یا کثیری دیگر از انسانهاست، شاید در حدّ همان آروز و آرمان و ایده آل بماند. به همین دلیل، مسئله جنگ و صلح، اگرچه در سطح آرمانی همواره نقد پذیر و آرزومندانه برای نفی است، در سطح تاریخی و انضمامی، بیشتر به مسئله «تداوم تنشها» و «مدیریّت خشونت» شباهت پیدا میکند تا تحقّق یک صلح مطلق و پایدار. حتّا در سنّت فلسفی نیز، چنانکه در تفکّرات «کانت» میتوان دید، سخن از «صلح پایدار» به معنای افق گشایی به سوی وضعیّتی ممکن است، نه تحقّق یک پایان قطعی و بی بازگشت؛ زیرا تاریخ انسان، تاریخِ امکانِ بازگشتِ خشونت نیز هست، هر چند در اشکال متفاوت. بیخود نبود که «کانت» از «صلح پایدار» صحبت کرده است؛ نه صلح جاودان. البته عنوان کتاب کانت، خیلی کنایه آمیز است و این شُبهه را ایجاد میکند که منظورش ـ«صلح جاودانه» است، امّا متن کتاب، عکس قضیه را میگوید و بیشتر در آرزوی «صلح پایدار» است و پایداری نیز به معنای جاودانگی نیست؛ بلکه وضعیّت میتواند متزلزل و شکسته شود و مجدّدا در حالت جنگی قرار گیرد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
با درود و با تشکر از آقای فرامرزحیدریان بخاظر طرح ملاحظات و انتقاداتی پیرامون نوشته من. اینک چندملاحظه فشرده.
این بحثی در خلأ پیرامون جنگ و صرفا در ساحت نظری و یا اخلاقی نیست بلکه بحثی است مشخص پیرامون جنگی مشخص و خشونت عظیمی که به طورعینی جلوی چشمانمان جریان دارد. جنگ قبل از هرچیز یک پراکسیس هولناک است که زندگی را شخم می زند. و بطورکلی در سویه شکوفایی تمدن بشر جایی ندارد و کلا متعلق به سویههای تاریک تنارع بقاء و داروینیسم اجتماعی جانوری، هولناک ترین جانوری به نام انسان که با گسترش توان انتحاری وانهدامی و کشتار بشر ملازمه نزدیکی داشته و یوسته اهمیت بیشتری پیدامی کند. موضوعیاست تاریخمند و روزآمد و رو به آینده دارد تا گذشته ای که بشر تا این اندازه چنین توان ویرانگری نداشته است. گرچه در واقعیت تلخ دوره گذار باید همچنان علیه هرگونه تقدیس سازی آن از طریق نظر و جنبشهای صلح هم چنان مبارزه کنیم و گفتگوهای متمدنانه را جایگزینشکنیم. بنابراین همه ملاحظات در مورد جنگ و خشونت باید در چنین بستری موردتأمل و بازخوانی قرارگیرد.
هم چنین صدای سوم صرفا یک رویکرداخلاقی کلی نیست . بلکه رویکردی معطوف به عاملیت جامعه و واقعیتی عینی است در جامعه ما که قبل از شروع این جنگ وجودمیدانی کمابیش فعالی داشته است و حتی در خیزشدیماه اگر توسط موج سواران جنگ طلب ودارای سوداهای دیگر گسیخته نمی شد می توانست رژیم را در وضعیت تدافعی و ضعیفتری از اکنون قراردهد. در آن زمان لبه تیزصدای سوم عمدتا متوجه حاکمان خودی بود و حتی حکومت فقها را بتدریج به مسیرعقبنشنیی رانده بود که متأسفانه با ورودمستقیم دو قدرت خارجی و پراکسیهای آنها، که بدبنال سوداها و ارزیابیهای نادرست از وضعیت جامعه و ویٰژگیهای ساختاری و سلطه ولایت مطلقه و تاب آوریهای رژیم، اوضاع غبارآلودشدو متأسفانه جامعه را چندشقه کرد و حتی اضافه کنم که در ادامه اعتبار و نفوذ ترامپ را نیز تهیدید کرده و وی را در مخمصه بزرگی قرارداده است.
جنگ قدرت ها ازمقاصد و منافع آنها جدانیست و وقتی از طریق سیاست موفق نمی شوند، به جنگ برای پیشبردآن متوسل می شوند. در جنگ کنونی خیلی بوضوح و بدون هیچ گونه تعارفی این اهداف بزبان آورده می شوند. چنان که در آنسو چه بزبان و چه در عمل از محوتمدن و بردن ایران به عصرحجر و نابودی زیرساختهای زندگی اعم از نیروگاهها و پل ها و .... و نیز تصرف و سلطه برمنابع نفتی، و بدون تمایز بین رژیم و جامعه و کشورایران و سودای بازآرائی خاورمیانه جدید برمدار هژمونی منافع خودشان سخن گفته می شود که در ایران خروجی آن عملا موجب تقویت یک رژیم جنگ طلب و بشدت سرکوبگر شده است که از طریق نعمت جنگ تغذیه کرده و حکومت و سرکوب میکند. امری که اکنون بسیاری از تحلیلگران جهانی به تقویت آن از جهاتی اذعان دارند. در داخل آمریکا هم موجب چرخش افکارعمومی به ضدیت با جنگ و علیه تر امپ شده است. در ایران صدای سوم پاسخی است به این چرخه باطل بین رژیم خودی و تهاجم خارجی که هرکدام اساسا بدنبال مطامع خودشان هستند. دولت آمریکا حتی بدیل خود را از درون رژیم و سپاه پاسداران دنبال می کند. بنابراین جنگ کنونی قابله هیچخیری نیست و نمی تواند باشد مگر شر و ویرانی. این جنگ ضمنا فقط جنگ بین دو قدرت خارجی و قدرت داخلی نیست بلکه خصلت منطقه ای و جهانی روبه گسترشی دارد که فقط یک قلم آن بروز خطرقحطی دهها میلیون نفر است که سازمان ملل نسبت به آن هشدار می دهد. این جنگ دموکراسی موجود درجهان را تضعیف می کند و عملا موجب عروجبیشتر سرمایه داری «اقتدارگرا، نئوفاشیستی، و نواستعماری» می گردد. خلاصه آن که جز قابله تاریکی و بربریت بیشتر نیست. در مورد کشورما (بااستناد به اهداف و عملکردش) هیچ تمایزی بین رژیم و ایران و مردم قائل نیست. و من از شما که در نوشتارهای خود همواره از عشق و علائق خود به ایران و تاریخ تمدنی آن مینگاشتید (که بزعم من مقداری هم یکسویه با مبالغه ...) در عجبم که با شنیدن و دیدن این بربریت و تهدید به محوتمدن و رنج عظیم مردمان کشور، بازهم ظاهرا، ولو بطورضمنی، چگونه می توان از چنین جنگی حمایت کرد. امیدکه اشتباه کرده باشم و این گونه نباشد. بامیدخاموش شدن صدای جنگ و کشتار، و گسترش عاملیت جامعه در تعیین سرنوشت خود.
رضا برومند:
من با شما موافقم، که هنوز امکان بازبینی راه اشتباه و پر خطا هست، مشروط برآنکه چشم بر واقعیتهای موجود باز کنیم.
برای مثال پیمان مهسا آغاز خوبی برای همگرایی
بود. ولی دیدیم که به کجا ختم شد. هم اکنون نیز تلاش عده ای از هم میهمان ما برای برپایی کنگره آزادی ایران که از نحله های گوناگون فکری و سیاسی ، میتواند به اجماعی بزرگتر از پیمان مهسا بینجامد مشروط برآنکه اکثریت باورمندآن
به دموکراسی و حقوق بشر ، دست از حمایت تعصب گونه خود نسبت به هرگونه رهبری فردی اعم از رییس جمهور و یا شاه برگزیده بردارند و
به قواعد بازی دموکراتیک تن دهند.
نکته آخر اینکه یاد آوری دوستانه ای به دست اندر کاران ایران گلوبال داشته باشم ، که هنوز فرصت برای بازگشت به همان مسیر دموکراتیک
و بیطرفانه گذشته هست ، مشروط به آنکه در عمل دست از بلندگویی سامانه پهلوی و راست افراطی جنگ طلب بر دارید و صرفا واقعیتها را انعکاس دهند.به امید دیدار مان در زیر سقفی از همبستگی و اتحاد در آینده نزدیک.
دروود بر آقای روزبه گرامی،
تحشیه ای از مراسم عشای ربّانی در همراهی با آیت الله مقام معظّم پاپ اسلامیّت کاتولیکی در میان مومنان آماده شهادت در راه صلیب الله!
صحبت شما در باره مخالفت با جنگ و دفاع از «صدای سوم» است. در نگاه نخست، حرف شما، حامل نوعی شرافت اخلاقی به نظر میرسد؛ اما همین شرافت ظاهری، اگر به درستی واکاوی نشود، میتواند به دام تازهای برای خودفریبی تبدیل شود؛ زیرا پیشفرض اینکه «مخالف واقعی جنگ» فقط کسی است که از مسیر خاصی عبور کند، در حقیقت، بی آنکه بدانیم، همان معضل انحصار حقیقت را بازتولید میکند؛ یعنی معضلی که قدرتهای سیاسی نیز از آن تغذیه میکنند. هر جا که معیار صداقت از پیش تعیین شود، گفت و گو، جای خود را به قضاوت کردن میدهد و تفکر، به صدور حکم، استحاله پیدا میکند. صدای سوم، اگر صرفا بهعنوان موضعی اخلاقی تعریف شود؛ یعنی جایی که فرد بتواند خود را از هر دو سوی قدرت مهاجم و قدرت دفاعی، پاک و منزه نگه دارد، ممکن است بیش از آنکه نیرویی برای تغییر باشد، به پناهگاهی برای وجدان بدل شود. گاهی ایستادن در میانه، نه نشانه شجاعت؛ بلکه نشانه هراس از انتخابهای دشوار است. بعضی وقتها، بیطرفی، در شرایطی که خشونت در حال گسترش است، میتواند شکل پنهانی از مشارکت در همان خشونت باشد؛ زیرا سکوت در برابر قدرتی ویرانگر [= ترمیناتور حکومت فقاهتی]، اغلب به بقای آن کمک میکند، حتّا اگر نیّت فرد سکوتکننده صلحطلبانه باشد.
از سوی دیگر، دیدگاه «ترجمه جنگ به سیاست» -هرچند در ظاهر عمیق و خردمندانه به نظر میرسد- ممکن است نوعی ساده کردن واقعیّت پیچیده باشد. جنگ، همیشه ادامه منطقی سیاست نیست؛ گاه دقیقا لحظهای است که سیاست فرو میپاشد و متلاشی میشود و نیروهایی عمیقتر و تاریکتر از سطح عقلانی جامعه سر برمیآورند مثل ترسهای تاریخی، تحقیرهای انباشته، میل به انتقام و خونریزی و اضطرابهای هویتّی که اغلب نقش تعیینکننده تری از محاسبات سیاسی دارند. اگر جنگ را تنها با تحلیل سیاست میشد مهار کرد، مطمئنا تاریخ بشر باید تا کنون از تکرار آن دست برمیداشت. امّا تکرار بی پایان جنگها نشان میدهد که ریشههای آن در جایی عمیقتر از سطح سیاست نهفته اند؛ آنهم در وجود خود انسان. در این میان، امید بستن به «قدرت افکار عمومی» نیز نیازمند تردیدی جدّی است. افکار عمومی، آنگونه که اغلب تصوّر میشود، نیرویی خودجوش و مستقل نیستند؛ بلکه پدیدهای است که به سادگی میتواند ساخته، هدایت، یا حتّا تحریف شود. رسانهها، شبکه های اجتماعی، مطبوعات، فرستنده های رادیویی و تلویزیونی، ساختارهای قدرت، و روایتهای مسلّط، روضه خوانی مفسّران و تحلیلگران به کار گماشته شده در شکل دادن به آن، نقشی اساسی دارند. بنابر این، سخن گفتن از افکار عمومی به عنوان نیروی نجاتبخش، بدون بررسی ساز و کارهای شکلگیری آن، نوعی خوشبینی ساده دلانه است؛ خوشبینی که ممکن است بیش از آنکه به واقعیّت تکیه داشته باشد، بر امیدهای اخلاقی استوار است.
از همه مهمتر، باید نسبت به این تصوّر که مخالفت با جنگ، خود به خود، عملی اخلاقی است، احتیاط کرد. صلح، مسئله ای بسیار پیچیده است از هر لحاظ که بخواهیم به آن بپردازیم. صلح در برخی لحظات، نشانه دادگزاری نیست؛ بلکه نشانه تسلیم به شرایط ناگزیر بوده است. صلح، اگر بدون توجه به شرایط عینی و پیامدهای واقعی آن، ستایش شود، میتواند به شعاری تهی بدل شود که وجدان را آرام میکند، اما جهان هولناک جنگ تخریبی را تغییر نمیدهد. جنگ فقط نتیجه تصمیمات سیاسی نیست؛ بلکه بازتابی از وضعیت وجودی انسان است. انسانی که همواره میان میل به بقا و ترس از نابودی سرگردان است، در لحظات بحران، ممکن است به خشونت بهعنوان راهی برای حفظ خود پناه ببرد. اگر چنین باشد، آنگاه مبارزه با جنگ، صرفا از مسیر نقد سیاستها نمیگذرد؛ بلکه در درازمدّت، نیازمند مواجههای صادقانه با تاریکیهای درون انسان است. از همه بدتر این است که توهم آن را داشته باشیم که گمان کنیم صرف ایستادن در موضع اخلاقی، جهان مملوّ از خشونت را تغییر میدهد. جهان، بیش از آنکه با نیتّهای خوب، دگرگون شود، با فهمهای عمیق و راهگشاییهای کارآمد، اندک اندک تغییر میکند. مخالفت با جنگ، اگر به فهم ریشههای آن نینجامد، ممکن است تنها به نوعی تسکین اخلاقی بدل شود، تسکینی که به فرد امکان میدهد تا تصوّر کند که موضعش در قبال جنگ، صحیح است بیآنکه بخواهد واقعا با پیچیدگیهای تاریخ، رو به رو شود. جنگ، زمانی واقعا شکست میخورد که انسان جرات کند آن را نه فقط محکوم؛ بلکه عمیقاً بشناسد و شناخت، همواره با تردید، اضطراب و از دست دادن یقینهای قطعی همراه است. تا زمانی که انسانها تحت تاثیر سوائق و امیال و غرایز افسارگسیخته خود هستند، «جنگ و صلح» نیز پایدار خواهند بود در البسه متفاوت با فجایع خاصّ خود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز!
تحشیه ای مختصر برای اعلام موجودیّت قاره اسلامی اروپا و مسلمان شدن مردمانش!
«اژدهای کومودو»، حیوان شگفت انگیزی است. میگویند از عصر دایناسورهاست. یکی از خصال عجیب او، نحوه شکار کردنش است. کیسه زهر کُشنده او در زیر زبانش است. وقتی که به شکار حمله میکند و او را گاز میگیرد، بلافاصله شکار را به حال خودش وامیگذارد و میرود در گوشه ای برای خودش پرسه میزند. شکار نیز در اثر گاز گرفته شدن سمی، یواش یواش در خودش میپیچید و در طی ساعتها دست و پا زدن، بالاخره فلج میشود و از پا می افتد. سپس «اژدهای کومودو» با فک و فامیلش می افتند به جان شکار در کوتاهترین فرصت ممکن، بلایی بر سر آن می آورند که فقط قطعاتی استخوان ازش باقی میماند که نصیب کرکسها میشو و در حقیقت، هیچی از شکار باقی نمی ماند.
حکومت گیوتینداران فقاهتی در جنگ سی و نه روزه اخیر، دقیقا در حالت شکاریست که گاز گرفته شده است و در حال فلج شدن و از پا افتادن است . برای همینم به هر در و پیکری میزند برای بقا و ماندن. از اعدامهای سرسام گرفته تا عربده کشیهای شبانه از طریق کانال نیابتیهای شرور و بالماسکه مضحک خیابانی و خاموشی کامل اینترنت. آمریکا و اسرائیل، دقیقا به این وضعیّت پسمانده های آخوندی، آگاه کامل هستند؛ همینطور به جنایتهای آنها. فعلا نیز در حال تکمیل نیروها و امکانهای خود برای متلاشی کردن بقیه سفّاکان هستند. احتمالا همانطور که قبلا گفته بودم. در فرصت مناسب – فردا یا چند روز آینده – حملات از سر گرفته خواهند شد و نیروی زمینی در معیّت حمایت جنگنده های اسرائیل سراغ تهران خواهند رفت. فقط باید همچنان هوشیار و منتظر بود. از یاد نباید برد که مسئله اصلی؛ یعنی «اورانیوم غنی شده» همچنان سر جای خودش هست و علّت اصلی درگیری است.
از طرف دیگر، وضعیّت فعلی میهن و مردمان بی دفاع و اسیر آن باعث شد که از یک طرف، ماهیّت تمام آنانی که ادّعای ایرانی میکردند و همچنان میکنند آشکار شود که در کجای این معادله تاریخی و سرنوشت ساز ایستاده اند و از طرف دیگر نشان داد که دوستان حقیقی ایران در سطح کشورهای بین المللی [اسرائیل و آمریکای جمهوریخواهان] و همسایه داری، کیانند و چه کسانی کما فی السابق از خاصمترین خاصمهای تاریخ و فرهنگ و مردمان ایرانند که در حقیقت همان خبیثان همیشگی مثل «انگلستان و روسیه» هستند. این مسئله را هیچگاه ایرانیان اصیل نباید از یاد ببرند و بدانند که تنهای تنها هستند. تاریخ آینده ایران باید بدانسان نوشته شود که در اصل بوده و زیسته شده است؛ نه بدانسان که انگلیسیها و روسها و اروپائیان نوشته اند و میخواهند برای ما تعیین کنند که تاریخ و فرهنگمان چی بوده است و چی هست.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
می پرسم چرا جهان غرب باید رهبری دوران گذار شاهزاده رضا پهلوی را به رسمیت بشناسندا؟
احمد پناهنده پاسخ می دهد :
﴿برای اینکه یک ملت در اکثریت مطلق در بی نظیری و بی بدیلی فقط به شاهزاده رضا پهلوی اعتماد و اطمینان دارند و نامش را هرروزه و هرساعته از بام تا شام در جای جای ایران و جهان صدا می زنند.
«باید » شما زمانی معتبر است که اکثریت مطلق با ارقام وامار ثابت شده باشد
اکثریت مطلق (Absolute Majority) به معنای کسب حداقل «نصف بهعلاوه یک» از کل آرا یا مجموع اعضای یک مجموعه است. این معیار که در انتخابات و تصمیمگیریها به کار میرود، تضمین میکند که برنده بیش از ۵۰٪ آرا را دارد، برخلاف اکثریت نسبی که تنها داشتن رای بیشتر نسبت به رقبا (بدون نیاز به حد نصاب ۵۰٪) کافی است
برای اینکار ابزاری موجود نبست جز حدس و گمان
از سوی دیگر مخالفین پهلوی هم روز به روز قدرتمند تر می شوند ( آنتیک ها شاملذ کورد ها ، تورک ها و.،.، مجاهدین ، چپ ها و جمهوریخواهان
متاسفانه بخش قابل ملاحظه ای از هوداران شاهزاده با دگر اندیش بگونه ای افراطی خصمانه بر خورد می کنند، حتی از کلمات بسیار رکیک استفاده می کنند
تمامی شعار ها و کامنت ها ی فارسی جمع بندی و ترجمه و در اختیار ارگانهای تصمیم گیر کشورهای غربی قرار می گیرد
برخی شعار ها جنبه کاملا راسیستی دارد ( ما آریایی هستیم ، عرب نمی پرستیم) و یا گفته می شود « یک ملت ، یک پرچم و یک شعار»
درووود!
بدون شرح!
تصمیمی فوق العاده هوشمندانه و شایان آفرینگوییها. آفرین بر شاهزاده.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
درود بر آقای اصفهانی گرامی،
تحشیه ای مختصر از مراسم مسلمان شدن پاپ کاتولیک و امر واجب ختنه کردن او به همراه قرائت التماسی اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ!
من به مطلب شما نمیپردازم؛ زیرا پر از ضدّ و نقیض گوییهای بی ربط است. فقط اشاره ای میکنم و میگذرم. یک نکته را نیز تاکید میکنم. این روزها، مخصوصا بعد از فاجعه قتل عام دیماه تا همین ثانیه های جاری، قبل از اینکه کسانی بخواهند در باره مسائل ایران صحبت کنند، نیک است به طور شفّاف موضع فردی و سنجشگرانه خود را مستدل و متّقن بدون شعاردادنهای کلّی و مضحک در برابر پسمانده های حکومت فقاهتی و همچنین اسلامیّت و محتویات قرآنی و رفتارهای شیعه روانپریش با صداقت و دلاوری بر زبان و قلم بیاورند و سپس به مقولات دیگر بپردازند. کسانی که در این خصوص سکوت میکنند، از نظر من، به شدّت در دیگ مذاب شرایع اسلامیّت غرق شده اند؛ ولو شبانه روز در زبان و قلم، انکار کنند. هر ایرانی که اصالت داشته باشد باید بعد از فاجعه قتل عام دیماه، خیلی راحت نشان دهد که در کجا ایستاده است، چنانچه ریگی به کفشش نباشد. ضمنا قبل از محکوم کردن اسرائیل باید بدون هیچ غرض و مرضی، «تاریخ و فرهنگ یهود» را خیلی دقیق و عالی از کهنترین ایّام تا امروز دانست تا به دام آنچه که رایج و شایع است نیفتیم. و امّا اشاره مختصر در باره صحبت شما.
شما از «هویّت انسانی» سخن میگویید، گویی میتوان آن را جایگزین هویّت ملی کرد. اما انسان، پیش از آنکه موجودی جهانی باشد، موجودی زمینی است؛ در جغرافیا زاده میشود، در زبان میاندیشد و در مرزها ملّی میمیرد. هویّت انسانی، اگر نتواند در لحظهٔ خطر از بدنهای واقعی [=مردم میهن] محافظت کند، به یک آرزوی اخلاقی تبدیل میشود، نه یک اصل عملی. شما از گناه نسلها سخن میگویید، از «پنجاه و هفتیها» که ایران را ویران کردند. آیا تاریخ را میتوان به دادگاه اخلاق تبدیل کرد؟. آیا یک نسل، هر چند خطاکار، میتواند مسئول دههها پیامد پیچیده و چندلایه باشد؟. اگر چنین باشد، هیچ نسلی هرگز بی گناه نخواهد بود و هیچ آیندهای هرگز امکان رهایی از غل و زنجریهای اسارت را نخواهد داشت؛ زیرا مسئولیتی که مرز نداشته باشد، سرانجام به مجازاتی ابدی تبدیل میشود و جامعهای که نسلی از آن، خودش را تنها گناهکار بداند، دیر یا زود، توان تغییر را از دست میدهد. شما جنگ را از هر دو سو، ناعادلانه میخوانید. این جمله، در ظاهر، شریف است؛ اما خطرناک است؛ زیرا جهان واقعی، اغلب میان دادگزاری و بیدادگری تقسیم نمیشود؛ بلکه میان بیدادگریهای متفاوت تقسیم میشود. اگر همه چیز ناعادلانه باشد، دیگر هیچ تمایزی باقی نمیماند و اخلاق به شعاری بیاثر تبدیل میشود.
بزرگترین کژفهمی در این تصوّر نهفته است که افشای دروغ میتواند خود به خود، حقیقت را بسازد. ولی حقیقت، فقط با نفی دروغ ساخته نمیشود؛ زیرا نیازمند ساختن مفهومی از واقعیّت است که بتواند در برابر قدرت بایستد و قدرت، برخلاف تصوّر ما، به منطق زبان پاسخ نمیدهد؛ بلکه زبان را مطابق میل خودش شکل و معنا میدهد. شاید مسئله نباید این باشد که چه کسی متجاوز است، یا چه کسی گناهکار است. مسئله این است که آیا ما جرأت آن را داریم که بپذیریم جهان، بیش از آنکه اخلاقی باشد، تراژیک است. جهانی که در آن، گاه انتخابها نه میان خیر و شر؛ بلکه میان شرّهای متفاوت انجام میشوند و اگر این را نپذیریم، هر نقدی؛ ولو رادیکالترین باشد، دست آخر، به یک خطابهٔ اخلاقی تبدیل میشود؛ یعنی خطابهای که وجدان را آرام میکند، اما واقعیت را تغییر نمیدهد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مطلب ذیل را در پای صحبتهای آقای پورمندی در «ایران امروز» نوشتم که منتشر نشد. مدیر محترم سایت ایران امروز، گاهی نظرات مرا نشر میدهد و گاهی نشر نمیدهد. در هر صورت جهت اطّلاع عموم، مطلبم را اینجا بازنشر میدهم.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
////////////////////////////////////////////////////
درود بر آقای پورمندی گرامی،
صحبتی نه برای مشاجره و کشمکش نظری؛ بلکه برای تامّلات عمیق و راهگشائیها.
صحبتهای شما بیانگر تصوّری هستند که جهان را همچون میدان رقابت قدرتهای داخلی و بین المللی میبیند و تاریخ را به مجموعهای از بازیها، محاسبه ها و حرکتهای تاکتیکی فرو میکاهد. مشکل اصلی نوشته شما، نه در دادهها و نامها و فاکتها؛ بلکه در همین تصوّر ذهنی نهفته است؛ یعنی تصوّری که جهان انسانی را به منطق بازی ورزشی تبدیل میکند که از دل این تبدیل، نوعی بی حسّی اخلاقی آرام و نامرئی زاده میشود. وقتی زبان تحلیل به زبان تفسیر بازی ورزشی بدل شود، متعاقبش واقعیّت انسانی به تدریج از متن حوادث، حذف و به کنار گذاشته میشود. واژگانی چون «سواره و پیاده»، «محاسبه»، «بازی صفر صفر» یا «خنثا شدن اهمیّت» در ظاهر بی خاصیّت مینمایند، امّا در عمق خودشان حامل یک پیشفرض گمراه کننده اند و آنهم اینکه تاریخ را به مثابه مجموعهای از حرکتهای عقلانی در صفحه ای انتزاعی ترسیم میکند. امّا آیا واقعاً چنین است؟. آیا تاریخ، چیزی فراسوی تودهای از رنجهای انباشته، ترسهای واقعی، بدنهای زخمی و امیدهای شکسته و بر باد رفته است؟. اگر چنین است، چگونه میتوان آن را به صفحهای از مهره های شطرنجی تقلیل داد بیآنکه نوعی کژگویی مفهومی مرتکب نشد؟.
کژگویی مفهومی در جایی رخ میدهد که انسان از متن حوادث، حذف میشود و جای آن را «ساختار قدرت و مناسبات کنترلی/آلگوریتمی» میگیرد. در صحبتهای شما، ساختار قدرت چنان برجسته میشود، پنداری که انسان واقعی با گوشت و پوست و خونش، با ترس، تردید، و تجربه زیسته، تقریبا به سایهای در حاشیه جامعه و رویدادهایش رانده میشود. مشکل مطلب شما در این است که مردمان در پایان حرفهایتان ظاهر میشوند، نه در آغاز که همچون متغیّری کلیدی میتوانند در شرایط خاصّ، تمام معادلات قدرتهای اقدامی و ذینفوذی را فعّال کنند یا کاملا از کار اندازند یا خنثا و حتّا سر به نیست کنند. شما رویدادهای انسانی را در گستره تاریخ از چشم انداز قلّه میبینید، نه از چشم انداز بستر زمینی؛ منظورم این است که از منظر چشم انداز قدرتمندی، برانداز میکنید، نه از منظر زندگی جاری و معضلاتش. امّا حتّا در سطح تحلیل قدرت نیز، صحبتهای شما، گرفتار نوعی ساده سازی است. تقسیم جهان به «دگماتیست» و «پراگماتیست» در ظاهر، تحلیلی به نظر میاید، امّا در بطن و جزئیاتش، نوعی جزمیّت سازی از عقلانیّت/راسیونالیته است.؛زیرا پراگماتیسم در اینجا نه به معنای خردورزی و عقلانی اندیشی کارآمد؛ بلکه به معنای سازگاری و تقلّا کردن برای برای بقای قدرت و ماندن در حکمرانیست و بقای سیاسی و قدرت و اقتدار، هر چند ضروری، امّا معیار حقیقت و به حقّ بودن زمامداران از سوی مردم معترض نیست. اگر بقای قدرت سیاسی، معیار باشد، آنگاه هر قدرتی که بیشتر دوام آورد، عاقلتر تلقی میشود و این دقیقا همان جایی است که اخلاق از سیاست تبعید و به دور افکنده و گورانیده میشود.
در این میان، تمایل شما به مقایسه های تاریخی مثل چین، شوروی، پاکستان، نشان دهنده نوعی اضطراب معرفتی است. شما میخواهید که با قرار دادن اکنون در قالب گذشته، آینده را پیش بینی و محاسبه کنید. امّا تاریخ، نه آزمایشگاهی برای تکرار الگوها؛ بلکه گستره مجهولات برای رخدادهای یگانه است. هر جامعه، ترکیبی از کنشها و گرایشها و تجربه ها و پیچیدگیهای آمیخته به ابعاد تاریک و غافلگیر کننده را در رفتار جمعی و فردی انسانها حمل میکند. بنابر این من میپرسم که آیا این قیاسهای شما واقعا ابزار تفهیمند یا صرفا نقابهایی برای پوشاندن ناتوانی ما در مواجهه با ناشناخته ها و غافلگیر شدنها و شبیخونهای پاتکی؟. در لابلای صحبتهای شما، نوعی میل به پیش بینی آینده را میتوان استخراج کرد، پیش بینی کودتا، فروپاشی یا گذار. ولی پیش بینی، اغلب بیش از آنکه نشانه دانش متّقن باشد، نشانه اضطراب است. انسان از آینده میترسد و برای فرار از این ترس، آن را در قالب داستانهای توجیهی و فهمپذیر تشریح و تفسیر میکند. نباید از یاد برد که آینده، ذاتا پیش بینی ناپذیر است. هر گونه پیش بینی قطعی در باره آینده، در حقیقت نه کشف تار و پود واقعیّتها؛ بلکه ساختن روایتی تسلّا دهنده برای ذهن ناآرام و اسیر دلهره است. اگر فرض را بر این بگذاریم که قدرت و کاربست آن میتواند واقعیّت نهایی تاریخ یک ملّت را رقم بزند و از این لحاظ، همه چیز - از جنگ گرفته تا مذاکره -را به نتایج نزاع قدرتها تقلیل دهد، پس معنای تاریخ برای ملّتها در چیست؟. معامله قدرتها با همدیگر در پشت پرده برای تعیین سرنوشت مردمان است یا اینکه حضور و نقش مردمان برای تعیین نقش قدرت و سرنوشت خودشان و آینده فرزندانشان در جامعه؟.
قدرت میتواند ساختار ایجاد کند، امّا اگر بدون معنایی باشد که مردم آن را تایید و تصدیق نکنند، هیچ ساختاری پایدار نمیماند. امپراتوریها نه فقط به دلیل شکست نظامی؛ بلکه به دلیل فرسایش معنای قدرت و کاربست آن در بیراهه های هرز و کاربست هدر دادنش و خلاف آرمانهای مردم است که فرو میریزند. وقتی که انسانهای جامعه به روایت رسمی و تکراری زمامدارانی که هنرشان و استعدادشان فقط شبانه روز نیز دروغگویی است، اعتقادی نداشته باشند، متعاقبش قدرتمندان حتّا اگر در اوج نظامیگری مسلّحانه نیز باشند، قطعا فروخواهند پاشید. این حقیقتی است که در بسیاری از فروپاشیهای تاریخی دیده شده، امّا تاکید بر این مسئله در صحبتهای شما غایب است. من مایلم بدانم که آیا تاریخ را باید به عنوان میدان رقابت قدرتها فهمید و تفسیر و تاویل و سنجشگری کرد یا به حیث میدان گلاویزی ارزشها و معناها و بینشهای آدمیان در قبال زندگی و شیوه زیستن در جهان ؟. اگر پاسخ دوم درست باشد، آنگاه بسیاری از تحلیلهای صرفا قدرت محور، هر چند که دقیق نیز به نظر برسند، در اوج خودشان سطحی خواهند بود؛ زیرا در زیر همه این لایهها، یک پیشفرض متافیزیکی پنهان وجود دارد که جهان را همچون داده های ریاضی و انفورماتیکی، کنترل و محاسبه پذیر میداند. خلط بودن این تصوّر کاملا محرّز است و همان رؤیای عقلانیّت مدرن محسوب میشود؛ یعنی رؤیایی که میخواهد جهان را به مجموعهای از متغیّرهای اندازهگیری تبدیل کند و تحت سیطره در آورد. ولی خلاف اینگونه تصوّرات واهی، واقعیّتهای انسانی، سرشار از رخدادهای غافلگیر کننده و پیش بینی ناپذیر با نتایج به غایت متفاوتی هستند. انقلابها، فروپاشیها و خیزشهای اجتماعی اغلب در لحظه هایی رخ دادهاند که تحلیلگران، وقوع آنها را ناممکن میدانستند. در نتیجه میتوان به ضرس قاطع گفت که پروسه رویدادهای جهانی همواره از قالبهای صوری و نظری میگریزند. اگر تاریخ فقط بازی قدرتها است، پس چرا لحظههایی وجود دارند که مردم، نه قدرتها، میتوانند معادلات را تغییر دهند؟. اگر چنین لحظههایی واقعاً وجود دارند، پس آیا تحلیلهایی که قدرت را مرکز جهان قرار میدهند، از ابتدا بر بنیانی ناقص بنا نشدهاند؟. مشکل نه در سیاست؛ بلکه در هستی شناسی پنهان در کنشها و واکنشهای سیاسی لمیده است. جهان انسانی، سیستم نیست؛ بلکه رخدادهای مملوّ از شگفتییها و غافلگیر کردنها و حتّا وحشتها آفرینیها است. رخداد، چیزی است که نمیتوان آن را به طور کامل، پیش بینی یا مدلسازی کرد؛ چونکه چیزی نو و معمّایی در آن پدید میآید. «نو» نیز چیزی است که فلسفه، آن را «امکانِ آزادی یا اسارت بشری» مینامد. اگر رخداهای جهان صرفا سیستماتیک و قیراطی محاسبه پذیر بودند، آنگاه، آزادی، یک توهّم میشد. امّا اگر جهان، دامنه رخدادها باشد، آزادی امکانپذیر میشود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای پورمندی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127097/
دلیلش خیلی ساده ... گم کردن سوراخ دعا
آقای نوریزاده گرامی، اینها چپ شدند برای چه؟ از مارکس برای رفاه انسان ها چه آموختند؟ یک چپ در مفهوم امروزین باید در کنار مردمان درد کشیده باشد و از مطالبات آنها پشتیبانی کند. مطالبات مردم ما چیست؟ آیا مثل سال 57 آب و برق مجانی را کم دارند؟ یا شغل، امنیت، رفاه، و و و .. میخواهند. یک چپ اگر شده با شیطان هم باید دست بدهد تا این مهم را برای مردمان فراهم کند. این شیطان هرکس میتواند باشد اگر استالین میدهد استالین، لنین میدهد لنین، خمینی میدهد خمینی و شاه و شاهزاده میدهد این دو. یک چپ واقعی نباید تابو داشته باشد. شکم گرسنه و کار شاق کارگر تابو بردار نیست. کمبود دارو و نان مسکن و ازادی را امروز چه کسی میتواند براورده کند؟ مردم؟ البته مردم.. اما مردم تا ساز و کار مرتبی در کار نباشد سرخود نمیتوانند گندم بکارند، و فولاد تولید کنند. این ساز و کار در جوامع انسانی نیاز به دست اندرکارانی دارد که هرکه باشند مهم نیست مهم آن است که از پس مطالبات مردم بر بیاید. مشکل این جماعت این است که مطالبات مردمی را با کینه شتری خودشان و مطالبات شتری شان اشتباه گرفته اند. کینه شتری شان میگوید مهم نیست کارنامه استالین چیست اما مهم است که زشتی های یک به هزار نیک پهلوی ها برجسته و از آن هراس شود. از این ها آبی برای کارگر و زجمت کش و مزد بگیر گرم نمی شود. حیف وقت که بخواهید صرف شان کنید. بگذارید برای مطالبات ابلهانه شان بی بی سی و صدای امریکا بادشان کند. مردم بهتر به یادشان خواهند آورد که در روز آزادی ایران اینان گنجشک را جای قناری به مردم نفروشتند. همین کافیست. اینها نمی فهمند که اگر حقوق بشر است، حقوق بشر ایرانی مهمتر از حقوق بشر فلسطینی است. آن فرخ نگهدار اگر کینه شتری نداشت نباید برای حسن نصرالله انیرانی ضجه بزند. فرخ نگهدار هرگز برای مهسا امینی اشکی نریخت. فرخ نگهدار اگر در آن استادیوم برای حسن نصرالله اشک میریخت مردم در آن استادیوم فریاد می کشیدند پرچم فلسطینو بکن تو.... سطل! اینها هیچ ارتباطی با مردم ایران ندارند و حق ندارند خود را نماینده مردم ایران بدانند.
درود بر آقای فرّخی گرامی،
تامّلتی چند به همراه پرسشهایی بدون طول و تفصیل.
1- نخستین پرسش این است که چرا صحبت شما، توافق را به طور ضمنی، عقلانیتر از عدم توافق فرض میکند؟. آیا هر توافقی، صرفا بهدلیل جلوگیری از جنگ، ذاتا به حقّ و مطلوب است؟. آیا صلحی که بر پایه ترس، موازنه قدرت و مصالحههای اضطراری بنا شود، واقعا صلح است یا صرفا تعویق خشونت به آیندهای نزدیکتر؟. مسئله فقط امنیت یا اقتصاد نیست؛ بلکه معنای خود «نجات»، مشکوک و پرسشی است. شما بقای ساختار سیاسی موجود را به عنوان یک دستاورد معرفی میکنید، گویی بقای یک نظام سیاسی، هم ارز بقای یک کشور و رضایت خاطر مردمانش است. امّا آیا چنین هم ارزی، دفاع پذیر است؟. اگر یک ساختار سیاسی خودش بخشی از منشأ بحران باشد، آیا تثبیت آن به معنای نجات کشور است، یا بهمعنای استمرار بحران در قالبی پایدارتر؟. آیا ثبات، همیشه فضیلت است، یا گاهی میتواند صورت منجمد بیدادگری باشد؟. بزرگترین نقطه ضعف ادّعاهای شما در نحوه تصویر کردن مردم نهفته است. چه کسانی هستند که دوام و ثبات یک حکومت را تضمین و تعیین میکنند؟. آمریکا و اسرائیل یا مردم ایران در جامعیّت وجودی؟. چرا مردم در روایت شما و أمثال شما همیشه خدا فقط بهعنوان دریافتکنندگان پیامدها، نه به عنوان کنشگران تاریخ مطرح میشوند؟. چرا مردمان ایران، هیچ محلی از اعراب ندارند؟. هنوزم صغیرند و علیلند؟. آیا مردمان ایران، محقّ و مجاز نیستند که آینده خودشان و فرزندانشان را تعیین کنند؟. آیا هر کسی که گیوتین و اسلحه بر سر آدم گرفت، باید به اراده جبّار و خونریزش تسلیم ابد الدّهر شد؟. تصوّر شما و امثال شما از انسان ایرانی، خیلی حقیر آمیز و بی اصل و پایه است. شما و امثال شما، انسان را به مثابه مصرف کننده رفاه، نه آفریننده آزادی تصوّر میکنید. در چنین نگاهی، آزادی سیاسی به توسعه اقتصادی حواله داده میشود؛ گویی اقتصاد میتواند جایگزین اراده و عرّت و شرافت و ارجمندی و سرفرازی انسانی شود.
2- صحبت شما بهشدت به عقلانیت قدرت اعتماد دارد. فرض میکنید که اگر محاسبات استراتژیک بر خود بزرگ بینی غلبه کند، مسیر خروج از بحران هموار خواهد شد. امّا قدرت، در لحظاتی که بیشترین عقلانیت لازم است، بیشترین توهم را تولید میکند. بسیاری از فاجعههای بزرگ انسانی، نه از جنون ناگهانی؛ بلکه از دل محاسبات سرد و دقیق زاده شدهاند. بنابر این اعتماد به عقلانیت قدرت، اگر بدون نقد باشد، میتواند به ساده لوحی تبدیل شود. شما سرنوشت یک ملت را به مجموعهای از متغیرهای اقتصادی و امنیتی فرو میکاهید مثل تحریم، انرژی، سرمایه، بازار، کشتیرانی. این رویکرد، هرچند در تحلیلهای ژئوپلیتیک رایج است، اما یک ملت، صرفا یک سیستم اقتصادی نیست. ملتها حافظه دارند، زخم دارند، ارجمندی دارند و تاریخی از امید و شکست را در خود حمل میکنند. تجربه قتل عام هولناک دیماه را دارند. قطعی کامل اینترنت را در فاصله دو ماه دارند و شاهد انواع اعدامهای سرسام آور هستند و أمثال این کثافتکاریهای الهی که أصلا و ابدا در قلم و زبان شما و أمثال شما، هیچ ردّ پایی و نشانه ای از آنها نیست که نیست. حذف این عناصر انسانی از تحلیل، یک حذف خنثی نیست؛ بلکه حذف معنای انسانی سیاست است. از سوی دیگر، حرفهای شما، صلح را به عنوان هدفی نجاتبخش معرفی میکند، اما نمیپرسید که صلح برای چه کسی و به چه قیمتی؟. صلحی که تنها ثبات ساختارهای قدرت پسمانده های گیوتین فاجعه بار را تضمین کند، فقط دوام بیدادگری و حمام خونریزی را تثبیت کرده است. چنین صلحی، نه رهایی، بلکه انجماد بحران است. صلح قدرتها به معنای صلح ملّتها با حکومتهای ناحق نیست؛ زیرا صلح حکومتها میتواند به ابزاری برای کنترل و سرکوب وحشیانه مردم معترض تبدیل شود.
3- شما مدّعی هستید که توسعه اقتصادی اغلب مقدمهای برای گشایشهای اجتماعی و سیاسیست. این ادّعا، اگر چه در برخی تجربههای تاریخی صادق بوده، اما اگر بهصورت یک اصل کلی پذیرفته شود، میتواند به ابزاری برای تداوم استبداد گیوتینی تبدیل شود. توسعه بدون آزادی، بارها به تمرکز قدرت و تثبیت اقتدارگرایی انجامیده است. اقتصاد میتواند رفاه ایجاد کند، اما رفاه بدون آزادی، اغلب به کشتارگاه مردم معترض تبدیل میشود، نه به ارجگزاری به انسان در مقام موجودی آرزومند و جویشگر آزادیهای فردی و اجتماعی. همچنین شما از سناریوی فروپاشی به عنوان تهدیدی جدّی سخن میگویید و آن را در برابر گزینه مذاکره قرار میدهید. آیا ترس از فروپاشی پسماندهای فقاهتی در سایه سار نیابتیهای دستت به ماشه برای قتل عامهای دیگر همچون دیماه، همیشه ابزار به حقّ بودن و توجیه تحلیل است، یا گاهی میتواند به ابزاری برای تولید اطاعت ذهنیّت آچمز شده تحلیلگر تبدیل شود؟. چه کسی تعیین میکند که کدام خطر واقعی است و کدام خطر بزرگنمایی شده برای محدود کردن تخیل سیاسی؟. ترس، اگر چه میتواند هشدار دهنده باشد، اما اگر به ابزار دائمی تحلیل تبدیل شود، ذهن را از امکان تصوّر بدیلهای دیگر [= شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان] منحرف میکند و در خدمت پسمانده های ولایت گیوتینی سوق دهد.آیا وظیفه شما همین کار است که در خدمت گیوتینداران باشید یا در تقابل با آنها؟. آیا تمام تلاش و بال و پر زدنهای شما و امثال شما برای بی اعتبار کردن شاهزاده و پادشاهی خواهان نیست؟. کدامیک؟.
4- ضعف اخلاقی صحبت شما این است که در باره رنج انسانها و قربانیان حکومت گیوتینی سکوت کرده اید. در حالی که در باره نفت، بازار، کشتیرانی و سرمایه با جزئیاتش سخن گفته اید. شما هیچ کلامی در باره تجربه زیسته انسانها، از رنج، سرکوب، ترس، شکنجه، اعدام، تجاوز، مصادره اموال، تهدیدات مکرّر، اخّاذیها و صدها کثافتکاری الهی و همچنین أصلا در باره امید و شرافت و آرزو و آینده بر زبان و قلم نمی آورید. چرا؟. مشکلتان در چیست؟. چرا دلیر نیستید که شفّاف حرف بزنید؟. سیاست برای شما و امثال شما ، فقط مسئله ای فنّی و تنظیم متغیّرها برای هوچیگری است، نه مسئله زندگی انسانها. آنچه که در صحبت شما به عنوان «لحظه انتخاب» معرفی شده و لحظهای بسیار مهم تر از یک انتخاب ژئوپلیتیک است، انتخابیست میان دو نوع فهم از جهان. یکی فهمی که کشور و مردمانش را به مثابه یک ماشین مکانیکی تنظیم پذیر میبیند، و فهمی که آن را به مثابه یک واقعیت انسانی پیچیده در نظر میگیرد. در نگاه نخست، مذاکره میتواند ابزاری عقلانی برای جلوگیری از جنگ باشد. اما اگر عقلانیت بر پیشفرضی استوار باشد که مدّعیست ساختارهای قدرت ایدئولوژیکی و ذهنیّت متعفّن مذهبی که بر «ظلوم و جهول بودن انسان» سنگبندی شده اند، ذاتا مهار پذیرند، آنگاه این عقلانیت شما و أمثال شما آچمزهای وطنی، به خوش بینی خطرناکی تبدیل شده است که مردمان ایران را گوسفند قربانی در سلّاخ خانه الهی محکوم خواهد کرد. قدرت؛ مخصوصا از نوع متعفّن الهی اش، کمتر از آنچه تصور میشود، پیشبینی پذیر نیست. بسیاری از ساختارهای قدرت، دقیقاً زمانی که خود را عقلانی میپنداشتهاند، بزرگترین خطاها را مرتکب شدهاند. مشکل ادّعاهای بی اصل و پایه شما در این است که کشور و مردمانش را به مثابه یک ماشین میبینید؛ یعنی ماشینی که با تنظیم چند اهرم مثل تحریم، سرمایه و امثالهم میتوان آن را به حرکت در آورد. امّا کشور و مردمانش، ماشین نیستند. کشور و مردمانش، شبکهای از حافظه ها، ترسها، امیدها و آرزوهای انسانی هستند. هیچ توافقی، هر چقدر هم هوشمندانه باشد، نمیتواند این لایه انسانی را نادیده بگیرد و همچنان مدّعی نجات باشد. خطر واقعی نه در امید به توافق؛ بلکه در نوع تخیلی است که سطحی نویسی شما میخواهد به خواننده تلقین کند و آنهم تخیل ثبات بدون دادگزاری، توسعه بدون آزادی، و صلح بدون میلیمتری تحوّل رفتاری در چارچوب گیوتیینداران پسمانده های فقاهتی. این تخیل، اگر چه برای شما و امثال شما، آرامش بخش به نظر میرسد، امّا در بلند مدت میتواند به خطرناکترین شکل توهم سیاسی تبدیل شود؛ زیرا کشوری که فقط از فروپاشی میترسد، اما از بیدادگری و خونریزی و قتل عام و تجاوز و شکنجه و اعدام و زورگویی و تعرّض و امثالهم نمیترسد، ممکن است از جنگ بگریزد، اما از واقعیّتهای تلخ روزمره نخواهد توانست که بگریزد. بزرگترین خطر نه در شکست مذاکره؛ بلکه در توافقی است که بیدادگری و دوام گیوتین الهی را پایدار کند. شما در کدام سمت ایستاده اید و میجنگیید. برای دوام گیوتین الهی یا برای آزادی مردمان ایران و سرفرازی ایران؟. کدامیک؟. دلیر و شریف باشید و شفّاف حرف بزنید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود!
تذکری کوتاه.
خوشبختانه نظر من در باره مطلب آقای تجلّی مهر در سایت ایران امروز منتشر شده. من هیچوقت و هچ جا، قضاوتی تا امروز در باره مدیر محترم سایت ایران امروز نکردم. ایشون کاملا در باره منع و نشر مطالب ارسالی مختارند. دیگر مدیران سایتها نیز به همینطور. ولی اگر قرار است که ما به آفرینش فضای دمکراتیک و گفت و شنود بارآور دست یابیم، باید از همین گامهای تقابل نظرات آغاز کنیم و تاکید کنم که نظردهی را نباید با «مجلس عربده»، عوضی گرفت.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای گذرا از فراز منبر مسجد جامع اتّحادیه اسلامی کشورهای اروپایی [EU]
احتمالا باشند کسانی که فیلم «جوجه فکلی» را با بازی درخشان زنده یاد «ظهوری» دیده باشند. مخصوصا کلاسهای درسش: کلاس چاقوکشی/ کلاس قمه زنی و زنجیرکشی/کلاس فلان و بیسار. حالا حکایت آقای شریعتمداری کپک زده است که میخواهد دروس شریف اسلامیّت گیوتینی و باتلاق شیعه گری را به مردم امریکا تعلیم دهد. خودشان از کاربست اینهمه جنایت در ایران، أصلا طرفی نبستند و فعلا به تفنگهای نیابتیهای مزدور آویزونند؛ آونوقت میخواهند به دیگران درس آدمکشی بدهند. کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از تریبون اتّحادیه اسلامی کشورهای اروپایی [EU]
همانطور که قبل از آغاز جنگ در باره رفتارهای فیزیکی و گفتاری ترامپ نوشتم، فراسوی تمام اینهمه جنجالها و بلندگوهای مساجد شبکه های اجتماعی و رادیوها و تلویزیونها و فرستنده های محشر کبرایی باید به اصل قضیه توجّه داشت و آنهم مسائل استراتژیک و توازن و تقارن قدرت در سطح جهانی و تامین منابع اقتصادی و نفوذ سیاسی. کار ترامپ را مثل شخصی در نظر بگیر که قرار است از جنگلی عبور کند و سالم نیز به مقصد خودش برسد. بالطّبع در این جنگل مسائل جهانی، گرگ هست. روباه هست. خرس هست. کفتار هست. مار هست. پلنگ هست. شیر هست. باتلاق هست. دام و چاله چوله های مخوف هست و غیره و ذالک. بنابر این کسی که میخواهد از این جنگل مولا عبور کند، باید حواسش به خیلی چیزها باشد.
میماند مسئله پسمانده های فقاهتی. اینها برای ماندن در قدرت و حکمرانی به هر ذلّتی تن در خواهند داد؛ زیرا میدانند که هیچگونه پشتیبانی مردمی سوای آنهانی که نفع میبرند، اصلا و ابدا در ایران ندارند و همینهای خودی نیز چندان تمایلی به پسمانده های فقاهتی ندارند. در نتیجه، پسمانده ها تنها امیدشان برای بقا، متوسّل شدن به نیابتیهاست که اتّفاقا برچیدن نیابتیها نیز در برنامه شروط ترامپ مشمول میشوند. از طرف دیگر، پسمانده ها میدانند که یک آلترناتیو بسیار نیرومند مثل «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان» در بیخ گوششان به حالت آماده باش ایستاده اند. چیز دیگری که کاملا محرّز است، فرستادن شمار بیشتری از نیروهای رزمی آمریکا به منطقه در حین مذاکرات است [دیپلماسی با گرفتن هفت تیر بر شقیقه حریف]. از طرف دیگر تاکید تمام سیاستمداران اسرائیل بر خلع و عزل و نابودی پسمانده های فقاهتی. از طرف دیگر، پیوستن دیگر کشورها در توافق برای برچیدن سیستم الهی در ایران. همینطور تمرکز کشورهای عربی خلیج فارس برای نابودی پسمانده های الهی. نکته دیگر، وضعیّت هولناک مردم از لحاظ معیشت و اینترنت و اعدامهای سرسام آور روزانه و بگیر و ببندها و آزار مردم و وجود ایستهای بازرسی برای باجگیری و تعرّض و غیره و ذالک. و همچنین بسیاری نکات ریز و درشت دیگر. همه اینها را که جمع کنیم، متوجّه میشویم که به فرض اگر همین امروز نیز به توافق برسند، باز هیچ دلیل متّقنی وجود ندارد که وضعیّت ایران به شرایط قبل از جنگ بازخواهد گشت. محال است. بنابر این نباید عجول بود؛ بلکه باید صبور بود و همه چیز را زیر نظر داشت.
نکته دیگری که لازم میدانم همچنان بر آن تاکید کنم، مسئله اسرائیل است. قبلا هم گفتم که یار صمیمی و متحّد ابدی ما فقط «اسرائیل» است و باید سفت و سخت در مبارزه با پسمانده های الهی و حزب الله و نیابتیهای مزدور در کنار اسرائیل تا رسیدن به هدف با نمام توان خود بایستیم و بعد از برچیدن پسمانده ها، حتما و همچنان در کنار اسرائیل، متّحدی قویمایه و وفادار بمانیم؛ زیرا تنها برگ برنده ما در خاور میانه، همین اسرائیل و یهودیان جهانند و دیگر هیچکس در هیچ نقطه ای از جهان. سیاستهای مثبت آمریکا در قبال ایران به حاکم شدن «جمهوریخواهان» منوط است؛ نه دمکراتها؛ زیرا دمکراتها به شدّت اهل مماشات هستند و ریاکاریهای نوع اسلامی دارند. امّا جمهوریخواهان دلیرند و مثل کابویی هستند که هفت تیر را از رو به کمر خودشون بسته اند و مبارزه جوانمردانه میکنند. به همین دلیل باید با آمریکا نیز خیلی زیرکانه مناسبات اساسی داشت. بقیه کشورهای دنیا، ککشون نیز برای ما نمیگزه. ما باید تا میتوانیم به خودمان متّکی شویم و مطمئن باشیم که تنها رفیق صمیمی ما، همین اسرائیل و یهودیان هستند.
فعلا صبر کنیم ببینیم نتیجه آتش بس دو هفته ای به کجا ختم میشود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مطلب ذیل را در پای مقاله آقای تجلّی مهر در سایت ایران امروز نوشته بودم که منتشر نشد. جهت اطّلاع عموم، آن را در ایینجا بازنشر میدهم. لینک مقاله آقای تجلّی مهر را نیز در خاتمه مطلبم گذاشته ام.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
دروود بر آقای تجلّی مهر گرامی،
تحشیه ای برای عمیقکاوی
صرف نظر از برگردان نادقیق و ناقص و مسبّب کژفهمی عنوان کتاب «هانا آرنت» باید عرض کنم که بحث آرنت در باره «شرّ» به معنای رایج و شناخته شده شرارت نیست؛ بلکه معنای خیلی عمیق از لحاط روانی و فلسفی دارد و بر گرداگرد فقدان «تفکّر انتقادی» در وجود بشر میچرخد. منظورم نیز از تفکّر انتقادی هرگز «تئوری انتقادی مکتب فرانکفورت نیست که به ایدئولوژی مخرّب مارکسیسم آلوده است و خودش خلاف تفکّر انتقادی» است. بین این دو مقوله باید با هوشیاری تفاوت گذاشت. مغزه دیدگاه «آرنت» معتقد است که خطرناکترین شرّ، لزوما عمیقترین نفرت در وجود انسان نیست؛ بلکه شرّی است که از نیندیشیدن و عملکرد نداشتن عقل سلیم و معمولی انسانها سر میزند. به این معنا که انسانها از روی عادت عمل میکنند و حرفها و اوامر را بدون پرسش و چون و چرا میپذیرند و خودشان نمیکوشند که قضاوت فردی و اخلاقی کنند و همچنین قطع شدن گفت و گوی درونی انسان با خودش («من دارم چه کار میکنم؟») . در هر صورت بحث در این خصوص زیاد است و من فعلا از آن میگذرم و میپردازم به مطلب شما.
چیزی که در مطلب شما بیش از هر چیز جلب توجه میکند، نه صرفا دغدغه اخلاقی آن؛ بلکه شتاب در داوری اخلاقی و اطمینان مطلق به حقّانیّت موضع عقیدتی خویش است. شما کلامتان را با ادّعای هشدار در باره «ابتذال شر [Banalität des Bösen]» آغاز کرده اید، امّا در روند صحبتتان به گونهای پیش رفته اید که گویی حقیقت اخلاقی، پیشاپیش، موضوعی شفّاف است و تنها وظیفه شما، افشای «آیشمنهای پیرامونی» است. دُرُست در همین نقطه است که ضعف کلیدی موضع انتقادی شما آغاز میشود؛ زیرا فلسفه، از همان سنگبنای آغازینش، همواره هشدار داده است که یقین اخلاقی بدون هیچگونه تردیدی، نه نشانه آگاهی؛ بلکه اغلب نشانه توقّف و انسداد اندیشیدن است. مفهوم/اصطلاح «ابتذال شر» در تفکّرات «آرنت» هرگز یک برچسب سیاسی نبود. این مفهوم قرار نبود که ابزاری برای نامگذاری مخالفان یا تحقیر جمعی باشد. «آرنت »کوشیده است تا نشان دهد که شرّ میتواند نه از موجودات هیولا صفت؛ بلکه از وجود انسانهای عادی سر بزند؛ یعنی انسانهایی که از اندیشیدن دست کشیدهاند و کاربست عقل سلیم خود را منجمد کرده اند. امّا آنچه که در نوشته شما موج میزند، دقیقا وارونه این هشدار است. مفهوم فلسفی آرنت در قلم و زبان شما به یک «چماق اخلاقی بدل شده است». به ابزاری برای محکوم کردن گروههای گسترده، نه برای فهمیدن ساز و کارهای شرّ و پیامدهای آن. در نوشته شما، هر سکوتی نشانه همدستی، هر اشتباه سیاسی نشانه خیانت، و هر همراهی جمعی نشانه سقوط اخلاقی تلقی میشود. امّا این نوع داوری، نه تنها ساده انگارانه؛ بلکه از لحاظ تفکّر فلسفی، خیلی خطرناک است؛ زیرا اخلاق، اگر قرار است معنایی داشته باشد، باید بر تمایزهای دقیق استوار باشد. تمایز میان جهل و جنایت، میان خطا و شرّ، میان ترس و همدستی. وقتی این تمایزها از میان بروند، آنچه باقی میماند نه اخلاق؛ بلکه خشونت مفهومی است؛ یعنی خشونتی که پیش از آنکه به عمل برسد، در زبان و قلم شکل میگیرد.
بزرگترین لغزش در نوشته شما، تبدیل یک هشدار فلسفی به یک حکم جمعی است. هزاران نفر به سادگی «آیشمن» نامیده میشوند، بی آنکه شرایط فردی، سطح آگاهی، یا پیچیدگی موقعیّت تاریخی آنان بررسی شود. چنین تعمیمی، از منظر فلسفه اخلاق، خودش نوعی بی مسئولیّتی است؛ چونکه اگر همه انسانها مقصّر باشند، دیگر هیچکس به طور واقعی مسئول نیست. مسئولیّت اخلاقی دقیقا از آنجا آغاز میشود که فرد، نه جمع، موضوع داوری قرار گیرد. شما هزاران نفر را با یک حکم کلّی محکوم میکنید. در حالیکه گناه، همیشه فردی است، نه جمعی. اگر هر شرکت کننده در یک تجمّع، «آیشمن» است، پس تفاوت میان آگاه و ناآگاه چیست؟. تفاوت میان خطا و جنایت چیست؟. تفاوت میان اشتباه و شرّ چیست؟. نوشته شما عملا این تفاوتها را از بین میبرد و حذف تفاوتها، نخستین گام به سوی خشونت مفهومی است.
لازم میبینم بر نکته ای مهم تاکید کنم. اخلاقی که به ابزار سیاست تبدیل شود، دیگر اخلاق نیست؛ بلکه ایدئولوژی است. هنگامی که مفاهیم اخلاقی برای حذف یا تحقیر دیگران به کار روند، همان لحظه از معنا تهی میشوند. بسیاری از خشونتهای دهشتناک در جوامع بشری، نه به نام شرّ؛ بلکه به نام خیر انجام شدهاند و همچنان میشوند. این همان نقطهای است که مفهوم «ابتذال خیر» معنا پیدا میکند. لحظهای که انسان خودش را در مصدر خیر مطلق و موضع به حقّ مینشاند و دیگر هیچ لزومی به اندیشیدن انتقادی، تردید داشتن یا بازنگری احساس نمیکند. در نوشته شما، خشم اخلاقی جای تفکّر اخلاقی را گرفته است. خشم، هر چند میتواند واکنشی طبیعی در برابر بیدادگری و شرارتهای دیگر باشد، امّا اگر خردمندانه، مهار نشود، به سرعت به داوریهای شتابزده میانجامد و داوری شتابزده، همان چیزی است که اندیشه انتقادی در برابرش، صف آرایی چون و چرایی میکند. فلسفه، بر خلاف خطابه، وظیفه دارد پیچیدگیها را حفظ کند، نه اینکه آنها را در قالب شعارهای ساده فرو بکاهد و به ابزارهای زرّادخانه ای علیه مخالفین عقیدتی خود تبدیل کند.
از سوی دیگر، تناقضی بنیانی در عبارتبندیهای شما وجود دارد. شما علیه استبداد و فاشیسم سخن میگویید، اما لحن کلام شما، انباشته از قطعیّت، تحقیر و حذف است. این تناقض را نمیتوان نادیده گرفت؛ زیرا استبداد، پیش از آنکه در ساختارهای سیاسی ظهور کند، در شیوه سخن گفتن و داوری کردن ریشه میدواند. زبانی که امکان گفت و گو را از میان ببرد، دیر یا زود به همان ساختارهای سرکوبگر نزدیک میشود که ادّعای مبارزه با آنها را دارد. شما در مطلب خودتان، خطر واقعی را نادیده گرفته اید و آنهم اینکه خطر اصلی در جهان مدرن، فقط «ابتذال شر» نیست؛ بلکه ابتذال داوری شتابزده است؛ یعنی دقیقا لحظهای که انسان، به جای فهمیدن و سپس سنجیدن، شروع به برچسب زدن میکند. لحظهای که پیچیدگیهای رفتار و گفتار و کردار انسانی به چند تصویر ساده تقلیل داده میشوند. لحظهای که اخلاق، به جای آنکه راهی برای فهمیدن و سنجشگری باشد، به ابزاری برای محکوم کردن تبدیل میشود.
نکته ای دیگر را نیز اضافه کنم. اگر «ابتذال شر» به معنای ناتوانی در اندیشیدن با مغز خویش است، آنگاه هر اندیشهای که خود را از نقد، مصون بداند، به همان خطر ابتذال شرّ نزدیک میشود. انسانی که گمان میکند تنها دیگران میتوانند دچار ابتذال شوند، دقیقا در لبه همان سقوط به اعماق درّه ابتذال شرّ ایستاده است؛ زیرا خودآگاهبود اخلاقی، نه از طریق محکوم کردن دیگران؛ بلکه از طریق تردید در مواضع عقیدتی خویشتن آغاز میشود. آنچه که نوشته شما به آن محتاج است، نه تندی بیشتر؛ بلکه دقّت بیشتر است. نه محکومیّت گسترده؛ بلکه فهم عمیقتر. نه یقین مطلق؛ بلکه تردیدی زاینده و پرسنده. اگر قرار است از مفهوم «ابتذال شر» چیزی بیاموزیم، نخست باید بپذیریم که هیچ انسانی - نه مردم عادی، نه فعّالان سیاسی، و نه حتّا خود شما - از خطر سقوط به بی اندیشگی مصون نیستید. شرّ معمولا از نفرت آغاز نمیشود. گاهی از یقین و اطمینان صد در صد آغاز میشود. از لحظهای که انسان میپندارد حقیقت را در اختیار دارد و به پرسیدن و شکّ کردن و کاویدن و بازنگری و تردید و نااطمینانی محتاج نیست و دقیقا از همین لحظه است که نخستین گام به سوی هر نوع شرّی برداشته میشود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای تجلّی مهر: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127049/
مطلب ذیل را در پای مقاله آقای مصباحی در سایت ایران امروز نوشته بودم که منتشر نشد. جهت اطّلاع عموم، آن را در ایینجا بازنشر میدهم. لینک مقاله آقای مصباحی را نیز در خاتمه مطلبم گذاشته ام.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
دروود بر آقای مصباحی گرامی،
تحشیه ای برای عمیقکاوی و تامّلات پیگیر.
من بارها در نظر داشتم که در ذیل نوشته های شما، دیدگاههای انتقادی خودم را به رشته تحریر درآورم؛ امّا هر بار که یکی دو بند مینوشتم، ناگهان رشته سخن را رها میکردم و از ادامه بازمیایستادم. این توقف، نه از سر بی میلی؛ بلکه از سر دشواری کلیدی بود که در متن گفتار شما نهفته است. دشواری از آنجا آغاز میشود که سخنان شما، هر چند از زمینهای ایرانی شروع میشوند، امّا به سرعت در دامنه هایی گسترش مییابند که با تجربه زیسته ایرانیان، سنخیّت عمیق و ارگانیک و اینهمانی ندارند. مراد من از این سخن آن است که هنگامی که شما بحث در باره مسئلهای، موضوعی، یا دقیق تر بگویم «تجربهای» را در بستر تاریخ و فرهنگ ایرانی میگشایید و سپس از این بستر، به گستره هایی چون یونان یا دیگر حوزههای فلسفی جوامع دیگر گذر میکنید، غالباً نکتهای کلیدی از یاد میرود و آنهم توضیح تفاوت و حتّا تضادِ نقش «تجربه ایرانی» با «تجربه یونانی» یا دیگر جوامع است. البته تضاد نه به معنای نفی متقابل؛ بلکه به معنای تمایز در بنیانهای زیستن و فهمیدن.
من در اینجا قصد ندارم در باره برداشتهای شما از اصطلاحات و مفاهیم یونانی - به ویژه مفاهیمی که در دستگاههای فکری افلاطون و ارسطو صورتبندی شدهاند- به تفصیل سخن بگویم؛ زیرا این عرصه، در اصل، میدان تجربه زیسته مردمانی است که در بطن اساطیر، تاریخ و روان جمعی خاصّ خود بالیدهاند و فهم عمیق آن مفاهیم، بدون مشارکت در آن چندلایگیهای اسطورهای و تاریخی، کاری بس دشوار و گاه حتّا - اگر نخواهم اغراقگوی کنم-، ناممکن است. با این همه، من فرض را بر این میگذارم که شما و دیگر پژوهشگران، با نهایت کنجکاوی میکوشید تا به معنا و مقصود آن مفاهیم نزدیک شوید. امّا حتّا با پذیرش این فرض، نمیتوان در مرز بازگویی آنچه که یک فیلسوف یا متفکّر گفته است، متوقف ماند. وظیفه اندیشیدن، فقط نقل اقوال دیگران نیست؛ بلکه کوششی است برای برجسته سازی تفاوتها - تا آنجا که ممکن است - و برای توضیح نتایجی که از تجربههای متفاوت در جوامع گوناگون سر برمیآورند. این برجسته سازی، نه صرفا برای ثبت تفاوتها؛ بلکه برای فهم این پرسش اساسی است که چرا ایرانیان، دیگرگونه زیستهاند و می زییند؟ و چگونه دیگرگونه زیستن، در تقابلی نامتعارف با شیوههای زیستن یونانیان یا دیگر جوامع شکل گرفته است؟.
من هر بار که میکوشیدم در حاشیه سخنان شما، «تجربه ایرانی» را از دیگر تجربهها منفک کنم و سپس تفاوتهای آن را با تجربه یونانی یا دیگر سنّتها در جوامع باختری توضیح دهم، درمییافتم که این کار، مرا به سرودن مثنویهایی قطور خواهد کشاند؛ زیرا سخن از تفاوت تجربه ها، سخن از لایههای عمیق تاریخ، اسطوره، زبان، حافظه جمعی و شیوههای بودن در جهان است و این لایهها را نمیتوان با اشارهای گذرا یا قیاسی ساده به طور روشن، بیان و عبارتبندی کرد. همین دشواری بود که مرا بارها از ادامه نوشتن بازداشت. امّا اکنون، اگر بخواهم مقصود خودم را در چند جمله خلاصه کنم، باید بگویم که اصل هر بحث اصیل، باید به گرداگرد «تفاوت تجربه ها» و «توضیح نتایج برآمده از آنها در تاریخ، جامعه و فرهنگ» بچرخد؛ نه آنکه صرفا به ذکر شباهتهایی بسنده شود که در ظاهر، همانندی مینمایند، اما در باطن، از یکدیگر به شدّت متفاوت هستند. حقیقت اینست که شباهتها، غالبا بدیهی و آشکارند؛ ولی آنچه که هویّتها را میآفریند و سرنوشت ملّتها را رقم میزند، تفاوتهاست؛ یعنی تفاوتهایی که در ژرفای تجربههای زیسته نهفتهاند، نه در سطح الفاظ و مفاهیم. به همین دلیل، هر فرهنگی و تمدّنهای برآمده از آن را نباید از خلال آنچه که با دیگران مشترک دارد شناخت؛ بلکه از رهگذر آنچه که او را ناگزیر کرده است به شیوهای خاصّ بیندیشد و خاصّ احساس کند و خاصّ عمل کند. تجربه ایرانی، همچون هر تجربه تاریخی دیگر، صرفاً مجموعهای از مفاهیم یا متون نیست؛ بلکه شیوهای از بودن در جهان است. شیوهای که در آن، نسبت انسان با قدرت، با حقیقت، با تقدیر، با تاریخ و حتّا با خویشتن خویش، به گونهای خاصّ شکل گرفته است. اگر این نسبتها فهمیده و سنجیده نشوند، هر گونه قیاسی میان ایران و یونان، یا هر سرزمین دیگر، به سطحی ترین مشابهتها فرو خواهد کاست.
اندیشیدن در باره تفاوت تجربههای زیسته به معنای اندیشیدن در باره ماهیّت هویّت است. هویّت، نه در تکرار مفاهیم مشترک؛ بلکه در نحوه زیستن تفاوتها پدیدار میشود. هر گاه تفاوتها را به دُرُستی نشناسیم، نه تنها گوهر و روح و روان خود را دُرُست نخواهیم شناخت؛ بلکه دیگران را نیز آلوده به خطا خواهیم فهمید و شاید یکی از عمیق ترین بحرانهای اندیشه در روزگار ما، همین میل به یکسانسازی تجربهها و فرو کاستن آنها به قالبهایی مشترک باشد. منظورم قالبهایی که در ظاهر جهانشمولند، امّا در باطن، تفاوتهای زنده و زاینده فرهنگها را خاموش و بی خاصیّت میکنند.
از این نظر، فهم تفاوت تجربه ایرانی با تجربه یونانی یا دیگر سنّتها، تنها یک مسئله تاریخی یا فلسفی نیست؛ بلکه مسئلهای وجودی است؛ زیرا هر ملّتی، در ژرفترین لایههای تجربه زیسته خود، پاسخی متفاوت به پرسشهای شالوده ای زندگی داده است. حقیقت چیست؟. قدرت چیست؟. دادگزاری چیست؟. حکومت چیست؟. و انسان چگونه باید در جهان باشد؟. و امثالهم. در این زمینه، پاسخها باید از دل تجربههای زیسته برآیند، نه از دل مفاهیم مجرّد.
در خاتمه میپرسم که آیا ما هنگامی که از مفاهیم و تجربههای دیگر فرهنگها و تمدّنها سخن میگوییم، حقیقتاً در پی فهمیدن تفاوتهای زنده و سرنوشت ساز آنها هستیم یا اینکه ناآگاهانه میکوشیم همه تجربهها را در قالبی واحد فرو بریزیم و بدینسان، پیش از آنکه دیگران را از دست بدهیم، تجربیات بنیانی خویشتن را گم و گور کنیم؟. باید پرسید و اندیشید که چرا تجربه ایرانی با تجربه یونانی یا تجارب دیگر ملل از یکدیگر متفاوت هستند؟. تجربه یونانی از «شهر» (polis) چه تفاوتی با تجربه ایرانی از «شاهنشاهی» داشت؟ . تجربه «قانون» در یونان چه تفاوتی با تجربه «فرّ» و «خویشکاری» در ایران داشت؟ و الی آخر.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای مصباحی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127041/
دروود بر کیانوش عزیز،
اندکی صحبت از مراسم توبه نصوح پاپ کاتولیک و مسلمان شدنش!
آخوندها و زمامداران گیوتین الهی حتّا اگر تمام مردمان ایران مُقر بیایند که ما حاضریم شما حاکم دائمی باشید به شرطی که ما ایرانیان از کوچک و بزرگ، هر روز و هر کجا و هر زمانی که دلمان بخواهد لخت و کونپتی شویم و در سراسر ایران برهنه برهنه بگردیم و بر سینه هایمان بنویسیم لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ و بر پشتمان بنویسیم محمداً رسول الله و بر دست راستمان بنویسیم علی ولی الله و بر دست چپمان بتویسیم، قربونت برم رهبر معظّم، من تضمین قطعی میکنم که آنها توافق خواهند کرد و کاری به کار ملّت نخواهند داشت. باورت نمیشه، این گوی و این میدان. رذالت و شرارتی که آخوند جماعت و تابعینش به آن مبتلایند، فقط خودشان میزان و درجه سبعیّت و ریاکاری اش را میشناسند و دیگر هیچکس. خشت به خشت اسلامیّت، مخصوصا شیعه گری از رذالت انباشته شده است. بنابر این، تعجّب نکن از این معرکه گیریهای تبلیغاتی.
شادزی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
بیکارید اصلا حرفهای اینا رو میخونید؟ یکی دو بار برای شناختن شان کفایت می کند.
بسیاری ایرانیان از اختلال شخصیت ناریسیسم - خودشیفتگی- رنج می برند. گاه آنقدر در آنها عمیق است که به جفنگ گویی می افتند و رامین پرهام یکی از مشکل دار ترین آنهاست. من زیاد تجعب نکردم که این آدم توانست خود را به شاهزاده نزدیک کند.
بسیاری ایرانیان از اختلال شخصیت ناریسیسم - خودشیفتگی- رنج می برند. گاه آنقدر در آنها عمیق است که به جفنگ گویی می افتند و رامین پرهام یکی از مشکل دار ترین آنهاست. من زیاد تجعب نکردم که این آدم توانست خود را به شاهزاده نزدیک کند. متاسفانه اطراف شاهزاده را افرادی که سیاست روز را درک نمی کردند کم نبودند. یکی از یکی پرت تر و طول کشید تا شاهزاده متوجه شود که از آنها آبی گرم نمیشود. همه آنها پس از کنار نهاده شدن به جای آن که پی ببرند که مشکل ناتوانی خودشان بوده شدند دشمن شاهزاده. شاید بی تجربگی شاهزاده و توانایی خودشیفته هفت خطی مثل رامین پرهام باعث شد که شاهزاده پی نبرد که این چه ماری هست. شد مشاور شاهزاده. شروع کرد به تراوش دادن آب پهن های مغزش را عنوان مشروطه نوین. وقتی به او گفته شد که مشروطه نوین مجموعه ای از مقالات داریوش همایون است از وجود چنین کتابی اظهار بی اطلاعی کرد. خود یک طرح مشروطه نوین داده بود. میگفت هر ده سال یک بار از میان اقشار مختلف جامعه، بقال و چقال و پرستار و خلبان و کفتار و شغال و درخت بید و مهندس سازه های هسته ای و کوفت و زهر مار یکی انتخاب و شاه بشود!!!!!!!! فکرش را بکنید.. شاه انتخابی!! از میان پرستار و سایر اقشار که تحصیلکرده باشند!!!! در اینجا در مناظره با ایرج مصداقی ادعایش کون خر را پاره میکند و با وقاحت و بیشرمی تمام ایرج مصداقی را با یک فخرفروشی به بیسوادی و بیشعوری متهم میکند. متهم نه.. حکم میدهد که ایرج مصداقی فاقد سواد و شعور است. در میان ایرانیان متاسفانه کم نیستند کسانی که به استدلال بر نمی آیند و مخالفین فکری خود را بیسواد میخوانند. در اصل رامین پرهام که مخالفانش را بیسواد میخواند هدفش این است که اثبات کند که چون طرف مقابل از نظر من بی سواد است پس شما تولیدات پهن مغز مرا بی کم و کاست بپذیرید!! ینی نمیشه خزعبلات این مردک را شنید و کفرتان از میزان وقاحت و بلاهت و ادعایی که کون خر را نزد این مردک پاره می کند در نیاید.. واقعا کفر آدم در میاد. ایرج مصداقی همینجوریش به قول قدیمی ها به دمبکش دست بزنی دامبی صدا میکند و آدمی است هیجانی. وقتی خزعبلات این مردکه رامین پرهام را بخصوص توهین هایی که روز روشن با بیشرمی و وقاحت به مصداقی نسبت میداد می شنیدم نزد خود میگفتم من که اینقدر کفری شدم ببین مصداقی الانه که فوش خارمادر بکشه به جان این میمون. اما خب.. مصداقی فقط توانست یک سری حرفهای متقابل را بار او کند. ینی حجب و حیا بخرج داد مصداقی اگر من بودم. نامرد پست فطرت.. پس از این همه سال که مصداقی مجاهدین را رسوا کرده باز تلاش میکرد از سابقه مصداقی که خود مصداقی بارها در موردش صحبت کرده برای زدن او استفاده کند. ینی عین نامدردی و پست فطرتی است. خود فلان فلان شده اش به آب و آتش زد تا به شاهزاده نزدیک شود و مدتی هم دیگه .... را سابیده بود از بس مالیده بود بعد به مصداقی بابت همکاری با شاهزاده تکه میپراند. چند سالی است که حتا یک مصاحبه پرهام را هرکجا می بینم بلافاصله رد میکنم و تماشا نمیکنم. این بار هم تحمل خزعبلات این مردک را نداشتم اما خواستم ببینم مصداقی چه میگوید. فشارم رفته بود بالا در آخر مصاحبه. اما آنچه میخواهم بگویم این است که رسانه هایی که این مریض روان پریش را بعنوان کارشناس دعوت می کنند چه حرامزاده هایی هستند. خزعبلات رامین پرهام را کسی به پشم اش هم نمیگیرد. ایرج مصداقی نباید شان خود را پایین میاورد تا پاسخ مزخرفات این مردک را بدهد. مصداقی میگوید شاهزاده با همه رسانه ها مصاحبه میکند و در معرض چالشی ترین پرسش ها قرار میگیرد اما رامین پرهام عقیده دارد که شاهزاده از این گونه سوالات و انتقادات می گریزد. البته منظور رامین پرهام را می فهمم. او خیال میکند شاهزاده به او و امثال او بدهکار است که بیاید و سوالات نامربوط و انتقادات بلاهت آمیز رامین پرهام را بدهد. میگوید بیانیه دادم که شاهزاده از مردم دعوت به آمدن به خیابان نکند چرا که رژیم آدم می کشد. این را همان ها که به خیابان آمدند می دانستند اما آگاهانه به خیابان رفتند. جانشان را بدست گرفتند و رفتند و دلسوزی ها و خونشوری های امثال رامین پرهام را به تخم شان هم نگرفتند. و این عقده ای بار کشتار را از دوش خامنه ای میخوواهد به دوش شاهزاده منتقل کند. رامین پرهام در نبرد نرماندی کشته شدن فرانسویان به هنگام حمله متفقین را از دوش هیتلر اشغاگر بر میدارد و به گردن ژنرال دوگل و پارتیزان های فرانسوی می اندازد. روزی در ایران باید مجسمه های بلاهت را از رامین پرهام و امثال او که شاهزاده از خود راند را در موزه مجسمه های مومی بسازند و ملت مسخره شان کنند.
دروووود!
اندکی حرفهای شاید شایان شنیدن. شاید!
چرا ما – به ویژه در فضای ایرانیان مدّعو – در دایره «گفت و شنود» ناتوان ماندهایم؟. چرا بسیاری از آنانی که به میدان مصاحبه پا میگذارند، به جای آنکه در باره «موضوع» سخن بگویند، صرفاً در آینه ذهنیّت خویش خیره و میخکوب میمانند و نیّات و مقاصد و پیشفرضهای خود را بازمیگویند؛ گویی مصاحبه نه میدان تقابل اندیشه ها و دیدگاهها و تجربیات و تامّلات انتقادی؛ بلکه صحنه تکرار اعتقادات از پیش منجمد است؟. چرا مجریانی که میبایست میانداران مسیر بحث باشند، خودشان نخستین عاملان آشفتگی موضوع بحث میشوند و از هدایت گفتار به سوی معنا و نتیجه ارزشمند ناتوان میمانند؟. من به شخصه، اینگونه هیاهوهای لفظی را هرگز «گفت و شنود» نمیدانم و به رسمیت نیز نمیشناسم. آنچه که در بسیاری از این مصاحبهها - به وفور در شبکه های اجتماعی عین مور و ملخ وجود دارند و هر روز نیز هزاران هزار نوع بر آنها افزوده میشود - رخ میدهد، نه دیالوگ است و نه حتّا جدال فکری و نظری؛ بلکه نوعی کشمکش غریزی و بی مهار است و چیزی شبیه زد و خوردهای «کوچه مردها» (با این کمداشت که زنده یاد «حسین واثقی» زنده نیست تا ریتم تنبک را پا به به پای زد و خورد حریفان گلاویز شده بنوازد!). گوش سپردن به چنین مشاجراتی، نه تنها اتلاف وقت است؛ بلکه نوعی فرسایش روح و روان نیز است؛ زیرا ذهن و مغز و حواس آدمی را از تأمل، تهی میکند و گوش را به سر و صدا عادت میدهد.
کسانی توان سخن گفتن دارند که «حرفی» برای گفتن داشته باشند و «حرف حساب»، چیزی نیست که از میل و هوس یا از تعصّب و جانبداری بجوشد. حرف، زاده اندیشیدن است. زاده تأملی که از مرز خودخواهی عبور کرده و به قلمرو حقیقت نزدیک شده است. انسانِ اهل گفت و شنود، انسانی است گشوده فکر؛ یعنی کسی که میتواند میلیمتری از اصل موضوع منحرف نشود و به جای درگیر شدن با اشخاص، به کاوش محتوا بپردازد؛ زیرا موضوع بحث، میدان حقیقتیابی است و اشخاص، تنها حاملان موقّت آن. گفت و شنود اصیل، با «بازشکافی موضوع» آغاز میشود و با «نقد اندیشمندانه» ادامه مییابد. نقدی که بر شالوده تفکّر استوار است، نه بر نیّات پنهان، علایق شخصی، سوائق غریزی، یا وفاداریهای گروهی و تشکیلاتی و حزبی و سازمانی و عقیدتی و غیره و ذالک. آنجا که نقد از تعصّب زاده شود، دیگر نقد نیست؛ بلکه واکنش است و واکنش، هرچند پر صدا و توام با جیغ و فریاد و کف بر لب آوردن، هرگز زاینده معنا و استدلال نیست. مثلا مشارکین بحث باید بدانند و از قبل فهمیده باشند که تفاوتی بنیانی و سرنوشت ساز وجود دارد میان «اندیشیدن در باره ایده دادگزاری» و «جبههگیری برای توقّعات حقوقی». میان «ایده پادشاهی» و شخص «پادشاه». اندیشیدن، حرکتی است به سوی کشف یا ساختن حقیقت. امّا جبههگیری، حرکتی است به سوی چیره و غالب شدن بر حریف مقابل. مثلا اولی میپرسد که «حقّ چیست؟» و دومی در مقابلش میپرسد که «حقّ من کجاست؟». نفهمیدن این تمایز کلیدی، نه تنها نشانه ناآگاهی از یکی، بلکه گواه بی خبری از هر دو است. کسی که فرق میان اندیشه و جانبداری را درنیابد، نه مدافع حق است و نه جوینده حقیقت؛ بلکه او صرفاً بازیگری است در میدان منافع.
به همین دلیل، بسیاری از آنچه که این روزها «مصاحبه» نامیده میشود، در حقیقت صورتکی مضحک و حقیر است بر چهره گفت و گوی شایان تامّل و بارآور. واژهها حضور دارند، اما معنا غایب است. صداها بلندند، امّا اندیشه کوتاه. چنین میدانهایی را من نه فقط بی ثمر؛ بلکه زیانبار میدانم؛ زیرا به تدریج ، هنر گفت و شنود را به میدان جدال و جنگ لفظی و أعصاب خوردکن تقلیل میدهند و انسان را از اندیشیدن به واکنش نشان دادن ندافعی تنزّل میدهند و شاید ریشه این ناتوانی، عمیق تر از آن باشد که در سطح مهارتهای گفتاری، جست و جو شود. شاید ما هنوز نیاموختهایم که «گوش دادن و نیوشیدن» پیش از «سخن گفتن» قرار دارد. همچنین فهمیدن، مقدم بر پاسخ دادن است و اینکه حقیقت، نه در صدای بلندتر؛ بلکه در اندیشه ژرف تر آشکار میشود. گفت و شنود، پیش از آنکه یک فنّ باشد، یک منش رفتاری و زیستی است. نوعی انضباط درونی که انسان را وادار میکند پیش از داوری، بیندیشد و پیش از دفاع، بفهمد. جامعهای که در آن، گفت و شنود به جدال لفظی بدل شود، به تدریج، توانایی تفکر جمعی خود را از دست میدهد؛ زیرا اندیشه، در فضای احترام و دقّت میروید؛ نه در میدان هیاهو و غلبه و هنگامی که شعله های تفکّر خاموش شود، تصمیمها نیز کور میشوند و کورترین تصمیمها، آنهایی هستند که با بیشترین اطمینان گرفته میشوند. من تاکید میکنم که اینگونه مصاحبهها را بیش از آنکه میدان تبادل اندیشه ها باشند، صحنه نمایش هیجانهای ناشی از غلظت شدید تستسرون میدانم و آنها را صراحتاً و حقیقتاً به قول جوانان امروز، «کنسل ابدی» میدانم؛ نه از سر خشم؛ بلکه از سر دفاع از شأن اندیشه و احترام به ارجمندی انسان؛ زیرا اندیشه و سخن مغزدار، اگر به بازی گرفته شود، دیگر توان هدایت انسان را نخواهد داشت. آیا ما واقعاً خواهان «گفت و شنود» هستیم؛ یعنی رویارویی صادقانه با حقیقت یا تنها در پی آنیم که در هیاهوی واژهها و صداهای گوشخراش، تصویر خود را بر دیگران تحمیل کنیم و نام آن را گفت و گو بگذاریم؟.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
درود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای برای زیر کرسی ماندن و پیاز داغ خوردن!
حرفهای شما بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی باشد، یک بیانیّه بی شرمانه اتّهامی است. زبان قلم شما، «جزمیّت بی چون و چرا» را به جای «استدلال منطقی و بُرهان مجاب کننده» گذاشته و «اتهامزنی» را حُکم ابلاغی کرده است. ساختار ذهنیّت و اخلاقی را که چنین اتّهامزنی را ممکن میکند، باید سنجشگری رادیکال کرد. مسئله این اسست که شما ادّعای «شناخت عمیق» مییکنید و خبر ندارید که به توهّم دانایی به شدّت مبتلائید . شما از همان آغاز، خودتان را در موضعی گذاشته اید؛ چانکه گویی از سه سال پیش «شناختی قیراطی و صد در صدی» از ماهیّت یک «باند!؟» داشته اید. باید پرسید که شناخت عمیق بر چه مبنایی؟ بر داده های عینی و مادّی؟، بر تجربه؟، بر استدلال منطقی؟، یا صرفا بر سوء ظن و از خود متشکّری؟. وقتی که شخصی خودش را صاحب «شناخت عمیق» مینامد، آیا در حال راهگشایی به سوی کشف و شناخت حقیقت است یا در حال ساختن اقتدار برای خودش؟. آیا «شناخت ادّعایی» را میتوان راستآزمایی کرد یا همش حرف هوا و صرفا یک ادّعای اقتدارآمیز برای حذف مخالفان و حسادت پنهان به رقیبان است؟. چه تفاوتی هست میان زبان اتهامزنی شما و زبان نظامهایی که مخالفان خود را «وابسته»، «فریبکار» و «فاقد پایگاه مردمی» مینامند؟. صحبت شما بوی جزمیّتگرایی خام (dogmatism) میدهد؛ یعنی همان بیماری که تاریخ بشر را به خاک سیاه نشانده و بارها نشان داده است که چگونه به حذف و طرد و حتّا خشونت و قتل میانجامد. بحران اخلاقی در صحبتهای شما به جای تحلیل منطقی و مجاب کننده آشکار است. استفاده از واژگان اتّهامی مثل: «باند فریبکار»، کوتولههای سیاسی»، « بیوطنان»،» «مشاوران مسموم» ، حکایت از ذهنیّتی آلوده و به شدّت مُغرض میکنند؛ نه ذهنیّتی بیدارفهم و فرزانه و مسئول. وقتی که به قول معروف، کسانی پیدا شوند که چیزی در چنته نداشته باشند زبانشان و قلمشان از استدلال، خالی میشود و به ناچار به توهین و اتّهامزنی پناه میبرند؟. باید پرسید که آیا کسی که مخالفانش را «کوتوله» مینامد، بی مایگی و بیسوادی شدید خودش را از این طریق، پنهان نمیکند؟ آیا چنین زبانی، ناخواسته همان گرایش برای حذف و تخریب را بازتولید نمیکند که خودِ جنابعالی ظاهرا علیه آن مشقنویسی میکنید؟. اگر حقیقت در اختیار شماست، چرا به تحقیر دیگران محتاجید؟ حرفهای شما به جای گفت و گوی عقلانی، به سمت اخلاق دشمن سازی و نفرت پراکنی میرود؛ منظورم اخلاقیست که حقیقت را نه از راه استدلال؛ بلکه از راه بی اعتبار کردن طرف مقابل میخواهد به تملّک انحصاری در آورد.
شما با تقدیس یک فرد، خطر اسطورهسازی سیاسی را تحت «رسالت تاریخی» و «پدر معنوی همه ایرانیان» در شمایل یک شخصیّت سیاسی خلط کرده اید. هر گاه سیاست به زبان رسالت و پدری تبدیل شود، عقلانیّت به حاشیه رانده میشود. صحبتهای مهرآمیز شاهزاده را نباید تفسیرهای سیاسی کرد؛ بلکه رفتار مهربانانه و گفتارهای عطوفت آمیز او را باید در دایره مناسبات عاطفی و فرهنگ ایرانیان دریافت و فهمید؛ نه اینکه آنها را در دامنه سیاست، تفسیرهای دلبخواهی برای تضعیف و تهاجم به شاهزاده به کار بست و باید تفاوت بین رفتار احساسی را با موضع سیاسی فهمید، بعدا ادّعای «شناخت عمیق» کرد. هیچکس به دنبال رهبر سازی کاریزماتیک نیست. شاهزاده، تنها صخره ایست که میتوان بر شانه های او که ریشه در تاریخ کهنسال ایران دارند به گستره آزادی ایران و مردمانش تکیه کرد و امیدوار بود. به همین دلیل نمیتوان از دمکراسی سخن گفت و همزمان یک فرد را در جایگاه «رسالت تاریخی» نشاند. رسالت شاهزاده، جنبه «مصطفائی» ندارد؛ بلکه اقدامیست گزینشی و تاریخی و فرهنگی برای نشاندن ایران و مردمانش در همان جایی که اصالت گوهری اش هست.
شما رنج مردم و مرگ مردم را در جنگ و اعتراضات به «بازیهای سیاسی» یک گروه نسبت میدهید. من میپرسم که موضع شخصی شما در برابر «ولایت گیوتینی سفّاکان الهی و وضعیّت فعلی میهن اشغال شده و واقعه هولناک قتل عام دیماه و اعدامهای روزانه» چیست و در کجا عبارتبندی شده است تا کنون؟. شما کجای این معادله امکان دوام پسمانده های گیوتین الهی ایستاده اید؟. در کجا شما و امثال شما، یک جمله در سنجشگری اسلامیّت و محتویات متعفّن قرآنی تا امروز نوشته اید؟. من میپرسم که چه مناسبت علّیّتی روشنی میان «باند» و مرگ مردم ارائه شده است؟. آیا این نوع نسبت دادن، چیزی جز مصادره اخلاقی رنج نیست که میتوان آن را تجارت با رنج نامید؛ یعنی استفاده از تراژدی مردمان ایران برای حقّانیّت بخشی به موضع شحصی خودتان و همعقیدگانتان بدون ارائه تحلیل واقعی. من از شما میپرسم که آیا وحدت بدون اختلاف نظر ممکن است؟. اگر آری، پرنسیپها و اسلوبها و شالوده هایش چیستند؟. شما مدام از «وحدت ملّی» سخن میگویید. میشود لطف کنید و تعریف «ملّی» را توضیح دهید؟. «ملّی یعنی چه؟» و وحدت چگونه تعریف میشود؟ با حذف مخالفان!؟. با طرد «حلقهها»؟ با برچسب زدنهای اتّهامی؟.. من میخواهم بدانم که آیا وحدت واقعی از گوناگونی زاده نمیشود؟ . آیا وحدتی که مخالفان را «بی وطن» مینامد، خودش نوعی یکدست سازی اجباری نیست؟. آیا «وحدت»، در حقیقت، نام دیگری برای استتار هژمونی طلبان خاصم نیست؟ وحدتخواهی بدون همبستگی و همعزمی و همپایی – برغم اختلاف نظر و دیدگاههای متفاوت -، اغلب نام دیگری برای اقتدارگرایی است. آنچه که بیش از هر چیز دیگر در صحبت شما جلب توجه میکند، نه محتوای بی مغز آن؛ بلکه ساختار ذهنیّتی است که بر پایه جزمیّتهای مطلق، دشمن سازی و اسطورهسازی بنا شده است. شما خودتان را در جای داوری نشانده اید که مالک حقیقت هستید و دیگران را به اتّهام «فریبکار» و «فاقد پایگاه مردمی» معرفی میکنید، بی آنکه نشان دهید داور شدن شما بر چه بنیان معرفتی استوار است. این نه روش تفکّر نقّادانه؛ بلکه صورتبندی تازهای از همان گرایش اقتدارگرایانه است که به حذف و طرد میانجامد.
مشکل صحبتهای شما از موضع جاه طلبیهای سیاسی نیست؛ بلکه از مقهور شدن در قالب زبان تقدیس و نفرت است. تقدیس یک فرد به عنوان «پدر معنوی» و در عین حال تحقیر دیگران بهعنوان «کوتوله سیاسی». شما که تمام قد و قواره تان از لحاظ سیاسی به «شیرعلی قصاب» پوزخند میزنید، کدام بینش و ایده و تفکّر سیاسی را برای برونرفت از کوچه منزل خودتان دارید تا بخواهید مثلا ادّعای راهبردی کشوری به نام ایران را داشته باشید؟. از یک سو اسطورهسازی از قدرت، و از سوی دیگر، بی اعتبار کردن هر صدا و مشاور و کنشگر و شخصیّت و رجل دیگر. وضعیّت زایش دمکراسی، در بنیان خود، نه بر اسطوره بنا میشود و نه بر نفرت؛ بلکه بر تردید، گفت و گو و پرسشگری و سنجشگری و پذیرش مجهولات و احتمالات خطاهای حتّا استخوانسوز استوار است. افزون بر این، نسبت دادن رنج و مرگ مردم به رفتار یک گروه، بدون ارائه تحلیل علّی روشن، نوعی بهرهبرداری اخلاقی از تراژدی جمعی است. من میپرسم که آیا شما واقعا و جدا حقیقت را میجویید، یا فقط میکوشید که دشمن تراشی کنید تا جزمیّتهای خودتان را حفظ کنید و آب به آسیاب پسمانده های گیوتینداران الهی بریزید؟. بزرگترین خطر برای آزادی، نه دشمنان آشکار آن؛ بلکه جزمیّتهای بی پرسش و تردید هستند که خود را حقیقت میپندارند و دیگران را خطاکار بدون هیچ دلیل متّقن و برهان مجاب کننده.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان