● صفحه شما
دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.
لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.
مجدّدا دروود بر آقای برازش گرامی،
تحشیه ای دیگر برای احیاء پروسه روشنگری در غرب مسلمان شده!
من با دیدگاههای زنده یاد «خلیل ملکی» نیز آشنایی مکفی دارم و جدّا میتوان گفت که در دوران خودش، نبوغ سیاسی داشت و ثروت ملّی بود که متاسفانه سوخت و نابود شد.
آنچه که شما در باب دفاع از «انقلاب سفید» نوشته اید - (من در این زمینه از ابعاد مختلف موافقین و مخالفین، مطالعات مفصّلی کرده ام و حتّا کتاب «محمّد رضا شاه فقید» را نیز دقیق مطالعه کرده ام)- ، بیش از آنکه یک استدلال مبنی بر بینش تاریخی باشد، تلاشیست برای بازتعریف مدرنیته به مثابه مجموعهای از دستاوردهای اعطا شدنی؛ چنانکه گویی قدرت سیاسی میتواند همچون معماری آگاه، در ابتدا «شهروند» را تعریف کند و سپس در زمانی مناسب، آزادی مکفی را به او واگذار و هدیه کند. امّا این تصوّر، در بنیان خودش حامل یک تناقض جدّیست؛ زیرا سوژهای که امکان مخالفت، اعتراض و مشارکت فعّال را در شکل دادن به نظم سیاسی ندارد، چگونه میتواند حامل آزادی باشد؟. آیا چنین «شهروندی» در عاقبت کار، به یک فاعل آگاه و بیدارفهم تبدیل میشود یا به ابژهای در پروژهای از پیش طراحی شده تقلیل مییابد؟. مسئله دقیقا در همینجاست که فهم مدرنیته را از سطح «محتوا» به سطح «فرم» منتقل میکند. مدرنیته در اعطای حقوقی همچون حق رأی یا اجرای اصلاحات ارضی خلاصه نمیشود؛ بلکه در امکان نقدِ همان حقوق و إصلاحات. در امکان صف آرایی انتقادی و نظری با قدرتی که آنها را اعطا کرده، معنا مییابد. اگر این امکان حذف یا محدود شود، آنچه که باقی میماند نه «مدرنیتهای ناقص»؛ بلکه نوعی مهندسی اجتماعی با زبان مدرن است؛ یعنی پروژهای که در ظاهر به پیش میرود امّا در عمق، همان معضل دیرینه سلطه را بازتولید میکند. در چنین چارچوبی، دوگانهسازی میان «مدرنِ پیشرو» و «سنّتِ ارتجاعی» نیز به شدّت مسئلهدار میشود. این تقسیمبندی را هر چند میتوان از نظر بینش تاریخی گوارید و فهمید، ولی از نظر تحلیلی، ساده سازی موضوع است. آیا هر نیرویی که در برابر روحانیّت [= کاست منحط آخوندها و ملّاها و متشرعین] میایستد، الزاما حامل مدرنیته است؟ و آیا قدرتی که اصلاحات را مهندسی میکند به دلیل محتوای این اصلاحات، از نقد معاف میشود؟. آیا خودِ «پروژه مدرنیزاسیون» نمیتواند شکلی از «ارتجاع مدرن» باشد؛ منظورم بازگشتی به همان معضل که در آن قدرت میداند و جامعه باید تبعیت کند، ولی اینبار با واژگانی تازه.
از این لحاظ، مفهوم «نابینایی تاریخی [= که من آن را ترجیح میدهم بینش تاریخی بنامم که فقدانش به خطاهای کلیدی منجر میشوند]» برای توصیف رفتار نیروهای مخالف به کار میرود، محتاج بازاندیشی است. آیا این نابینایی تاریخی در سوی مخالفان قرار داشت، یا در خودِ پروژه قدرت نیز نوعی ناتوانی در دیدن و شنیدن صداهای مخالف در جامعه نیز وجود داشت؟. وقتی امکان بیان آزادانه نارضایتیها محدود میشود، آیا میتوان انتظار داشت که کنش اجتماعی به شکلی عقلانی، شفّاف و منسجم بروز یابد؟. چه بسا آنچه که به عنوان خطای تاریخی نیروهای اجتماعی توصیف میشود، در اصل، واکنشی به بن بستهایی باشد که خودِ ساختار قدرت ایجاد کرده است. در چنین شرایطی، ائتلافهای نامتجانس [= روحانیّت + چپ ایدئولوژیک] نه لزوما از سر جهل یا «تسلیم فکری/عقیدتی»؛ بلکه از دلِ انسدادهای سیاسی زاده میشوند. تأکید بر مسئولیّت نیروهای اجتماعی، اگر چه نکتهای شایان تأمّل است، امّا بدون در نظر گرفتن نسبت آن با «امکان کنش»، به نوعی داوری اخلاقی تبدیل میشود. مسئولیّت، زمانی معنا دارد که امکان انتخاب واقعی وجود داشته باشد و در غیاب چنین امکانی، سرزنش جامعه بیش از آنکه روشنگر باشد، به نادیده گرفتن پیچیدگیهای معضلات اجتماعی و تاریخی میانجامد.
تلاش برای تعمیم این الگو به اروپای معاصر نیز با خطر نوعی شتابزدگی تحلیلی همراه است. شباهتهای ظاهری در رفتار برخی رویدادهای سیاسی، به تنهایی برای استنتاج یک الگوی تکرار شونده تاریخی کافی نیستند. تفاوتهای عمیق در ساختارهای نهادی، سنّتهای حقوقی و فرهنگهای سیاسی، عواملی هستند که نمیتوان آنها را نادیده گرفت. اگر رویدادهای تجربه شده تاریخ به ابزاری برای تأیید پیشفرضهای از پیش شکلگرفته بدل شوند، دیگر نه راهنمای فهم؛ بلکه منبعی برای تثبیت خطاهای ادراکی خواهند بود. در نتیجه، اگر قرار باشد از «درسهای تاریخ» سخن گفته شود، شاید بنیانیترین درس، این باشد که مدرنیته را نمیتوان به عنوان بستهای از اصلاحات تجویز کرد و سپس انتظار داشت که سوژههای آزادمنش و آزاداندیش و فرزانه و فرهیخته به طور خودکاروار از دل آن پدید آیند. مدرنیته در معنای عمیق خود، پروسه ایست که در تامین و تضمین فضای آزادی و سنجشگری، نه به عنوان امتیاز و هدیه؛ بلکه به عنوان شرط امکان هر تحوّل پایدار عمل میکنند. هر تلاشی برای دور زدن این پروسه، حتّا اگر در کوتاهمدّت به نتایجی ظاهرا پیشرفته منجر شود، در بلندمدّت با واکنشی روبهرو خواهد شد که میتواند نه تنها آن دستاوردها؛ بلکه امکان تحقّق خودِ مدرنیته را نیز به خطر اندازد[کماکان که با فاجعه 1357، چنین اتّفاقی افتاد].
در باره سکوت دولتهای جهانی در قبال مسائل و وقایع و رویدادهای ایران باید عرض کنم که نقش مطبوعات و شبکه های اجتماعی و گرایشهای چپ و غیره و ذالک، کاره ای نیستند. مسئله اینست که اهرمهای قدرت در کشورهای جهانی میدانند که ایرانیان به ذات خودشان دارای پتانسیلهای فوق العاده عظیمی هستند و میتوانند یک شبه، ره هزاران ساله را بپیمایند؛ زیرا نخستین بنیانگذاران تاریخ و فرهنگ و امپراطوری جهانی بودند و نه تنها الگوی فرهنگی تمام کشورهای خاورمیانه محسوب میشوند؛ بلکه میتوانند در ابعاد مختلف تکنیکی نیز در کمترین فرصت ممکن، سرآمد روزگاران باشند و این برای اروپائیان و دیگر کشورهای جهانی، خطری بزرگ محسوب میشود؛ زیرا گرانیگاه و وزنه هژمونی فرهنگی و تکنیکی را به ایران آینده، انتقال و متمرکز میکند. ایران و مردمانش حتّا در دوران مثلا شکوفایی «تمدّن اسلامی» از پیشاهنگان تاریخ جهانی بودند و با رویداد فاجعه بار 1357 نیز باز در صحنه جهانی، الگوی تمام جنبشهای رادیکال اسلامی شدند. اینست که سکوت محافل قدرت در کشورهای جهانی از اروپا گرفته تا اسکاندیناوی و غیره و ذالک به هراس آنها از آتشفشانی شدن پتانسیل قویمایه ایرانیان مبوط میشود. ما در حقیقت تلخ وجودی خودمان تحت شرایط فعلی بسان «مردمان یهود و کشور اسرائیل» هستیم. تنهای تنها با این تفاوت که اسرائیلیها و یهودیان، همبسته و هوای همدیگر را دارند، ولی ما ایرانیان فعلا پراکنده ایم و علیه یکدیگر، جبهه راه انداخته ایم. راز دوام گیوتین الهی و شکست و ذلالت ما معترضان پراکنده نیز در همین بدبختی نهفته است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای تقریبا پرسشی و تامّلاتی در سمت و سوی نابودی میکرسکپترین نشانه های گیوتین الهی.
همانطور که قبلا نیز برایتان نوشتم با پرنسیپها و اصول، هیچ مشکلی ندارم و انتقادهایم بیشر به جزئیّات سمج و دست و پاگیردار هستند که برجسته میشوند. ناگفته نگذارم که پرسشها و انتقادهای من، بیشتر در سمت و سوی تلنگر زدن برای اندیشیدن عمیق در باره پیچیدگی معضل تحوّلات پیش روست نه اینکه فقط ایراد گرفتن و بحث را خاتمه قلمداد کردن. یکی از مسائلی که امکان باهمگرایی را فعلا دشوار کرده است، حملات شدید به شاهزاده رضا پهلوی و سلسله پهلویها از سوی گرایشهای مختلف است که در شبکه های اجتماعی به وفور میتوان حملات را ملاحظه کرد. صرف نظر از گماردگان و سایبریها و صادراتیهای گیوتین الهی که وظیفه مزدوری خودشان را با توفیقات الهی انجام میدهند، باید عرض کنم که بخش مخالفان شاهزاده و پادشاهی خواهان از سر رقابت سیاسی است که از در مخالفت در آمده اند و اتّفاقا در صحبت شما، یک جمله کلیدی هست که اصل مطلب را در این خصوص ادا میکند و آنهم این است که شما نوشته اید: «.... اما تثبیت او [= شاهزاده رضا پهلوی] به عنوان «شاه آینده»، پیشاپیش وارد حوزهای میشود که ذاتا باید به رأی مردم واگذار شود، امری مهم که شاهزاده رضا پهلوی خود نیز پیوسته بر آن تاکید نموده است» دقیقا رقبای سیاسی شاهزاده میدانند که حتّا اگر شاهزاده نیز تمایلی به شاه شدن نداشته باشد، باز انتخاب اکثریّت مردم در شرایط انتخابات آزاد، بی شک، شاهزاده خواهد بود. رقیبان سیاسی به این احتمال ممکن آگاهند و به شدّت میترسند. به همین دلیل، ترجیح میدهند که چنین امکانی، وقوع پیدا نکند؛ ولو در این زمینه و تلف شدن زمان، پسمانده های حکومت فقاهتی، برای جیره روزانه نیز که شده باشد، حدّاقل دویست جوان بُرنا و رشید و زیبا و ورزشکار و سالم را بالای چوبه دار بفرستند. این یک معضلیست که فقط در شرایط واپس نشستن آگاهانه از تبلیغات مسموم علیه شاهزاده و پادشاهی خواهان میتواند خنثا شود و پنانسیل عزم جزم برای در هم کوبیدن سیستم الهی را سرعت بدهد. فعلا این بحث را موقتا کنار بگذارم تا در فرصت مناسب. میپردازم به صحبت شما.
نخست باید پرسید که آیا «تداوم» به خودی خودش ارزش است یا نشانهای از تکرار؟. شما استمرار تظاهرات را به مثابه «توان بسیج پایدار» میستاید، امّا این پرسش را معلّق میگذارید که آیا این تداوم، نشانه زنده بودن یک اراده سیاسی است یا نشانه ناتوانی آن در عبور از یک فرمِ تکراری؟. اگر کنش سیاسی، در تعریف عمیقش، توان دگرگونسازی وضعیّت باشد، آیا تظاهراتی که ماهها در همان سطح اعتراضی باقی میماند، به تدریج به یک آیینِ نمادین- نوعی مناسکِ تسکین دهنده- تبدیل نمیشود؟. اینجا شکافی میان «احساس کنش» و «واقعیّت کنش» ایجاد میشود. شما دیاسپورا را به حیث «حوزه عمومی جایگزین» صورتبندی میکنید. ولی این تعبیر، به شکلی پنهان، یک جا به جایی را به حقّ، جلوه میدهد و آنهم اینکه آیا حوزه عمومی را میتوان «جایگزین» کرد، وقتی که خودِ سوژه های درون آن؛ یعنی مردمان داخل ایران از آن حذف شدهاند؟. یا آنچه که رخ داده، بیشتر نوعی «بازنمایی از دور» است تا جایگزینی واقعی؟. پرسش دیگر اینست که چگونه میتوان به دیگران – خودیها و بیگانگان – تفهیم کرد که دیاسپورای اعتراضی، حامل یا بازتولیدکننده صدای مردمان داخل هستند؟ و آیا این اقدام بایسته و شایسته، ناخواسته، به نوعی اتّهام از طرف رقیبان شاهزاده – کماکان که تا امروز به صورت کج دار و مریض، بارها اظهار و تخریر شده است - مصادره رنج و تجربه زیسته دیگران نمیانجامد؟.
اگر «حوزه عمومی» را نه یک فضا؛ بلکه یک نسبت زنده میان صداها بدانیم، آنگاه قطع ارتباط، این نسبت را نه منتقل؛ بلکه مختل میکند. در این معنا، دیاسپورا شاید بیشتر، «آینهای شکسته» باشد تا «جایگزین» تمرکز بر یک نماد [در اینجا: یعنی شاهزاده رضا پهلوی]. شما با احتیاط از مزایا و محدودیّتها سخن میگویید، امّا به این پرسش، پاسخ نداده اید که چرا اصلا میل به نمادسازی تا این حد قدرتمند است؟. آیا این میل، نشانه یک ضرورت سازمانی است، یا بازگشت یک الگوی عمیقتر در فرهنگ سیاسی؛ یعنی جست و جوی «چهره مقبول و تاثیرگذار و مطرح در سطح بین المللی»؟. اگر دومی درست باشد، آنگاه مسئله دیگر صرفا «توازن میان نماد و برنامه» نیست؛ بلکه پرسش از خودِ ساختار ذهنیّتی است که بدون چهره او نمیتواند سیاست عاجل و اجرایی را تصوّر کرد. وقتی جنبشی/انقلابی، پیش از تولید مباحث کلیدی، حول یک چهره تثبیت میشود، آیا این به معنای این نیست که «قدرت»، پیشاپیش؛ ولو در سطح نمادین، بازتولید شده و رقیبان سیاسی را به وحشت درافکنده است؟. اگر چنین است، تفاوت این ساختار با آنچه که انکار و نفی میشود دقیقا در کجاست؟. شما به دُرُستی بر ضرورت گذار از «هویّت سیاسی» به «دستورکار عمومی» تأکید میکنید، ولی این گذار را بیش از حدّ، فنّی و مدیریتی میبیند؛ چنانکه گویی با اصلاح پیامها، مسئله حل میشود. من میپرسم که آیا بحران، در بطن خودش واقعا بحرانِ «صورتبندی پیام» است؟ یا بحران عمیقتر، فقدان یک افق مشترک از «زندگی مطلوب» است؟. وقتی از دمکراسی، حقوق برابر یا توسعه و غیره و ذالک سخن میگویید، آیا اینها واژههایی اجماعی هستند، یا مفاهیمی عمیقا مناقشهبرانگیز با تفاسیر متضاد؟. چه چیزی تضمین میکند که این مفاهیم، به جای ایجاد اتّحاد و همبستگی و همگرایی و باهماندیشی، به میدان نزاعها و شاخه شونه کشیدنهای تازه بدل نشوند؟. آیا میتوان بدون مواجهه با تضادهای اساسی، لایه ای، فرهنگی، تاریخی فقط با زبانِ «فراگیر»، به وحدت رسید؟. یا این زبان، در بهترین حالت، نوعی تعلیق موقتِ اختلافها و مناقشه هاست؟ . شما در تمایز گذاشتن میان «رهبری دوران گذار» و «شکل نظام آینده»، موضعی سنجیده میگیرید، امّا باز هم توضیح نداده اید که آیا میتوان رهبری گذار را تثبیت کرد بدون آنکه بهطور ضمنی، مسیر آینده را نیز جهت دهی نکرد؟. قدرت، حتّا در موقّتترین شکلش، بی اثر نیست به همین دلیل، رقیبان شاهزاده رضا پهلوی، حتّا اگر بینش دوراندیش و ذکاوت عمیق سیاسی نداشته باشند، طبق شمّ سیاسی و سائقه قدرت طلبی که دارند، نسبت به این حدّاقل قدرت موقّتی نیز حسّاسند و حسود. هر رهبری؛ ولو خودش را به نام پلی برای «گذار» بداند، از طریق انتخابها، اولویّتها و شبکه هایش، افق آینده را شکل میدهد. باید پرسید که پروژه «گذار»، فی نفسه خنثا است یا خودش، لحظهای تعیین کننده تر از آن چیزیست که شما میپذیرید؟ و نهایتا، مفهوم «سرمایه سیاسی» که در صحبت شما به عنوان محور تحلیل عمل میکند، جای شک دارد. وقتی شما از «انباشت» سرمایه سخن میگویید، پنداری با یک منطق اقتصادی سر و کار دارید؛ یعنی چیزی معادل بیشتر = بهتر. آیا در سیاست نیز میتوان چنین محاسبه های اقتصادی را با منطق ریاضی اجرا کرد؟. البته ممکن است آنچه که انباشته میشود، نه قدرت؛ بلکه عادت باشد. نه انرژی؛ بلکه فرسایش. نه انسجام؛ بلکه توهّمِ انسجام. باشد در این صورت، تظاهرات نه به عنوان «سرمایه»؛ بلکه به عنوان «بدهی نمادین» عمل میکنند و چیزی محسوب میشوند که باید مدام تکرار شوند تا احساس فروپاشی و متفرّق نشدن به تعویق بیفتد. آنچه که به عنوان تداوم تظاهرات ایرانیان در دیاسپورا ستوده میشود، تنها در صورتی میتواند نشانهای از توان سیاسی و کارگذار ریشه ای باشد که از سطح تکرار عبور کند و به تغییری واقعی در نسبت نیروها و گرایشها بینجامد. در غیر این صورت، این تداوم، بیش از آنکه بیانگر قدرت باشد، ممکن است به نوعی آیینِ نمادین بدل شود که کارکرد اصلیاش حفظ احساس مشارکت است، نه تولید دگرگونی. صورتبندی دیاسپورا بهعنوان «حوزه عمومی جایگزین» نیز نیازمند بازاندیشی است. حوزه عمومی را نمیتوان در غیاب سوژههای اصلی آن بازسازی کرد؛ زیرا آنچه که شکل میگیرد، نه جایگزین؛ بلکه بازنمایی ناقص و گاه مسئلهدار از واقعیّتی است که در جای دیگری جریان دارد. نمایندگی شاهزاده و پادشاهی خواهان باید همواره با تردید و خودانتقادی همراه باشد. تمرکز بر یک چهره، اگر چه میتواند کارکردهای بسیجی داشته باشد، امّا تاکید بر انتقاد و انتقاد پذیری – نه فحّاشی و تمسخر و اتّهام و طلبکاری و تحقیر و امثالهم - میتواند از بازتولید الگوهای قدرتگرایی ممانعت کند و اعتماد رقیبان را جلب و همپایی را ممکن کند. مسئله، صرفا توازن میان «نماد» و «مطالبه» نیست؛ بلکه پرسش از این است که آیا یک جنبش/انقلاب میتواند بدون بازتولید میل به تمرکز قدرت، خود را سازماندهی کند یا نه؟. گذار از «هویّت» به «دستورکار» نیز تنها یک مسئله تکنیکی در سطح پیامرسانی نیست؛ بلکه مستلزم مواجههای عمیق با تضادهای واقعی درون جامعه است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مختار :
جناب حیدریان گرامی، با سلام و احترام
و سپاس از نقد و نگاه موشکافانه شما. در فضای پرهیاهوی امروز، تقابل آراء و دیالوگ مستدل، غنیمتی است که باید قدر دانست. از همین رو، تلاش میکنم در حد بضاعت خویش، پاسخهایی روشن به نکاتی که مرقوم داشتهاید، ارائه دهم.
یک: شما به درستی بر «پارادوکس مدرنیزاسیون» انگشت گذاشتهاید. اما در پاسخ به نقدتان مبنی بر گزینشی بودن فکتها، باید بگویم بنده برای تبیین «تِم» و هدف اصلی نوشتارم، ناگزیر به تمرکز بر برشی خاص از تاریخ هستم. من از یک فکت تاریخیِ معین یعنی «انقلاب سفید» و کارنامه ثبتشده محمدرضا شاه سخن میگویم. واقعهای که دو اصلِ کلیدی آن (حق رأی زنان و حذف شرط سوگند به قرآن)، خشم روحانیت را برانگیخت و منجر به ظهور خمینی شد.
من این الگو را به اروپای امروز پیوند میزنم. تاریخ، به ویژه در بزنگاههای گذار، همواره صحنه انتخاب میان «ایدهآلهای مطلوب» و «واقعیتهای ممکن» است. اگرچه در تئوری، مدرنیته با آزادیهای سیاسیِ حداکثری معنا مییابد، اما در ایرانِ آن روزگار، پادشاه ناگزیر بود میان «ایستایی در سنت» و «حرکت به سوی تجدد» بر اساس ممکناتِ موجود، یکی را برگزیند.
اینکه پرسیدهاید: «آیا انقلاب سفید پروژهای برای مدرنیزاسیون بود یا ابزاری برای تحکیم قدرت؟»، میتواند از لحاظ نظری مورد بحث قرار گیرد، اما گمان نمیکنم با محور اصلی بحث من (که تکرار الگوی برخورد ارتجاع با مدرنیته است) تداخلی داشته باشد.
همچنین میپرسید: «آیا مدرنیتهای که بدون امکان اعتراض تجویز شود، هنوز مدرنیته است؟» سخن شما در ساحت فلسفه متین است، اما در ساحت «عملِ سیاسی» در ایرانِ سال ۱۳۴۱، اعطای حق رأی به زنان و شکستن انحصارِ سوگند به قرآن، نه صرفاً یک تکنوکراسی اقتدارگرا، بلکه یک «انقلاب معرفتی» بود. وقتی نیمی از جامعه (زنان) اساساً وجود حقوقی ندارند، سخن گفتن از «سوژه آزادی» کمی انتزاعی به نظر میرسد. شاه با انقلاب سفید، ابتدا «شهروند» را تعریف کرد تا بعدها «آزادیِ شهروندی» معنا یابد.
دو: در بخش دیگری از نقدتان به زنده یاد «مصطفی شعاعیان» و هشدار او به چپها اشاره کردید که کاملاً حق با شماست. اما اجازه دهید در کنار شعاعیان، از چهره برجسته دیگری چون «خلیل ملکی» نیز یاد کنیم؛ او که نماد سوسیالیسم ملی و مستقل در ایران بود، به درستی درک میکرد که مخالفت با «انقلاب سفید»، در واقع هدیه دادنِ زمینِ سیاست به «ارتجاع سیاه» است. ملکی جریانهای چپ و ملی را شماتت میکرد که چرا چشمان خود را بر واقعیتهای مترقیِ این اصلاحات بستهاند. او میفهمید که ایستادن در مقابل «حق رأی زنان» و «اصلاحات ارضی»، نه مبارزه برای دموکراسی، بلکه هموار کردن راه برای ظهور رادیکالیسم مذهبی است.
واقعیتِ میدانیِ سال ۵۷ نشان داد که امثال شعاعیانها و ملکیها در اقلیتِ مطلق بودند. آنچه در عمل رخ داد، نه یک «همپوشانی تاکتیکی»، بلکه یک «تسلیم فکری» تمامعیار بود. نیروهای چپ، ملی، مجاهد و چریک در آن سالها، «دشمنِ مدرن» (شاه) را خطرناکتر از «دشمنِ سنتی» (روحانیت) پنداشتند. این همان نقطهای است که من آن را «نابینایی تاریخی» مینامم.
تاریخ ثابت کرد که نگاهِ ملکی و شاه به خطرِ ائتلاف «سرخ و سیاه»، بسیار واقعبینانهتر از آرمانگراییِ انتزاعیِ مخالفانی بود که در نهایت زیر عبای ارتجاع رفتند. معتقدم همین «نابینایی تاریخی» امروز در قلب اروپا در حال تکرار است؛ جایی که جریانات مترقی به جای دفاع از ارزشهای مدرن، در کنار نیروهایی میایستند که اساساً منکر آن ارزشها هستند.
سه: فرمودهاید اروپا پشتوانه ۷۰۰ سال تفکر انتقادی دارد و پرسیدهاید آیا «چپ اروپایی» واقعاً همان کارکرد «چپ ایدئولوژیک ایرانی» را دارد؟ و آیا نیروهای مذهبی در اروپا همان موقعیت روحانیت شیعه را دارند؟
باید بگویم اگر این سؤال را پیش از واقعه ۷ اکتبر ۲۰۲۳ یا پیش از خیزشهای اخیر ملی در ایران میپرسیدید، شاید پاسخ دشوار بود؛ اما امروز با کمال تأسف باید گفت پاسخ شما «مثبت» است. امروزه در اروپا، چپ رادیکال و حتی بخشهایی از چپ میانه، دقیقاً همان کارکردِ مخرب را ایفا میکنند. نگاه کنید به سکوت معنادار رسانههای جریان اصلی؛ در همین کنفرانس مطبوعاتی اخیر شاهزاده رضا پهلوی، از میان دهها خبرنگار، حتی یک نفر درباره «انقلاب ملی شیر و خورشید» سؤالی نپرسید.
در همین کشور نروژ، رسانهها کوچکترین اخبار مربوط به گروههایی مانند حماس و حزبالله را با جزئیات پوشش میدهند، اما در برابر تراژدیها و مبارزات ملت ایران سکوت اختیار میکنند. وقتی دولت نروژ از نامزدی جمهوری اسلامی برای «کمیته حقوق بشر سازمان ملل» حمایت میکند، ما با چیزی فراتر از یک اتفاق ساده روبرو هستیم؛ این دقیقاً تکرار همان «اشتباه محاسباتی» دهه ۴۰ ایران است. ایستادن در کنار جریانات مذهبیِ ضدآزادی تحت لوای «چندفرهنگی» یا «مبارزه با امپریالیسم»، همان «نابینایی تاریخی» است که یک بار ایران را به مسلخ برد. لذا قیاس بنده، نه یک «مغالطه انتقال تاریخی»، بلکه هشداری است برخاسته از «درسهای تلخ تاریخ» برای اروپایی که گمان میکند مصونیت ابدی دارد
چهار: فرجام سخن اینکه نقد شما مبنی بر اینکه «شکست مدرنیته ناشی از ساختار قدرت بود»، نیمی از حقیقت است. نیم دیگر حقیقت، «مسئولیت نیروهای اجتماعی» است. نمیتوان همواره تمام تقصیرها را به گردن «انسداد سیاسی» انداخت و نقش نیروهایی را که از سرِ کینه یا ایدئولوژی، با ارتجاعیترین لایههای سنتی همپیمان شدند، نادیده گرفت.
انقلاب سفید، تلاشی بود برای «شخم زدن ذهنی» که شما فرمودید، اما با ابزار قدرت. چرا که جامعه مدنی در آن زمان، نه تنها توان شخم زدن نداشت، بلکه خود بخشی از زمینی بود که بذرهای ارتجاع در آن کاشته میشد.
دروود بر آقای برازش گرامی،
تحشیه شایان تامّلات عمیق و کاوشهای مته به خشخاش گذاشتنی.
من سالهای سال است که گفته ام و نوشته ام که «عصر شاهنشاهی پهلویها» در محاق است و هنوز نمیتوان در باره ظهور و سقوط آن، با قاطعیّت بدون غرض و مرض، نظر داد. هنوز که هنوز است کثیری از ابعاد و نقش بسیار مهم آن در تاریخ ایران، در تاریکی مطلق هستند و آنچه را که ما به نام دوران پهلویها میشناسیم، فقط ظواهر قضیه هستند؛ نه کمال و جامعیّت عصر پهلویها. بالطّبع، هر گرایشی نیز تا امروز از چشم انداز خودش به عصر پهلویها پرداخته است. در باره چند و چون اظهارات میتوان قلمفرسائیهای سنجشی کرد، امّا تا زمانی که ابعاد تاریک بدون هیچ غرضی و نفرتی و کینه توزی و امثالهم در دسترس نباشند، نمیتوان به ضرس قاطع، حکم کرد. فقط میتوان در مقام انسانی منصف و جوینده به بررسی دیدگاههایی پرداخت که میخواهند همه چیز آن دوران را سیاه سیاه جلوه دهند یا سفید سفید یا مخلوطی از هر دو. به نظر من، کلا و اساسا کار پژوهش تاریخی به ذهنیّت فلسفی عمیق و تیزبین با بینشی منزّه از هر گونه جانبداری ملزوم و منوط است. فعلا بپردازم به بحث شما.
شما صحبت از «فکت تاریخی» میکنید. امّا آیا آنچه که عرضه میشود واقعا «فکت» است یا «انتخاب گزینشی فکتها»؟.در روایت فکتها باید همواره حواس خود را هوشیار و بیدار نگه داشت و پرسید که راویان در باره چه چیزهایی سخن نمیگویند؟ آیا «انقلاب سفید» فقط پروژهای برای مدرنیزاسیون بود یا ابزاری برای تحکیم قدرت اقتدارگرایانه؟ آیا رفراندومی که فقط 4000 رأی مخالف دارد، نشانه «اجماع» است یا نشانه فقدان امکان مخالفت؟. آیا مدرنیته ای که بدون امکان اعتراض و با انسداد فعالیّت سیاسی تجویز میشود، اساسا هنوز «مدرنیته» است یا «تکنوکراسیِ اقتدارگرا»؟. رویدادهای تاریخی معاصر ایران را نمیتوان به دو فاکتور«ارتجاع سیاه / ارتجاع سرخ» تقلیل داد. کثیری از گرایشهای آشکار و پنهان و درهمتنیده و حتّا بی اهمیّت در شکلگیری رویدادهای اجتماعی سهیم هستند که چه بسا یکی از آنها، بیشترین نقش را در تحوّلات داشته باشد؛ طوری که از نقش فاکتورهای شناخته و برجسته شده نیز مهمتر باشد. ولی شما رویدادهای عصر «محمّد رضا شاه فقید» را به خانه شطرنجی تقسیم کرده اید: مدرنیته (= شاه) ارتجاع (= روحانیت + چپ ایدئولوژیک) .
من میپرسم که آیا تمام گرایشهای چپ ایدئولوژیک واقعا «همسنگر» روحانیت بودند، یا اینکه یک همپوشانی تاکتیکی و موقتی در شرایط سرکوب بود؟. [مثلا نگاهی به آثار زنده یاد «مصطفی شعاعیان» اثبات میکند که اینطور نبود. مشارالیه در کتاب شوروی و جنگل، چپها را به شدّت هشدار میدهد که از همکاری با آخوندها پرهیز کنند] آیا مخالفت با برنامه های شاه فقید الزاما به معنای «ضدیّت با مدرنیته» بوده است؟. آیا میتوان اقتدارگرایی را به این دلیل که «اصلاحات مدرن» انجام میدهد، توجیه و تبرئه کرد؟. اگر زمامداران و فونکسیونرهای عصر شاهنشاه فقید بر آن بودند که برخی عناصر مدرن (= مثل حق رأی زنان) را پیش ببرند، آیا در کنارش سرکوب و تبعیض سیاسی نبود؟. آیا میتوان در باره «انتخاب مردم» سخن گفت، وقتی امکان «نه گفتن» واقعی وجود ندارد؟. اگر پاسخ منفی است، پس کل روایت رفراندوم چه میشود؟. به نظر من، مقایسه ایران 1963 با اروپای امروز، مغالطه انتقال تاریخیست. آیا زمینه تاریخی، ساختار قدرت و بافت اجتماعی ایران آن زمان با اروپای امروز قیاس پذیر است؟ . آیا «چپ اروپایی» واقعا همان کارکرد «چپ ایدئولوژیک ایرانی را در دهه 40» دارد؟. آیا نیروهای مذهبی در اروپا همان موقعیّت تاریخی و فرهنگی قدرت را دارند که روحانیّت شیعه در ایران داشت و هنوزم دارد؟.
شما پروژه مدرنیته را به دو شاخص تقلیل میدهید که عبارتند از حق رأی زنان. سکولاریسم حقوقی. امّا پروژه مدرنیته فقط اینها نیست؛ زیرا مدرنیته بدون «سوژه آزادی» ممکن نیست. اگر انسان نتواند نقد کند، مخالفت کند، سازماندهی سیاسی داشته باشد، اعتراضهای آشکار بدون هیچ خشونت و بلبشو و اغتشاش داشته باشد، آیا هنوز در جهان مدرن زندگی میکند، حتّا اگر به زنان حق رأی داده شده باشد؟. آنچه به عنوان «فکت تاریخی» عرضه میشود، روایتیست که با دقّت، انتخاب و چیده شده تا یک نتیجه از پیشتعیین شده را القا کند؛ آنهم اینکه شکست پروژه مدرن در ایران، نه از درون ساختار قدرت؛ بلکه از «خیانت و همدستی نیروهای ارتجاعی» ناشی شد. امّا این روایت، با حذف عناصر کلیدی، تصویری ساده شده و حتّا فریبنده میسازد. انقلاب سفید را نمیتوان به عنوان یک پروژه راهگشایی دید؛ زیرا در بطن خودش، با نوعی پارادوکس اساسی همراه بود که همانا مدرنیزاسیون بدون شخم زنی اذهان برای ایجاد فضای دمکراسی بود. این پارادوکس، نه جزئی فرعی؛ بلکه گره مرکزی بحران بود. حکومتی که امکان مشارکت واقعی را محدود میکند، حتّا اگر اصلاحاتی پیشرو انجام دهد، آخرش به بی اعتمادی ساختاری دامن میزند و بی اعتمادی، زمینی است که نیروهای رقیب، از جمله سنّتگرایان اسلامی، بر زمینه آن رشد کردند و وقوع فاجعه را امکانپذیر.
دو گانه «ارتجاع سیاه و سرخ» نیز بیش از آنکه تحلیلی باشد، یک ابزار سیاسی است برای پاک کردن پیچیدگی معضلات. در واقعیّت تاریخی همواره نیروهای اجتماعی نه در قالبهای خالص؛ بلکه در وضعیّتهای مبهم و متناقض عمل میکنند. همپوشانی و همپایی تاکتیکی میان آنها، الزاما به معنای همذات پنداری نیست؛ بلکه اغلب نتیجه فقدان فضای سیاسی باز است. تعمیم این روایت به اروپای امروز، بیش از آنکه تحلیلی باشد، هشداری است که بر پایه قیاسهای سست بنا شده. چنین مقایسهای، اگر بدون توجه به تفاوتهای ساختاری از لحاظ تاریخی و فرهنگی و اجتماعی انجام شود، نه تنها روشنگر نیست؛ بلکه میتواند خودش به ابزاری برای سوءبرداشت و سادهسازی واقعیّت تبدیل شود. اگر مدرنیته از مسیر آزادی عبور نکند، آیا اصلا هنوز مدرنیته است یا صرفا چهره جدیدی از سیطره خواهی؟. از یاد نبردید که اروپای امروز، پشتوانه قویمابه تقریبا هفتصد ساله تفکّر فلسفی را دارد که هر لحظه میتواند غبارهای حادث شده بر اجتماعات خود را با تکیه به سنّت تفکّر انتقادی، خیلی سریع لایروبی رادیکال کند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از داربست بزرگترین مسجد جامع اروپا و پخش اذان «الله اکبر - ولی فقیه، رهبر» در فرانسه!
عرض شود که صرف نظر از نود و نه نیم در صد بوقها و بلندگوها و رادیوها و تلویزیونها و فرستنده های مزخرف شبکه های اجتماعی که یک روده راست، سوای چرندگویی در وجودشان عمرا پیدا نمیشود کرد، مسئله حادّ لایروبی پسمانده های گیوتین الهی را باید با توجه به رویدادهای منطقه ای و جهانی و داخلی از چند چشم انداز برآورد کرد؛ یعنی ابعادی که معمولا در حاشیه هستند؛ ولی اصل کلیدی به شمار می آیند. یکی خروج امارات از جامعه نفتی خلیج فارس. یکی مسافرت چارلز به آمریکا. یکی پیشنهاد پوتین. یکی نیز سکوت بسیار معنا دار اسرائیل و یکی وضعیّت هولناک وطن و ماشین ترمییناتوری اعدام و هوچیگریهای مزدوران حکومتی در خیابانها و از همه بدتر، وضعیّت معاش مردم و قفل شدن اینترنت.
در این حیص و بیص، رفتار دولتهای اروپایی نیز باید در نظر گرفته شود. چیزی که اروپائیان و کلّا بقیه کشورهای دنیا اصلا و قلبا تمایلی به آن ندارند، این است که «آزادی ایران و مردمانش» به معنای شکلگیری یکی از قویمایه ترین قدرتهای جهانی خواهد بود که نه تنها هژمونی فرهنگ جهانی را به عهده خواهد گرفت؛ بلکه از لحاظ تکنیکی نیز میتواند به دلیل استعداد شگفت انگیز و بسیار خیالپرداز ایرانیان، پیشاهنگ و سرآمد جهان شوند. این موضوع به شدّت همه سران کشورهای جهان را؛ بویژه اروپائیها و خاصمان کهن ما مثل «روسها و انگلیسیها» را بد جوری کلافپیچ کرده است. امّا یک چیز را نیز دقیق میدانند و آن هم اینکه نمیتوان ایرانیان را فریب داد و تا ابدیّت، سرکوب و قتل عام کرد. بر این نکته نیز کاملا استشعار دارند. بنابر این، تنها راه که بتوانند هم خودشان را از این وضعیّت پیش آمده نجات دهند و هم نسبت به اراده مردم ایران برای «آزادی وآزادزیستی» و نابودی حکومت الهی، موضعی دوراندیشانه داشته باشند، راهی برایشان نیست، سوای اینکه به فروپاشی پسمانده های گیوتین الهی سرعت بدهند و امکانهای سریع جابجایی را فراهم و سپس از راه مناسبات نو با مردم و حکومت آینده ایران وارد معامله شوند. یک مسئله دیگر را نیز سران جهانی خیلی خوب میدانند. اگر فرضا هیچ اقدامی هم برای حمایت از مردمان ایران نکنند، مردم ایران اگر شده باشد در اقیانوسی از خون به نابودی پسمانده های فقاهتی کامیاب شوند، بی شک چنین راهی را خواهند رفت که صد در صد هیچ آخر و عاقبتی برای هیچ کشوری در جهان نخواهد داشت چنین رویدادی. پس میتوان نتیجه گرفت که با توجّه به شواهد و قرائن دم دست، برچیدن پسمانده های گیوتین الهی به زودی اتّفاق خواهد افتاد. ضربه نهایی و ریشه ای که متعاقبش مردمان ایران میتوانند قال قضیه را تموم کنند برود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از همین دور دورها و نزدیک نزدیکها!
در آنچه که با اطمینان «پارلمان فکر» نامیده میشود، نه فقط نشانی از فکر نیست؛ بلکه حتّا اضطرابِ زاده شدنِ اندیشه نیز احساس نمیشود. واژهها حضور دارند؛ امّا بی ریشه اند. مفاهیم به کار میروند، امّا از دلِ تجربهای اصیل برنخاسته اند. پرسشِ - «چرا در این چهل و هفت سال موفّق نشدهایم؟» پیش از آنکه طلبِ پاسخ باشد، نشانه غیبتِ پرسش است؛ زیرا پاسخش را، بی آنکه بدانیم، در خودش حمل میکند؛ آنهم خیلی ساده و شفّاف که ما نیندیشیدهایم و بدتر از آن، زیرا هیچگاه در مقام اندیشیدن برنیامده ایم؛ بلکه از همان آغاز، به جای مواجهه با حقیقتِ اندیشه، به شبیهسازیِ آن و تقلید و متابعت و اقتباس و رونویسی و بازگویی اندیشیده های دیگران؛ مخصوصا باخترزمینیان بسنده کردهایم و هرگز به شخصه در این باره نیندیشیدهایم که «اندیشیدن چیست». نپرسیدن، خودش عمیقترین صورتِ غفلت کردن است.
اندیشیدن، آنگونه که تصوّر میشود، تولیدِ سریعِ پاسخ یا انباشتِ ایده ها و افکار نیست. اندیشیدن، پیش از هر چیز، نوعی گسستن است. گسستن از بداهتهای موروثی، از امنیّتِ دانسته ها، از اطمینانِ جمعی. اندیشیدن یعنی جرأتِ ترکِ عادت، یعنی شکستنِ پناهگاههای ذهنی، یعنی تن دادن به بی قراریِ پرسش. اندیشیدن، جرأتِ اقامت در ناپایداری است. ایستادن در جایی که هنوز معنا شکل نگرفته و با این حال، چشم از جستجوی حقیقت بر نداشتن. اندیشیدن، مواجهه با خطر مجهولات است. خطرِ فرو ریختنِ آنچه که دانسته های خودمان را بر آن بنا کردهایم. امّا تا امروز، ما عادت کرده ایم که با پاسخهای آماده و راحت الحلقومی و حلّ المسائل و توضیح المسائل زندگی کنیم، بی آنکه پرسش را بفهمیم. به همین دلیل، «پارلمان فکر» شما از خطر جستجو و پرسشگری، خالی و معاف است! و صرفاً اتاقی است برای بازتولیدِ اعتقادات بی پرسش. در چنین فضایی، خطابه جای تفکّر را میگیرد، تکرار جای کشف را، و اطمینانِ ظاهری جای تردیدِ زاینده را. نتیجه، نه حرکت و نوجویی و کشف و زایش اندیشه؛ بلکه چرخش در مدارِ بستهای است که هر بار خودش را بهصورت «تلاش» مینمایاند، بی آنکه راهی بگشاید. شاید خطای ما این نبوده که پاسخ نیافتهایم و به جایی نرسیده ام؛ بلکه این بوده که هرگز در برابر پرسش، متوقّف نشدهایم. ما از پرسش عبور کردهایم، بی آنکه در آن ساکن شویم و عبور، ما را به جایی رسانده که اکنون ایستادهایم؛ یعنی ایستگاه آچمزهای وطنی!. جایی که پرسشها تکرار میشوند، بی آ نکه عمیقتر و کاویده شوند و پاسخها ابراز میشوند، بی آنکه چیزی را تغییر دهند یا موجب تغییر و تحوّلی شوند. پس اگر قرار است که تغییری رخ دهد، باید از جایی آغاز شود که معمولاً تا همین ثانیه های گذرا نادیده گرفته میشود. باید از خودِ اندیشیدن آغاز کرد. نه به عنوان یک ابزار؛ بلکه به مثابه یک مسئله. باید اندیشیدن را موضوعِ اندیشه قرار داد. باید از خود پرسید که چه چیز در ما، یا در پیرامون ما، اندیشیدن را به نمایش و ادا بازی بدل کرده است. آیا ما از اندیشیدن میگریزیم، یا آن را به شکلی بی خطر و بی اثر تقلیل دادهایم؟. آیا آنچه را که «فکر» مینامیم، چیزی جز بازآراییِ محفوظات و اعتقادات شخصی است؟ و آیا جرأت داریم که این چرخه را بشکنیم، حتّا اگر به بهای فروپاشیِ بسیاری از اعتقادات جزمی و علمی و پذیرفته شده تمام شود؟.
شاید حقیقت این باشد که اندیشیدن، بیش از آنکه راهی به سوی موفّقیّت باشد، راهیست به سوی دگرگونی, یعنی دگرگونیِ خود، پیش از هر چیز. انقلاب درونی. سنجشگری محتویات ذهنیّت خود. گلاویز شدن با دیدگاه شخصی و این همان چیزی است که اغلب منادیان «اتاق فکر» به شدّت از آن پرهیز میکنند؛ زیرا دگرگونی، امنیّت شخصی را سلب میکند؛ امّا امکان همبستگی و باهماندیشی را میگشاید. رویهمرفته، پرسش اصلی نباید این باشد که «چرا موفق نشدهایم؟»؛ بلکه باید پرسید که: آیا ما اساسا آمادهایم که به معنای واقعی کلمه «به تن خویش و با مغز خود و قائم به ذات بیندیشیم؟». اگر پاسخ مثبت است، آیا تابِ پیامدهای آن را نیز داریم؟. آیا آنچه را که تا کنون، «فکر» نامیدهایم، جز تکرارِ موروثیِ واژهها نبوده است؟. آیا اندیشیدن برای ما تجربهای زیسته و بی میانجی است، یا صرفا ادعایی آموخته شده در این دانشکده و آن دانشگاه و این موسّسه و آن آکادمی؟ آیا ما در باره چیستی و کشف حقیقت میاندیشیم، یا به تصویری که از حقیقت در ذهنیّت خود ساختهایم، ایمان داریم و در صدد تبلیغ و دفاع از آنیم؟ و اگر روزی اندیشیدن آغاز شود، آیا هنوز همان شخصی خواهیم بود که امروز هستیم؟. شاید هراسِ پنهان ما دقیقا همین باشد. اینکه اندیشیدن، نه تنها پاسخها؛ بلکه خودِ ما را نیز دگرگون خواهد کرد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
این نوشته از دید من یک سند تاریخی است. ادبیات نگارشی خیلی زیباست، دیدگاه و آیندهنگری سیاسی نویسنده عُمق داره، یعنی صرفا خبری یا تحلیلی را از کسی بازگوی نکرده، بلکه برای هر جمله تعمق داشته، شرایط حال زمان را تجزیه و تحلیل کرده، و برای آینده راهکاری داده. درست برعکس امروزه، که برای نوشتن یک مقاله خیلیها شوربختانه از هوش مصنوعی استفاده کرده، و مقاله را حتی نخوانده منتشر میکنند.
هر چند شایان ذکر است که سخن من اصلا این نیست که آیا باید این تحلیل را پذیرفت یا نه، بلکه وقت و انرژی و تحقیقی برای نوشتن یک مقاله صرف شده، ستایش برانگیز است. از سوی دیگر گفتنی است که شالودهها و اصول ذکر شده در مقاله هنوز اعتبار داره. این خود نشاندهنده حرکت چرخشی جنبش اپوزیسیون جمهوری اسلامی دور یک حلقه پنهان است که پس از سه دهه، هنوز اپوزیسیون به راهکاری عمیقی دست نیافته است. به گفته دیگه، هر یک از ما که دستی در سیاست داریم، به نوعی شرمنده تاریخ و شرمنده نسل جوان ایران هستیم.
دروود!
تحشیه ای از لب آب رکنآباد و غزلخوانیهای حافظ شیرازی.
تاریخ و فرهنگ ایرانیان، اگر به ژرفای نطفه و گوهر نخستین آن بنگریم، بر بنیان تک آزماییِ آگاهانه و هماوردیِ یگانه «پهلوانان رزمآزما» استوار شده است؛ نه هماوردیِ کورِ صرفا برای غلبه؛ بلکه رویارویی که در آن، انسانِ ایرانی، خود را در آینه خطر میآزماید تا گوهر خویش را صیقل دهد و پدیدار کند. در این سنّت بسیار خجسته، پهلوانی تنها مهارت در گُرز و کوپال و بازو نیست؛ بلکه نوعی مسئولیّتِ هستیشناختی است. ایستادن در برابر هر آنچه که جان را میآزارد و زندگی را میفرساید. حتّا اگر - به فرضی دور از ذهن - روزی فرا رسد که شاهزاده و دیگران از پیکار با جان آزاران و زندگی ستیزان و اِشغالگران میهن واپس نشینند، این واپس نشینی نمیتواند پایان راه باشد؛ زیرا راهِ پهلوانی، به فرمان هیچ تخت و تاجی آغاز نمیشود و به فرمان هیچ تاج و تختی نیز پایان نمیپذیرد. پهلوانی، پیش از آنکه به نَسَب و نام وابسته باشد، به انتخابِ آگاهانه فرد وابسته است.
من، تا لحظهای که «دیو سپید» را در ژرفای تاریکیِ غار گیوتینداران الهی، تیکه و پاره نکنم و «چشم خورشیدگونه» را برای هم میهنمانم به ارمغان نیاورم، از خویشکاریهای خویش باز نخواهم ایستاد؛ زیرا که پیکار اصیل، نه صرفا نبردی بیرونی؛ بلکه کوششی برای بیرون کشیدن نور از دل تاریکی است. در این معنا، دیو سپید تنها هیولایی در افسانه ها نیست؛ بلکه هر پتانسیل تخریبی است که نور دانایی و مشعل زندگی را در زندان جهل و ترس محبوس میخواهد.
این راه، راهیست که من آن را نه از سر اجبار؛ بلکه از سر آگاهی برگزیدهام و آگاهی، هنگامی که به انتخاب بدل شود، به سرنوشتی دگردیسه میشود که انسان را تا واپسین نفسها استوار نگاه میدارد. ایستادن در این راه، ایستادن در برابر نابودیِ معناست؛ زیرا اگر معنا فرو ریزد، نه میهن میماند و نه انسان. من خویشتن را از سلاله سیمرغیان میدانم؛ نه به معنای نسبی اسطورهای؛ بلکه به معنای پیوندی معنوی با اندیشهای و آرمانی و آرزویی و ایده آلی که در تصویر زنخدای بس بسیار زیبای سیمرغ گسترده پر متجلّی است. اندیشه پرواز از خاک به چکاد قاف سربلندی و افقهای بلند خوشزیستی و آزادی و همچنین خودم را از سلاله خرّمدینان، به معنای پاسداران شادمانیِ آگاهانه و آزادیِ زیستن میدانم و همینطور از سلاله آریوبرزن، به معنای آنانی که در تنگنای تاریخ، ایستادگی را بر تسلیم ترجیح دادند. این نامها، بیش از آنکه یادگار گذشته باشند، تعهدی برای اکنونند. از این لحاظ، هر آنچه که به نام پسمانده های گیوتین الهی، در پی خاموش کردن خرد و بستن راه اندیشیدن و خوشزیستی و آزادی باشد، اگر حتّا به ریزترین ذرات نیز فروکاسته شود، باید از بستر میهن لایروبی شود؛ زیرا میهن، فضایی برای تنفسِ اندیشه و رویشِ خرد و زندگی و شادخواری و رقص و پایکوبی و جویندگی و پویندگی و آزادی است. اگر این فضا آلوده شود، انسان نیز در آن خفه خواهد شد. ایران، اگر ایران بماند، باید آشیانه بال گشودنِ انسان باشد، نه سیاهچال بریدنِ بالهای او.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
درود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای برای زیر کرسی ماندن و پیاز داغ خوردن!
حرفهای شما بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی باشد، یک بیانیّه بی شرمانه اتّهامی است. زبان قلم شما، «جزمیّت بی چون و چرا» را به جای «استدلال منطقی و بُرهان مجاب کننده» گذاشته و «اتهامزنی» را حُکم ابلاغی کرده است. ساختار ذهنیّت و اخلاقی را که چنین اتّهامزنی را ممکن میکند، باید سنجشگری رادیکال کرد. مسئله این اسست که شما ادّعای «شناخت عمیق» مییکنید و خبر ندارید که به توهّم دانایی به شدّت مبتلائید . شما از همان آغاز، خودتان را در موضعی گذاشته اید؛ چانکه گویی از سه سال پیش «شناختی قیراطی و صد در صدی» از ماهیّت یک «باند!؟» داشته اید. باید پرسید که شناخت عمیق بر چه مبنایی؟ بر داده های عینی و مادّی؟، بر تجربه؟، بر استدلال منطقی؟، یا صرفا بر سوء ظن و از خود متشکّری؟. وقتی که شخصی خودش را صاحب «شناخت عمیق» مینامد، آیا در حال راهگشایی به سوی کشف و شناخت حقیقت است یا در حال ساختن اقتدار برای خودش؟. آیا «شناخت ادّعایی» را میتوان راستآزمایی کرد یا همش حرف هوا و صرفا یک ادّعای اقتدارآمیز برای حذف مخالفان و حسادت پنهان به رقیبان است؟. چه تفاوتی هست میان زبان اتهامزنی شما و زبان نظامهایی که مخالفان خود را «وابسته»، «فریبکار» و «فاقد پایگاه مردمی» مینامند؟. صحبت شما بوی جزمیّتگرایی خام (dogmatism) میدهد؛ یعنی همان بیماری که تاریخ بشر را به خاک سیاه نشانده و بارها نشان داده است که چگونه به حذف و طرد و حتّا خشونت و قتل میانجامد. بحران اخلاقی در صحبتهای شما به جای تحلیل منطقی و مجاب کننده آشکار است. استفاده از واژگان اتّهامی مثل: «باند فریبکار»، کوتولههای سیاسی»، « بیوطنان»،» «مشاوران مسموم» ، حکایت از ذهنیّتی آلوده و به شدّت مُغرض میکنند؛ نه ذهنیّتی بیدارفهم و فرزانه و مسئول. وقتی که به قول معروف، کسانی پیدا شوند که چیزی در چنته نداشته باشند زبانشان و قلمشان از استدلال، خالی میشود و به ناچار به توهین و اتّهامزنی پناه میبرند؟. باید پرسید که آیا کسی که مخالفانش را «کوتوله» مینامد، بی مایگی و بیسوادی شدید خودش را از این طریق، پنهان نمیکند؟ آیا چنین زبانی، ناخواسته همان گرایش برای حذف و تخریب را بازتولید نمیکند که خودِ جنابعالی ظاهرا علیه آن مشقنویسی میکنید؟. اگر حقیقت در اختیار شماست، چرا به تحقیر دیگران محتاجید؟ حرفهای شما به جای گفت و گوی عقلانی، به سمت اخلاق دشمن سازی و نفرت پراکنی میرود؛ منظورم اخلاقیست که حقیقت را نه از راه استدلال؛ بلکه از راه بی اعتبار کردن طرف مقابل میخواهد به تملّک انحصاری در آورد.
شما با تقدیس یک فرد، خطر اسطورهسازی سیاسی را تحت «رسالت تاریخی» و «پدر معنوی همه ایرانیان» در شمایل یک شخصیّت سیاسی خلط کرده اید. هر گاه سیاست به زبان رسالت و پدری تبدیل شود، عقلانیّت به حاشیه رانده میشود. صحبتهای مهرآمیز شاهزاده را نباید تفسیرهای سیاسی کرد؛ بلکه رفتار مهربانانه و گفتارهای عطوفت آمیز او را باید در دایره مناسبات عاطفی و فرهنگ ایرانیان دریافت و فهمید؛ نه اینکه آنها را در دامنه سیاست، تفسیرهای دلبخواهی برای تضعیف و تهاجم به شاهزاده به کار بست و باید تفاوت بین رفتار احساسی را با موضع سیاسی فهمید، بعدا ادّعای «شناخت عمیق» کرد. هیچکس به دنبال رهبر سازی کاریزماتیک نیست. شاهزاده، تنها صخره ایست که میتوان بر شانه های او که ریشه در تاریخ کهنسال ایران دارند به گستره آزادی ایران و مردمانش تکیه کرد و امیدوار بود. به همین دلیل نمیتوان از دمکراسی سخن گفت و همزمان یک فرد را در جایگاه «رسالت تاریخی» نشاند. رسالت شاهزاده، جنبه «مصطفائی» ندارد؛ بلکه اقدامیست گزینشی و تاریخی و فرهنگی برای نشاندن ایران و مردمانش در همان جایی که اصالت گوهری اش هست.
شما رنج مردم و مرگ مردم را در جنگ و اعتراضات به «بازیهای سیاسی» یک گروه نسبت میدهید. من میپرسم که موضع شخصی شما در برابر «ولایت گیوتینی سفّاکان الهی و وضعیّت فعلی میهن اشغال شده و واقعه هولناک قتل عام دیماه و اعدامهای روزانه» چیست و در کجا عبارتبندی شده است تا کنون؟. شما کجای این معادله امکان دوام پسمانده های گیوتین الهی ایستاده اید؟. در کجا شما و امثال شما، یک جمله در سنجشگری اسلامیّت و محتویات متعفّن قرآنی تا امروز نوشته اید؟. من میپرسم که چه مناسبت علّیّتی روشنی میان «باند» و مرگ مردم ارائه شده است؟. آیا این نوع نسبت دادن، چیزی جز مصادره اخلاقی رنج نیست که میتوان آن را تجارت با رنج نامید؛ یعنی استفاده از تراژدی مردمان ایران برای حقّانیّت بخشی به موضع شحصی خودتان و همعقیدگانتان بدون ارائه تحلیل واقعی. من از شما میپرسم که آیا وحدت بدون اختلاف نظر ممکن است؟. اگر آری، پرنسیپها و اسلوبها و شالوده هایش چیستند؟. شما مدام از «وحدت ملّی» سخن میگویید. میشود لطف کنید و تعریف «ملّی» را توضیح دهید؟. «ملّی یعنی چه؟» و وحدت چگونه تعریف میشود؟ با حذف مخالفان!؟. با طرد «حلقهها»؟ با برچسب زدنهای اتّهامی؟.. من میخواهم بدانم که آیا وحدت واقعی از گوناگونی زاده نمیشود؟ . آیا وحدتی که مخالفان را «بی وطن» مینامد، خودش نوعی یکدست سازی اجباری نیست؟. آیا «وحدت»، در حقیقت، نام دیگری برای استتار هژمونی طلبان خاصم نیست؟ وحدتخواهی بدون همبستگی و همعزمی و همپایی – برغم اختلاف نظر و دیدگاههای متفاوت -، اغلب نام دیگری برای اقتدارگرایی است. آنچه که بیش از هر چیز دیگر در صحبت شما جلب توجه میکند، نه محتوای بی مغز آن؛ بلکه ساختار ذهنیّتی است که بر پایه جزمیّتهای مطلق، دشمن سازی و اسطورهسازی بنا شده است. شما خودتان را در جای داوری نشانده اید که مالک حقیقت هستید و دیگران را به اتّهام «فریبکار» و «فاقد پایگاه مردمی» معرفی میکنید، بی آنکه نشان دهید داور شدن شما بر چه بنیان معرفتی استوار است. این نه روش تفکّر نقّادانه؛ بلکه صورتبندی تازهای از همان گرایش اقتدارگرایانه است که به حذف و طرد میانجامد.
مشکل صحبتهای شما از موضع جاه طلبیهای سیاسی نیست؛ بلکه از مقهور شدن در قالب زبان تقدیس و نفرت است. تقدیس یک فرد به عنوان «پدر معنوی» و در عین حال تحقیر دیگران بهعنوان «کوتوله سیاسی». شما که تمام قد و قواره تان از لحاظ سیاسی به «شیرعلی قصاب» پوزخند میزنید، کدام بینش و ایده و تفکّر سیاسی را برای برونرفت از کوچه منزل خودتان دارید تا بخواهید مثلا ادّعای راهبردی کشوری به نام ایران را داشته باشید؟. از یک سو اسطورهسازی از قدرت، و از سوی دیگر، بی اعتبار کردن هر صدا و مشاور و کنشگر و شخصیّت و رجل دیگر. وضعیّت زایش دمکراسی، در بنیان خود، نه بر اسطوره بنا میشود و نه بر نفرت؛ بلکه بر تردید، گفت و گو و پرسشگری و سنجشگری و پذیرش مجهولات و احتمالات خطاهای حتّا استخوانسوز استوار است. افزون بر این، نسبت دادن رنج و مرگ مردم به رفتار یک گروه، بدون ارائه تحلیل علّی روشن، نوعی بهرهبرداری اخلاقی از تراژدی جمعی است. من میپرسم که آیا شما واقعا و جدا حقیقت را میجویید، یا فقط میکوشید که دشمن تراشی کنید تا جزمیّتهای خودتان را حفظ کنید و آب به آسیاب پسمانده های گیوتینداران الهی بریزید؟. بزرگترین خطر برای آزادی، نه دشمنان آشکار آن؛ بلکه جزمیّتهای بی پرسش و تردید هستند که خود را حقیقت میپندارند و دیگران را خطاکار بدون هیچ دلیل متّقن و برهان مجاب کننده.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
.
دیگران را کوتوله سیاسی مینامد، اول ثابت کن خودت چه قدِ سیاسی داری.
اتهام پشت اتهام، بدون یک اسم و یک سند—این اسمش یاوگوی هست، اسمش هیاهوی توخالی است.
کسی که از بالا به همه برچسب میزند اما حتی جرأت حرف شفاف زدن را ندارد،
نه منتقد است، نه تحلیلگر—فقط بلندگوی بیاعتبارِ تخریب است.کوتوله سیاسی ورشکسته ۵۷تی
مجدّدا درود بر آقای رها گرامی،
توضیحاتی دیگر برای همچنان تامّلات پیگیر.
در اصول و بنیانها، اختلاف نظری نداریم. مسئله کاملا اشکار و به بحث و مشاجره محتاج نیست. همه ما ایرانی هستیم و دلواپس امروز و فردایش. امّا تفاوت دیدگاهها را نباید حادّ و مشکل کلیدی دانست؛ زیرا دیدگاهها را چنانچه انسان گشوده فکری باشیم، میتوان با تکیه به انتقادهای ارزشمند و بارآور به آسانی تغییر داد.
شما نوشته اید که بدون دولت مقتدر، آزادی ممکن نبود. من میپرسم که آیا این گزاره یک واقعیّت است یا یک تفسیر؟. آیا هرج و مرج، الزاما به دولت مقتدر ختم میشود؟ یا این فقط یکی از مسیرهای ممکن تاریخ است که بعدا بهعنوان «ضرورت»، بازسازی و عبارتبندی شده است؟. این همان جایی است که فلسفه تاریخ وارد کارزار میشود. آیا ما تاریخ را میخوانیم یا تاریخ را بازنویسی میکنیم تا نتیجه مطلوب خود را ضروری جلوه دهیم؟. معمولا هر قدرتی، خود را نماینده مصلحت اجتماع و میهن معرفی میکند. استبدادها نه با نفی مصلحت؛ بلکه با مصادره آن آغاز میشوند. اگر آزادی، شرط مصلحت نباشد، چگونه میتوان ادّعا کرد که مصلحت، شرط آزادی است؟. شما از خطر فروپاشی، تجزیه و آشوب سخن میگویید. آیا ترس، خودش یکی از مهمترین ابزارهای حقّانیّت بخشی به اقتدار و قدرت نیست؟. بسیاری از اقتدارگراییها نه با وعده آزادی؛ بلکه با وعده نجات به قدرت رسیدهاند. شما طیف روشنفکری را به «امتناع»، متهم میکنید. آیا روشنفکران از رسالت خودشان امتناع کردند یا قدرتها و مقتدرین، امکان مشارکت واقعی را از آنان سلب کردند؟. شما از ضرورت یک چهره مرکزی سخن میگویید. من امّا میپرسم که رهبری بدون ساز و کار پاسخگویی، چه تفاوتی با شخصمحوری دارد؟.
آنچه در صحبت شما برجسته است، بیش از آنکه دفاع از قدرت باشد، دفاع از یک تصوّر خاصّ از ضرورت تاریخی است؛ یعنی تصوّری که در آن، دولت مقتدر به مثابه شرط امکان نظم و نظم به مثابه شرط امکان آزادی معرفی میشود. امّا دقیقا در همین نقطه، باید مکث کرد و پرسید که آیا آزادی، واقعا از دل اقتدار زاده میشود، یا اقتدار فقط وعده ای را برای تولّد آزادی میدهد؟. مشکل اساسی این نیست که شما از دولت، سخن میگوید؛ بلکه اینست که دولت را در افق «ضرورت» مینشانید؛ نه در افق «امکان». هنگامی که یک مسیر تاریخی به عنوان ضرورت معرفی میشود، هر مسیر دیگر به طور ضمنی ناممکن یا نابخردانه جلوه داده میشود. این همان جایی است که تاریخ، از میدان تجربه، به میدان توجیه تبدیل میشود. از سوی دیگر، مفهوم «مصلحت کشور» که در صحبت شما به عنوان مفهومی عقلانی معرفی میشود، در بُعد عمیقتر، یکی از لغزنده ترین مفاهیم سیاست است؛ زیرا مصلحت، همیشه در زبان و اصطلاحات و لغات قدرت تعریف میشود، نه در زبان مردم. آنانی که ابزار قدرت را در اختیار دارند، معمولا ابزار تعریف مصلحت را نیز در اختیار میگیرند. در چنین شرایطی، مصلحت، دیگر نه معیار محدود کننده قدرت؛ بلکه ابزار گسترش و تحکیم آن میشود. همچنین باید از خود پرسید که آیا ترس از فروپاشی که در صحبت شما، حضوری پُر رنگ دارد، خودش نوعی ساز و کار ذهنی برای پذیرش اقتدار نیست؟. ترس، بیش از امید، قادر به بسیج انسانهاست. امّا جامعهای که بر پایه ترس از فروپاشی شکل گیرد، ممکن است به جای آزادی، تنها امنیّتی شکننده به دست آورد. منظورم امنیتی است که همواره در سایه تهدید حفظ میشود.
در باب روشنفکر نیز، نسبت دادن فلج سیاسی به نقد، شاید ساده سازی مسئلهای پیچیده باشد. نقد، در ذات خودش، مانع کنش نیست؛ بلکه شرط کنش آگاهانه است. آنچه که جوامع را فلج میکند، نه نقد؛ بلکه فقدان امکان مشارکت واقعی و نبود اعتماد نهادی است. جامعهای که نتواند به نهادهای خودش اعتماد کند، حتّا اگر هزاران رهبر داشته باشد، همچنان پراکنده خواهد ماند.
و امّا معضل رهبری. شما به دُرُستی از خطر شخصمحوری آگاه هستید، امّا همچنان بر ضرورت چهرههای مرکزی تأکید میکنید. با این حال، مسئله اصلی، وجود یا عدم وجود رهبر نیست؛ بلکه مسئله، ساختارهایی است که قدرت کاربستی رهبر/رهبران را محدود میکنند. بدون ساختارهای کنترل کننده، هر رهبری - اگر با نیّت خیر آغاز کند - در معرض تبدیل شدن به مرکز قدرت بی پاسخگو قرار میگیرد. خطر قدرت عین خطر حمل نیتروگلیسیرین است که اگر کنترل نشود، هم برای حامل آن، خطرآفرین است، هم برای کسانی که در معرض آن هستند. به همین دلیل نمیتوان فقط پرسید و تاکید کرد که آیا باید از ظرفیّتهای موجود استفاده کرد یا نه؟؛ بلکه باید در این خصوص نیز اندیشید که آیا جامعه، توانایی ایجاد ساز و کارهایی را دارد که حتّا قدرتمندترین رهبران را نیز در مواضع پاسخگویی و مسئولیّت پذیری نگه دارد؟؛ زیرا بدون پاسخ به این پرسش، هر سخنی از دولت مقتدر، هر چند با نیّت سازندگی همراه باشد، میتواند ناخواسته به بازتولید همان چرخهای بینجامد که تاریخ، بارها تجربه کرده است؛ یعنی چرخه ترس، اقتدار، وعده نظم، و سپس بازگشت به بحران و غیره و ذالک.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آقای فرامرز حیدریان گرامی، با درود
از اینکه برای مطالعهٔ مقاله من وقت گذاشتید ، و مهمتر اینکه به نقد آن پرداختید، سپاسگزارم. اجازه میخواهم برای رفع شبهه یا ابهاماتی که من بخاطر رعایت اختصار، در مقاله کمتر به آنها پرداخت ام، ذیلا اشاره کنم.
نقد شما از یک نگرانی درست آغاز می شود:
خطر قدرت بیمهار. من نیز با این نگرانی بیگانه نیستم. هیچ دولت مقتدری، صرفاً بهدلیل مقتدر بودن، مشروع یا مطلوب نیست. تاریخ پر است از قدرتهای متمرکزی که به جای ساختن، ویران کردهاند. بنابراین پرسش از «مهار قدرت» کاملاً ضروری است.
اما شبهه ای که پیش آمده این است که گویی در این مقاله، من از «قدرت بیمهار» دفاع کرده ام؛ در حالی که بحث من چیز دیگری است: تمایز میان دولتسازی و قدرتپرستی.
وقتی از ضرورت دولت مرکزی در ایرانِ پس از مشروطه سخن میگویم، منظورم تقدیس اقتدار نیست، بلکه اشاره به واقعیتی تاریخی است: کشوری گرفتار ناامنی، فروپاشی اداری، مداخله خارجی و فقدان توان حکمرانی، بدون احیای ظرفیت دولت، اساساً امکان اجرای قانون، توسعه، آموزش، امنیت و حتی آزادی پایدار را نداشت. آزادی در خلأ نهادی دوام نمیآورد. آزادی نیازمند دولت قانونمند است؛ نه دولت ضعیف، نه دولت خودکامه.
پس مسئله این نیست که «قدرت خوب است» یا «قدرت بد است». مسئله این است که قدرتِ بیمهار خطرناک است، اما فقدان قدرتِ ساماندهنده نیز میتواند کشور را به آشوب، تجزیه، اشغال یا استبدادهای خشنتر بسپارد.
شما میپرسید: «مقتدر برای چه کسی و علیه چه کسی؟»
این پرسش کاملاً بجاست. پاسخ من این است: دولت مقتدر فقط زمانی قابل دفاع است که برای حفظ تمامیت کشور، امنیت عمومی، برقراری قانون، توسعه نهادها و ایجاد ظرفیت حکمرانی باشد؛ نه برای حذف جامعه، سرکوب آزادی یا تقدیس حاکم. اتفاقاً تفاوت اصلی همینجاست: اقتدار دولت اگر در خدمت نهادسازی باشد، میتواند سازنده باشد؛ اگر در خدمت اطاعتطلبی باشد، ویرانگر است.
اما نقد شما میان این دو تمایز نمیگذارد و گویی هر سخن گفتن از دولت مقتدر را معادل شیفتگی به قدرت میگیرد. این همان سادهسازیای است که شما خودتان به مقاله من نسبت میدهید،
در مورد روشنفکر نیز، بحث من نفی نقش انتقادی روشنفکر نیست. روشنفکر اگر در برابر قدرت پرسشگر نباشد، کارکرد خود را از دست میدهد. اما پرسش من این است: آیا «نقد قدرت» باید همیشه به «امتناع از هر همکاری» تبدیل شود؟ آیا روشنفکر فقط وقتی اصیل است که بیرون از هر امکان عملی بایستد؟ آیا در لحظات بحرانی، که سرنوشت کشور در میان است، هیچ تفاوتی میان نقد مسئولانه، همکاری مشروط، و تخریب مطلق وجود ندارد؟
مقاله من ضد روشنفکر منتقد نیست؛ ضد نوعی روشنفکری است که نقد را به امتناع، احتیاط را به فلج سیاسی، و استقلال فکری را به ناتوانی در ائتلافسازی تبدیل میکند.
شما میگویید بیاعتمادی به قدرت ممکن است عقلانی باشد. بله، کاملاً. اما آیا هر بیاعتمادی، تا ابد عقلانی باقی میماند؟ آیا تجربه تاریخی نباید بازبینی شود؟ آیا اگر یک نسل در مخالفت با پهلوی به انقلاب ۵۷ رسید و نتیجهاش نه آزادی، نه عدالت، نه استقلال، بلکه جمهوری اسلامی شد، باز هم نباید از خود بپرسد کدام بخش از داوریهایش خطا بود؟
بحث من دقیقاً همین است: پرهیز از بازنگری گذشته.
درباره آقای رضا پهلوی نیز مقاله من دعوت به اطاعت از یک فرد نیست. بحث این نیست که او فراتر از نقد است، یا همه باید زیر پرچم او جمع شوند. بحث این است که اگر چهرهای در اپوزیسیون، برخلاف بسیاری از گروههای پراکنده، سرمایه اجتماعی، شناختهشدگی بینالمللی و ظرفیت نمادین برای همگرایی دارد، آیا نادیده گرفتن مطلق او عقلانی است؟ آیا رد پیشینی هر همکاری با او، پیش از بررسی مواضع و امکانات عملی، نشانه استقلال فکری است یا نشانه اسارت در داوریهای گذشته؟
شما از خطر شخصمحوری میگویید. این خطر واقعی است. اما در سیاست، نفی شخصمحوری نباید به نفی رهبری، هماهنگی و مرکز ثقل سیاسی منجر شود. گذار سیاسی بدون سازمان، بدون چهرههای معتبر، بدون اعتماد نسبی و بدون محورهای همگرایی رخ نمیدهد. مسئله این نیست که یک فرد «منجی» است؛ مسئله این است که آیا میتوان از ظرفیتهای موجود برای عبور از وضعیت موجود استفاده کرد یا نه.
درباره «مصلحت کشور» نیز حق دارید که این واژه میتواند خطرناک باشد اگر بهانه حذف آزادی شود. اما در مقاله من، مصلحت کشور در برابر آزادی قرار نگرفته؛ در برابر لجاجت تاریخی، تفرقه سیاسی و فرصتسوزی قرار گرفته است. مصلحت یعنی حفظ ایران، گذار از جمهوری اسلامی، جلوگیری از فروپاشی، و فراهم کردن امکان انتخاب آزاد مردم درباره آینده. این نه نفی آزادی، بلکه شرط امکان آزادی است.
من نمیگویم آزادی را باید تعلیق کرد. میگویم آزادی بدون کشور، بدون امنیت، بدون دولت کارآمد و بدون گذار از جمهوری اسلامی، در حد آرزو باقی میماند.
پس اختلاف اصلی ما شاید اینجاست: شما از خطر قدرت بیمهار میگویید، و من نیز با آن موافقم. اما من همزمان از خطر دیگری سخن میگویم که نقد شما آن را کمرنگ میکند: خطر امتناع دائمی، بیاعتمادی فلجکننده، و ناتوانی در ساختن بدیل سیاسی.
ایران هم از قدرت بیمهار آسیب دیده است، هم از اپوزیسیونی که در لحظات حساس، به جای ساختن، فقط نفی کرده است. نقد قدرت ضروری است؛ اما نقدی که هیچ راهی برای ساختن باقی نگذارد، خود به بخشی از بنبست تبدیل میشود.
پرسش مقاله من این نیست که «چرا همه با قدرت همراه نمیشوند؟»
پرسش این است: چرا بخشی از نخبگان، حتی وقتی قدرتی در کار نیست و سخن از همکاری برای گذار است، همچنان طوری رفتار میکنند که گویی هر ائتلافی خیانت است؟ و این پرسش همچنان باقی ست!
با مهر و سپاس، شاد زی و دیر زی
ارادتمند - امیر دها
درود بر آقای امیدوار گرامی،
توضیحی دیگر.
در باره اصول و شالوده ها با توجّه به نظرات ابراز شده، هیچ انتقادی نیست. همه ما نگران میهنیم و دلهره امروز و فردای آن را داریم. اختلافاتی اگر هست در نظرات و جزئیّات تمرکز دارند که میتوان با سنجشگری و تبادل نظرات به رفع آنها همّت کرد. لازم میدانم چند پرسش را طرح و تاکید کنم که من در باره کارنامه هیچ شخصیّتی در گذشته و اکنون صحبت نکردم؛ بلکه با عنایت به مقاله آقای دها، نکاتی را برجسته کردم جهت تامّلات پیگیر. اکنون میپردازم به صحبت شما.
وقتی از «بیش از نود درصد جامعه بیسواد و خرافی» سخن میگویید، آیا این یک توصیف تاریخی است یا یک داوری اخلاقی؟
و اگر داوری اخلاقی است، چه کسی حقّ دارد که جامعیّت مردم را به مثابه یک کلِ اخلاقا معیوب توصیف کند؟. اگر مردم، دروغگو، چاپلوس یا مسئولیّتگریز معرفی میشوند، این رفتار و کردار آنها از کجا آمده است؟. آیا فرهنگ، ساخته همان مردم است یا نیست؟ یا ساخته قدرتهایی است که کاراکتر مردم را شکل دادهاند؟. وقتی نقش «آخوندها»، «سفارتخانه ها»، «کمونیستها» یا «ایدئولوژیستها» برجسته میشود، آیا این دیدگاه شما، تحلیلی تاریخی است یا نوعی میل به یافتن دشمن؟. آیا دفاع از «ایران» در برابر «آزادی روشنفکران»، یک دو گانه واقعی است؟ یا یک دو گانه ساختگی برای حقّانیّت بخشی به محدود کردن نقد؟ و مهمتر از همه، آیا میتوان از مسئولیّت جمعی سخن گفت بدون آنکه از مسئولیّت نخبگان، دولتها و روشنفکران به طور همزمان سخن نگفت؟. در صحبت شما، مردم به نوعی به عنوان حاملان «دروغ و چاپلوسی» معرفی میشوند. امّا اینجا یک تناقض پنهان وجود دارد. اگر مردم، قربانی استبداد، بیسوادی و ساختارهای سرکوبگر بودهاند، چگونه میتوان همان مردم را بهعنوان عامل اصلی فساد فرهنگی معرفی کرد؟. این همان تناقض کلاسیک میان مردم به عنوان «قربانی» و مردم به عنوان «مقصّر» به شمار می آید. به عبارت سر راستر؛ آیا مردمان آلمان، مقصّر بودند که سیستم نازیسم شکل گرفت یا سیستم نازیست بود که مردمان آلمان را نازیست بار آورد؟. اگر مردم، قربانی هستند، باید فهمید چه ساختارهایی آنها را شکل دادهاند. اگر مقصّرند، باید توضیح داد چرا امکان اصلاح از درون آنان شکل نگرفته است. امّا صحبت شما، میان این دو حالت در نوسان است بدون حل مسئله. شما رویدادهای تاریخ را به میدان «دشمن شناسی» و به نیروهای بیرونی - از روحانیّت تا قدرتهای خارجی – ارجاع میدهید. این صحبت شما میتواند بخشی از تحلیل رویدادهای تاریخ معاصر ایران باشد؛ امّا وقتی این فهرست، طولانی شود، یک خطر پدید میآید و آنهم اینکه تحلیل تاریخی به اسطوره سیاسی تبدیل میشود. سوال این است که آیا ما تاریخ را تحلیل میکنیم، یا برای رهایی از مسئولیّت تاریخی، دشمن میتراشیم؟؛ زیرا هر چقدر که تعداد دشمنان بیشتر شود، مسئولیّت خودی کمتر میشود و این خودش نوعی مسئولیّتگریزی است که شما علیه آن میجنگید. نکته دیگر، دوگانه سازی «ایران یا آزادی» است. شما میگویید که آیا ایران مهمتر است یا آزادی روشنفکران وابسته؟. در نگاه نخست، این پرسش به نظر، میهندوستانه میرسد. امّا از نظر فلسفی، این یکی از خطرناکترین دوگانههاست. چرا؟؛ زیرا که ایران بدون آزادی اندیشیدن و سنجشگری، به تدریج به یک نام بی محتوا تبدیل میشود. میهن صرفا خاک در بخشی از جغرافیای زمین نیست. میهن یک «افق معنا» است و این افق بدون امکان نقد و اندیشیدن، فرو میریزد. اگر آزادی روشنفکر و اندیشیدن و سنجشگری، حذف شود، تنها چیزی که باقی میماند، وطن، بدون اندیشیدن است و وطنِ بدون اندیشه، دیر یا زود، به وطنِ بدون آینده تبدیل میشود. و امّا در باره مسئولیّت روشنفکری.
آیا روشنفکر صرفا قربانی شرایط است، یا سازنده آن نیز هست؟. اگر روشنفکران نتوانستند مردم را از باتلاق خرافه یا استبداد بیرون آورند، آیا این فقط تقصیر مردم بود؟ یا نشانه ای از محدودیّت خود طیف روشنفکری نیز بود؟ این پرسش، دفاع ساده را ناممکن میکند. هیچ جامعهای را نمیتوان با فهرستکردن دشمنان، تار و پودش را فهمید و هیچ تاریخی را نمیتوان با مقصّر دانستن مردم یا تبرئه روشنفکران توضیح داد. رویدادهای تاریخ، نه میدان جنگ خیر و شر؛ بلکه شبکهای از مسئولیتهای درهمتنیده است. اگر مردمانی، بیسواد و خرافی بودند و شاید هنوزم هستند، باید پرسید چه ساختارهایی آنها را در چنین وضعی نگه داشت و هنوزم نگاه داشته است و اگر روشنفکرانی کوشیدند اصلاحی پدید آورند، باید پرسید چرا اصلاحات آنها، به بنیان تار و پود و شیرازه و نهادهای اجتماعی بدل نشد؟. هیچکدام از این پرسشها با اشاره به «دشمنان خارجی» یا «فرهنگ عمومی» حل نمیشوند. رفتار و کاراکتر آلوده به دروغ و چاپلوسی از خلأ پدید نمیآید. چنین وضعیّتی محصول ترس است و ترس، پیامد کاربست قدرتی است که پاسخگو نیست. بنابر این، هر سخنی که مردم را مسئول بداند، امّا ساختار قدرت را نادیده بگیرد، در نهایت به توجیه همان ساختاری میانجامد که مردم را ناتوان کرده است. از طرف دیگر، دفاع ساده از روشنفکران نیز خطاست. روشنفکر، اگر فقط سخن بگوید و نتواند زبان مردم را بفهمد، به تدریج به موجودی منزوی بدل میشود؛ نه راهبر جامعه. میهن، آنگونه که در این بحث مطرح میشود، نباید به سپری علیه آزادی تبدیل شود؛ زیرا میهن، بدون آزادی اندیشیدن، نه خانهای برای شهروندان؛ بلکه زندانی برای ساکنان خود خواهد بود. پرسش واقعی این نیست که «ایران، مهمتر است یا آزادی روشنفکران». پرسش واقعی اینست که آیا میتوان ایرانی داشت که در آن، آزادی اندیشیدن و سنجشگری سرکوب شود و همچنان انتظار پیشرفت و شکوفایی داشت؟. اگر پاسخ منفی است - و تاریخ اغلب چنین نشان میدهد - آنگاه دو گانه میان «میهن» و «آزادی» نه یک انتخاب واقعی؛ بلکه یک خطای فلسفی است؛ زیرا میهنی که آزادی اندیشیدن و سنجشگری را قربانی کند، امکانهای زاینده در آینده خود را قربانی کرده است. اگر روزی تمام دشمنان بیرونی حذف شوند و تمام مخالفان داخلی خاموش شوند و تنها یک روایت رسمی از «میهن» باقی بماند، آیا آن لحظه، آغاز شکوفایی خواهد بود؟ یا آغاز فراموشی اندیشیدن و سنجشگری و قهقرائی میهن؟. پاسخ به این پرسش، شاید مهمتر از هر دفاع یا حملهای در این بحث باشد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
با درود به هم میهنان و نویسنده محترم و آقای حیدریان که با پرسش های انتزاعی خویش در باره روشنفکر به نادرستی میگویند: “....نه کسی که قدرت مسئولیّت گریز را تثبیت میکند....” آیا امثال فروغی و داور بودند که در دورانی که بیش از نود درصد جامعه بیسواد، و تاحدی خرافی و مذهبی استبداد زده بودند، قدرت مسئولیت گریزی را تثبیت کردند؟ پس نقش مردم اطراف روشنفکران کجاست؟ نقش فرهنگ غالب دروغ و چاپلوسی و خیانت و فرار از مسئولیت بخشی یا حتی شاید اکثر عامه مردم کجاست؟ نقش آخوندها و دخیلبندان امام زاده ها و سفارتخانه های اجنبی و کمونیست های وابسته به روس و انگلیس و سایر ایدئولوژیست های رؤیایی ضد حقیقت و واقعیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه کجاست؟ چرا باید برای پیشبرد یک بحث، عوامل و فاکتورهای مهم تررا حذف کرد؟ از همه مهمتر فاکتور ایران و میهنمان است. کدام جبهه به پیشرفت ایران کمک کردند؟ ایران مهمتراست یا ازادی روشنفکران وابسته؟
با تقدیم احترام آرمان امیدوار
Dear Ms. Tavakoli,
A brief marginal note.
Allow me to submit that the issue of the clerical rule in Iran has been founded upon Islamic convictions, not upon the homeland and its people as a whole. For the rulers of the clerical establishment, it is Islamicity that holds primacy and precedence—not the homeland, nor the condition of the people who belong to it. For this very reason, those in power speak incessantly of preserving the clerical system and the Islamic order. They are prepared to sacrifice Iran and its people to Islamic doctrines, and, in the name of safeguarding the system of Velayat-e Faqih, to carry out acts of sacrifice and bloodshed.
Therefore, one must remain attentive to this central dilemma that reveals itself in the words, behaviors, and deeds of the rulers of the clerical regime and their adherents. So long as doctrinal foundations are granted precedence over devotion to the homeland and care for the people, tension and conflict between the people of Iran and the juristic-clerical government will endure—until such a time as it leads to their removal and dismissal.
May you live in joy and live long.
Faramarz Heidarian
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای میانراهی با عنایت به الله اکبر گویان و اذان بلندگوهای مساجد اتّحادیّه اسلامی کشورهای اروپایی!
من فعلا به بررسی خاطراتت نمیپردازم؛ زیر هنوز تکمیل نشده اند و به صورت تحریری در اختیار عموم نیستند. امّا در باره همین نکته ای که اشاره کرده ای و گفته ای که «اسلحه بر اندیشه» پیشدستی کرد، باید عرض کنم که مشکل کلیدی و ریشه ای و اساسی «شکلگیری چپ ایدئولوژیک» در ایران، أصلا بر سر «تقدّم اسلح بر اندیشه» نبود؛ بلکه این تنها صورت ظاهری یک بحران عمیقتر بود. بحران حقیقی در این نهفته بود که بنیانگذاران و فعّالان این طیف، در بنیانِ کار خود، هیچ شناخت ریشه داری از تاریخ، فرهنگ، حافظه جمعی و بافت پیچیده مردمان ایران نداشتند. آنان با ذهنیّتهایی که از بیرون اخذ و اقتباس شده بود، به سرزمینی پا گذاشتند که روح تاریخی و فرهنگی آن را نه خوانده بودند و نه زیسته بودند. دقیقا همین بی اطّلاعی و جهل نسبت به تاریخ و فرهنگ و ترکیب اقوامی مردمان ایران باعث شد که حتّا ایدئولوژی که به حیث مشعل تئوریک؛ - ولو اقتباسی و رونویسی و ترجمه شده از نوشته های فونکسیونرهای حزب کمونیست شوروی و فرانسه و غیره بودند - محسوب میشد، در هیچ کجای تاریخ و فرهنگ مردمان ایران، مونتاژ پذیر نباشد. ایدئولوژی، هنگامی که از زمینه تاریخی - فرهنگی خودش کنده شود، دیگر مشعل نیست؛ شبحی است از نوری که در جایی دیگر معنا داشته است.
متوسّل شدن به اسلحه، در حقیقت نه آغاز مسئله، بلکه پیامد آن بود؛ تلاشی برای تحمیل شتاب به واقعیتی که هنوز ریشههای آن در خاک جامعه شکل نگرفته بود. اسلحه، برای آنان ابزاری بود تا آرمانهای ذهنی خود را به واقعیت نزدیک کنند؛ امّا واقعیت، نه با شتاب فلز؛ بلکه با رسوب تدریجی تجربه تاریخی ساخته میشود. حقیقت این بود که بی ریشگی، گسستن از حافظه تاریخی - فرهنگی مردم، و ذهنیّتی که به شدّت در ساختارهای شرعی و سنتیِ اسلامی ذوب شده بود، مجموعهای از نیروهای ناسازگار را پدید آورد که در نهایت، جز شکستهای فاجعه بار، حاصل دیگری نداشت. اگر این تراژدی هولناک را با جنبشهای وسیع و ریشه دار تاریخ ایران مقایسه کنیم، ماهیت مسئله روشنتر میشود. برای نمونه، کافیست به جنبش «بابک خرّمدین» بنگریم تا دریابیم که چرا برخی مبارزات، با وجود مسلّح بودن، در حافظه تاریخی ملت ایران، ماندگار و عزیز میشوند، و برخی دیگر، با وجود فداکاریهای فراوان [سازمان چریکها و مجاهدین و غیره و ذالک]، به فراموشی یا حتّا نفرت سپرده میشوند.
نبرد «بابک» نیز پیکاری مسلّحانه بود؛ امّا تفاوت اساسی در این بود که «بابک»، برآمده از متن تاریخ و فرهنگ ایرانیان بود، نه تحمیل شده بر آن. او از حافظه زخمی و آرزوهای انباشته مردمی برخاست که خود را در او بازمییافتند؛ به همین دلیل نیز، مبارزه او نه صرفا یک رخداد سیاسی، بلکه تجلّی یک اراده تاریخی بود. به همین دلیل، نام او در تاریخ ایران تا امروز با نوعی احترام و عزّت همراه است؛ زیرا مردم، در او پژواک خود را شنیدهاند. در مقابل، اقدامات چریکها و پیش از آنان تشکیلاتی چون حزب توده ـ هر چند در آغاز، ستایش بخشهایی از جامعه روشنفکری را برانگیخت، امّا به تدریج، با گسستن از واقعیتهای تاریخی جامعه و سپس با تمایل به همسویی با حکومت آخوندی، وجهه تاریخی خود را از دست دادند و در حافظه جمعی، به نمادی از خطاهای راهبردی بدل شدند. این دگرگونی، نه از سر خیانت فردی و تشکیلاتی؛ بلکه از ناتوانی در فهم روح زمانه و بستر فرهنگی جامعه ناشی میشد. به همین سبب، مسئله اصلی نه «تقدّم اسلحه بر اندیشه» بود و نه حتّا فقدان اندیشه به معنای صِرف آن؛ بلکه مسئله بنیانی، ناآگاهی از «ریشههای تاریخی و فرهنگی و ترکیب متنوّع اقوام ایرانی» بود. اندیشهای که ریشه در تاریخ و فرهنگ یک ملّت نداشته باشد، هر اندازه منسجم و نظری باشد، در نهایت به سازهای معلّق بدل میشود که نه در خاک ریشه میزند و نه در زمان دوام میآورد. ذلالت چپ ایدئولوژیک در ایران، در حقیقت، سرنوشت محتوم اندیشهای بود که خود را از زمینه تاریخی - فرهنگی خویش جدا کرده بود و این جدایی، تا امروز نیز سایه خود را بر سرنوشت آن افکنده است؛ یرا هر جنبشی، پیش از آنکه به ابزار و ایدئولوژی نیاز داشته باشد، به «خودآگاهبود تاریخی» نیازمند است؛ یعنی آگاهی از اینکه از کجا برخاستهایم، در چه زمینی ایستادهایم، و کدام نیروهای پنهان، ذهنیّت و جان مردمان میهن را شکل دادهاند. بدون این خودآگاهی، هر اندیشهای، هر چند درخشان و پرشور باشد، در نهایت به تکرار خطاهایی میانجامد که پیشتر نیز آزموده شدهاند.
من میپرسم که آیا هر اندیشهای/ایده ای/نظریّه ای که خود را رهاییبخش مینامد، پیش از آنکه در باره «تغییر جهان» بیندیشد، جسارت آن را دارد که نخست به ریشههای تاریخی و فرهنگی مردمانی بنگرد که میخواهد برای آنان آیندهای نو را بسازد؟
شادز ی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درودد بر آقای قنبری گرامی،
توضیحی کوتاه.
عرض شود که من متوجّه اشاره تلویحی آقای دها بودم که منظورش از äزینه حاضر، «شاهزاده رضا پهلوی» است. ولی من به پسزمینه روایت ایشون پرداخته بودم و میخواستم نشان دهم که علّت دیده نشدن – دانسته یا ندانسته - گزینه حاضر از کجا نشات میگیرد. من غالبا در باره همراهان با شاهزاده و همسویان با او نمی اندیشیم؛ بلکه بیشتر در باره آنانی ذهنم درگیر است که نه تنها همپایی و همبستگی نمیکنند؛ بلکه مانع سر راه نیز میشوند. «شاهزاده» را میتوان شانس خیلی خوب و تاثیرگذاری برای مراحل عزل و خلع و جابجایی و گذار محسوب کرد و همپای با او شد تا بتوان به مقصود رسید. البته هیچ چیز ایده آلی، تهی از نواقص نیست. ولی وجود نواقص، دلیل مکفی برای ندیدن ابعاد عالی نمیشود. نقص را میتوان انتقاد و ترمیم کرد؛ ولی فقط در وجود قلیلی از شخصیّتها و رجال میتوان ابعاد و خصال عالی را پیدا کرد. به همین دلیل میگویم که شاهزاده یک شانس عالی در وضعیّت فعلی است و باید ارزش نقش کارگشاینده او را دانست.
شادز ی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آقای حیدریان عزیز. شما در کامنت خود از نویسنده مقاله پرسیدهاید که “وقتی که میگویید مسئله امروز فقدان گزینه نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن گزینههاست، منظورتان چیست و از چه چیزی سخن میگویید؟”.
چون من تأیید کننده این جمله بودهام، اجازه میخواهم جسارتا نظرم را بنویسم. منظور این است که آقای رضا پهلوی گزینهای برای ما ایرانیان برای گذار از ج.ا. است و تلویحا نسبت به دیده نشدن این گزینه هشدار میدهد. من بدون اینکه سیستم پادشاهی را به جمهوری ترجیح بدهم، معتقدم که در چهارچوب شرایط فعلی داخلی ایران و مناسبات بینالمللی، حمایت از حرکت آقای رضا پهلوی، بهترین و کارآمدترین طریق برونرفت از شرایط ج.ا. است. نظر من نقض میشود، اگر بتوانید راه بهتر و موثرتری را نشان بدهید.
همین جا تاکید کنم که راههایی که چهل سال گذشته برای مبارزه طی کردهایم را (مثلأ در چارچوب تقویت جامعه مدنی) در شرایط فعلی بهترین پاسخ نمیدانم. نیز تاکید کنم که با ذکر ایراداتی که به حرکت وی و سیستم فکری وی وارد است، نمیتوان این را نتیجه گرفت که بهترین آلترناتیو نیست. چرا که روشها و حرکتهای دیگر نیز خالی از ایرادات و نقائص نیستند.
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
Hossein Shahabidan
اینها که این خبرها را دارند پس چرا هیچ کاری برای آزادی مردم ایران انجام نمیدهند حتی ما که توانستیم از پنجه مرگ فرار کنیم چرا سالهاست در ترکیه آواره و بی هویت و بی چاره رها شدیم
Nazfar Pakdel
Mr. Donald Trump
Please, we urgently ask for your help to save the lives of the Iranian people. The situation is critical, and innocent lives are at risk. We need global attention and action to support human rights and protect those who cannot defend themselves.
Your voice and influence could make a difference in bringing awareness and encouraging meaningful action.
Please stand with the people of Iran.
Thank you.
Reza Kourehzadeh
متاسفانه سازمان ملل و سازمانهای وابسته به آن مثل حقوق بشر و بقیه سازمانها مایه ننگ بشریت هستند؟ وقتیکه رئیس سازمان ملل ، ۴۷ سالگی رژیم خونخوار اسلامی را در ایران به نماینده ایران تبریک میگه؟ شما به عمق فاجعه پی خواهید برد؟ یعنی این احمق کوچکترین اگاهی و شناختی از کشورهای دنیا ندارد؟ و باز هم متاسفانه احزاب چپ در پارلمان اروپا اکثریت را دارند و برای همین حمایت از فلسطین و لبنان برای اینها یک ترند شده؟ و یک روزی از این خواب خرگوشی بیدار میشوند که دیر شده و همین اسلامیستهای افراطی خواهان خلافت اسلامی در کشورهای اروپایی خواهند شد؟
درود بر آقای دها گرامی،
تحشیه ای پرسشی و تامّلاتی.
برای پرهیز از طول تفصیل، بگذارید با پرسشهایی آغاز کنم که شما آنها را نادیده گرفته اید:
آیا «ساختن دولت مقتدر» واقعاً بدیهیترین خیر تاریخی است؟. یا این تنها بازتولید یک افسانه سیاسی است که هر قدرتی برای حقّانیّت تراشی خودش میسازد؟. اگر «دولت مقتدر» پیش شرط توسعه است، پس چرا تاریخ جوامع بشری، پُر است از دولتهای مقتدر که ویرانی آفریدند؟ و چرا شما نمیپرسید که مقتدر برای چه کسی؟ و علیه چه کسی؟. آیا حمایت روشنفکران از «رضاشاه فقید» واقعاً یک «واقعگرایی ملّی» بود، یا نوعی تسلیم در برابر جذابیّت قدرت؟. آیا روشنفکران آن دوره، «دولت ساختند» یا خودشان را به خدمت دولتی سپردند که آزادی را مقیّد به نظم کرد؟. آیا شما میان «ساختن کشور» و «ساختن اقتدار» تفاوت قائل هستید؟ یا این دو را عمدا یکی گرفتهاید؟. چرا شما «ضدّیّت با قدرت» را یک بیماری معرفی میکنید، امّا از «شیفتگی به قدرت» صحبتی نمیکنید؟. آیا تاریخ ایران بیشتر از «ضدّ قدرت»، صدمه دیده یا از قدرت طلبی مُزمن؟. آیا مشکل روشنفکری ایران فی نفسه، «امتناع از اتّحاد» است؟ یا مشکلِ خیلی عمیقتر، فقدان اعتماد به هر قدرت متمرکز است؟. آیا بی اعتمادی، نشانه بیماری است یا واکنشی عقلانی به تجربه های تلخ تاریخی؟. آیا نقد مواضع و دیدگاههای نظری هر چهره سیاسی، الزاما ناشی از «عادت ذهنی» است؟ یا ممکن است نتیجه داوری عقلانی باشد که شما آن را از پیش بی اعتبار اعلام کرده اید؟. پرسشهای من صرفا انتقادی نیستند؛ بلکه متوجّه ریشه های روایت شما هستند. صحبت شما بر سه پیش فرض اساسی بنا شده است: الف- دولت مقتدر، شرط نجات کشور است ب - ضدّیّت با قدرت، یک انحراف روشنفکری است پ - اتّحاد حول یک چهره خاصّ، ضرورت تاریخی است. امّا هر سه این پیش فرضها، از لحاظ فلسفی، مسئله سازند.
شما نوشته اید که دولت مقتدر تقریباً به شکل یک منجی تاریخی ظاهر میشود. امّا این تصوّر، بیش از آنکه تحلیل باشد، ناخودآگاه، آلوده به بینشی اسطوره ای است. در حالیکه تاریخ فلسفه سیاسی با صف آرایی انتقادی در برابر تصاویر اسطوره ای آغاز میشود؛ نه بر عکس. دولت مقتدر میتواند هم سازنده باشد، هم ویرانگر. در نتیجه باید پرسید که چه چیزی، دولت را مهار میکند؟ نه اینکه چه چیزی آن را قدرتمند میکند؟. شما از قدرت، سخن میگویید، امّا از مهار قدرت، هیچ حرفی نمیزنید و سکوت در این باره، عواقب خطرناک دارد؛ زیرا تاریخ ایران و مردمانش نه از ضعف قدرت؛ بلکه از فقدان مهار قدرت، صدمه و لطمه دیده اند. دیگر اینکه، مفهوم «روشنفکر علیه قدرت» در دیدگاه شما تحریف شده است. از نظر شما، روشنفکرِ منتقد قدرت تقریباً به صورت یک موجود ایدئولوژیک و نابخرد تصویر شده است. امّا این تصویر، از نظر فلسفی، وارونه سازی نقش روشنفکر است. در سنّت مدرن، روشنفکر به کسی میگویند که از لحاظ اندیشیدن، قائم به ذات است و موضعی شفّاف و پرسنده و سنجشگر در برابر قدرت دارد؛ نه کسی که قدرت مسئولیّت گریز را تثبیت میکند. اگر روشنفکر، «موضعی سلیس و رادمنش در برابر قدرت حاکم» نداشته باشد، او دیگر روشنفکر نیست؛ بلکه کارگزار مستقیم و غیر مستقیم برای توجیه بخشی آپارات قدرت است. شما تاریخ معاصر ایران را از دوران «پادشاهی رضا شاه فقید» به یک داستان ساده تقلیل داده اید و آنهم به دوره اول = ساختن و دوره دوم = تخریب. امّا تاریخ زیسته هرگز چنین تمیز قیراطی نمیدهد. حمایت از قدرت میتواند همزمان نظم بسازد و امکانهای آزادی را محدود یا حتّا صدمه بزند و مسدود یا اینکه آزادی را حفظ کند و بال و پر بدهد و مخالفت با قدرت میتواند حتّا آشوب و اختناق و سرکوب و خشونت افسار گسیخته ایجاد کند [نمونه حیّ و حاضرش، حکومت ولایت فقیه]. صحبت شما، این پیچیدگی ابعاد قدرت را نادیده گرفته است و حذف پیچیدگی، همیشه نشانه ای از تمایل به روایت ایدئولوژیکی از رویدادها دارد. در صحبت شما، گرایشی پنهان به شخصمحوری به عنوان راه نجات مستتر است. وقتی که میگویید مسئله امروز فقدان گزینه نیست؛ بلکه ناتوانی در دیدن گزینه هاست، منظورتان چیست و از چه چیزی سخن میگویید؟. شما از «مصلحت کشور» سخن میگوید. اما نمیگویید که مصلحت را چه کسی تعریف میکند؟. قدرت حاکم؟ اپوزیسیونهای قمر در عقرب؟ روشنفکران سرگردان؟ یا مردم مستاصل؟. در فلسفهٔ سیاسی، «مصلحت» یکی از گمراه کننده ترین واژه هاست؛ زیرا اغلب، نام مستعاری برای حذف آزادی است. وقتی که میگویید حفظ کشور بر آزادی تقدم دارد، ناخودآگاه دارید یک اصل خطرناک را میپذیرید؛ آنهم اینکه آزادی را میتوان تعلیق کرد. در حالیکه تجربه نشان داده است کشوری که آزادی را تعلیق میکند [نمونه حیّ و حاضر، ولایت مطلقه فقیه]، در عاقبت کار، خود کشور را نیز از دست میدهد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای از پسکوچه های واموندگی!
من حوصله پرداختن به صحبتهای شما را ندارم؛ زیرا وقت تلف کردن هستند و خشت بر آب زدن. امّا مایلم ادّعای شما و امثال شما را به محک بزنم. شما ادّعا میکنید که: «وزن اجتماعی روشنی دارید. کارنامهای معتبر دارید. برنامهای روشن برای ایران آینده دارید. تحمل حداقلی برای نقد و رقابت سیاسی دارید.» من شخصا کاری ندارم که دیگران چه میگویند و چه مینویسند و فرض را بر این میگذارم که اصلا شخصیّتی به نام «شاهزاده رضا پهلوی و همچنین پادشاهی خواهان» فقط در رویاها و فانتزیها وجود دارند و اصلا و ابدا واقعیّت ملموس و مادّی ندارند. شما لطف کنید و فقط یک مورد از ادّعاهای خودتان را تحریر و در اختیار عموم بگذارید؛ آنهم «برنامه روشن برای آینده ایران». اینکه آیا با دوام پسمانده های حکومت گیوتینداران خونریز و سفّاکان گماشته شده در اختیار آنها و متعگان و رکابداران صادراتی، سرزمینی به نام ایران و مردمانش، بقایی نیز خواهند داشت که کسانی بخواهند برایشان آینده ای روشن را رقم بزنند، بحث ثانویست و من به آن نمیپردازم. شما فقط لطف کنید و از برنامه خودتان بگویید. ضمنا این را نیز تاکید کنم که نسل شیک پاسارگادی به پیر پاتولهای آچمز، هیچ احتیاجی ندارند و خودشان خیلی عالی و شفّاف و خوب میتوانند فکر کنند. دوران «سرخیل بازی» در همان فریادهای جوانان در «دیماه فاجعه بار» به پایان رسید. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
چقدر صادقانه حرف میزنه. با هر فدایی و مجاهد و تودهای در باره حقوق زنان در زمان شاه صحبت میکنم، سه ساعت بحث میکنه که قانون حق رأی زنان را شاه از ما دزدید و به اسمش خودش کرد. 😆 درود به شرفت جناب توکلی
دروود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای از فراز منبر مسجد جامع اتّحادیه اسلامی اروپائیان مشتاق ختنه شدن!
حدود نوزده سال پیش، در یک مصاحبه مکتوب - نه در گفتگویی حضوری [کتاب: گشتاره های سپهر] - از من پرسیده شد که «اپوزیسیونها و گرایشهای چپ ایدئولوژیک» را چگونه میفهمم و سرشت وجودی آنان را در چه میدانم. آن زمان، در حد توان تجربی و مطالعاتی و افق فکری خودم، پاسخی نوشتم؛ امّا اکنون، پس از گذر سالیان و تجربه فراز و نشیبهای تاریخی، درمییابم که آن پاسخ را میتوان در افقی ژرفتر و بنیانیتر بازاندیشید. آنچه که در بسیاری از نمودهای تاریخی، خود را «چپ ایدئولوژیک» نامیده است، غالباً معنای وجودی خویش را نه از دل آفرینش و پیوند زنده با تاریخ و فرهنگ مردمان ایران؛ بلکه از مسیر «نفی» و «تضاد با سلسله پهلویها و تاریخ و فرهنگ مردمان ایران به طور یکجا» تعریف کرده است. چنین جریانی، به جای آنکه از بطن حافظه تاریخی و فرهنگی یک ملت تغذیه کند و خود را در امتداد تداومهای دیرپای آن بیابد، موجودیت خویش را در برابر یک پدیده تاریخی معین - در اینجا سلسله پهلویها- صورتبندی کرده و به همین دلیل، تداوم خود را نه در آفرینندگی و زایش؛ بلکه در ستیز و تقابل، جست و جو کرده است. اینگونه وجود، برساحته ای است که از «نه گفتن» زاده میشود، نه از «بودن»؛ و آنچه از نفی زاده شود، ناگزیر در گرو استمرار همان نفی باقی میماند. این نکته، صرفاً یک داوری سیاسی از طرف من نیست؛ بلکه مسئلهای است در حوزه فلسفه تاریخ و فلسفه ایجاد سازمان و تشکیلات سیاسی. باید پرسید که آیا میتوان وجودی پایدار بر پایه نفی دیگری و تاریخ و فرهنگ یک ملّت بنا کرد، یا هر هویت و موجودیّت اصیل، ناگزیر نیازمند نوعی «ایجاب» و «آفرینش» است؟.
تجربه تاریخی ملتها نشان میدهد که آنچه در حافظه جمعی آنان ماندگار میشود، نه صرفا قدرت و نظام سیاسی؛ بلکه «پیوستگی فرهنگی» است. تاریخ، امّا، عرصه دوام «بودن»هاست، نه «انکار»ها. آنچه در تار و پود فرهنگ و حافظه جمعی یک ملت ریشه دوانده است، حتّا اگر دگرگون شود و صورتهای تازه به خود بگیرد، از میان نمیرود؛ زیرا در ضمیر ناخودآگاه تاریخی مردمان جای دارد. در برابر آن، گرایشهایی که فاقد پیوندی زنده با تاریخ و فرهنگ یک ملت باشند، ناگزیر دوام خویش را در استمرار خصومت میجویند؛ زیرا اگر موضوع خصومت از میان برخیزد، خودشان نیز از معنا تهی میشوند و به تدریج در خلأ بیریشگی فرو میافتند. این، سرنوشت هر گرایش عقیدتی است که به جای آفرینش، بر ویرانگری و نفی استوار شده باشد. قدرت سیاسی میتواند فرو ریزد، نظامهای کشورداری میتوانند تغییر کنند، امّا آنچه که در لایههای عمیق زبان، آیین، خاطره و تخیّل و آداب و رسوم و فرهنگ یک ملت جای گرفته است، به آسانی محو نمیشود. به همین دلیل، هر گرایش عقیدتی یا سیاسی که بخواهد تداوم یابد، ناگزیر باید خود را با این لایههای ژرف پیوند دهد؛ وگرنه به پدیدهای گذرا تبدیل خواهد شد که تنها در سایه هیاهوی زمانهای کوتاه دوام میآورد. هویتی که صرفا بر «نفی» استوار باشد، به نوعی وابستگی پنهان تبدیل میشود. در چنین حالتی، دشمن نه تنها از میان نمیرود؛ بلکه به صورت ناخودآگاه به محور معنای وجودی بدل میشود. این همان پارادوکسی است که تاریخ بارها آن را نشان داده است.گاهی دشمنان یک پدیده، بیش از دوستدارانش به بقای معنوی آن یاری رساندهاند، زیرا با استمرار نفی، آن را در مرکز توجه نگه داشتهاند.
هنگامی که در مقطعی تاریخی، چهرهای سیاسی یا نمادی اجتماعی - چون شخصیتی [= در اینجا، شاهزاده رضا پهلوی] که در دل مردمان جامعه به عنوان امکان تحولی بنیانی و بازگشت به نوعی تداوم تاریخی - فرهنگی مطرح و به کانون توجه اجتماعی بدل میشود، به معنای این است که هر گاه جامعهای در جست و جوی بازسازی خویش باشد به سوی نمادها یا چهرههایی بازمیگردد که در حافظه تاریخی آن حضور دارند، این بازگشت را نباید صرفا به عنوان یک انتخاب سیاسی فهمید؛ بلکه باید آن را نشانهای از یک تمایلی عمیقتر دانست- تمایلی برای بازیابی تداوم تاریخی و رهایی از گسستهای هویتی - فرهنگی. در چنین بزنگاههایی، بسیاری از گرایشهای سیاسی که تاریخچه وجودی خود را بر تقابل بنا کردهاند، با بحرانی درونی مواجه میشوند؛ زیرا جامعه به جای زیستن در سایه نفی، به سوی ساختن و پیوند دادن روی میآورد. با این همه، باید در نظر داشت که «ریشه داشتن» به معنای «ایستایی» نیست. ریشه، اگر زنده باشد، همواره در حال رشد است و شاخههای تازه میرویاند. در چنین وضعیتی، خصومت دیگر تنها یک موضع سیاسی نیست؛ بلکه به نوعی واکنش وجودی بدل میشود؛ یعنی واکنشی که از ترس بی معنا شدن برمیخیزد؛ زیرا برای گرایشهایی که معنای خود را از دشمنی میگیرند، پایان دشمنی به معنای فروپاشی خویشتن است. به همین سبب، هر نمادی که امکان تداوم تاریخی و فرهنگی را یادآور شود، برای اینگونه گرایشهای سیاسی به تهدیدی وجودی تبدیل میشود، نه صرفا رقیبی سیاسی.
در این زمینه تاکید کنم که جهان سیاست، بیش از آنکه عرصه کشمکشها باشد، میدان منافع متغیر است. ملتها در لحظههای سرنوشتساز، ناگزیر به تنهایی خویش بازمیگردند. این تنهایی، اگر به خودشناسی بینجامد، میتواند نعمتی پنهان باشد؛ زیرا ملت را وامیدارد که به سرچشمههای درونی خودش بازگردد. در چنین افقی، اصولی و بُنمایه هایی چون گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی و راستمنشی، تنها ارزشهای اخلاقی فردی نیستند؛ بلکه بنیانهای هستی جمعی هستند. جامعهای که حرمت جان را پاس بدارد، داد را برتر از انتقام بداند و راستمنشی را پایه اعتماد قرار دهد، میتواند از میان تاریکترین بحرانها عبور کند؛ زیرا نیروی حقیقی یک ملت، پیش از هر چیز، در «وجدان اخلاقی» آن نهفته است، نه در ابزارهای بیرونی یا پیروزیهای مقطعی.
در نهایت، مسئله اساسی، این نیست که کدام گرایش سیاسی باقی میماند و کدام از میان میرود؛ بلکه این است که کدام اندیشه و گرایش سیاسی میتواند خود را به سرچشمههای زنده فرهنگ و تاریخ پیوند دهد و کدام اعتقادات و گرایشهای سیاسی، تنها در سایه نفی و خصومت به حیات خود ادامه میدهند. تاریخ، همچون رودخانهای عظیم، تنها شاخههایی را با خود به آینده میبرد که از چشمههای ژرف فرهنگ سیراب شده باشند و آنچه از این چشمهها بی بهره است، هر چند زمانی با صدای بلند حضور خود را اعلام کند، سرانجام در سکوت فراموشی فرو خواهد رفت. آنچه که تداوم میآفریند، آمیزهای است از «یادآوری» و «آفرینش». از وفاداری به ریشهها و جسارت برای نو شدن.
بنابر این خصومت گرایشهای سیاسی مختلف با شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان میتواند با تمام امکانهای مادّی و شبکه های اجتماعی و رادیوها و تلویزیونها و فرستنده ها و لابییهایی که دارند، موانع عدیده ای را در سر راه شاهزاده و پادشاهی خواهی برقرار کنند. برای این طیف وامانده، حکومت فقاهتی با ماشین ترمیناتوری و گیوتین خونریزش، هنوز دشمن اصلی ملّت و ایران محسوب نمیشود. آنها ترجیح میدهند که ملّت هر روز، هزار هزار سلّاخی شوند، امّا محبوبیّت شاهزاده رضا پهلوی و امکان تداوم شاهنشاهی در ایران، واقعیّت پیدا نکند. بنابر این، بحث کردن و انرژی صرف کردن برای اینگونه طیفها، وقت تلف کردن است. باید تا میتوان شاهزاده و پادشاهی خواهی را با تمام امکانهای ممکن در سراسر جهان انعکاس داد. ضمنا نباید به اروپائیان و دولتهای آنها اعتقادی داشت. ما ایرانیان در خاور میانه و کلّا سراسر جهان، واقعا «تافته ای جدا بافته» هستیم. من قبل از اینکه مسائل اخیر رفتارهای دولتهای اروپایی مطرح شوند، در مقاله ای با عنوان «از تنهایی ایران و ایرانیان [در آرشیو سایت هست]» نوشتم و توضیح دادم که فاجعه قتل عام دیماه، ماهیّت وجودی همه ایرانیان و دولتهای روی کره زمین را به یکباره عریان و آشکار کرد. ایرانیان اصیل در این پیکار خجسته علیه حکومت گیوتینی الاهیون، تنهای تنها هستند و فقط یک دوست بسیار صمیمی دارند و آنهم «اسرائیل و یهودیانند در سراسر جهان». امریکائیها نیز زمانی در کنار ما خواهند بود و ایستاد که فقط جمهوریخواهان انتخاب شوند و فرصت لازم را برای اقدامات کلیدی به دست آورند. ما باید حدّاکثر دوستیها و همپائیها را با آنها امروز و فرداها داشته باشیم. بقیه دولتهای جهانی دنبال منافع خودشان هستند و در این گیر و دار، دو کشور نیز هستند که از روز اول، خاصم و حسود و کینه توز به تاریخ و فرهنگ و مردمان ما بودند. این دو کشور نیز «انگلستان و روسیه» هستند که باید با ذکاوت و هوشیاری مدام آنها را زیر نظر دشت و ثانیه ای از شرارتها و تبهکاریهای آنها غفلت نکرد؛ زیرا همین دوکشور در باره تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران، کثیری «تحقیقات دلبخواهی» نوشته و منتشر و توزیع کرده اند در سراسر جهان.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Kevin Soltani
متن بالا از اتحاد حرف میزند، اما هنوز در همان چارچوب آشنای «مرگ بر…» باقی مانده است. مسئله فقط این نیست که بهجای یک برچسب، برچسب ملایمتری بگذاریم؛ مشکل، خودِ این نوع نگاه حذفگراست.
شعارهای مرگ بر …….اگر هم متوجه «افراطی» باشد در نهایت بر طرد و نفی استوارند و تجربه نشان داده که این ادبیات، دایره دشمنی را مدام بزرگتر میکند، نه اینکه به همگرایی کمک کند.
اگر معیار ما دموکراسی و حقوق بشر است، این باید در زبان و روش ما هم دیده شود. نمیتوان از جامعهای آزاد گفت، اما همچنان از ادبیات مرگ استفاده کرد.
اتحاد واقعی از جایی شروع میشود که از این چرخه خارج شویم، نه اینکه فقط واژههایش را عوض کنیم.
بهجای هر «مرگ بر…»:
زندهباد آزادی، زندهباد انسان
مجدّدا درود بر آقای روزبه گرامی،
اندکی صحبتها از حالت شوکه شدن و هذیانگوییهای «پاپ الله کاتولیکی» در کربلای «مسیح الله مصلوب» و حواریونش!
آنچه که شما نگاشتهاید، بیشتر ناظر به پیامدهای جنگ و نیز ابزارها و اهرمهایی است که آن را ممکن میکنند؛ امّا سخن من از سنخ دیگری است. من در پی شمارش و ترسیم عواقب نیستم؛ بلکه میکوشم مسبّب نخستین و فاعل بنیانی پدیداری جنگ را بازشناسم؛ یعنی نیرویی که پیش از هر ابزار، پیش از هر نظام و پیش از هر فناوری، در ژرفای وجود خودش، امکان و میلِ تخریب را میپرورد. طبیعت، در ذات خویش، هرگز بمب اتم نمی آفریند و نه کاپیتالیسم و نه هیچ نظام پیچیدهای از سلطه و انباشت را تولید نمیکند. طبیعت، فاقد آگاهیِ هدف گذار و معناپرداز است؛ طوری که بتواند تخریب را به صورت پروژهای آگاهانه سامان دهد. «انسان» است که ایده میپردازد، میاندیشد، طرح میریزد و در نهایت، خالق و بانی و فاعل تمامی ساختارها و ابزارهای تخریب میشود. ابزار، هر اندازه مهیب، چیزی جز امتداد اراده انسان نیست. سایهای است که از ذهنیّت او بر جهان عینی افتاده است. در نتیجه، برای مقابله با عواقب کنشهای بشری، نمیتوان به صرف از کار انداختن وسایل تخریب بسنده کرد. خلع سلاح و جنبش برای صلح، اگر چه ضرورتی عملی است، امّا هرگز به تنهایی کافی نیست؛ زیرا ریشه جنگ در فلز و باروت نیست؛ بلکه در لایههای نادیدنی روان انسانی است. آنچه که باید کاویده شود، «انسان» است. انسانی که در تاریکترین ابعاد سوائق، غرائز و امیال خویش، هم استعداد ویرانگری را در خود حمل میکند و هم امکان تعالی و مهار خویش را.
در حقیقت، سراسر آنچه «فرهنگ» نامیده میشود، چیزی جز کوششی تاریخی - فکری برای مهار همین ابعاد تاریک نیست. قانون، اخلاق، دین، هنر، فلسفه و آموزش، آداب و رسوم، موسیقی، ورزش، رقص و آواز و امثالهم، هر یک به گونهای، تلاشی هستند برای رام کردن پتانسیلی که اگر مهار نشود، به راحتی میتواند جهان را به میدان نزاع بدل کند. فرهنگ، در ژرفترین معنای خود، نه زینتی بر حیات انسانی؛ بلکه دیوار دفاعی در برابر تاریکیهای درونی انسان است. با این همه، هیچکس پیشاپیش نمیداند که هر انسان، بالقوه، حامل چه امکانهایی است. در هر فرد، نه تنها بذر مهر؛ بلکه امکان قساوت نیز نهفته است. نه تنها استعداد همدلی؛ بلکه قابلیّت سفّاکی نیز حضور دارد. فقط شرایط، اوضاع و موقعیتها هستند که این پتانسیلها را از نهان به عیان میآورند و آنچه را که بالقوّه هست، به فعلیّت بدل میکنند. تاریخ، در حقیقت، گستره آزمایشگاهیست که در آن، موقعیتها، انسان را میآزمایند و انسان، خویشتن پنهان خویش را آشکار میکند.
تأکید من بیش از هر چیز بر خود «انسان» است؛ نه بر سنجش صرفِ محصولات او. این پندار که خلع سلاح، بهتنهایی، به معنای چیره شدن بر ذهنیّت قصاصخواهی و انتقامجویی است، به نظرم سادهانگارانه است؛ زیرا من ابزار را از انسان تفکیک میکنم و بر این باورم تا زمانی که انسان میتواند مقهور و مغلوب و اسیر ذهنیّت خویش شود، هر ابزاری - اگر ابتدایی نیز باشد- میتواند در خدمت نیّات او قرار گیرد. انسان، اگر در بند تصویرهای ذهنیّت خود شود، نه تنها ابزار میآفریند؛ بلکه برای اعمال مقاصد خود، توجیهاتی میتراشد که حتّا میتوانند در ظاهر عقلانی جلوه کنند. خطر واقعی، نه در وجود ابزار؛ بلکه در توانایی انسان برای عقلانیسازی نیّات خویش نهفته است. انسان، موجودی است که میتواند برای ویرانگری، استدلال بسازد. میتواند خشونت را در جامه عدالت بنمایاند و انتقام را با نام حقّ ذاتی جلوه دهد. قتل عام دیماه و نزدیک به نیم قرن فعّال بودن گیوتین الهی بر شاهرگ مردمان ایران و تبهکاریها و جنایتها و کثافتککاریهای هولناک به نام «عدالت و ارزشهای الهی و دین حقّ بودن اسلامیّت و حکومت الله و حقیقت بودن محتویات قرآنی» اتّفاق افتاده اند تا امروز. از این لحاظ، تراژدی انسان نه در جهل صرف؛ بلکه در پیوند خطرناک میان هوشمندی و امیال رخ میدهد. جایی که عقل، به جای مهار غرایز، در خدمت آنها قرار میگیرد. بنابر این، آنچه که باید در مرکز نقدها قرار گیرد، خود «انسان» است؛ نه فقط ابزارهایش. نقد ابزار، اگر از نقد انسان جدا شود، همچون درمان علامتها بدون شناخت بیماری است. باید جرأت آن را داشت که به درون بنگریم و از خود بپرسیم که چه نیروهایی در ژرفای ما میتوانند روزی به صورت جنگ، خشونت یا سلطه متجلّی شوند؛ زیرا تا زمانی که انسان از شناخت خویش غفلت کند، هر اصلاح بیرونی، در نهایت، موقتی و ناپایدار خواهد بود.
باید این حقیقت را پذیرفت که مسئله جنگ، مسئلهای در باره خودآگاهی انسان است. به قول «ارنست یونگر»، جنگ، نوعی «گلاویزی درونی» است. انسانی که خویشتن را نشناسد، محکوم است که سایههای خویش را بر جهان بیفکند. آنچه جهان را ویران میکند، نه فقط اراده سلطه؛ بلکه ناآگاهی از سرچشمههای درونی اراده است. اگر انسان بتواند تاریکی پرتگاههای روح و روان خویش را ببیند و بپذیرد، شاید نخستین گام در راه مهار آنها برداشته شود. من میپرسم که آیا ما حقیقتا در پی خلع سلاح جهانیم یا اینکه هنوز جرأت خلع سلاح ذهنیّت مسلّح خویش را نیافتهایم؟. هر اندیشهای که بخواهد از سطح ظاهر عبور کند، ناگزیر است به سرچشمه بازگردد و از خود بپرسد که پیش از هر ساختار و هر فناوری، چه نیرویی نخستین جرقه را در ذهنیّت انسان افروخته است. بسیاری از نگاهها، هنگامی که با پدیده جنگ رو به رو میشوند، به سرعت به ابزارها چشم میدوزند. به سلاح، به صنعت، به نظامهای اقتصادی یا سیاسی. امّا هیچ ابزاری، هر چند پیچیده و هولناک، بدون اراده و تصوّرات انسانی، امکان تحقّق نمییابد. تأکید من بر ناپیشبینی پذیری انسان است. باید پرسید که چه چیزی در درون انسان، او را آماده میکند تا از مرز آفرینش عبور کرده و به سوی ویرانگری متمایل شود؟. آیا این موضوع، ریشه در ترسهای کهن دارد؟ در میل به بقا و تسلّط؟ در احساس تحقیر یا در جست و جوی معنا؟ یا در ترکیبی پیچیده از همه این عوامل؟ تا زمانی که این ساز و کارهای درونی به درستی شناخته نشوند، هر نقدی بر انسان، در سطحی کلی باقی خواهد ماند و به نظریّهای عمیق در باره ماهیت خشونت تبدیل نخواهد شد. در حقیقت، انسان تنها موجودی است که میتواند هم معمار فرهنگ باشد و هم ویرانگر آن. این دوگانگی، نه یک نقص تصادفی؛ بلکه شاید جوهر وضعیّت انسانی باشد. انسان، موجودیست که میتواند هم به خلق زیبایی و معنا بپردازد و هم برای نابودی، دلایل ظاهراً عقلانی فراهم آورد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Ali Amini
سپاس جناب محققی از نقد منصفانه وروشنگرانه تان براستی وبدرستی از تکبر آقای سرکوبی واز بالا به پایین نگاه کردن به مخاطبینش و عدم ارائه یک راه حل در تمامی مباحث ایشان که بخصوص تمام این برخورد هارابادکتر وریا امیری درکلاب هاوس را بگوش خود شنیدم که درابتدا با شدت هرچه تمام تر به کوبیدن ایشان پرداختند و ایشان را بسیار کوچک شمردن که من از این بابت بسیار برای آقای وریا امیری متاسف شدم .ضمنا به شاهزاده ایراد میگیرند که در هیچ مناظره رودر رو شرکت نمی کند ولی خود میگوید من کامنت های زیر پست های خودم را میبندم ونگاه نمی کنم اهمیت نمیدم که چه می نویسند البته باید گفت ایشان هنوز هم در گذشته پنجاه هفتی مانده وبه مبارزه ادامه میدهد، دریغا که درکی از نسل شیک پاسارگادی نداشته یا نمی خواهد که داشته باشدولی تاریخ ونسل جوان امروزی دیگر به این نوع نفاق اندازان رحم نخواهند کرد.بدرود
Nosratollah Kousha
ایشان در سنین حدود هشتاد سالگی و پس از سالها زندگی در غرب به سوسیالدمکراسی رسیده است ، درست در زمانیکه سوسیالدمکراسی در مرحله افول و سراشیبی است .
سوسیالدمکراسی این روزها با تاکتیک تزریق پناهندگی به زندگی خود ادامه میدهد ، خواستم بدین ترتیب هوش و درک سیاسی ایشان را نشان داده باشم .
از این مصیبت بدتر افتخار شان به فرزندشان است ، که همان راه پدر را رفته و پدر منتقد شاهزاده رضا پهلوی ایاست که مبادا راه پدر را برود ، وقاحت و بیشرفی از این بالاتر ، همانطور که قبلأ گفتهام وقت آن است که آقای سرکوهی نامشان را به پشتکوهی تغییر دهند .
آقای محققی کسی که با فروریزی کشورهای سوسیالیستی و آرمان های چپ هنوز بر همان تفکر پا فشاری میکند با استدلال های شما هم قانع نخواهد شد. وقت و انرژی خود را صرف این افراد نکنید . خود من یک بار با ایشان جندین سال پیش از نزدیک گفتگوی کوتاهی داشتم که متوجه شدم ایشان اصلا به حرف طرف مقابل اصلا توجه ای ندارد و در دنیای خودش سیر میکند
Sharo Shahi
درودبرشما...دقیقاهمینطوراست..! ولی خوب...جناب محققی گمان میکنند؟ که بقیه هم مثل خودشان صداقت دارند...؟! ...درحالیکه این فسیل "های مخ یخزده؟ بهتره فقط دهان پرزهرشان را "هم بکشند...؟!
Nasser Shams
قربان ایشان ( فرج سرکوهی) یک آدم تازه وارد به سیاست نیست و دقیقا میفهمند که چه میگویند و احتیاجی به نقد و تصحیح و انتقاد ندارند.!!!!!
ایشان سالهاست که طرفش را انتخاب کرده همچون شاملو که بزرگی بود در شعر، اما تهی از شعور غیرت وطندوستی و خاکپرستی!!!
اینها و امثال ایشان هرگز به درک واقعیت حرفهای شما نخواهند رسید چونکه نمیخواهند که برسند. ایرانیان بسیار از این (ببخشید) بوزینگان رنج و ضرر دیدهاند ولی دل بد مدار زیرا نسل ضد اینها را خوب شناخته است. 🙏
جنگ بخودی خود هیچ مشکل واقعی را حل نکرده و نمیکند. فقط اگر بتواند حداکثر یک مشکل را زیرزمینی می کند تا در زمانی دیگر با انفجاربزرگتری واردمیدان شود. در جنگ اولجهانی آلمان را که بدنبال فضای حیاتی و رشد بود رقبایش سرکوب کردند، اما در جنگ دوم همین معضل با ابعادبزرگتری سربازکرد. ولی پس از جنگ دومجهانی به آلمان و ژاپن وایتالیا... توسط پیروزمندان فضای تنفسی و رشد داده شد که در نتیجه آن شاهد صلحی نسبی و نسبتا پایداربخصوص در اروپا بودیم. درمورد سایرموارد نیز همین طوراست. یعنی جنگ معمولا به دنبال سهم بزرگترکیک یا تخصیص منافع بسودیک کشور و یا بلوک براه می افتد ولی هیچ مشکلی را حل نمی کند مگر آنکه به ریشههای آن پرداخته شود وعدالتی کمابیش منصفانه و توافق شده در آن زمینه برقرارشود.
جنبه دیگر مساله احساس زورمندی و توازن قوا است. حافظ می گوید من از بازوی خود دارم بسی شکر که زورمردمآزاری ندارد، و سعدی نیز: چگونه شکراین نعمت گزارم که زورمردم آزاری ندارم. معضل همان زور است و احساس زورمندی (مناسبات قدرت مبتی بر سلطه). بنابراین شکل گیری یک صدا و جنبش مخالف جنگ و پادقدرتاجتماعی نیروهایی که مخالف جنگ هستند و آن را او ج بربریت و جارشدن تنازع بقاء مبتنی بر درندگیبیحصر و اندازه می دانند، هرچه آنها نیرومندترباشند و به باورخودوفادارتر، بهمان اندازه ریسک جنگ کم تر می شود. علاوه براین من بر تاریخمندبودن زور و تحول در آن اشاره کردم و از جمله به فاکتورجدیدی که بروز و ظهورجدی تری پیداکرده است، یعنی پدیده توان انهدام کلی تمدن و بشریت توسط خودانسان (خودانتحاری). خطرجنون آمیزی که اگر کنترل نشود اصل بقاءتمدن بشری و البته همچنین شرایط زیست بسیاری از موجودات زنده را موردتهدید قرار میدهد. با وروداین فاکتور به روندتنازع بقاء، ضرورت مسأله کنترل خشونت برای اصل بقاء واردفازحساس تر و حیاتیتری میشود و طبعا در تناسب با آن انگیزههای قوی تر و جدیدتری برای کنترل تهدیدات معطوف به حیات مطرح میشود. نکته بعدی این که در جهانی که با چالشها و جنگ های گوناگون حول منافع گوناگون و چه بسا متضاد مواجه هست، اگر ما فقط بقول معروف به یکطرف گیربدهیم و بر شعلههای جنگ سوخت برسانیم، بجای برخوردبا ریشههای واقعی جنگ و خشکاندن تدریجی آن، واردوادی کین و نفرت شخصی شدهای می شویم که فاقدپاسخی در خور به درد و رنج واقعی جوامع درگیراست.
چنان که نوشتهاید کانت در زمانه خود بدنبال صلح پایداربود و به اندازه ظرفیتها و امکانات زمانه خود برای حذف یا کاهش آن در اروپا و جهان هم به لحاظ نظری و هم عملی می کوشید. اما تاریخ مقابله با جنگ و کشتارآدمیزاد بدست آدمیزاد و تلاش برای برقراری صلح، با کانت تمام نمی شود. اگر آن زمان درعصربلوغ دولت- ملت ها و مقتضیات و امکانات آندوره بودیم، اکنون بشر بطورعینی واردعصرجهانی شدن، امکان تحقق شهروندی درمقیاس جهانی، و به نوعی در بحبوحه (و بحران بلوغ) رنسانس و روشنگری درخوراین عصر شده است. اما بلحاظ ذهنی و عملی همچنان گرفتار جان سختی مناسبات، ساختارها و نهادها و تعصبات و علایق ناسیونالیستی بجامانده از آن عصر شده است. از این رو در دوره زایمان دردناک عصرگذار از اولی به دومی بسر میبریم که مستلزم پوستاندازی مهمی است که نگرش و رویکرد و خودآگاهی و فرهنگ و مقتضیات نوین خود را میطلبد ولاجرم نیازمند کانتها و نظریه پردازان و کنشگراناجتماعی امروزی خود. تاریخ بشر همواره در حال فراتررفتن از گذشته و برگرفتن از توشههای مثبت و منفی آن برای جلوتر رفتن است. تاریخ واقعی و زنده یعنی تاریخ حال و آیندهای که باید ساخته شود و نه غلطیدن به ناکجاآبادگذشته. در حقیقت بروز و «جنزدگی» پارادایم اسلامی سیاسی نوعی واژگونهگی ناشی از همین غلطیدن به ناکجاآبادگذشته بود. جالب است به این نکته اشاره شود که ستیزدولت آمریکا (بویژه در شکل عروج ترامپیسم)و در معیت دولت راست و افراطی اسرائیل و منازعه اشان با حکومت اسلامی در گوهرخود، گرچه هرکدام بزبانی و باقرائت خاصی، درگیر یک جدال انفجاری واحد حول همین دویدن به سوی سراب ناکجاآباد احیاء عظمت گذشته هستند. که در لابلای جنگشان و ادعاهایشان حتی یک امکان و عنصرترقیخواهانه و رهگشا یافت نمی شود. با صورتکی بر چهره تحت عنوان واکنش به تهدید و دفاع از خود و امنیت خود برای مشروعیت بخشیدن به خشونت جنگی و انهدام زندگی، که جملگی جز ریا و فریب نیستند.
آن بحرانی که تقریبا ۵۰ سال پیش در ایران، در تصادم بین جهان پیرامونی و مرکز، سرمایه داری درحال جهانی شدن بوجودآمد، و ریشه در تهاجم سرمایه داری به شدت ناموزون و تبعیض آمیز و سرکوبگر داشت، و خوداین روند، از جهانگستری سرمایه داری نئولیبرال در تمامی حوزههای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نشأت می گرفت که در مسیرپیشروی خود موجب برآمداسلام سیاسی ویرانگرانهای شد که ناشی از بیدارشدن و فعال گشتن گسلها و رسوبات خفته و سرکوب شده تاریخی در جامعه نیمه سنتی و نیمه مدرن ایران آن زمان بود و ناتوان از رقابت در برابر تعرض عنان گسیخته و یکجانبه نئولیبرالیسم. درونمایه آن رخدادمنفی در ایران، به نحوغریبی، اینک بهگونهای دیگر با آن چه که اکنون در آمریکا شاهدش هستیم همسنخ بوده و ناشی از کمانه کردن و پیآمدهای همان فرایندشتابناک رشد یک جانبه و ناموزون رشدبخشهای گوناگون سرمایه داری در خودکشورهای متروپل وپیشرفته سرمایهداری، بویژه در آمریکا به عنوان ستاداصلی سرمایه داری، هم به لحاظ اقتصادی و سیاسی و هم ارزشهای فرهنگی است. بطوری که با تهدیدمشاغل و صنایع داخلی آمریکا و نیز هویتها و ارزشهای اجتماعی و فرهنگی سنتی آن، جامعه آمریکا را دوشقه کرده و ترامپیسم محصول عروج ین دوشقهگی است. و لاجرم در لابلای جنگهایشان حتی یک امکان و عنصرترقیخواهانه یافت نمی شود. صورتکی که تحت عنوان تهدید و دفاع از خود برای مشروعیت بخشی به خشونت و جنگ بر چهره کشیدهاند، جملگی جز ریا و فریب نیست.
خلاصه آنکه انسان در مسیرپیشروی خود جز با گشودن معنا و قلمروهای جدید تمدنی، و کشیدن خط قرمز به زیرپلشتیها و باورها و عقایدتنگ نظرانه گذشته و بازخوانی داشتههای مثبت در تناسب با مقتضیات عصرجدید، عصر زیست جمعی نوین خود و تدوین و اجرائی کردن حقوق جهانشمول در ترازنوین و برای شهروندی نوین و البته هم چنین تنظیم و تمکین بیش از پیش به حقوق زیست بوم دیگرموجودات زنده، تمدن خود را شکوفا می سازد و مهم تر از آن امکان بقاء پایدارخود و موجودات زنده را فراهم می سازد. بنابراین ارتقاء کیفی تعامل جدید بشر با خود و با طبیعت دیگر یک امرتفننی و یا اخلاقی نیست. بلکه لازمه بقاء در قامت زیستجمعی ترازنوین جدید و داری وجهه جهانی و شکوفایی متوازن تر تمدن خود است.
ضمنا بنظر میرسد بخاطر «برخی ملاحظات» رسانه های فارسی زبان نخست وزیر انگلیس را «کی یر استارمر» خطاب می کنند که ...
ضمنا بنظر میرسد بخاطر «برخی ملاحظات» رسانه های فارسی زبان نخست وزیر انگلیس را «کی یر استارمر» خطاب می کنند که اشتباه است میگی نه برو رسانه های عربی را نگاه کن! مثل کشور چکسلواکی که زمان شاه عمری در اخبار چنین نامی را شنیدیم و ذهن مان منحرف نشد اما آخوند منحرف که حاکم کشور شد این کشور را قبل از تقسیم و بدون آن که حرفی از آن باشد کشور یکپارچه «چک و اسلواکی» میخواند! مرده شور ببردشون که سق شون هم مث عمامه شون سیاه بود این کشور را به دو نیم کرد!
تماشای این ویدیو را به اهل نظر پیشنهاد می کنم.
تماشای این ویدیو را به اهل نظر پیشنهاد می کنم. بی بی سی در راستای سیاست های دولت کیراستارمبر نخست وزیر مشغول زدن ترامپ و سیاست های او در خاورمیانه است. آوردن تاکر کارلسون به این برنامه حتا با چالشی ترین برخوردها که مجری برنامه لورا کوینزبرگ انجام داد در نهایت بر ضد ترامپ تمام شد. بنظر میرسد که دولت انگلستان به جای پرداختن به آینده و خروجی وضعیتی که اکنون بر منطقه خلیج فارس حاکم است تنها به علل این رویداد - که در آن حرف بسیار است- بسنده کرده است و بحث اصلی که اکنون چه باید کرد را خاموش گذاشته چرا که برای بخش چه باید کرد کیراستارمر تا اینجا با کم کاری نشان داده است که: هیچ.. هیچ کاری نباید کرد.
در این باره مقاله مفصل تری در دست دارم که تلاش میکنم امشب تنظیم و درج کنم و خوب است که صاحبنظران دیگری نیز نظرات شان را در معرض مطالعه عموم قرار دهند.
دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای بدون حواشی!
جای تعبب ندارد؛ زیرا عادت واتیکانه. سه قرن و نیم بعد از محکومیّت گالیله، تازه ژان پل دوم در سال 1992 میلادی اعتراف کرد که جدا و واقعا، «زمین به دور خورشید میگردد». حالا حکایت پاپ ابله است که بعد از فریاد زدن ترامپ، تازه دو زاری اش افتاد. همه اینگونه حضرات را باید به کار گِل گماشت. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
وقتي نيروهاي منفرق و صد تكه چپ و جمهوريخواه، به نا روا آقاي بهلوي را مسءول فقدان اتحاد در اپوزيسيون معرفي ميكنند، ياد اين شعر مولانا ميافتم:
ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را
شواهد نشان ميدهند كه اين نيروها از هيچ ظر فيتي براي ايفاي نقشي تاثير كذار در ديروز و امروز نبوده وجز سنك اندازي و تفرقه جويي و تخريب كاري بلد نيستند، اگر غير از اين بود كه صد تكه نبودند.
يكي از خصيصه هاي عجيب اين نيرو ايفاي نقش "طلبكار هميشه در صحنه" است و هميشه در عين استبداد در منش و روش وفكر ، ديكران را به داشتن اين خصيصه ها متصل ميكند…اي كاش تدابيري مثل كنكره آزادي اين دردشان را درمان بكند ولي،هنوز هم معلوم نيست كه اين كنكره براي وصل كردن و نه فصل كردن آمده باشد…
اقای رضا برومندگرامی / چند نکته را تلگرافی برات می نویسم:1 سیاست سایت ایران گلوبال تغییر چندانی نکرده است و همان_ استراتزی اتحاد عمل از چپ تا راست_ را دنبال می کندو علیه رسانه تک صدایی است 2_ در مور منشور مهسا من صمیمانه کوشش کردم که این نهاد نو پا ؛ سراغاز اتئلاف وسیع ایرانیان مخالف نظام اسلامی باشد ؛ متاسفانه نشد 3- در حال حاضریک جنبش وسیع و پر شور تحت رهبری اقای رضا پهلوی در داخل و خارج وجود دارد _4 این جبش اشتباهات, افت ها و افراط گرایی هاخود را دارد که بایستی صبورانه با ان برخورد کرد
دروود بر آقای روزبه گرامی،
تحشیه ای دیگر از مراسم سینه زنی روئسای جمهور اتّحادیّه اسلامی ممالک یوروپ، نادیان اسلامیّت ناب محمّدی از نوع شیعه گری!
در باب جنگ و رنجهای برآمده از آن، بهنظر میرسد نقطهای از اشتراکِ اساسی میان همه ناظرانِ خردمند وجود داشته باشد. جنگ، در ذات خود، گسستی است از توازنِ انسانی. شکافی است در پیکره زندگی که در آن، هم خسارات مادّی و تلفات انسانی وجود دارد و هم فروپاشیهای نامرئیِ روح و اخلاق رخ میدهد. از این لحاظ، کمتر کسی میتواند در اصلِ ویرانگر بودن آن تردید روا دارد. با این حال، آنچه که در این میان اهمیّت دارد، تفکیک میان «نفی جنگ در مقام موضوعی مطلق» و «تحلیل امکانهای تاریخیِ آن در جهانِ انسانی» است. مخالفت با جنگ، هر چند در سطح اخلاقی، واکنشی موجّه و حتّا ضروری است، به خودی خود تضمین کننده زوال آن از سپهر واقعیّت مناسبات انسانها نیست. جهان انسانی، نه بر مدار آرزوها؛ بلکه بر بستر کشاکش نیروهایی شکل گرفته است که ریشه در ژرفای غرائز و امیال و ساختارهای ناپالوده روان بشر دارند. تا زمانی که انسان، در مقام موجودی آگاه امّا نه الزاما مهارگرِ خویشتن، در بند کششهای افسارگسیخته درون خود باشد، نه جنگ به تمامی حذف میشود و نه صلح به تمامی پایدار میماند؛ بلکه این دو، همچون دو قطب متناوب، تاریخ را در نوسانی دائمی نگاه میدارند.
در چنین افقی، اگر از امکان کاهش خشونت سخن گفته شود، نه از طریق اجبار بیرونی صرف و نه از رهگذر نظامهای صرفاً قانونی؛ بلکه تنها از مسیر تحوّلی درونی میتوان در باره آن اندیشید. تحوّلی که در آن، انسان از سطح واکنشهای غریزی به مرتبه آگاهی مسئولانه و فرزانگی نقّادانه ارتقا یابد. تنها در چنین وضعی است که امکانِ کاهشِ ستیز و گسترش نسبیِ صلح، بهمثابه یک وضعیت ناپایدار امّا حفظ پذیر، تصور شدنی میشود. با این همه، باید میان تحلیل کلی وضعیت انسانی و داوری درباره مصادیق تاریخی تفکیک قائل شد. هنگامی که سخن از وضعیّتهای مشخّص سیاسی و اجتماعی به میان میآید، بحث از سطح انتزاعی فلسفه اخلاق به میدان پیچیده تاریخ، قدرت و تجربه زیسته وارد میشود. میدانی که در آن، بسیاری از کنشها نه از سر انتخابهای ایدهآل؛ بلکه از دل انسدادها، بنبستها و فقدان گزینههای اخلاقا بی هزینه سر برمیآورند. در این افق، انسان با موقعیتهایی مواجه میشود که در آنها، نه خیر ناب در دسترس است و نه شرِّ خالص؛ بلکه تنها درجاتی از امکانهای صدمه زا در برابر هم قرار میگیرند.
جنگ، وضعیّتی تخریبی است از لحاظ تلفات انسانی و مادّی و دیگر فلاکتهایش. ولی به نکته ای ضروری در صحبتهایتان اشاره میکنم. اینکه من با جنگ – و در اینجا، جنگ علیه سیستم گیوتینداران الهی – موافقم، به معنای این نیست که من به «جنگ فی نفسه» اعتقاد دارم. أصلا و ابدا. امّا صرف اعتقاد نداشتن یا حتّا محکوم کردن جنگ در هر صورت به معنای نابود شدن جنگ از صحنه جوامع بشری نیست و بیشتر به رویایی با شکوه به نظر میرسد تا امکانی شایان ستودن. علّتش را نیز گفته بودم که تا زمانیکه انسانها اسیر و تابع و مقهور و مغلوب غرائز و سوائق و امیال افسار گسیخته خود هستند، جنگ و صلح نیز دوام می آورند. فقط زمانیکه انسانها بتوانند آگاهانه و با مسئولیّت – نه با اجبار و بند و بستهای قوانین و امثالهم – بر امیال و سوائق و غرائز خود کنترل داشته باشند و در گستره فرزانگی و بیدارفهمی مسئولانه بمانند، احتمال اینکه کمتر جنگ شود و دامنه صلح، گسترده شود، بسیار زیاد است. طرفداری من از جنگ در تحت شرایط فعلی علیه حکومت گیوتینداران که اعدام هر روزه شده است تفریح و سرگرمی الهی برای سفّاکان الهی و همچنین تجاوزهای هولناک به دختران و زنان ایرانی و وضعیّت اسفناک اینترنت و دیگر جنایتها و تبهکاریهایی که مرتکب میشوند و از همه هولناکتر، ذهنیّت به شدّت کمپلکسی و روانپریشی دست اندرکاران حکومتی که نیم قرن تمام، هیچ منطقی نتوانست در رفتارها و گفتارها و کردارهای آنها خردلی تاثیر داشته باشد، یگانه انتخاب ناگزیر است. امّا من همچنان تاکید میکنم که در برابر جنگ و خونریزی و شکنجه و دیگر کثافتکاریهای شناخته شده به شدّت موضعی رادیکال و سنجشی دارم. این استثناء در خصوص گیوتینداران الهی نه گزینش دلبخواهی من؛ بلکه اجباری بود که مسئول و بانی و مسبّب آن، خود مُجریان سیستم فقاهتی هستند. اگر شما یا دیگران تصوّر میکنید که با آخوند جماعت میتوان از راه منطق به نتایج عقلانی رسید، باید عرض کنم که سخت بر خطایید؛ زیرا آخوند جماعت ایمان دارد که «معلّم» مردمان است و دیگرانند که باید به حرفهای او گوش کنند و مطیع باشند؛ نه بر عکس. این مطلب را به آسانی میتوان از محتویات قرآن استنباط و به عیان، آیه به آیه نشان داد و اثبات کرد. پسمانده های حکومت فقاهتی خودشان مسبّب جنگی هستند که آجر به آجر آن را از سال 1357 چیدند تا امروز. همچنان تاکید کنم که بحث جنگ و صلح را میتوان از ابعاد مختلف در تحت شرایط و موقعیّتهای متفاوت در باره اش بحث کرد و نظر داد و انتقاد کرد. امّا در آن معنای ایده آلی که منظور شما یا من یا کثیری دیگر از انسانهاست، شاید در حدّ همان آروز و آرمان و ایده آل بماند. به همین دلیل، مسئله جنگ و صلح، اگرچه در سطح آرمانی همواره نقد پذیر و آرزومندانه برای نفی است، در سطح تاریخی و انضمامی، بیشتر به مسئله «تداوم تنشها» و «مدیریّت خشونت» شباهت پیدا میکند تا تحقّق یک صلح مطلق و پایدار. حتّا در سنّت فلسفی نیز، چنانکه در تفکّرات «کانت» میتوان دید، سخن از «صلح پایدار» به معنای افق گشایی به سوی وضعیّتی ممکن است، نه تحقّق یک پایان قطعی و بی بازگشت؛ زیرا تاریخ انسان، تاریخِ امکانِ بازگشتِ خشونت نیز هست، هر چند در اشکال متفاوت. بیخود نبود که «کانت» از «صلح پایدار» صحبت کرده است؛ نه صلح جاودان. البته عنوان کتاب کانت، خیلی کنایه آمیز است و این شُبهه را ایجاد میکند که منظورش ـ«صلح جاودانه» است، امّا متن کتاب، عکس قضیه را میگوید و بیشتر در آرزوی «صلح پایدار» است و پایداری نیز به معنای جاودانگی نیست؛ بلکه وضعیّت میتواند متزلزل و شکسته شود و مجدّدا در حالت جنگی قرار گیرد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
با درود و با تشکر از آقای فرامرزحیدریان بخاظر طرح ملاحظات و انتقاداتی پیرامون نوشته من. اینک چندملاحظه فشرده.
این بحثی در خلأ پیرامون جنگ و صرفا در ساحت نظری و یا اخلاقی نیست بلکه بحثی است مشخص پیرامون جنگی مشخص و خشونت عظیمی که به طورعینی جلوی چشمانمان جریان دارد. جنگ قبل از هرچیز یک پراکسیس هولناک است که زندگی را شخم می زند. و بطورکلی در سویه شکوفایی تمدن بشر جایی ندارد و کلا متعلق به سویههای تاریک تنارع بقاء و داروینیسم اجتماعی جانوری، هولناک ترین جانوری به نام انسان که با گسترش توان انتحاری وانهدامی و کشتار بشر ملازمه نزدیکی داشته و یوسته اهمیت بیشتری پیدامی کند. موضوعیاست تاریخمند و روزآمد و رو به آینده دارد تا گذشته ای که بشر تا این اندازه چنین توان ویرانگری نداشته است. گرچه در واقعیت تلخ دوره گذار باید همچنان علیه هرگونه تقدیس سازی آن از طریق نظر و جنبشهای صلح هم چنان مبارزه کنیم و گفتگوهای متمدنانه را جایگزینشکنیم. بنابراین همه ملاحظات در مورد جنگ و خشونت باید در چنین بستری موردتأمل و بازخوانی قرارگیرد.
هم چنین صدای سوم صرفا یک رویکرداخلاقی کلی نیست . بلکه رویکردی معطوف به عاملیت جامعه و واقعیتی عینی است در جامعه ما که قبل از شروع این جنگ وجودمیدانی کمابیش فعالی داشته است و حتی در خیزشدیماه اگر توسط موج سواران جنگ طلب ودارای سوداهای دیگر گسیخته نمی شد می توانست رژیم را در وضعیت تدافعی و ضعیفتری از اکنون قراردهد. در آن زمان لبه تیزصدای سوم عمدتا متوجه حاکمان خودی بود و حتی حکومت فقها را بتدریج به مسیرعقبنشنیی رانده بود که متأسفانه با ورودمستقیم دو قدرت خارجی و پراکسیهای آنها، که بدبنال سوداها و ارزیابیهای نادرست از وضعیت جامعه و ویٰژگیهای ساختاری و سلطه ولایت مطلقه و تاب آوریهای رژیم، اوضاع غبارآلودشدو متأسفانه جامعه را چندشقه کرد و حتی اضافه کنم که در ادامه اعتبار و نفوذ ترامپ را نیز تهیدید کرده و وی را در مخمصه بزرگی قرارداده است.
جنگ قدرت ها ازمقاصد و منافع آنها جدانیست و وقتی از طریق سیاست موفق نمی شوند، به جنگ برای پیشبردآن متوسل می شوند. در جنگ کنونی خیلی بوضوح و بدون هیچ گونه تعارفی این اهداف بزبان آورده می شوند. چنان که در آنسو چه بزبان و چه در عمل از محوتمدن و بردن ایران به عصرحجر و نابودی زیرساختهای زندگی اعم از نیروگاهها و پل ها و .... و نیز تصرف و سلطه برمنابع نفتی، و بدون تمایز بین رژیم و جامعه و کشورایران و سودای بازآرائی خاورمیانه جدید برمدار هژمونی منافع خودشان سخن گفته می شود که در ایران خروجی آن عملا موجب تقویت یک رژیم جنگ طلب و بشدت سرکوبگر شده است که از طریق نعمت جنگ تغذیه کرده و حکومت و سرکوب میکند. امری که اکنون بسیاری از تحلیلگران جهانی به تقویت آن از جهاتی اذعان دارند. در داخل آمریکا هم موجب چرخش افکارعمومی به ضدیت با جنگ و علیه تر امپ شده است. در ایران صدای سوم پاسخی است به این چرخه باطل بین رژیم خودی و تهاجم خارجی که هرکدام اساسا بدنبال مطامع خودشان هستند. دولت آمریکا حتی بدیل خود را از درون رژیم و سپاه پاسداران دنبال می کند. بنابراین جنگ کنونی قابله هیچخیری نیست و نمی تواند باشد مگر شر و ویرانی. این جنگ ضمنا فقط جنگ بین دو قدرت خارجی و قدرت داخلی نیست بلکه خصلت منطقه ای و جهانی روبه گسترشی دارد که فقط یک قلم آن بروز خطرقحطی دهها میلیون نفر است که سازمان ملل نسبت به آن هشدار می دهد. این جنگ دموکراسی موجود درجهان را تضعیف می کند و عملا موجب عروجبیشتر سرمایه داری «اقتدارگرا، نئوفاشیستی، و نواستعماری» می گردد. خلاصه آن که جز قابله تاریکی و بربریت بیشتر نیست. در مورد کشورما (بااستناد به اهداف و عملکردش) هیچ تمایزی بین رژیم و ایران و مردم قائل نیست. و من از شما که در نوشتارهای خود همواره از عشق و علائق خود به ایران و تاریخ تمدنی آن مینگاشتید (که بزعم من مقداری هم یکسویه با مبالغه ...) در عجبم که با شنیدن و دیدن این بربریت و تهدید به محوتمدن و رنج عظیم مردمان کشور، بازهم ظاهرا، ولو بطورضمنی، چگونه می توان از چنین جنگی حمایت کرد. امیدکه اشتباه کرده باشم و این گونه نباشد. بامیدخاموش شدن صدای جنگ و کشتار، و گسترش عاملیت جامعه در تعیین سرنوشت خود.
رضا برومند:
من با شما موافقم، که هنوز امکان بازبینی راه اشتباه و پر خطا هست، مشروط برآنکه چشم بر واقعیتهای موجود باز کنیم.
برای مثال پیمان مهسا آغاز خوبی برای همگرایی
بود. ولی دیدیم که به کجا ختم شد. هم اکنون نیز تلاش عده ای از هم میهمان ما برای برپایی کنگره آزادی ایران که از نحله های گوناگون فکری و سیاسی ، میتواند به اجماعی بزرگتر از پیمان مهسا بینجامد مشروط برآنکه اکثریت باورمندآن
به دموکراسی و حقوق بشر ، دست از حمایت تعصب گونه خود نسبت به هرگونه رهبری فردی اعم از رییس جمهور و یا شاه برگزیده بردارند و
به قواعد بازی دموکراتیک تن دهند.
نکته آخر اینکه یاد آوری دوستانه ای به دست اندر کاران ایران گلوبال داشته باشم ، که هنوز فرصت برای بازگشت به همان مسیر دموکراتیک
و بیطرفانه گذشته هست ، مشروط به آنکه در عمل دست از بلندگویی سامانه پهلوی و راست افراطی جنگ طلب بر دارید و صرفا واقعیتها را انعکاس دهند.به امید دیدار مان در زیر سقفی از همبستگی و اتحاد در آینده نزدیک.
دروود بر آقای روزبه گرامی،
تحشیه ای از مراسم عشای ربّانی در همراهی با آیت الله مقام معظّم پاپ اسلامیّت کاتولیکی در میان مومنان آماده شهادت در راه صلیب الله!
صحبت شما در باره مخالفت با جنگ و دفاع از «صدای سوم» است. در نگاه نخست، حرف شما، حامل نوعی شرافت اخلاقی به نظر میرسد؛ اما همین شرافت ظاهری، اگر به درستی واکاوی نشود، میتواند به دام تازهای برای خودفریبی تبدیل شود؛ زیرا پیشفرض اینکه «مخالف واقعی جنگ» فقط کسی است که از مسیر خاصی عبور کند، در حقیقت، بی آنکه بدانیم، همان معضل انحصار حقیقت را بازتولید میکند؛ یعنی معضلی که قدرتهای سیاسی نیز از آن تغذیه میکنند. هر جا که معیار صداقت از پیش تعیین شود، گفت و گو، جای خود را به قضاوت کردن میدهد و تفکر، به صدور حکم، استحاله پیدا میکند. صدای سوم، اگر صرفا بهعنوان موضعی اخلاقی تعریف شود؛ یعنی جایی که فرد بتواند خود را از هر دو سوی قدرت مهاجم و قدرت دفاعی، پاک و منزه نگه دارد، ممکن است بیش از آنکه نیرویی برای تغییر باشد، به پناهگاهی برای وجدان بدل شود. گاهی ایستادن در میانه، نه نشانه شجاعت؛ بلکه نشانه هراس از انتخابهای دشوار است. بعضی وقتها، بیطرفی، در شرایطی که خشونت در حال گسترش است، میتواند شکل پنهانی از مشارکت در همان خشونت باشد؛ زیرا سکوت در برابر قدرتی ویرانگر [= ترمیناتور حکومت فقاهتی]، اغلب به بقای آن کمک میکند، حتّا اگر نیّت فرد سکوتکننده صلحطلبانه باشد.
از سوی دیگر، دیدگاه «ترجمه جنگ به سیاست» -هرچند در ظاهر عمیق و خردمندانه به نظر میرسد- ممکن است نوعی ساده کردن واقعیّت پیچیده باشد. جنگ، همیشه ادامه منطقی سیاست نیست؛ گاه دقیقا لحظهای است که سیاست فرو میپاشد و متلاشی میشود و نیروهایی عمیقتر و تاریکتر از سطح عقلانی جامعه سر برمیآورند مثل ترسهای تاریخی، تحقیرهای انباشته، میل به انتقام و خونریزی و اضطرابهای هویتّی که اغلب نقش تعیینکننده تری از محاسبات سیاسی دارند. اگر جنگ را تنها با تحلیل سیاست میشد مهار کرد، مطمئنا تاریخ بشر باید تا کنون از تکرار آن دست برمیداشت. امّا تکرار بی پایان جنگها نشان میدهد که ریشههای آن در جایی عمیقتر از سطح سیاست نهفته اند؛ آنهم در وجود خود انسان. در این میان، امید بستن به «قدرت افکار عمومی» نیز نیازمند تردیدی جدّی است. افکار عمومی، آنگونه که اغلب تصوّر میشود، نیرویی خودجوش و مستقل نیستند؛ بلکه پدیدهای است که به سادگی میتواند ساخته، هدایت، یا حتّا تحریف شود. رسانهها، شبکه های اجتماعی، مطبوعات، فرستنده های رادیویی و تلویزیونی، ساختارهای قدرت، و روایتهای مسلّط، روضه خوانی مفسّران و تحلیلگران به کار گماشته شده در شکل دادن به آن، نقشی اساسی دارند. بنابر این، سخن گفتن از افکار عمومی به عنوان نیروی نجاتبخش، بدون بررسی ساز و کارهای شکلگیری آن، نوعی خوشبینی ساده دلانه است؛ خوشبینی که ممکن است بیش از آنکه به واقعیّت تکیه داشته باشد، بر امیدهای اخلاقی استوار است.
از همه مهمتر، باید نسبت به این تصوّر که مخالفت با جنگ، خود به خود، عملی اخلاقی است، احتیاط کرد. صلح، مسئله ای بسیار پیچیده است از هر لحاظ که بخواهیم به آن بپردازیم. صلح در برخی لحظات، نشانه دادگزاری نیست؛ بلکه نشانه تسلیم به شرایط ناگزیر بوده است. صلح، اگر بدون توجه به شرایط عینی و پیامدهای واقعی آن، ستایش شود، میتواند به شعاری تهی بدل شود که وجدان را آرام میکند، اما جهان هولناک جنگ تخریبی را تغییر نمیدهد. جنگ فقط نتیجه تصمیمات سیاسی نیست؛ بلکه بازتابی از وضعیت وجودی انسان است. انسانی که همواره میان میل به بقا و ترس از نابودی سرگردان است، در لحظات بحران، ممکن است به خشونت بهعنوان راهی برای حفظ خود پناه ببرد. اگر چنین باشد، آنگاه مبارزه با جنگ، صرفا از مسیر نقد سیاستها نمیگذرد؛ بلکه در درازمدّت، نیازمند مواجههای صادقانه با تاریکیهای درون انسان است. از همه بدتر این است که توهم آن را داشته باشیم که گمان کنیم صرف ایستادن در موضع اخلاقی، جهان مملوّ از خشونت را تغییر میدهد. جهان، بیش از آنکه با نیتّهای خوب، دگرگون شود، با فهمهای عمیق و راهگشاییهای کارآمد، اندک اندک تغییر میکند. مخالفت با جنگ، اگر به فهم ریشههای آن نینجامد، ممکن است تنها به نوعی تسکین اخلاقی بدل شود، تسکینی که به فرد امکان میدهد تا تصوّر کند که موضعش در قبال جنگ، صحیح است بیآنکه بخواهد واقعا با پیچیدگیهای تاریخ، رو به رو شود. جنگ، زمانی واقعا شکست میخورد که انسان جرات کند آن را نه فقط محکوم؛ بلکه عمیقاً بشناسد و شناخت، همواره با تردید، اضطراب و از دست دادن یقینهای قطعی همراه است. تا زمانی که انسانها تحت تاثیر سوائق و امیال و غرایز افسارگسیخته خود هستند، «جنگ و صلح» نیز پایدار خواهند بود در البسه متفاوت با فجایع خاصّ خود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر کیانوش عزیز!
تحشیه ای مختصر برای اعلام موجودیّت قاره اسلامی اروپا و مسلمان شدن مردمانش!
«اژدهای کومودو»، حیوان شگفت انگیزی است. میگویند از عصر دایناسورهاست. یکی از خصال عجیب او، نحوه شکار کردنش است. کیسه زهر کُشنده او در زیر زبانش است. وقتی که به شکار حمله میکند و او را گاز میگیرد، بلافاصله شکار را به حال خودش وامیگذارد و میرود در گوشه ای برای خودش پرسه میزند. شکار نیز در اثر گاز گرفته شدن سمی، یواش یواش در خودش میپیچید و در طی ساعتها دست و پا زدن، بالاخره فلج میشود و از پا می افتد. سپس «اژدهای کومودو» با فک و فامیلش می افتند به جان شکار در کوتاهترین فرصت ممکن، بلایی بر سر آن می آورند که فقط قطعاتی استخوان ازش باقی میماند که نصیب کرکسها میشو و در حقیقت، هیچی از شکار باقی نمی ماند.
حکومت گیوتینداران فقاهتی در جنگ سی و نه روزه اخیر، دقیقا در حالت شکاریست که گاز گرفته شده است و در حال فلج شدن و از پا افتادن است . برای همینم به هر در و پیکری میزند برای بقا و ماندن. از اعدامهای سرسام گرفته تا عربده کشیهای شبانه از طریق کانال نیابتیهای شرور و بالماسکه مضحک خیابانی و خاموشی کامل اینترنت. آمریکا و اسرائیل، دقیقا به این وضعیّت پسمانده های آخوندی، آگاه کامل هستند؛ همینطور به جنایتهای آنها. فعلا نیز در حال تکمیل نیروها و امکانهای خود برای متلاشی کردن بقیه سفّاکان هستند. احتمالا همانطور که قبلا گفته بودم. در فرصت مناسب – فردا یا چند روز آینده – حملات از سر گرفته خواهند شد و نیروی زمینی در معیّت حمایت جنگنده های اسرائیل سراغ تهران خواهند رفت. فقط باید همچنان هوشیار و منتظر بود. از یاد نباید برد که مسئله اصلی؛ یعنی «اورانیوم غنی شده» همچنان سر جای خودش هست و علّت اصلی درگیری است.
از طرف دیگر، وضعیّت فعلی میهن و مردمان بی دفاع و اسیر آن باعث شد که از یک طرف، ماهیّت تمام آنانی که ادّعای ایرانی میکردند و همچنان میکنند آشکار شود که در کجای این معادله تاریخی و سرنوشت ساز ایستاده اند و از طرف دیگر نشان داد که دوستان حقیقی ایران در سطح کشورهای بین المللی [اسرائیل و آمریکای جمهوریخواهان] و همسایه داری، کیانند و چه کسانی کما فی السابق از خاصمترین خاصمهای تاریخ و فرهنگ و مردمان ایرانند که در حقیقت همان خبیثان همیشگی مثل «انگلستان و روسیه» هستند. این مسئله را هیچگاه ایرانیان اصیل نباید از یاد ببرند و بدانند که تنهای تنها هستند. تاریخ آینده ایران باید بدانسان نوشته شود که در اصل بوده و زیسته شده است؛ نه بدانسان که انگلیسیها و روسها و اروپائیان نوشته اند و میخواهند برای ما تعیین کنند که تاریخ و فرهنگمان چی بوده است و چی هست.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
می پرسم چرا جهان غرب باید رهبری دوران گذار شاهزاده رضا پهلوی را به رسمیت بشناسندا؟
احمد پناهنده پاسخ می دهد :
﴿برای اینکه یک ملت در اکثریت مطلق در بی نظیری و بی بدیلی فقط به شاهزاده رضا پهلوی اعتماد و اطمینان دارند و نامش را هرروزه و هرساعته از بام تا شام در جای جای ایران و جهان صدا می زنند.
«باید » شما زمانی معتبر است که اکثریت مطلق با ارقام وامار ثابت شده باشد
اکثریت مطلق (Absolute Majority) به معنای کسب حداقل «نصف بهعلاوه یک» از کل آرا یا مجموع اعضای یک مجموعه است. این معیار که در انتخابات و تصمیمگیریها به کار میرود، تضمین میکند که برنده بیش از ۵۰٪ آرا را دارد، برخلاف اکثریت نسبی که تنها داشتن رای بیشتر نسبت به رقبا (بدون نیاز به حد نصاب ۵۰٪) کافی است
برای اینکار ابزاری موجود نبست جز حدس و گمان
از سوی دیگر مخالفین پهلوی هم روز به روز قدرتمند تر می شوند ( آنتیک ها شاملذ کورد ها ، تورک ها و.،.، مجاهدین ، چپ ها و جمهوریخواهان
متاسفانه بخش قابل ملاحظه ای از هوداران شاهزاده با دگر اندیش بگونه ای افراطی خصمانه بر خورد می کنند، حتی از کلمات بسیار رکیک استفاده می کنند
تمامی شعار ها و کامنت ها ی فارسی جمع بندی و ترجمه و در اختیار ارگانهای تصمیم گیر کشورهای غربی قرار می گیرد
برخی شعار ها جنبه کاملا راسیستی دارد ( ما آریایی هستیم ، عرب نمی پرستیم) و یا گفته می شود « یک ملت ، یک پرچم و یک شعار»
درووود!
بدون شرح!
تصمیمی فوق العاده هوشمندانه و شایان آفرینگوییها. آفرین بر شاهزاده.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
درود بر آقای اصفهانی گرامی،
تحشیه ای مختصر از مراسم مسلمان شدن پاپ کاتولیک و امر واجب ختنه کردن او به همراه قرائت التماسی اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ!
من به مطلب شما نمیپردازم؛ زیرا پر از ضدّ و نقیض گوییهای بی ربط است. فقط اشاره ای میکنم و میگذرم. یک نکته را نیز تاکید میکنم. این روزها، مخصوصا بعد از فاجعه قتل عام دیماه تا همین ثانیه های جاری، قبل از اینکه کسانی بخواهند در باره مسائل ایران صحبت کنند، نیک است به طور شفّاف موضع فردی و سنجشگرانه خود را مستدل و متّقن بدون شعاردادنهای کلّی و مضحک در برابر پسمانده های حکومت فقاهتی و همچنین اسلامیّت و محتویات قرآنی و رفتارهای شیعه روانپریش با صداقت و دلاوری بر زبان و قلم بیاورند و سپس به مقولات دیگر بپردازند. کسانی که در این خصوص سکوت میکنند، از نظر من، به شدّت در دیگ مذاب شرایع اسلامیّت غرق شده اند؛ ولو شبانه روز در زبان و قلم، انکار کنند. هر ایرانی که اصالت داشته باشد باید بعد از فاجعه قتل عام دیماه، خیلی راحت نشان دهد که در کجا ایستاده است، چنانچه ریگی به کفشش نباشد. ضمنا قبل از محکوم کردن اسرائیل باید بدون هیچ غرض و مرضی، «تاریخ و فرهنگ یهود» را خیلی دقیق و عالی از کهنترین ایّام تا امروز دانست تا به دام آنچه که رایج و شایع است نیفتیم. و امّا اشاره مختصر در باره صحبت شما.
شما از «هویّت انسانی» سخن میگویید، گویی میتوان آن را جایگزین هویّت ملی کرد. اما انسان، پیش از آنکه موجودی جهانی باشد، موجودی زمینی است؛ در جغرافیا زاده میشود، در زبان میاندیشد و در مرزها ملّی میمیرد. هویّت انسانی، اگر نتواند در لحظهٔ خطر از بدنهای واقعی [=مردم میهن] محافظت کند، به یک آرزوی اخلاقی تبدیل میشود، نه یک اصل عملی. شما از گناه نسلها سخن میگویید، از «پنجاه و هفتیها» که ایران را ویران کردند. آیا تاریخ را میتوان به دادگاه اخلاق تبدیل کرد؟. آیا یک نسل، هر چند خطاکار، میتواند مسئول دههها پیامد پیچیده و چندلایه باشد؟. اگر چنین باشد، هیچ نسلی هرگز بی گناه نخواهد بود و هیچ آیندهای هرگز امکان رهایی از غل و زنجریهای اسارت را نخواهد داشت؛ زیرا مسئولیتی که مرز نداشته باشد، سرانجام به مجازاتی ابدی تبدیل میشود و جامعهای که نسلی از آن، خودش را تنها گناهکار بداند، دیر یا زود، توان تغییر را از دست میدهد. شما جنگ را از هر دو سو، ناعادلانه میخوانید. این جمله، در ظاهر، شریف است؛ اما خطرناک است؛ زیرا جهان واقعی، اغلب میان دادگزاری و بیدادگری تقسیم نمیشود؛ بلکه میان بیدادگریهای متفاوت تقسیم میشود. اگر همه چیز ناعادلانه باشد، دیگر هیچ تمایزی باقی نمیماند و اخلاق به شعاری بیاثر تبدیل میشود.
بزرگترین کژفهمی در این تصوّر نهفته است که افشای دروغ میتواند خود به خود، حقیقت را بسازد. ولی حقیقت، فقط با نفی دروغ ساخته نمیشود؛ زیرا نیازمند ساختن مفهومی از واقعیّت است که بتواند در برابر قدرت بایستد و قدرت، برخلاف تصوّر ما، به منطق زبان پاسخ نمیدهد؛ بلکه زبان را مطابق میل خودش شکل و معنا میدهد. شاید مسئله نباید این باشد که چه کسی متجاوز است، یا چه کسی گناهکار است. مسئله این است که آیا ما جرأت آن را داریم که بپذیریم جهان، بیش از آنکه اخلاقی باشد، تراژیک است. جهانی که در آن، گاه انتخابها نه میان خیر و شر؛ بلکه میان شرّهای متفاوت انجام میشوند و اگر این را نپذیریم، هر نقدی؛ ولو رادیکالترین باشد، دست آخر، به یک خطابهٔ اخلاقی تبدیل میشود؛ یعنی خطابهای که وجدان را آرام میکند، اما واقعیت را تغییر نمیدهد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مطلب ذیل را در پای صحبتهای آقای پورمندی در «ایران امروز» نوشتم که منتشر نشد. مدیر محترم سایت ایران امروز، گاهی نظرات مرا نشر میدهد و گاهی نشر نمیدهد. در هر صورت جهت اطّلاع عموم، مطلبم را اینجا بازنشر میدهم.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
////////////////////////////////////////////////////
درود بر آقای پورمندی گرامی،
صحبتی نه برای مشاجره و کشمکش نظری؛ بلکه برای تامّلات عمیق و راهگشائیها.
صحبتهای شما بیانگر تصوّری هستند که جهان را همچون میدان رقابت قدرتهای داخلی و بین المللی میبیند و تاریخ را به مجموعهای از بازیها، محاسبه ها و حرکتهای تاکتیکی فرو میکاهد. مشکل اصلی نوشته شما، نه در دادهها و نامها و فاکتها؛ بلکه در همین تصوّر ذهنی نهفته است؛ یعنی تصوّری که جهان انسانی را به منطق بازی ورزشی تبدیل میکند که از دل این تبدیل، نوعی بی حسّی اخلاقی آرام و نامرئی زاده میشود. وقتی زبان تحلیل به زبان تفسیر بازی ورزشی بدل شود، متعاقبش واقعیّت انسانی به تدریج از متن حوادث، حذف و به کنار گذاشته میشود. واژگانی چون «سواره و پیاده»، «محاسبه»، «بازی صفر صفر» یا «خنثا شدن اهمیّت» در ظاهر بی خاصیّت مینمایند، امّا در عمق خودشان حامل یک پیشفرض گمراه کننده اند و آنهم اینکه تاریخ را به مثابه مجموعهای از حرکتهای عقلانی در صفحه ای انتزاعی ترسیم میکند. امّا آیا واقعاً چنین است؟. آیا تاریخ، چیزی فراسوی تودهای از رنجهای انباشته، ترسهای واقعی، بدنهای زخمی و امیدهای شکسته و بر باد رفته است؟. اگر چنین است، چگونه میتوان آن را به صفحهای از مهره های شطرنجی تقلیل داد بیآنکه نوعی کژگویی مفهومی مرتکب نشد؟.
کژگویی مفهومی در جایی رخ میدهد که انسان از متن حوادث، حذف میشود و جای آن را «ساختار قدرت و مناسبات کنترلی/آلگوریتمی» میگیرد. در صحبتهای شما، ساختار قدرت چنان برجسته میشود، پنداری که انسان واقعی با گوشت و پوست و خونش، با ترس، تردید، و تجربه زیسته، تقریبا به سایهای در حاشیه جامعه و رویدادهایش رانده میشود. مشکل مطلب شما در این است که مردمان در پایان حرفهایتان ظاهر میشوند، نه در آغاز که همچون متغیّری کلیدی میتوانند در شرایط خاصّ، تمام معادلات قدرتهای اقدامی و ذینفوذی را فعّال کنند یا کاملا از کار اندازند یا خنثا و حتّا سر به نیست کنند. شما رویدادهای انسانی را در گستره تاریخ از چشم انداز قلّه میبینید، نه از چشم انداز بستر زمینی؛ منظورم این است که از منظر چشم انداز قدرتمندی، برانداز میکنید، نه از منظر زندگی جاری و معضلاتش. امّا حتّا در سطح تحلیل قدرت نیز، صحبتهای شما، گرفتار نوعی ساده سازی است. تقسیم جهان به «دگماتیست» و «پراگماتیست» در ظاهر، تحلیلی به نظر میاید، امّا در بطن و جزئیاتش، نوعی جزمیّت سازی از عقلانیّت/راسیونالیته است.؛زیرا پراگماتیسم در اینجا نه به معنای خردورزی و عقلانی اندیشی کارآمد؛ بلکه به معنای سازگاری و تقلّا کردن برای برای بقای قدرت و ماندن در حکمرانیست و بقای سیاسی و قدرت و اقتدار، هر چند ضروری، امّا معیار حقیقت و به حقّ بودن زمامداران از سوی مردم معترض نیست. اگر بقای قدرت سیاسی، معیار باشد، آنگاه هر قدرتی که بیشتر دوام آورد، عاقلتر تلقی میشود و این دقیقا همان جایی است که اخلاق از سیاست تبعید و به دور افکنده و گورانیده میشود.
در این میان، تمایل شما به مقایسه های تاریخی مثل چین، شوروی، پاکستان، نشان دهنده نوعی اضطراب معرفتی است. شما میخواهید که با قرار دادن اکنون در قالب گذشته، آینده را پیش بینی و محاسبه کنید. امّا تاریخ، نه آزمایشگاهی برای تکرار الگوها؛ بلکه گستره مجهولات برای رخدادهای یگانه است. هر جامعه، ترکیبی از کنشها و گرایشها و تجربه ها و پیچیدگیهای آمیخته به ابعاد تاریک و غافلگیر کننده را در رفتار جمعی و فردی انسانها حمل میکند. بنابر این من میپرسم که آیا این قیاسهای شما واقعا ابزار تفهیمند یا صرفا نقابهایی برای پوشاندن ناتوانی ما در مواجهه با ناشناخته ها و غافلگیر شدنها و شبیخونهای پاتکی؟. در لابلای صحبتهای شما، نوعی میل به پیش بینی آینده را میتوان استخراج کرد، پیش بینی کودتا، فروپاشی یا گذار. ولی پیش بینی، اغلب بیش از آنکه نشانه دانش متّقن باشد، نشانه اضطراب است. انسان از آینده میترسد و برای فرار از این ترس، آن را در قالب داستانهای توجیهی و فهمپذیر تشریح و تفسیر میکند. نباید از یاد برد که آینده، ذاتا پیش بینی ناپذیر است. هر گونه پیش بینی قطعی در باره آینده، در حقیقت نه کشف تار و پود واقعیّتها؛ بلکه ساختن روایتی تسلّا دهنده برای ذهن ناآرام و اسیر دلهره است. اگر فرض را بر این بگذاریم که قدرت و کاربست آن میتواند واقعیّت نهایی تاریخ یک ملّت را رقم بزند و از این لحاظ، همه چیز - از جنگ گرفته تا مذاکره -را به نتایج نزاع قدرتها تقلیل دهد، پس معنای تاریخ برای ملّتها در چیست؟. معامله قدرتها با همدیگر در پشت پرده برای تعیین سرنوشت مردمان است یا اینکه حضور و نقش مردمان برای تعیین نقش قدرت و سرنوشت خودشان و آینده فرزندانشان در جامعه؟.
قدرت میتواند ساختار ایجاد کند، امّا اگر بدون معنایی باشد که مردم آن را تایید و تصدیق نکنند، هیچ ساختاری پایدار نمیماند. امپراتوریها نه فقط به دلیل شکست نظامی؛ بلکه به دلیل فرسایش معنای قدرت و کاربست آن در بیراهه های هرز و کاربست هدر دادنش و خلاف آرمانهای مردم است که فرو میریزند. وقتی که انسانهای جامعه به روایت رسمی و تکراری زمامدارانی که هنرشان و استعدادشان فقط شبانه روز نیز دروغگویی است، اعتقادی نداشته باشند، متعاقبش قدرتمندان حتّا اگر در اوج نظامیگری مسلّحانه نیز باشند، قطعا فروخواهند پاشید. این حقیقتی است که در بسیاری از فروپاشیهای تاریخی دیده شده، امّا تاکید بر این مسئله در صحبتهای شما غایب است. من مایلم بدانم که آیا تاریخ را باید به عنوان میدان رقابت قدرتها فهمید و تفسیر و تاویل و سنجشگری کرد یا به حیث میدان گلاویزی ارزشها و معناها و بینشهای آدمیان در قبال زندگی و شیوه زیستن در جهان ؟. اگر پاسخ دوم درست باشد، آنگاه بسیاری از تحلیلهای صرفا قدرت محور، هر چند که دقیق نیز به نظر برسند، در اوج خودشان سطحی خواهند بود؛ زیرا در زیر همه این لایهها، یک پیشفرض متافیزیکی پنهان وجود دارد که جهان را همچون داده های ریاضی و انفورماتیکی، کنترل و محاسبه پذیر میداند. خلط بودن این تصوّر کاملا محرّز است و همان رؤیای عقلانیّت مدرن محسوب میشود؛ یعنی رؤیایی که میخواهد جهان را به مجموعهای از متغیّرهای اندازهگیری تبدیل کند و تحت سیطره در آورد. ولی خلاف اینگونه تصوّرات واهی، واقعیّتهای انسانی، سرشار از رخدادهای غافلگیر کننده و پیش بینی ناپذیر با نتایج به غایت متفاوتی هستند. انقلابها، فروپاشیها و خیزشهای اجتماعی اغلب در لحظه هایی رخ دادهاند که تحلیلگران، وقوع آنها را ناممکن میدانستند. در نتیجه میتوان به ضرس قاطع گفت که پروسه رویدادهای جهانی همواره از قالبهای صوری و نظری میگریزند. اگر تاریخ فقط بازی قدرتها است، پس چرا لحظههایی وجود دارند که مردم، نه قدرتها، میتوانند معادلات را تغییر دهند؟. اگر چنین لحظههایی واقعاً وجود دارند، پس آیا تحلیلهایی که قدرت را مرکز جهان قرار میدهند، از ابتدا بر بنیانی ناقص بنا نشدهاند؟. مشکل نه در سیاست؛ بلکه در هستی شناسی پنهان در کنشها و واکنشهای سیاسی لمیده است. جهان انسانی، سیستم نیست؛ بلکه رخدادهای مملوّ از شگفتییها و غافلگیر کردنها و حتّا وحشتها آفرینیها است. رخداد، چیزی است که نمیتوان آن را به طور کامل، پیش بینی یا مدلسازی کرد؛ چونکه چیزی نو و معمّایی در آن پدید میآید. «نو» نیز چیزی است که فلسفه، آن را «امکانِ آزادی یا اسارت بشری» مینامد. اگر رخداهای جهان صرفا سیستماتیک و قیراطی محاسبه پذیر بودند، آنگاه، آزادی، یک توهّم میشد. امّا اگر جهان، دامنه رخدادها باشد، آزادی امکانپذیر میشود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای پورمندی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127097/
دلیلش خیلی ساده ... گم کردن سوراخ دعا
آقای نوریزاده گرامی، اینها چپ شدند برای چه؟ از مارکس برای رفاه انسان ها چه آموختند؟ یک چپ در مفهوم امروزین باید در کنار مردمان درد کشیده باشد و از مطالبات آنها پشتیبانی کند. مطالبات مردم ما چیست؟ آیا مثل سال 57 آب و برق مجانی را کم دارند؟ یا شغل، امنیت، رفاه، و و و .. میخواهند. یک چپ اگر شده با شیطان هم باید دست بدهد تا این مهم را برای مردمان فراهم کند. این شیطان هرکس میتواند باشد اگر استالین میدهد استالین، لنین میدهد لنین، خمینی میدهد خمینی و شاه و شاهزاده میدهد این دو. یک چپ واقعی نباید تابو داشته باشد. شکم گرسنه و کار شاق کارگر تابو بردار نیست. کمبود دارو و نان مسکن و ازادی را امروز چه کسی میتواند براورده کند؟ مردم؟ البته مردم.. اما مردم تا ساز و کار مرتبی در کار نباشد سرخود نمیتوانند گندم بکارند، و فولاد تولید کنند. این ساز و کار در جوامع انسانی نیاز به دست اندرکارانی دارد که هرکه باشند مهم نیست مهم آن است که از پس مطالبات مردم بر بیاید. مشکل این جماعت این است که مطالبات مردمی را با کینه شتری خودشان و مطالبات شتری شان اشتباه گرفته اند. کینه شتری شان میگوید مهم نیست کارنامه استالین چیست اما مهم است که زشتی های یک به هزار نیک پهلوی ها برجسته و از آن هراس شود. از این ها آبی برای کارگر و زجمت کش و مزد بگیر گرم نمی شود. حیف وقت که بخواهید صرف شان کنید. بگذارید برای مطالبات ابلهانه شان بی بی سی و صدای امریکا بادشان کند. مردم بهتر به یادشان خواهند آورد که در روز آزادی ایران اینان گنجشک را جای قناری به مردم نفروشتند. همین کافیست. اینها نمی فهمند که اگر حقوق بشر است، حقوق بشر ایرانی مهمتر از حقوق بشر فلسطینی است. آن فرخ نگهدار اگر کینه شتری نداشت نباید برای حسن نصرالله انیرانی ضجه بزند. فرخ نگهدار هرگز برای مهسا امینی اشکی نریخت. فرخ نگهدار اگر در آن استادیوم برای حسن نصرالله اشک میریخت مردم در آن استادیوم فریاد می کشیدند پرچم فلسطینو بکن تو.... سطل! اینها هیچ ارتباطی با مردم ایران ندارند و حق ندارند خود را نماینده مردم ایران بدانند.
درود بر آقای فرّخی گرامی،
تامّلتی چند به همراه پرسشهایی بدون طول و تفصیل.
1- نخستین پرسش این است که چرا صحبت شما، توافق را به طور ضمنی، عقلانیتر از عدم توافق فرض میکند؟. آیا هر توافقی، صرفا بهدلیل جلوگیری از جنگ، ذاتا به حقّ و مطلوب است؟. آیا صلحی که بر پایه ترس، موازنه قدرت و مصالحههای اضطراری بنا شود، واقعا صلح است یا صرفا تعویق خشونت به آیندهای نزدیکتر؟. مسئله فقط امنیت یا اقتصاد نیست؛ بلکه معنای خود «نجات»، مشکوک و پرسشی است. شما بقای ساختار سیاسی موجود را به عنوان یک دستاورد معرفی میکنید، گویی بقای یک نظام سیاسی، هم ارز بقای یک کشور و رضایت خاطر مردمانش است. امّا آیا چنین هم ارزی، دفاع پذیر است؟. اگر یک ساختار سیاسی خودش بخشی از منشأ بحران باشد، آیا تثبیت آن به معنای نجات کشور است، یا بهمعنای استمرار بحران در قالبی پایدارتر؟. آیا ثبات، همیشه فضیلت است، یا گاهی میتواند صورت منجمد بیدادگری باشد؟. بزرگترین نقطه ضعف ادّعاهای شما در نحوه تصویر کردن مردم نهفته است. چه کسانی هستند که دوام و ثبات یک حکومت را تضمین و تعیین میکنند؟. آمریکا و اسرائیل یا مردم ایران در جامعیّت وجودی؟. چرا مردم در روایت شما و أمثال شما همیشه خدا فقط بهعنوان دریافتکنندگان پیامدها، نه به عنوان کنشگران تاریخ مطرح میشوند؟. چرا مردمان ایران، هیچ محلی از اعراب ندارند؟. هنوزم صغیرند و علیلند؟. آیا مردمان ایران، محقّ و مجاز نیستند که آینده خودشان و فرزندانشان را تعیین کنند؟. آیا هر کسی که گیوتین و اسلحه بر سر آدم گرفت، باید به اراده جبّار و خونریزش تسلیم ابد الدّهر شد؟. تصوّر شما و امثال شما از انسان ایرانی، خیلی حقیر آمیز و بی اصل و پایه است. شما و امثال شما، انسان را به مثابه مصرف کننده رفاه، نه آفریننده آزادی تصوّر میکنید. در چنین نگاهی، آزادی سیاسی به توسعه اقتصادی حواله داده میشود؛ گویی اقتصاد میتواند جایگزین اراده و عرّت و شرافت و ارجمندی و سرفرازی انسانی شود.
2- صحبت شما بهشدت به عقلانیت قدرت اعتماد دارد. فرض میکنید که اگر محاسبات استراتژیک بر خود بزرگ بینی غلبه کند، مسیر خروج از بحران هموار خواهد شد. امّا قدرت، در لحظاتی که بیشترین عقلانیت لازم است، بیشترین توهم را تولید میکند. بسیاری از فاجعههای بزرگ انسانی، نه از جنون ناگهانی؛ بلکه از دل محاسبات سرد و دقیق زاده شدهاند. بنابر این اعتماد به عقلانیت قدرت، اگر بدون نقد باشد، میتواند به ساده لوحی تبدیل شود. شما سرنوشت یک ملت را به مجموعهای از متغیرهای اقتصادی و امنیتی فرو میکاهید مثل تحریم، انرژی، سرمایه، بازار، کشتیرانی. این رویکرد، هرچند در تحلیلهای ژئوپلیتیک رایج است، اما یک ملت، صرفا یک سیستم اقتصادی نیست. ملتها حافظه دارند، زخم دارند، ارجمندی دارند و تاریخی از امید و شکست را در خود حمل میکنند. تجربه قتل عام هولناک دیماه را دارند. قطعی کامل اینترنت را در فاصله دو ماه دارند و شاهد انواع اعدامهای سرسام آور هستند و أمثال این کثافتکاریهای الهی که أصلا و ابدا در قلم و زبان شما و أمثال شما، هیچ ردّ پایی و نشانه ای از آنها نیست که نیست. حذف این عناصر انسانی از تحلیل، یک حذف خنثی نیست؛ بلکه حذف معنای انسانی سیاست است. از سوی دیگر، حرفهای شما، صلح را به عنوان هدفی نجاتبخش معرفی میکند، اما نمیپرسید که صلح برای چه کسی و به چه قیمتی؟. صلحی که تنها ثبات ساختارهای قدرت پسمانده های گیوتین فاجعه بار را تضمین کند، فقط دوام بیدادگری و حمام خونریزی را تثبیت کرده است. چنین صلحی، نه رهایی، بلکه انجماد بحران است. صلح قدرتها به معنای صلح ملّتها با حکومتهای ناحق نیست؛ زیرا صلح حکومتها میتواند به ابزاری برای کنترل و سرکوب وحشیانه مردم معترض تبدیل شود.
3- شما مدّعی هستید که توسعه اقتصادی اغلب مقدمهای برای گشایشهای اجتماعی و سیاسیست. این ادّعا، اگر چه در برخی تجربههای تاریخی صادق بوده، اما اگر بهصورت یک اصل کلی پذیرفته شود، میتواند به ابزاری برای تداوم استبداد گیوتینی تبدیل شود. توسعه بدون آزادی، بارها به تمرکز قدرت و تثبیت اقتدارگرایی انجامیده است. اقتصاد میتواند رفاه ایجاد کند، اما رفاه بدون آزادی، اغلب به کشتارگاه مردم معترض تبدیل میشود، نه به ارجگزاری به انسان در مقام موجودی آرزومند و جویشگر آزادیهای فردی و اجتماعی. همچنین شما از سناریوی فروپاشی به عنوان تهدیدی جدّی سخن میگویید و آن را در برابر گزینه مذاکره قرار میدهید. آیا ترس از فروپاشی پسماندهای فقاهتی در سایه سار نیابتیهای دستت به ماشه برای قتل عامهای دیگر همچون دیماه، همیشه ابزار به حقّ بودن و توجیه تحلیل است، یا گاهی میتواند به ابزاری برای تولید اطاعت ذهنیّت آچمز شده تحلیلگر تبدیل شود؟. چه کسی تعیین میکند که کدام خطر واقعی است و کدام خطر بزرگنمایی شده برای محدود کردن تخیل سیاسی؟. ترس، اگر چه میتواند هشدار دهنده باشد، اما اگر به ابزار دائمی تحلیل تبدیل شود، ذهن را از امکان تصوّر بدیلهای دیگر [= شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان] منحرف میکند و در خدمت پسمانده های ولایت گیوتینی سوق دهد.آیا وظیفه شما همین کار است که در خدمت گیوتینداران باشید یا در تقابل با آنها؟. آیا تمام تلاش و بال و پر زدنهای شما و امثال شما برای بی اعتبار کردن شاهزاده و پادشاهی خواهان نیست؟. کدامیک؟.
4- ضعف اخلاقی صحبت شما این است که در باره رنج انسانها و قربانیان حکومت گیوتینی سکوت کرده اید. در حالی که در باره نفت، بازار، کشتیرانی و سرمایه با جزئیاتش سخن گفته اید. شما هیچ کلامی در باره تجربه زیسته انسانها، از رنج، سرکوب، ترس، شکنجه، اعدام، تجاوز، مصادره اموال، تهدیدات مکرّر، اخّاذیها و صدها کثافتکاری الهی و همچنین أصلا در باره امید و شرافت و آرزو و آینده بر زبان و قلم نمی آورید. چرا؟. مشکلتان در چیست؟. چرا دلیر نیستید که شفّاف حرف بزنید؟. سیاست برای شما و امثال شما ، فقط مسئله ای فنّی و تنظیم متغیّرها برای هوچیگری است، نه مسئله زندگی انسانها. آنچه که در صحبت شما به عنوان «لحظه انتخاب» معرفی شده و لحظهای بسیار مهم تر از یک انتخاب ژئوپلیتیک است، انتخابیست میان دو نوع فهم از جهان. یکی فهمی که کشور و مردمانش را به مثابه یک ماشین مکانیکی تنظیم پذیر میبیند، و فهمی که آن را به مثابه یک واقعیت انسانی پیچیده در نظر میگیرد. در نگاه نخست، مذاکره میتواند ابزاری عقلانی برای جلوگیری از جنگ باشد. اما اگر عقلانیت بر پیشفرضی استوار باشد که مدّعیست ساختارهای قدرت ایدئولوژیکی و ذهنیّت متعفّن مذهبی که بر «ظلوم و جهول بودن انسان» سنگبندی شده اند، ذاتا مهار پذیرند، آنگاه این عقلانیت شما و أمثال شما آچمزهای وطنی، به خوش بینی خطرناکی تبدیل شده است که مردمان ایران را گوسفند قربانی در سلّاخ خانه الهی محکوم خواهد کرد. قدرت؛ مخصوصا از نوع متعفّن الهی اش، کمتر از آنچه تصور میشود، پیشبینی پذیر نیست. بسیاری از ساختارهای قدرت، دقیقاً زمانی که خود را عقلانی میپنداشتهاند، بزرگترین خطاها را مرتکب شدهاند. مشکل ادّعاهای بی اصل و پایه شما در این است که کشور و مردمانش را به مثابه یک ماشین میبینید؛ یعنی ماشینی که با تنظیم چند اهرم مثل تحریم، سرمایه و امثالهم میتوان آن را به حرکت در آورد. امّا کشور و مردمانش، ماشین نیستند. کشور و مردمانش، شبکهای از حافظه ها، ترسها، امیدها و آرزوهای انسانی هستند. هیچ توافقی، هر چقدر هم هوشمندانه باشد، نمیتواند این لایه انسانی را نادیده بگیرد و همچنان مدّعی نجات باشد. خطر واقعی نه در امید به توافق؛ بلکه در نوع تخیلی است که سطحی نویسی شما میخواهد به خواننده تلقین کند و آنهم تخیل ثبات بدون دادگزاری، توسعه بدون آزادی، و صلح بدون میلیمتری تحوّل رفتاری در چارچوب گیوتیینداران پسمانده های فقاهتی. این تخیل، اگر چه برای شما و امثال شما، آرامش بخش به نظر میرسد، امّا در بلند مدت میتواند به خطرناکترین شکل توهم سیاسی تبدیل شود؛ زیرا کشوری که فقط از فروپاشی میترسد، اما از بیدادگری و خونریزی و قتل عام و تجاوز و شکنجه و اعدام و زورگویی و تعرّض و امثالهم نمیترسد، ممکن است از جنگ بگریزد، اما از واقعیّتهای تلخ روزمره نخواهد توانست که بگریزد. بزرگترین خطر نه در شکست مذاکره؛ بلکه در توافقی است که بیدادگری و دوام گیوتین الهی را پایدار کند. شما در کدام سمت ایستاده اید و میجنگیید. برای دوام گیوتین الهی یا برای آزادی مردمان ایران و سرفرازی ایران؟. کدامیک؟. دلیر و شریف باشید و شفّاف حرف بزنید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای مختصر از قایق مست و زیگزالی ترامپ با پاروهای رقص معرکه اش!.
جمعبندی گفتارهای آقای «منوچهر» در نهایت چیزی بیش از بازگویی پراکنده رویدادها به دست نمیدهد؛ یعنی رویدادهایی که بی آنکه به ریشهها و عللشان پرداخته شود، صرفا در سطح ظاهر روایت شدهاند. آنچه که در این میان برجسته شده، نه فهمیدن معضلات؛ بلکه نوعی داوری اخلاقی شتابزده نسبت به کنشها و واکنشهای افراد و گروههاست. گویی اخلاق، جایگزین اندیشیدن شده و قضاوت، جانشین فهمیدن متّقن. از دل این روایتها، هیچ «تجربه زاینده» و «درس انگیزشی» حاصل نمیشود؛ زیرا که تجربه، آنگاه به دانش و آگاهی بهره آور بدل میشود که از صافیِ علّتکاوی عبور کند، نه آنکه در ویترین خاطرهگویی به نمایش گذاشته شود. آنچه که غایب است، نه اطّلاعات، بلکه تأمّلات ستودنی است؛ نه روایت؛ بلکه فهمیدن. مسئله اصلی این نیست که فردی به چه سازمانی یا گروهی میپیوندد. تاریخ معاصر ایران، مملوّ از این پیوستنها و گسستنهای فاجعه بارست. مسئله اینست که آیا انسان، پس از گسستن، قادر است از خودش فاصله بگیرد و تجربه خویش را به زبان اندیشه ترجمه کند؟. آنچه در اغلب این گسستها نانوشته میماند، دقیقا همان بخش تعیینکننده است: «چراییِ درونیِ پیوستن».
اگر کسی، مثلا، به سازمانی چون «چریکهای فدائی خلق» گرایش پیدا میکند، دل میبندد، فعّال میشود و عاقبت میگسلد، اهمیّت در این سیر بیرونی نیست؛ بلکه اهمیّت در حرکت درونیست که این مسیر را ممکن کرده است. پرسش کلیدی این نیست که «چه چیزی مرا فریب داد؟»؛ بلکه این است که «در من چه آمادگی برای فریب خوردن وجود داشت؟» چه رانه ها، چه آرزوها، چه ناکامیها یا خلأهایی در درون فرد فعّال بودند که او را مستعد پذیرش تصویری خاصّ از واقعیّت کردند؟. چه چیزی در جان او میجوشید که نتوانست میان «واقعیّت» و «تصویرِ آرمانیِ واقعیّت» تمایز بگذارد؟. آقای «منوچهر» باید پس از گسستن از چریکها از خودش میپرسید که چه چیزهایی در من وجود داشتند که باعث فریب خوردن من شدند؟. ایشان نباید بپرسند که چه چیزهایی مرا فریب دادند؛ بلکه چه رانه ها و امیال و آرزوها و آرمانها و ایده آلهایی در وجود من شعله ور بودند که به تصوّر واقعیّت پذیر شدن آنها از طرق پیوستن به «سازمان چریکهای فدائی خلق» فریفته و دست آخر ناکام و سرخورده و متنفّر شدم؟. در من، چه چیزهایی خلجان و طغیان میکردند که نتوانستم «صدف را از خزف» تمییز و تشخیص دهم؟. این اصل قضیه است که آقای «منوچهر» در باره آن کلامی ننوشته است و اتّفاقا دیگرانی نیز که پیوسته و گسسته و خاطرات نوشته اند نیز در این باره و اصل قضیه، لام تا کام، حرفی نزده اند؛ بلکه فقط برداشتها و روایت خود را از رویدادها حکایت کرده اند بدون اندیشیدن و پرسیدن در باره »چرایی خلجانهای درونی». این همان نقطهای است که اغلب روایتها و خاطره نویسیها در باره آن سکوت میکنند؛ یعنی سکوتی که نه از ناتوانی در گفتن؛ بلکه از ناتوانی در اندیشیدن سرچشمه میگیرد. تجربه، زمانی ارزشمند میشود که به خودِ تجربهکننده بازگردد و او را وادار کند تا کارنامه خویش را بی پرده و بی توجیه واکاوی کند. بدون این بازگشت، خاطرهنویسی صرفا به بازتولید خطاها در ذهن نسلهای بعدی میانجامد؛ چونکه آنچه منتقل میشود، نه فهمیدن؛ بلکه فقط تصویرِ احساسیِ یک شکست است.
برای اثرگذاری بر ذهنیّت نسل معاصر و آینده، باید جرأت اندیشیدن را در باره «آنچه که در ما میگذرد» داشت. باید بتوان بدون کینه، بدون شیفتگی، و بدون نیاز به تبرئه خود، در باره شکاف میان «آنچه که میخواستیم» و «آنچه که شد» سخن گفت. این شکاف، محلّ تولد آگاهی و بیدارفهمی است؛ نه میدان تسویه حسابهای اخلاقی. حمله اخلاقی به دیگران، حتّا اگر از سر سرخوردگی باشد، هیچ نسبتی با باروری تجربه ندارد. تجربه بارور، تجربهای است که به فهمِ ساز و کارهای درونی انسان بینجامد. به شناخت نیروهایی که او را به انتخابهایی سوق میدهند که بعدها خودش، از آنها فاصله میگیرد. آقای «منوچهر» و هر کس در موقعیّت مشابهه، اگر میخواست از تجربه خودش فراتر رود، باید این پرسش را مطرح میکرد که «آرمانها و ایده آلها و آرزوها چگونه میتوانند در بستر واقعیّت زیسته شوند؟» این پرسش، به جای آنکه پاسخ سادهای داشته باشد، انسان را به تأمّلی عمیق در باره ماهیّت خودِ انسان می انگیخت. شاید در این مسیر روشن شود که آرمانها و ایده آلها و آرزوها، بیش از آنکه مقصد باشند، رنگین کمان افقند؛ نه چیزی برای تحققِ مستقیم؛ بلکه نیرویی برای جهتدهی به شدنِ/صیرورت انسان. خطا از آنجا آغاز میشود که افقها به اهدافی عینی و تزریق شدنی به واقعیّت تقلیل داده میشوند؛ آنهم از طریق ساز و کارهای جمعی که خودشان، اغلب از پیچیدگی روح و روان و ذهنیّت انسان غافلند. نادیده گرفتن این تمایز، فقط یک خطای نظری نیست؛ بلکه حتّا پیامدهای تاریخی و اجتماعی و فرهنگی دارد. بخشی از تلاطمهای تاریخ معاصر ایران را میتوان نتیجه همین سوءتفاهم اساسی دانست. تبدیل آرمان و ایده آل و آرزو به ابزار و انسان به وسیله تحقق آن. در چنین وضعیّتی، نه آرمان و ایده آل محقق میشود و نه انسان در اصالت خویشباشی اش باقی میماند؛ بلکه هر دو در پروسه ای فرساینده، از معنا خالی میشوند. مسئله به یک فقر بازمیگردد. فقر دلیر نبودن برای اندیشیدن مستقل. ناتوانی در ایستادن بر پای مغز پرسنده و شکّاک خویش و سنجیدن جهان با عقلِ خویش، انسان را مستعد آن میکند که به هر ساختاری پناه ببرد که وعده معنا میدهد. امّا معنایی که از بیرون تزریق شود، دیر یا زود فرو میریزد. شاید مهمترین درس در صورت جرأت اندیشیدن، این باشد که هیچ گسستنی، رهائیبخش نیست، اگر به بازگشتِ صادقانه به خویشتن نینجامد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان